دوستای خوبم یه عااالمه مرسی که در شروع این کار به من کمک کردین و کلی خوشحالم کردین![]()
![]()
روز نامزدی هم خیلی آروم و بی سروصدا تموم شد و 4ماه از این قضیه گذشت تا اینکه چند روز پیش آرش اومد خونه ما که شناسنامه و عکس من بگیره ببره محضر که بعدش بریم دنبال کارهای آزمایش ولی پدر من گفتن اول با این محضر صحبت کنین که اون شرایط رو وارد عقدنامه می کنه یا نه ( چون درصد بالایی از محضر ها قبول نمی کنن چراش رو هم نمی دونم ) واگرنه بعدن عوض کردن محضر دردسر داره اینه که آرش بدون شناسنامه برگشت خونشون . من بیچاره هم بی خبر از همه جا که آرش چه دسته گلی به آب داده خوشحال و خندان نشسته بودم که ناگهان ساعت 11:30 شب زنگ تلفن به صدا در اومد و بابا گوشی رو برداشتن و فهمیدیم که پدر آرش هستن .دلم هووووری ریخت پایین .من که فقط حرف های بابا رو می شنیدم متوجه شدم که ظاهرا با حق طلاق مشکل دارن و می گن اول زندگی این حرف ها استحکام زندگی رو از بین می بره و بابا هم می گفتن ارتباطی به استحکام زندگی نداره این حقوق طبیعیه هر زن و مرده که متاسفانه به خاطر سیستم اشتباه کشور ما حق طبیعی زن ها به اونا داده نشده و این شروط فقط برای از بین بردن نقص های قوانین مربوط به زن ها هستش .و تاکیید کردن ما 4-5 ماه پیش این حرف ها رو زدیم و الان وقت این صحبت ها نیستش .البته این مکالمه خیلی کوتاه و محترمانه بود اما به هر حال تاثیر خیلی بدی در اعماق وجود هر دو خانواده ایجاد کرده بود خصوصا که پدر آرش گفته بودن پس لطفا مهریه رو تعدیل بفرمائید !
من در تمام مدت این مکالمه یخ کرده بودم و اصلا نمی فهمیدم جه خبره مگه آرش خودش قبول نکرده بود؟ پس این برنامه ها دیگه چیه ، شدیدا احساس می کردم قلبم شکسته .بعد اون تلفن سکوت سنگینی بر قرار شده بود . باورم نمی شد منکه همیشه اینقدر از چونه زدن سر مهریه و اینجور صحبت های چییپ فراری بودم و همه ی سعی ام رو کرده بودم که کار به اینجا نرسه این چه بساطیه که 1 ماه مونده به عروسی پیش اومده.
رفتم تو تختم و بغضم ترکید مامانم اومد گفت امشب دیگه حرفی راجع به این موضوع با آرش نزن تا فردا تو شرایط بهتری فکر کنیم بعدشم مامان گفتن هنوز که هیچ اتفاقی نیافتاده شما فقط نامزد کردین و اصلا فکر نکن باید به اون چیزی که نمی خوای تن بدی !!
ترسیده بودم و اصلا فکرم کار نمی کرد بیشتر از همه غصه این رو می خوردم آرش که اینقدر همیشه مستقل بود و اجازه نداده بود تو هیچ مسئله ای خانوادش درگیر بشن حالا چه طور اجازه داده باباش نصفه شب به ما زنگ بزنه بگه مهریه رو تعدیل کنین! ساعت 12 شب بود که دوباره تلفن خونه به صدا در اومد اینبار آرش بود و داشت با مامانم صحبت می کرد خوب صداها رو نمیشنیدم فقط متوجه شدم که مامانم از عصبانیتش کاسته شد و کلی با آرش حرف زدن .صبح که بیدار شدم مامان فقط گفتن که ارش زنگ زد و عذرخواهی کردو گفت من راجع به شرط های هانی به خانواده ام چیزی نگفته بودم اما فکر نمی کردم همچین عکس العملی نشون بدن و اینکه پدرم به زور شماره خونه شما رو گرفت واگرنه من اصلا نمی خواستم اینجوری بشه و ...
حرکت کردم به سمت محل کارم و حسابی گیج بودم نمی دونستم باید چه احساسی داشته باشم هم بهم برخورده بود هم از آرش ناراحت بودم که چرا اجازه داده تو تصمیمی که خودش گرفته دیگران دخالت کنن و اصلا نمی دونستم باید چی بشه من با پدر مادر آرش رابطه خیلی خوب و همراه با احترامی داشتم و واقعا دوسشون داشتم .یعنی از من انتظار داشتن مهریه ام رو که مشخص شده بود تغییر بدم . حال خیلی بدی داشتم گوشیم رو هم خاموش کرده بودم آرش زنگ زد شرکت خیلی شاد ومهربون و معمولی انگار که هیچ اتفاقی نیافتاده (همیشه روشش همینه ) یادم نیست چیا گفتیم اما از عصبانیتم کمتر شده بود گفت ظهر میام دنبالت هرچی گفتم نیا نمی خوام گفت میام . ظهر تمام احساس های بدی که پیدا کرده بودم بهش توضیح دادم اونم سعی کرد کار خانوادش توجیه کنه گفت ما طلاق دورو برمون زیاد داشتیم پدرم تا اسم طلاق شنید وحشت کرد و... آخرش هم گفت من اجازه نمیدم 1 ریال از مهریه ای که خودمون مشخص کردیم کمتر بشه و تو مطمئن باش دقیقا همون شرایطی که با هم صحبتش رو کرده بودیم اعمال خواهد شد .
فقط گفت باید قول بدی تا 6 سال اول از حق طلاق استفاده نکنی!
آخه آرش معتقده من خیلی احساساتی ام گاهی اگه وسط خیابون از دست ارش ناراحت بشم یهو دستم از تو دستش می کشم بیرون و میرم یه طرف دیگه
و آرش تو مواقع بحرانی با همه ی توانش دست من میگیره که نتونم فرار کنم .میگه این وضعیت زندگیه ماست! تو تا ناراحت می شی می خوای فرار کنی بری و من به زور باید نگهت دارم ![]()
به خاطر همین می ترسم تو حق طلاق داشته باشی. منم بهش گفتم من احساساتی هستم اما احمق که نیستم. تازه من یه عالمه آرش دوست دارم اصلا نمی تونم فکر کنم که یه روز نباشه اما آرش که این چیزارو نمیفهمه. شب همقرار شد بیاد خونه وبا مامان اینا صحبت بکنه البته قبلش باز یکم قاطی کردیم و من عصبی شده بودم و گریه می کردم آخه مامان اینا از اولش خیلی موافق موافق نبودن خصوصا بابام همش می گفتن خیلی زوده و از این حرفا حالا با این اتفاق اونا بهونه ی خوبی برای تحت فشار قرار دادن من داشتن و نگران بودم ارش یه چیزی بگه که همه چی بدتر بشه .آرش هم همش می گفت نترس من درستش می کم خلاصه شب سختی بود آرش اومد کلی حرف زد و بعدش در حالی که همه به نظر راضی بودن آرش از خونه ی ما رفت . ![]()
البته هنوز هم غرغر هایی در خونه ما شنیده می شه ![]()
من و آرش کلا از اولش سعی کردیم که دور از رسم و رسوم عمل کنیم و البته آرش بیشتر رو این موضوع اصرار داشت چون معتقد بود این رسوم مسمومه و جز دردسر چیزی نداره .خواستگاری ما بسیار ساده انجام شد .۱ شهریور۸۶ پدرو مادر آرش با ارش اومدن خونمون و از زمین و زمان و همه چیز حرف زدن جز من و آرش.چون همه معتقد بودن ما خودمون دوتایی قبلا حرف هامون رو زدیم و تصمیممون رو گرفتیم. هفته بعدش هم ما رو دعوت کردن و در جلسه دوم هم باز از مملکت و سیاست و ... حرف زدن جز من و آرش. منم کم کم حوصلم داشت سر می رفت که چه خواستگاری غیر هیجان انگیزی! تنها صحبتی که در جلسه دوم شد این بود که گفتند یه نامزدی ساده ای بعد ماه رمضون داشته باشیم .
26 مهر اولین پنجشنبه بعد ماه رمضون بود که قرار شد خانواده ها که کلا 20 نفر می شدیم تو خونه ما جمع بشن و فقط یه انگشتر دست من بشه .که من هنوزم نمی دونم اون مهمونی بله برون بود نامزدی بود چی بود.
چند وقت قبلش پدر آرش با ما تماس گرفت و گفتن مهریه رو تا قبل اون روز به ما اعلام کنید که اون روز تو جمع خانواده ها راجع بهش صحبت نشه .من هم از وقتی از قوانین ایران و مشکلات زنان ایران سر درآورده بودم تصمیم گرفته بودم که حتما جزو شروط ضمن عقد حق طلاق ،حق حضانت از فرزندان و حق خروج از کشور داشته باشم و معتقد بودم اگه مردی اول زندگی این آزادی ها رو به من نده پس نمیشه باهاش زندگی خوبی داشت این ها رو به آرش هم گفته بودم . زیاد دوست نداشت اما چون از همون موقع که دوست بودیم می دونست من رو این قضیه خیلی تعصب دارم خوشبختانه قبول کرد البته گفتم از سکه و اینا خوشم نمیاد 5 تا یا 14 تا سکه بیشتر هم نمی خوام.بعد این صحبت ها اومدیم خونه ما که پدرم با آرش صحبت کنن .هردومون خییییلی استرس داشتیم که بابام چی می خواد بگه آرش هم از فرط استرس حسابی سردرد داشت و بداخلاق شده بود.
اما خوشبختانه به خیر گذشت و مهمترین حرفی که بابام گفتن این بود که مسئولیت تامین زندگی به عهده مرده و هانیه فقط تا وقتی که خودش بخواد میره سرکار البته غافل از اینکه آرش خودش اصرار داشت من کار نیمه وقت یا پارت تام انجام بدم که خسته نباشم در طول روز و خیلی از این نظر هوای من رو داشت و نکته دیگه ی پدرم این بود که مهریه باید در حد عرف باشه و 14 تا عرف نیست و بیشتر رمانتیکه و بعدا شاید خودتون با این تصمیم موافق نباشین . گفتن ما مقدار مشخصی تعیین نمی کنیم و خودتون 2تایی به یه نتیجه ی معقول برسین . من هم گفتم ۵00تا و آرش هم قبول کرد البته گفت که من به هر حال الان از پسش بر نمیام چه 100چه 500 و قرار شد این نتایج رو به خانوادش هم منتقل کنه و دیگه هیچ وقت صحبتی راجع به این موضوع نشد . و من تصور کردم که خدا رو شکر چقدر همه چیز شیک و آروم و بی سرو صدا تموم شد و البته کلی هم از آرش ممنون بودم و هستم که به نظرات من احترام گذاشت و خیلی با احساس خوبی برای شروع زندگی مشترک اماده شدیم اما ...
گرچه پایان راه ناپیداست
من به پایان دگر نیاندیشم
که همین دوست داشتن...زیباست
من و آرش بهمن ۸۲ از طریق وبلاگی که آرش داشت با هم آشنا شدیم و آبان ۸۳ برای اولین بار همدیگرو دیدیم یعنی خارج از دنیای مجازی و آروم آروم و کوچولو کوچولو رابطمون پیش رفت تا اینکه ۲۶مهر ۸۶ نامزد کردیم و... ۲۶ روز دیگه یعنی ۲۳ اسفند جشن عروسیمونه
و در ضمن من ۲۲ و آرش ۲۹ سالشه
(جزئیاتش هم به مرور می نویسم)
امروز بعد سال ها وبلاگ خونی تصمیم گرفتم که شروع به نوشتن کنم خصوصا وقتی این اواخر با وبلاگ هایی آشنا شدم که شرح ماجرای شروع زندگی مشترکشون و غم ها و شادی هاشون نوشتن من هم دلم خواست که وبلاگی داشته باشم و از فراز و نشیب های این دوران و خاطراتم بنویسم. زود زود میام و آپ می کنم. ![]()