ای دااااااااااد بیداد
تا حالا پیش نیومده بود من ۴ روز متوالی هیچی وبلاگ بازی نکنم و هیچی ننویسم و هیچی پیش دوستام نرم![]()
عجله نکنبد عجله نکنید الان توضیح میدم...
**********
شنبه بعد شرکت قرار بودم برم شرکت یکی از دوست جونی های وبلاگی . ارش هم همش غر میزد که خطرناکه!!!!!! عجبه ها ! خلاصه کم کم داشت به منم استرس وارد می کرد
اما خوشبختانه من بالاخره رفتم پیش دوست جونی و کلی از دیدنش ذوقیدم. با تصورات من و با صدای پشت تلفنش خیلی فرق داشت یه دختر ناز و ظریف و مهربون و جدی! منم که تلپ شده بودم اونجا و پا نمیشدم برم که بنده خدا به زندگیش برسه . کلی حرف زدیم و خیلی خوشحال شدم
راستی دوست جونی اینا رو اون روز نشد بهت بگم:
یک اینکه خیلی خوش هیکلی دو اینکه مانتوت خیلی خوشگل بود جنسشو خیلی دوست میداشتم![]()
منم چون از قبل نمی دونستم می خوام برم پیش دوست جونی اصلا یه تیپ درست و حسابی نزده بودم و داغون بودم!![]()
از اونجا چون نزدیک ملاصدرا بود گازشو گرفتم رفتم پیش مامی و عصر هم رفتم دنبال آرش با هم بیایم خونه . ارش تعریف کرد که دوستش اومده تهران و این دوستش همون کسیه که ما عید که داشتیم از مهاباد رد میشدیم ما رو دعوت کردن و کلی ازمون پذیرایی کردن و شب هم به زور نگهمون داشتن و کلی ما رو گردوندن
به آرش گفتم پس حتما باید بگی بیاد خونمون آرش گفت بهش گفتم فکر نکنم بیاد! با شناختی که از آرش دارم و می دونم فقط میگه بیا اونم بگه نه مبگه باشه پس نیا! گفتم آرش من کرد ها رو می شناسم خیلی اهل رسم و رسومن و باید خیلی بهشون تعارف کنی
گفت من از این کارا خوشم نمیاد منم گفتم یعنی چی خوشم نمیاد و بلد نیستم باید یاد بگیری ! و چون دوست آرش هم تو ماشین بود و اونم داشتیم میرسوندیم بعدا فهمیدم که آرش خیلی ناراحت شده!! شب رفتیم خونه و برق رفت دراز به دراز رو تخت خوابیدم و چشممو دوختم به سقف آرش هم اومد و عین حرکت منو تکرار کرد! و تو سیاهی و تاریکی شدید خونه زل زدیم به سقف و حرف زدیم و کمی از غصه ها و مسائل خصووووووووصی
زندگی دو نفرمون سخن گفتیم و در نهایت عشقولانگی به خواب رفتیم
**********
یکشنبه صبح بیدار شدم و حتی لباس هم پوشیدم که برم شرکت و آرش هم نیمه بیدار تو تخت بود. رفتم بوس خداحافظی بدم که مشغول صحبت شدیم و حرف زدیم و مهربونی کردیمو اینا و در نهایت گفتم آرش دلم نمی خواد برم آرش هم گفت خوب نرو عزیزم بیا بخواب منم نمیرم و دو تایی با شادی و عشق فراوان تا ساعت ۱۲ خوابیدیم ![]()
بیدار که شدیم ...
وای وای وای
این دفعه هوا ابری نشد طوووووووووووووفانی شد
یعنی خیلی عشقولی بودیم ها ارش داشت تو آشپزخونه یه کارایی می کرد و من داشتم به استراحتم ادامه میدادم و برنامه ریزی می کردیم که ناهار بریم جاده چالوس رستوران های کنار رودخونه که ناگهان گفتم ...(آخه شوهر خاله مامان من که در عین حال پدر شوهر خالمم هست و ما با خاله ام اینا شدیدا رابطه نزدیکی دارم تو ارومیه فوت کرده و مامان رفته بود اونجا) به آرش گفتم که به نظرم به مامانت بگو که اینجوری شده که مامانت زنگ بزنه تسلیت بگه ارش هم یه اداهای بی مزه ای دراورد که حاکی از نوعی تمسخر به من بود
منو میگین.... قاط زدم و شروع کردم داد و بیداد
(وای چه دختر بدی) آرش هم که دلش حسابی پر بود چون روز قبلش هم به اون گفتم به فلانی و فلانی باید زنگ بزنی اونم شاکی شد و می گفت مگه من بچه ام چرا اینقدر به من تذکر میدی!
خلاصه...من دو سه تا جمله ی حرص درار با عصبانیت گفتم و برای اینکه متوجه اوج عصبانیت من بشید باید بگم یک عدد بشقاب رو که جلوم بود پرتاب کردم زمین که البته چیزی نشد
و اومدم تو اتاق دراز کشیدم اما آرش مگه بیخیال میشد همش داشت حرف میزد اما خوبی آرش اینه که اصلا و در اوج عصبانیتش داد نمیزنه و خیلی با آرامش دعوا می کنه اما من جیغ جیغو ام و ارش خیلی بدش میاد و میگه من خیلی از داد و فریاد بدم میاد و وقتی تو سر من داد میزنی من سنسور های مغزم قاطی می کنه و نمی تونم واکنش خوبی نشون بردم
خلاصه من تو اتاق بدون هیچ حرفی دراز کشیده بودم و ارش هم تو حال نشسته بود و همش داشت حرف میزد منم که فهمیده بودم عصبانیه دوباره همچون موشی کوچولو تو اتاق قایم شده بودم .آخرش آرش دید اینجوری جواب نمیده اومد تو اتاق تا به سخنان گوهربارش ادامه بده
حالا زیاد جزئیات رو نمیگم ولی ظاهرا خیلی ارشو اذیت کردم سر خانوادمو این حرف ها و خیلی هم بهش تذکر زیاد دادم طبق گفته های خودش!
آرش هم آخرش خسته شد وعصبانیتش فروکش کرد اومد رو تخت و منو هل میداد می گفت برو از رو تخت من پایین!
و از همین جا بود که جنگ شروع شد!
باور کنییییین شاید 2 ساعت ما در حال جنگ واقعی و تن به تن بودیم اما من هم اصلا کم نمیاوردم و به هر طریقی که میشد آرشو میزدم! و ارش خودش کلی از این پرو بازی من تعجب کرده بود همش منو فیتیله پیچ میکرد جوری که دستام و پامو همه جام رو گرفته بود و هیچ کاری نمی تونستم بکنم می گفت تسلیم شو تا ولت کنم می گفتم چرا من تسلیم بشم تو تسلیم شو! و ارش می گفت فسقلی چقدر اخه تو پررویی!
آرش هم دیگه حسابی مهربون شده بود اما من گفتم فکر نکن اگه دارم باهات می جنگم بخشیدمت و حرفات یادم رفته! و تازه با روش های خیلی جالبی آرشو گول میزدم و فرار می کردم آرش می گفت حرکاتم خیلی سریعه! اما دوستان عزیز اصلا خودتونو ناراحت نکنین هانی وبلاگی به این راحتی ها تسلیم نمیشه اینقدر جنگیدم وجنگیدم که آخرش جفتمون حسابی از حال رفته بودیم و خیس عرق بودیم که آرش گفت باشه من تسلیمم و با شکست آرش جنگ هم تموم شد
و پریدیم تو حموم! هانی وبلاگی با 48 کیلو وزن آرش تپلی 90 کیلویی رو شکست داد !تشویقم کنید !![]()
اما بعد جنگ دیدم اینقدر آرش چنگ زدم که پشتش پر از خط های قرمز شده بود و کلی حالم دگرگون شد از دیدن این صحنه آخه آرش لباس تنش نبود و تو جنگ بیشتر آسیب دیده بود اما من سالم سالم بودم و حتی یک نقطه هم رو بدنم نبود . اونوقت این ارش پررو همش می گفت می دونی که من اگه می خواستم می تونستم یک دقیقه ای بکشمت گفتم منم می تونستم خوب!
عصر هم با مهربونی آرش کمک کرد و خونه رو جمع و جور کردیم و شب هم همون دوست ارش که گفتم با یه دوست دیگه اش اومدن خونمون و حسابی خوش گذشت و فوتبال اسپانیا با المان رو هم دیدیم و آرش و دوستاش هر سه طرفدار اسپانیا بودن من که اصلا در جریان امور نبودم به پیروی از همسرم شدم طرفدار اسپانیا همانا که خداوند خودش فرموده از شوهرانتون اطاعت کنید منم اطاعت کردم و از اسپانیا طرفداری کردم پس بهشت از آن من است دلتون بسوزه!![]()
در نتیجه اینکه یکشنبه من و آرش سر کار نرفتیم و روز بسیار پر خاطره ای برای خودمون ساختیم و حال کردیم !البته می خواستیم ناهار بریم جاده چالوس اما به دلیل پاره ای مسائل گرفتار جنگ های داخلی شدیم و نرفتیم.
البته ارش همش می گفت باز به خاطر فشار خانوادت با من دعوا کردی و می گفت چرا همه ی مشکلات ما به خاطر حرف های مامان تو هستش؟!چرا اینقدر ما رو تحت فشار میزارن... و از اینجور حرف ها .البته اینارو تو دعوا می گفت بعدش گفت دیگه برنگردیم به عقب
دوشنبه صبح باز هم ساعت زنگ زد و باید بیدار میشدم اما باااااز هم دلم نمی خواست برم سر کار و باز هم به تشویق آرش به خوابم ادامه دادم آرش هم تا 10 موند پیشم و بعدش رفت.منم رفتم پیش خواهر کوچولو که تنها نباشه و عصر هم زنگ زدم به آرش گفتم من و خواهری می خوایم بریم گیشا و گفتم اینقدر تو منو گیشا نبردی که اخرش خودم میرم آرش هم می گفت خوب منم باهاتون میام اما ما صبر نکردیم چون دیر میشد و به راه خودمون ادامه دادیم. آخه من شلوغی پیاده رو های گیشا رو دوست دارم الان هم خونمون دو قدم فاصله داره تا گیشا قدیما هم دانشگاه منم که پل گیشا بود خونه ی ارش اینا هم همون جاها بود در نتیجه نود درصد دوران دوستی من و آرش تو گیشا گذشته اما باور می کنین از روزی که عروسی کردیم نرفتیم اونجا !
شب بابا و خواهری اومدن خونه ی ما و فیلم پرس*پولیس دیدیم و بعضی جاهاش حرف های بد بد داشت و من کلی پیش بابا خجالت کشیدم.بعد رفتن بابا اینا من و آرش که از صبح درست و حسابی پیش هم نبودیم عین چسب بهم چسبیده بودیم و من همچون طفلی معصوم همش تو بغل آرش لمیده بودم.
سه شنبه علی رغم علی رغم میل باطنی دیدم دیگه جایز نمی باشد نرم شرکت اما با 1 ساعت تاخیر! اومدم
یه کاری رو که باید تحویل میدادم تحویل دادم و آقای رئیس عزیز به من بعد دو روز مرخصی و یک هفته با تاخیر شرکت اومدن گفت از اینکه بین 30 نفری رو که باهاشون مصاحبه کردم شما رو انتخاب کردم واقعا به خودم و به انتخاب خوبم تبریک میگم!!!!!! منم تصمیم گرفتم هفته یکی دو روز نیاو شرکت تا رئیسمون بیشتر به خودش تبریک بگه! من الان دقیقا یک ساله که تو این شرکت دارم عرق میریزم!
عصر هم رفتم خونه و فکر می کردم الان یک دنیا کار دارم اما ناگهان دیدم خونه توسط همسر گشنگم بسیار جمع و جور و پاکیزه شده و کلی حال کردم و نشستم تی وی دیدم و یه عالمه آلبالو خوردم و مامان شوهر جون زنگ زد برای شام دعوتمون کرد و گفت چند روز داری آشپزی می کنی خسته شدی امشب بیاین اینجا تو هم کمی استراحت کنی غافل از اینکه من چند روزیه که آشپزی نکردم!البته چرا اون روز که دوستای ارش اومدن کلی آشپزی کردم و دوستای آرش لذت بردن تازه آرش هم گفت بچه ها چند روز پیش رفتیم خونه فلانی غذاهای خانومش اصلا خوب نبود به هانی میگم تو خیلی بهتر از اون غذا درست می کنی!! بنده خدا دوستای ارش هم الکی الکی تایید کردن!
مامان شوهر جون گفت اگه کاری نداری بریم پیاده روی منم که خیلی کار داشتم اما در راستای صمیمی شدن با مامان شوهر قبول کردم و رفتیم و بستنی خوردیم و کلی حرف زدیم و خیلی خوش گذشت
راستی آرش بالاخره به مامانش گفته بود که به مامان من زنگ بزنه! و از این بابت خوشحالیدم .
شب که برگشتیم خونه دوباره چسب شده بودیم .من داشتم یه سریال ترکیه ای میدیم و ارش چون زبونشونو متوجه نمیشد حوصلش سر رفته بود بهش گفتم تو برو بخواب گفت تا تو نیای نمیرم گفتم اگه تو بری منم میام واگرنه من بدون تو که هیچ جا نمی مونم و بعدش با لحن بامزه ای گفتم بدون تو فقط میرم ونزوئلا و برزیل و کانادا !!
و حسابی خندیدیم
جریان برزیل و که گفتم کانادا هم عمه ام اینا هستن و باز چون به زوج ویزا نمیدن به ارش گفتم تابستون سال بعد می خوام تنهایی برم ارش هم نه نگفته آخه اولش می خواستم همین تابستون با عمه اینا برم اما گفتم سال بعد برم که جذاب تر باشه اخه الان خودشون هم ایرانن.هر چند من که می دونم نمیرم! بدون ارش عمرا!! اما شایدم برم !
**************
*مرسی دوست جونی هایی که این چند روز به یادم بودیم
وقتی دیدم من این چند روز وبلاگی هیشکی نرفتم اما یه ۶۰ - ۷۰ نفری از دوستا به یادم بودم خیلی خوشحال شدم
*راستی یه دوست خوبی چند ماه پیش به من میل زده بود و یه سوالایی پرسیده بود و من بهش گفتم سر فرصت حسابی جوابهات رو میدم اما با نهایت شرمندگی کلا یادم رفت
عزیزم اگه هنوزم اینجا رو می خونی باید ازت عذرخواهی کنم من میلت و اسمت رو فراموش کردم لطفا دوباره برام میل بزن
* امشب میریم مهمونی و کلی من و آرش می خوایم نانای کنیم
* خوب حرف دیگه بسه بدووم بیام پیش دوستام که حسابی دلم تنگ شده
تعطیلات خود را چگونه گذراندید؟
ما نیمی از تعطیلات را در حال گرد و خاک به پا کردن و نیمی را در حال عشقولانگی گذراندیم تا همه چیز عادلانه باشد !![]()
*****************
چهارشنبه علی رغم اینکه کلی کار داشتم اما چون مامانم مریض بود رفتم پیش مامان و دیدم خوشبختانه حالش خوب شده بر عکس دفعه قبل که هیییییچی حرف نزده بودیم رفتیم دراز کشیدیم رو تخت مامان اینا و من بسیار بسیار حرف از خودم در وکردم و نزاشتم مامان بخوابه ![]()
کمی از زندگی شخصی خودم و بیشتر از زندگی ملت سخن گفتیم ![]()
عصر هم که بابام اومد مامان مثل بچه شکایتو ها همش شکایت می کرد که این هانی اینقدر حرف زد نذاشت من استراحت کنم
بعدش هم مانتو روسریمو پوشیده بودم که برم خونمون به زندگیم برسم اما دلم نمیومد و یک ساعت همینجوری نشسته بودم به حرف های مامان و بابا گوش می کردم و لذت می بردم
عصر هم به جای خونه رفتم دم درب شرکت همسرجان که مبادا با حال مریضش بخواد پیاده بیاد خونه و خسته بشه. تو مسیر اینقدر بی دلیل شاد و پر انرژی بدم و به معنی واقعی کلمه داشتم به زندگی لبخند میزدم![]()
رسیدم شرکت ۹ اینا بود اما آرش هنوز یکمی کار داشت گفتم پس تو کاراتو بکن من دلم می خواد برم پیاده روی این طرف ها که ناگهان آرش با قیافه متعجب و پرسشگر نگام کرد و گفت نصفه شب می خوای تنهایی بری پیاده روی؟
بعدشم گفت یکمی صبر کن با هم میریم! منم تو دلم به این فیگور آرش کلی خندیدم چون اصلا این مدلی نیست و از این اخلاقا به هیچ وجه نداره
اما به هر حال مثل دخترهای حرف گوش کن نشستم سر جام
موقع رفتن آرش اینقدر بی حال بود که بیخیال پیاده روی شدم و کلا هر چی لبخند و انرژی و اینا که گفته بودم پر کشید رفت . و آرش رفته رفته رنگش داشت زرد میشد و من کلافه بودم رفتیم در خونه آرش اینا من رفتم بالا قرص بگیرم یکمی طول کشید و ارش هم با یه قیافه ی خیلی مظلوم و لوس شده و مریض و آویزون اومد بالا و می گفت من مریییییییییضم اینقدر اون لحظه مظلوم و بی بی شده بود که می خواستم درسته قورتش بدم!!!!!
خلاصه رفتیم تو که یکم آرش استراحت کنه آرش خیلی بامزه لوس میشد و من همش نازشو می کشیدم اما مامان بابای خودش هیچ کاری نداشتن باهاش و فقط یکم دارو مامانش براش آورد. مامانش خیلی رو این موضوع حساسه که اصلا آرشو لوس نکنه خصوصا بعد ازدواجش. خیلی از این نظرا مامانش داناست
آخرش آرش گفت خونه هانی اینا ادم مریض باشه کلی بهش توجه می کنن پس شما چرا اینجوری نیستین ( آخه ارش خونه ما که میاد کلی مامان اینا به خاطر مریضیش این روزا بهش میرسن) مامان آرش هم گفت خونه ما مریض اگه لوش بشه نازشو نمیکشن میزننش!!!
طفلی آرش. ولی آرش اینقدر ناز و با مزه لوش میشه که من اصلا نمی تونم جلوی خودمو بگیرم و همش می خوام محکم ماچش کنم.
شب که ارش حالش بهتر شد اومدیم خونه و آرش همش به من می گفت برو بخواب برو بخواب آخه مامانش بهش گفته علت خستگی های من کم خوابیه و باید حواست باشه من به میزان کافی خوابم.منم آخرش به زور کتک رفتم خوابیدم
آهان یه اتفاق عجیب غریب هم صبح چهارشنبه افتاد! صبح رسیدم شرکت آرش زنگ زد با یه جور بداخلاقی خاص و خنده داری گفت غذا کجاست که غذا بکشم؟ منم براش توضیح دادم این اینجاست اون اونجاست بعدشم گفت چرا برام غذا نمی کشی پس؟! تو همش کاری که برای من میکردی این بود که غذا می کشیدی الان دیگه اونم نمی کنی!!!!!!!!!!!دلم شکست و متعجب شدم گفتم خودت همش گفتی اینقدر نگران غذای من نباش خوشم نمیاد!گفت منظورم این بود وقتی غذا نداریم نگران نباش اما وقتی غذا داریم برام بکش خوب من غذا دوست دارم ! صبح ها میبینی من عجله دام!
منم که دلم شکسته بود و ناراحت بودم گفتم صبح ها من از تو زودتر میرم و عجله ام بیشتره گفت خوب شب ها بکش گفتم شب ها هم من از تو زودتر می خوابم و تو ۳ ساعت بعد من بیداری برای خودت غذا بکش!!!![]()
**********************
پنجشنبه صبح که بیدار شدیم آرش باز الکی قاطی کرده بود و بداخلاقی می کرد یهو گفت تو اصلا این روزا مشکوک شدی !!!!!!!!!
گفت من دلم می خواد در جریان همه چیییییی باشم!
من که همین جوری گیج مونده بودم نمی فهمیدم آرش راست میگه الکی میگه... یه پسری هم بود خیلی در گذشته ارادت خاصی به بنده داشت و با اینکه می دونست من با ارشم و صد بار گفته بودم دست از سرم وردار گاهی زنگ میزد . آرش یهو پرسید اون برای تولدت زنگ زد؟! گفتم نه دلیلی نداره زنگ بزنه !
بعد کلی غر غر الکی رفت!منم اینقدر حرصم گرفته بود زنگ زدم بهش و گفتم همیشه من قبل از تو میرم با کلی مهربونی میرم فقط یک روز در هفته که تو میری و من خونم باید اعصااااااااب منو خورد کنی بعد بری! آرش هم باز با لحن غیر عصبانی گفت نمی دونم چرا ولی از دستت عصبانیم مشکوکی!منم گفتم برو بابا و قطع کردم
(وای چه کار بدی) خلاصه اینقدر رفتار آرش بهم بر خورده بود که رفتم خوابیدم! این اوج عصبانیت منه !و یکی از دوستای خوب وبلاگی که یک هفته است قراره همدیگرو ببینیم زنگ زد و من گیج خواب بودم و گفتم نمی تونم بیام کلی هم شرمگین شدم چون یک هفته است سعی می کنیم قرار بزاریم اما من هی دردسر درست می کنم ![]()
بعدش آرش چند بار زنگ زد و من هیچی باهاش دوست نبودم و اصلا هم تحویلش نگرفتم تازه پرسید من نیستم تنهایی خوش می گذره گفتم بله بعدشم پرسید کی بیام خونه؟ گفتم برای من فرقی نمی کنه خودت هر وقت می خوای بیا بعدشم پرسید عصری بیام کجا بریم بیرون گفتم برام مهم نیست!!!
عصر هم که اومد زیاد باز باهاش دوست نشده بودم که دیدم بابای ارش با یه ظرف سیرابی اومدن تو !! گفتن اینو گرفتم با هم بخوریم من تا حالا نخوردم چه بوی گندی میداد زنگ زدیم مامان و برادر آرش هم اومدن و آرش یه املت خوشمزه درست کرد و نشستیم به خوردن املت خوشمزه دست پخت ارش. مامان آرش هم روسری که براش گرفته بودیم رو سر کرده بود و کلی خوشگل تر شده بود !آرش وقتی اومده بود عصر کامپیوتر شرکت هم زده بود زیر بغلش اورده بود منم چون تو افه ی قهر بودم اصلا نپرسیدم این چیه مامانش تا اومد و کامپیوتر شرکتو دید گفت من بهت نگفته بودم هیچ وقت کار بیرونو نیار خونه! بعدشم گفت همین فردا کامپیوترو ورمیداری میبری!![]()
نمی دونم چرا ولی من اصلا ناراحت نمیشم وقتی آرش سر کامپیوتر میشینه! اما مامانش کلی دعواش کرد که خونه جای کار نیست و ارش هم گفت مامان الان میبرمت خونتون ها! چون از پس دو تا خانم با هم بر نمیام. خلاصه به خاطر مهمونا من با ارش دیگه قهرانه رفتار نمی کردم و کلی با مامان آرش حرف زدیم و احساس خوبی داشتم
مامانش هم همش عذرخواهی می کرد که بابای ارش سر زده اومده .
در کل من اعتراف می کنم که مادر شوهر خیلی خوبی دارم .البته ظاهرش خیلی خیلی جدی و رسمیه و نزدیک شدن بهش خیلی سخته اما در عین حال خیلی خوب و مهربونه.
بعد رفتن مهمونا من و آرش خیلی دوست و مهربون و عشقوووووولی بودیم. و آرش گفت من فهمیدم چون کارام یکم عقب افتاده الکی بداخلاق شدم و گیر میدم به خاطر همین کامپیوتر اوردم که تو تعطیلی کارامو تموم کنم تا باز آرش همیشه بشم.![]()
*************************
جمعه به مقدار مکفی یعنی تا ساعت ۲ خوابیدیم البته ۱۰ اینا بیدار شدیم یکمی باز گردو خاک به پا کردیم و دیدیم همون خواب باشیم بهتره باز خوابیدیم
.دعوای الکی بود واقعا!! تلفن زنگ زد و بیدارمون کرد ارش هم همش داشت با خودش بد و بیراه می گفت که همکارش بیدارش کرده منم گفتم یعنی چی اینقدر بدوبیراه میگی و بعدش دیگه فقط غر غر کردیم و باز دوباره با مهربونی خوابیدیم .بیدار شدیم بدو بدو رفتیم خونه ارش اینا برای ناهار منم یه دامن بالای زانوی قرمز پوشیده بودم و خیلی احساس خوش تیپی ضایع بهم دست داده بود.
بعدش یکمی فیلم های قدیمی خودمون رو دیدیم و بعدش اومدیم خونمون که اماده بشیم شب بریم مهمونی خونه دوست آرش. آرش بهم قول داده بود مو هامو اتو بکنه اما دیگه دیر شده بود
منم استرسی شده بودم و قاطی کرده بودم نشستم و پاهامو جمع کردم تو شکمم و کوسنمونو محکم گرفتم بغلم! این یعنی وضعیت داره خطرناک میشه و ارش باید سریعا دست به کار بشه ![]()
خولاصه با همکاری ارش به جای اتو موهامو فرفری بسیار شلوغ پلوغ کردم و خیلی باحال شدم.آرش گفت خیلی خوشم میاد هر دفعه یه شکلی میشی!منم گفتم بله من اصلا خانم تکراری نیستم!![]()
تازه قبلش هم که قیافم تو وضعیت خیلی خرابی بود و رو تخت وایساده بودم و در حال غرغر بودم که چی بپوشم و هی لباس درمیاوردمو می پوشیدم آرش گفت چقدر تو خوشگلی آخه خیلیییی خوشم میاد ! و من کلیییییییییییییی دهنم باز مونده بود که من واقعا الان خوشگلم؟!
**********
تو مهمونی که ۷ تا از دوستای دوره دبیرستان ارش اینا دور هم جمع شده بودم کلییییییی اونا از خاطراتشون می گفتن و ما خانوم ها می خندیدیم واقعا دنیای پسرها با دخترها چقدر فرق داره یه عالمه خندیدیم از حرفاشون و اشکمون دراومده بود.
یکی از دوستا یه ماموریت ۳-۴ ساله داره ونزوئلا و الان بعد یک سال اومده بود ایران و اصرار می کرد حتما تا اونجان بریم پیششون. ما یه پولی گذاشتیم کنار که مهر و ابان که کارای آرش سبک شد برای رفع خستگی یه ترکیه اعیونی بریم یعنی پولی که گذاشتیم یکمی برای سفر ترکیه زیاده اما گفتم بدون خسیسی سفر کنیم حالا دوستش می گفت ترکیه بغل گوشتونه همون فصل اگه بیاین امریکای لاتین کلی خوش می گذره و امکانیه که دیگه هیچ وقت پیش نمیاد آرش می گفت از اونجا هم بریم برزیل اما دوستش گفت چون زوج هستیم احتمال ویزا دادن خیلی کمه منم گفتم پس عزیزم تو نیا من تنهایی برم
و همه به همچین همسر وفاداری که آرش داره کلی خندیدن.
در ضمن برگشتنی آرش گفت عزیزم دستپخت تو خیلییی خوشمزه تره!
آخر شب هم یکی از همون بچه ها اومد خونه ی ما و تا ۵ اینا با آرش راجع به بیزینس حرف زدن البته من که خواب بودم و ۵ صبح ارش با مهربونی هاش بیدارم کرد و وقتی بیدار شدم گفت من خیلی خیلی خیلی دوست دارم منم تو خواب کلی ذوق کردم و بعدش به خوابم ادامه دادم.
خلاصه این دوروز هوا گاهی ابری و گاهی آفتابی بود!
************
یه آقایی برام نوشته بود از وقتی اینجا رو می خونن زندگی مشترکشون از این رو به اون رو شده ...با کلی حرف های خوب دیگه
واقعا این جمله خیلی توجهم جلب کرد
یعنی میشه؟ کاش واقعا این همه پرچونگی های من یه دردی بخوره
دوست عزیز برای شما و همسر عزیزت آرزوی بهترین زندگی رو دارم
باز هم از بابت تبریکاتون یک عالمه ممنونم و یک عالمه می بوسمتون![]()
خیلی خوشحالم کردین واقعا
**********
وای وای وای ...اگه بدوووووووونین
اون شب که کلی تولد بازی کردیم و کلی بنده سورپرایز شدم! بعدش گرفتیم خوابیدیم. اما بعدش...![]()
صبح بیدار شدم البته با دو ساعت تاخیر چون که اصلا حال و احوالم خوب نبود و حسابی ضعف داشتم که البته بعدا فهمیدم کلی مریض شدمو خبر ندارم!
خلاصه ساعت ۹ اینا بیدار شدم و داشتم گیج و ویج آماده می شدم بیام شرکت و آرش رو هم آروم آروم بیدار می کردم که پاشه بره دنبال یه لقمه نون که دیدم ارش اصلا جون نداره چشماشو باز کنه و داره آروم آروم ناله می کنه. لبامو گذاشتم رو پیشونیش ببینم تب داره یا نه( آآآآآآآآه چه رومانتیک!
)(برای اینکه دستام خیس بود!
) دیدم ای داد بر من شوهر نازنینم چه تبی داره!
گفت تمام شب بیدار بوده و خودش رفته کلی پاشویه کرده تا تبش بیاد پایین و الان هم خیلی حالش بده و هیچی جون نداره!
گفتم عزیزم آخه چرا شب منو بیدار نکررررررردی؟! گفت چند بار گفتم
آآآآآآآآی آآآآآآآی اما دیگه بیدار نشدی!![]()
( چه زن بدی هستم)
آگه بدونین چه عذاب وجدانی پیدا کرده بودم. خلاصه یکمی توصیه های ایمنی بهش کردم و اومدم شرکت. آرش هم گفت منم یکی دو ساعت می خوابم بعد می رم شرکت .
ظهر به آرش زنگ زدم دیدم خونست! با یه صدای خیلی مریض گفتش که هر چی سعی کرده بره شرکت نتونسته اما کلی کار داره و به محض اینکه بتونه پاشه میره شرکت منم کلی خواهش تمنا کردم که بیخیال این یه لقمه نون شو و بمون استراحت کن منم زودی میام!
یکی دو ساعت از ساعت کاریم مونده بود و چون صبح هم با تاخیر زیادی اومده بودم نه روم میشد مرخصی بگیرم برم و نه طاقت داشتم بمونم شرکت.دو ساعت باقی مونده هم بالاخره گذشت و دوییییییییدم به سمت همسر عزیزتر از جانم!
خیلی جالبه با اینکه می دونستم آرش مریضه و این موضوع خیلی هم ناراحتم کرده بود اما بازم از اینکه الان که برسم خونه ارش هم خونه است کلی ذوق داشتم! آخه من همیشه می رسم خونه هیشکی نیست و ارش شب میاد.
رفتم تو دیدم آرش با چه حالی ولوو شده رو تخت .نازیییییی تا منو دید با اون حالش گفت تولد تولد تولدت مبارک! آخه تولد اصلیم اون روز بود دیگه! همش هم می گفت می خواستم امروز هم مثل پارسال بریم اون رستوران کنار رودخونه اما چرا من مریض شدم!
بعد رسیدگی های فراوان به آرش ساعت ۸ اینا مامان زنگ زد و وقتی فهمیدن آرش هنوز هم خیلی بی حاله حتییییییییییی آرش شکموی من حاضر نیست برای غذا خوردن هم چشماشو باز کنه بابا اومدن که با هم ارشو ببریم دکتر.
حالا این ارش مهربون وقتی به زور پا شد که بره دکتر به سختی رفت تراس و شروع کرد آب دادن به گلدون ها! می گفتم ول کن بیا استراحت کن می گفت این گلدون ها مثل بچه هامونن باید بهشون توجه کنیم تو خودت از صبح بیرونی تشنه ات میشه آب می خوری اون وقت می خوای این گلها رو همینجوری تشنه بزاری!
کلی متاثر شدم از این همه مهربونی آرش!
حالا اینقدر حرص می خورم اگه بدونین چرا...از اینکه منم لباسامو پوشیدم که بریم دکتر آخرین لحظه بابا گفت تو نیا اونجا محیطش آلودست و غیره ارش هم گفت منم زود میام تو برای چی میای. آخه حالش هم بهتر بود بعد اب دادن به گلدون ها و دیگه اونجوری بی حال نبود. منم گفتم باشه نمیام.
یک ساعت بعد دیدم خبری نشد زنگ زدم به موبایل آرش گفت دارن بهم سرم میزنن! دیگه نمی دونین چه حالی شدم همش می گفتم وای منو ببخش که تو این وضع کنارت نیستم همش تقصیر بابا شد گفت تو نیا.ارش هم که موقعیت رو برای لوس شدن مناسب دیده بود خودشو لوس کرد و گفت تازه ۴ تا هم آمپول بهم زدن .
منم اینو شنیدم داشتم می مردم! البته بعدا کاشف به عمل اومد که فقط یک آمپول رو به خودش زدن و بقیه رو زدن تو همون سرم!!
(ای آرش بدجنس منو اذیت کردی!)
شب که اومدن من همش با غصه آرشو نگاه می کردم آرش هم ناراحت شد! گفت عزیزم دوست ندارم دلت برام بسوزه و بعد دستاشو مثل اینا که می خوان زور بازوشونو نشون بدن برد بالا و گفت ببین من چقدر قوی ام!![]()
![]()
خلاصه حسابی مریض داری کردم و کلی برای مریضی آرش غصه خوردم
چون با وجود بی حالی شدید سعی می کرد همش بگه من قوی ام! من سر حالم !
راستی دکتر گفت این مریضی عفونت روده است که خیلی خیلی شایع شده بعضی ها شدید تر و بعضی ها خفیف تر این مشکل رو پیدا کردن. منم حالت خفیف این مریضی رو دارم و دو هفته است که شدیدا بی حال و بی انرژی شدم.
علائم کلی اش همین بی حالی خستگی دل پیچه تب حالت تهوع و ایناست. البته لزوما همه ی حالت ها با هم در یک نفر نیست.
خلاصه مواظب خودتون باشین و اگه کمی احساس کردین از این حالت ها دارین شیر و آبمیوه اصلا نخورین به جاش دوغ و کته و ماست بخورین.
خوب حالا حق ویزیت لطفا؟![]()
*****************
برای روز مادر هم که خوشبختانه از قبل کادو ها رو گرفته بودیم واگرنه با این همه مریضی اصلا نمی شد.
یه روسری خیلی مجلسی و خوشگل به اضافه ی یه سبد حصیری برای مامان ارش و یه مانتوی خوشگل با طرح بته جقه ای و کاملا تابستونی برای مامان خودم.
خیالم از مامان ارش راحت بود اما مامان خودم هر وقت براش کادو بگیریم یه غری میزنه.تولدش چند ماه پیش بود و با آرش تصمیم گرفتیم براش یه ساعت معمولی بگیریم . چون دو تا ساعت خیلی گرون داشت و بیرون دستش نمی کرد و ساعت دم دستی نداشت. ما هم ساعت دم دستی گرفتیم.اما وقتی بازش کرد (حالا من که عادت داشتم اما جلوی ارش) یه پوزخند زد و گفت وا من که ساعت داشتم! و کلی به دیده ی تحقیر به ساعت ما نگاه کرد بعدش هم گفت آدرسشو بدین می خوام برم عوضش کنم!!![]()
عصر که اومدم خونه کادو ها رو خوشگل کادو کردم و اول رفتیم خونه ی ما و مامان من هم از مریضی آرش گرفته بود و اصلا حال نداشت و خوشبختانه نظر منفی نسبت به مانتو نداد .برگشتنی آرش گفت مامانت وقتی مریض میشه چه با مزه میشه گفتم یعنی چه جوری گفت مهربون تر میشه !!
حالا یه چیز جالب
بابایه من تو یه شرکت خفن یه سمت خفن داره (بهبه چه خوب پز دادم
)
خلاصه مدیران این شرکت که ۷-۸ نفر بودن آخر وقت دیروز یه جلسه ی مهم داشتن که ساعت ۸ تموم شده بعدش اون رئیس خفن تره به همه اعضای جلسه یه بسته ی گنده داده و گفته چون ما امروز که روز زن هستش تا الان وقتتون رو گرفتیم و شما الان هم دیر می رسین خونه هم فرصت نکردین برای خانوم هاتون کادو تهیه کنین ما از طرف شرکت برای خانوم هاتون کادو گرفتیم.
(که حسابتونو نرسن
)
و اون کادو یه کریستال خیلی خیلی خوشگل و بزرگ و گرون در حد ۷۰-۸۰ تومن بوده! من که کلیییییییییییییی تعجب کردم.
راستی شرکت ما هم به من یه ربع سکه دادن! اصلا انتظار نداشتم و کلی خوشحالیده شده و فوری به ارش خبر دادم! (ندید بدید
)
بعدش رفتیم خونه ی آرش اینا.مامانش همش می گفت یه شاخه گل بس بود چرا دو تاااااااا کادو! کلی هم از کادو هایی که عروس عزیزش براش انتخاب کرده بود خوشش اومد.
به من هم دو تا پتوی مسافرتی دادن چون برای تابستون پتو نداشتیم گفتن بزار به حساب کادوی روز زن.
آرش هم که بنده خدا بعد جریان تولد و مریضیش من اصلا انتظار کادو ازش نداشتم و اون هم به خوبی انتظارمو براورده کرد و کادو نگرفته بود
. اصلا برام مهم نبود و ناراحت نشدم اما اینا باعث نشد که غر نزنم که حداقل یه شاخه گل می گرفتی!![]()
الانم خیلی مریضم با اجازه رفع زحمت می کنم
*******************
* فاطمه قشنگم وقتی اومدم دیدم تو وبلاگت برام تولد گرفتی واقعا خوشحال شدم و نمی دونم چه طور ازت تشکر کنم دوست مهربونم
مرسییییییییییییییییییییییی![]()
* تو وبلاگ یکی از بچه ها که مادرش دو ساله فوت کرده یه متنی برای روز مادر و مادرش نوشته بود که وقتی خوندم تو شرکت های های گریه می کردم
خدا تو این روز به همه ی بچه هایی که مادر بالاسرشون نیست صبر بده واقعا![]()