تبليغاتX
DaisypathAnniversary Years Ticker من و آرش
سلام دوست جونام

من الان یک عروس خوشحالم

باید اعتراف کنم وقتی اون همه نظر رو دیدم واقعا هیجان زده شدم  اما آرش میگه وقت نداریم بخونم .الان با آرش تو کافی نت هتل هستیم

فقط اومد بهتون بگم دوستون دارم و عروسی حسابی عالی بود خیلی خوش می گذره

عروسی با آرامش و شادی بسیار برگزار شد راستی بارون پنجشنبه هم عالی بود و با لباس عروس رفتم زیر بارون و با  آرش قدم زدیم! البته چتر هم داشتیم

فردا صبحش هم شدیدا بدو بدو کردیم  ساعت ۲ پرواز داشتیم اومدیم کیش و حسابی خستگیمون در رفت .

الانم بعد یه دوچرخه سواری حسابی خسته و با پای زخمی اومدم اینجا .

من بازم عروسی می خوام

خوش به حال همه ی شما هایی که قراره عروسی کنبد

فوق العاده ه ه ه ه است .

برگردم تهران حتما میام با جزئیات فراوان از عروسی براتون تعریف می کنم .

دوستون دا رم م م م م م م م م م م م م م م

 

+ نوشته شده در  شنبه 25 اسفند1386ساعت 20:55  توسط هانیه  | 

سلااااااام

من فردا عروسیمه !!!!!۱۱

مرسی دوست جونامممممم نوشته هاتون رو دیدم کلی ذوق کردم 

راستی  یه عذرخواهی اساسی از رها جونم

دیروز ابرو هام برداشتن و رنگ کردن و کلی خوشگل شدم ابروهامو چند وقت بود که اصلا دست نزده بودم و حسابی عوض شدم آرش که اومد دنبالم گفت چه خوشگل شده بعد گفت پس یعنی چقدر مو رو صورتت داشتی هاا !!!!!

امروز صبح هم رفتم امورات اپیلاسیونی انجام دادم  اینقدر می ترسیدم کلی استرس داشتم اما به خیر گذشت آخه همیشه خودم کارامو می کردم .

الان شرکت آرش اینا هستم آرش داره کاراش رو ردیف می کنه منم قراره آهنگ انتخاب کنم بعدش بریم ایراد های لباس عروسم درست بکنیم بعدش بریم خونه فسقلی با آرش تمرین رقص بکنیم

کلا ما الان به صورت عجیبی خیلی ریلکسیم

الان باید زود برم سراغ آهنگ اما دلم نیومد نیام پیشتون و خبر ندم.

تقریبا دیگه زیاد کاری نداریم شب باید بریم تاج شنل و سفره عقد تحویل بگیریم.

 

از انرژی مثبت هاتون بسیاااااار ممنونم کلی امواج مثبت از تو مانیتور اومد بیرون!

دیروز با آرش کلی زدیم تو سر و کله ی هم اما امروز خوبیم .

وای من می ترسم

راستی آرایشگرم تو فهیمه سیماست یکمی بداخلاق به نظر میاد دیروزم که اونجا بودم یکی رو خیبی دهاتی درست کرد  یعنی خیلی غلیظ بود اما میگن ساده هم اگه بخوای درست می کنه منکه می خوام خیلی ساده و ملایم باشم . آرش از آرایش زیاد خصوصا خط چشم خیلی بدش میاد و من آمادش کردم که منتظر هر جور هانیه ای باشه (با یه عالمه سایه یا یه عالمه خط چشم یه شایدم ناز و خوشگل)

اگه لباسمم امروز درست بکنه خیالم راحت میشه

آهان اگه وقت بشه با آرش هم یکی دوتایی قر بدیم خیالم بیشتر راحت میشه

همه میگن شب ارام بخش بخور بخواب اما من تا حالا از این چیزا نخوردم می ترسم معتاد بشم فردا !

وای خدا جونم هوای ما رو داشته باش

مامان صبح میگفت چه احساسی داری خوشحالی؟ گفتم هیچ احساسی ندارم مثل امام خمینی که وقتی از هواپیما پیاده شد و جمعیت رو دید بهش گفتن چه احساسی داری گفت هیچی!!

 

دوست جونام بازم ممنون

خیلی بهم انرژی دادین

تو کیش به اولین کامپیوتری که برسم میام و خبرتون می کنم

+ نوشته شده در  چهارشنبه 22 اسفند1386ساعت 14:9  توسط هانیه  | 

سلام سلام

من فقط ۵ دقیقه وقت دارم پس تند تند بگم و برم

یکشنبه: ظهر از شرکت اومدم بیرون و پیاده رفتم سهروردی آخه شرکتمون همین وراست اهان پیاده هم رفتم به این دلیل که به خاطر استرس عروسی بر عکس همه ی مردم دنیا شدیدا اشتهام زیاد شده و همش می خوام بخورم و شدم یه عروس تپلی واسه همین ۲ قدم پیاده رفتم که مثلا لاغر بشم . احساس خوب توام با ارامشی داشتم و به این فرش جیگولی ها شایدم موکته نمی دونم ( همین ها که از توش مو اومده بیرون انگار بهشون میگن ماکارونی ) نگاه می کردم تا اینکه ارش هم اومد با مهربانی بیشتری به کارمون ادامه دادیم آرش این ماکارونی ها رو دوست نداشت و دلش می خواست از این فرش ماشینی خارجی ها بگیریم اما من قبول نکردم  و از همون ماکارونی ها خریدیم آرش هم گفت بهشون علاقه مند میشه !  ارش معتقده چون مامانم گفته از اونا خوشش نمیاد منم خوشم نمیاد و کلی راجع به این موضوع صحبت کردیم.

چون ارش گشنش بود رفتیم رستوران و اونجا هم باز همش آرش داشت صحبت می کرد که نباید تحت تاثیر مامانت باشی ما باید مستقل زندگی کنیم اگه مشکلی پیش اومد نباید با مامانت بگی باید ۲تایی حلش کنیم و...(البته من خودم همه ی اینا رو می دونستم)

بعدش رفتیم آباژور خریدیم بعدشم رفتیم ۲تا پادری ماکارونی خریدیم بعدش رفتیم میرداماد برای آرش کراوات و کمربند خریدیم بعدش رفتیم از آرین برای من یه ساعت خوشگل خریدیم که کلی دوسش دارم ...وای چقده کار کردیم.

راستیییی تو پاساژ اندیشه داشتم مغازه ها رو نگاه می کردم که دیدم آرش یواشکی رفت تو یه مغازه ی عروسک فروشی بعدش با یه قورباغه ی تپل خیلییییییی با مزه اومد بیرون و داد تو بغلم منم همون جا بغلش کردم و همراه با قرباغه جونم به خریدمون ادامه دادیم. کلی خوشحال شدم

بعدشم ۲تایی یه ابنیبات چوبی گرد گنده از این رنگی رنگی ها گرفتیم و خوردیم و خلاصه حسابی خوشحال بودی

مرسی آرشی جونمممم

بعدش هم رفتیم گل زدن به ماشی رو هماهنگ کردیم و قرار شد پشتشت با تور یه پاپیون گنده درست کنن کلی ذوق دارم واسش کاش بتونن طرحی رو که گفتم دربیارن

شب آرش اومد خونه ما مامان گفت لباس عروس رو ببرین ایراداش رو درست کنه اما آرش همش غر میزد که نریم دیگه اونجا الان سرشون شلوغه و خراب می کنه و ...

امروز آخرین روزیه که اومدم شرکت و تونستم راحت به امور وبلاگی بپردازم نمی دونم از فردا چه طوری بشه همه ی سعیم رو می کنم که بازم قبل عروسی بیام

پنجشنبه عروسیه جمعه میریم کیش دوشنبه بر می گردیم

وای بچه ها برامون دعا کنین

خییییییییییلی دلم براتون تنگ میشه خییییییییییلیییییییییییی دوستون دارم

لحظه ی عقد به یاد تک تکتون هستم خصوصا نارنجدونه که بهش قول دادم

ایشالا که میام و از خوب برگزار شدن عروسی براتون می نویسم

ترمه نازنینم نیکا جونم شیلا جونم دل عزیزم ابینه خانومی گلی خانومی ماه بانو مریم بانو طنین جونم نارجدونه جونم مستانه جونم  دریا خانومی روشنک عزیزم و همه و همه ی دوستای خوبم که تو این مدت کنارم بودین و غرغرهام خوندین و تنهام نذاشتین خیلی دوستون دارم

ارش زنگ زد و الان دم دره باید زود برم واگرنه کلی حرف داشتم

برام خیلی دعا کنیم

همهی سعیم رو می کنم که به زودی بیام

آرایشگاه فهیمه تو جردن قراره برم

و عروسی تو چایباغ نارنج هستش

اینجاها تا حالا رفتین کارشون خوبه

وای من برم

دلم براتون تنگ میشه

(بابت غلط هایی املایی که حدس میزنم خیلی زیاد باشه ببخشید چون خیلی تند تند نوشتم)

+ نوشته شده در  دوشنبه 20 اسفند1386ساعت 14:46  توسط هانیه  | 

پنجشنبه:

صبح تو شرکت که بودم آرش با خوشحالی زنگ زد و گفت یارو باز تلوزیونمون رو نداد و معلومه که نمی خواد بده اما من موفق شدم پولمون رو ازش پس بگیرم و رفتم از یه جا دیگه گرفتم الان تلوزیون دستمه ! و کلی ۲تایی ذوق کردیم و کلی هم ارش تشویق کردم که تونست از اون مغازه دار بد پولمون رو پس بگیره و نذاشته سرمون کلاه بذاره ( آخه میگن  آقایون رو باید همش تشویق کنین)

بعدش هم قرار شد آرش خودش بره لباس عروسم رو تحویل بگیره اخه ۴-۵ بار رفتم اونجا و دیگه اصلا حوصله نداشتم گفتم هر چی شد باداباد بگیر بیارش راحت بشیم.

قرار شد آرش ناهار بیاد خونه ی ما بدو بدو رفتم دوش گرفتم و یکمی خوشگل کردم آخه تو این ۱ ماه گذشته آرش بنده خدا اصلا من با آرایش ندیده بود

ظهر آرش زنگ زد و با یه جعبه ی سفید گنده و با یه صورت خیلی خوشحال اومد تو منم کلی ذوق کردم اما اینقدر گشنم بود گفتم اول ناهار بخوریم بعد می پوشمش.نشستیم سر ناهار و ارش داشت راجع به پیروزیش در پس گرفتن پول برای همه صحبت می کرد . بعدش به من گفت برو لباس بپوش چرا اینقدر می خوری!

رفتم تو اتاقم و با کمک مامانم و خواهرم لباس پوشیدم و از اتاق اومدم بیرون

آرش که خوشحالی و ذوق کاملا تو قیافش دیده میشد معلوم بود حسابی راضیه و و با مهربونی و دقت خیلی زیاد چشم دوخته بود به من و همش دور و بر لباس می چرخید و تعریف می کرد.(خیلی دوست داشتم منم مثل خارجی ها اجازه نمی دادم آرش تا قبل عروسی لباسم نبینه که یهو اون روز ذوق کنه اما نشد)از نگاه آرش منم ارامش پیدا کردم و فهمیدم که کلی خوشگل شدم. اگه مامان بابا اونجا نبودن احتمالا خیلی خوشگلتر آرش رضایتش اعلام میکرد.

بعدش رفتیم میلاد نور من مانتو و روسری خریدم و برای آرش ساعت گرفتیم و کلی خوشحال بودیم.طبقه چهارم میلاد رفته بودیم برای دیدن ساعت اما من ناخوداگاه همش میرفتم سمت جواهر فروشی ها و هی آرش من میکشید می گفت اومدیم ساعت ببینیم

تازه اولین خرید مشترک برای خونمونم انجام دادیم  ۲ تا تخم مرغ تزئین شده ی خوشگل برای سفره هفت سین آخه ما ۱ روز قبل از تحویل سال از ماه عسل برمیگردیم و موقع تحویل خونمونیم و می خوایم یه هفت سین خوشگل درست کنیم.

راستی آرش هم یه کراوات با کلی ذوق و خوشحالی برای خودش خرید اما هر کی دید گفت آرش یه وقت این برای عروسیت نبندی ها آخی طفلی آرش کلی با کراواتش داشت حال میکرد اما من گفتم خوشگله اگه دوستش داری حتما استفاده کن واسه عروسی اما آرش میگه تو وقتی دیدیش یه متر پریدی عقب!

خلاصه بعد یه شام رمانتیک و زیرورو کردن خریدهامون رفتیم به سمت خونه بستنی هم خریدیم خوردیم و آرش هم کلی حرف های عاشقانه برام گفت 

***************

جمعه:

مراسم اتاق تکونی و بیرون کردن من از خانه به صورت رسمی اغاز شد.

به من اخطار شد هرچه زودتر هرچی تو اتاق داری از این محل خارج کن واگرنه از فردا بساطت وسط کوچه است! منم یه چمدون بسیار گنده ورداشتم و همه ی لباسام ریختم توش و چند تا کیسه هم پر کردم از خرت و پرت های دیگه و گذاشتم دم در تا آرش بیاد و بریمش.مشکلترین قسمت هم این بود که خوب بابا جان من قراره یک هفته تو این خونه زندگی کنم و همه چیم الان  پخش و پلا شده و نمیدونم چی تو کدوم خونه است. 

آرش هم داشت تو اون خونه حسابی کار میکرد گفتم ما چون امروز کار کردیم بابا می خواد بره کباب بناب خوشمزه بخره تو هم ناهار بیا اینجا که منم از آخرین روزهای زندگی اعیونیم(؟) استفاده کنم. آرش اومد و  در هنگام میل ناهار فیلم هم دیدیم و کلی توش رقص های ۲نفره نشون میداد و من سعی میکردم یاد بگیرم اما خیییییلی خوشگل و خیییییییلی سخت بود.

بعد ناهار باروبندیل من ریختیم پشت ماشین که ببریمشون اون خونه.اما من دوباره اعصاب نداشتم و غمگین بودم و به ارش گفتم چرا همش تو خونه ما که بودی غمگین بودی چرا حرف نمی زدی و ...آرش هم یه چیزی گفت که الان اصلا یادم نیست اما هر چی بود باعث تشدید ناراحتی من شد و به غم فراوان چشام بسته بودم که آرش ۲ تا دسته گل نرگس خوشگل برام گرفت و ذوق کردم اما باز ته دلم غمگین بودم نمی دونم چرا (خل شدم منم واقعا! یه ذره که آرش هوام نداشته باشه قاطی میکنم . عجب دختر بی اعتماد به نفس اعصاب خوردکنی شدم) وسایل هارو بردیم بالا و ریختیم وسط خونه فسقلی و ناگهان خونه مجددا تبدیل به بازار شام شد و اصلا نمی دونستم با این همه چیزمیز تو یه ذره جا باید چه کار کنم فقط تونستم گل های نرگس خوشگلم رو بزارم تو آب و چند تا از کارتون هایی که توش وسابل با ارزشم بود به آرش نشون دادم ۴-۵تا دفتر خاطرات پر نوشته - روزنامه ای که اسمم موقع قبولی کنکور توش نوشته بودن - نقاشی های بچگیم - یه عالمه از کاغذهای  لاو ایز ... کلی واسشون ذوق میکردم و ارش هم از دیدن همچین چیزایی کلی تعجب میکرد و هی می گفت هانی خیلی نازیییی هانی خیلی بامزه ایییی

خلاصه با ریختن اون خرت وپرت ها وضع از قبل هم بدتر شد

وقتی فهمیدیم کاری از دستمون بر نمیاد ترجیح دادیم که بشینیم و به گفتمان عاشقانه بپردازیم  بعد این همه کارهای سختی که انجام دادیم و زحمات بسیار! آرش رفت خونشون که دوش بگیره و کمی خرید کنه (خونه آرش اینا کوچه روبه رویی خونه ماست) مامان ارش وقتی متوجه وخامت اوضاع شد اومد پیشم و تند تند همه چی رو جمع میکرد با اینکه خونه یهو کلی مرتب شد اما من نمی خواستم مامان آرش کمکم کنه اخه هیچ کنترلی رو اوضاع نداشتم اما بازم دستشون درد نکنه کارهایی که مامان خودم باید بکنه مامان آرش به جاش میکنه همش میان خونه رو تمییز میکنن و در چیدن خونه کمک میکنن اما مامان خودم فقط یکی دوبار اومد واسه کمک تازه وسطش هم همش غر میزد نمی دونم واقعا!

شب هم بابای آرش برامون املت فرستادن ار خونه و خوردیم و با هیجان زل زده بودیم به تصویر برفکی تو تلوزیون جدیدمون و لذت میبردیم  ۱۱ بود که من دیگه باید میرفتم آرش گفت نمیشه حالا همینجا بخوابیم زنگ بزن بگو من میمونم اینجا چرا ما همش باید شب که میشه خداحافظی کنیم هر کی بره خونه خودش خداحافظی دوست ندارم

اما خوب من می دونستم که باید برم گفتم ۶ تا دیگه بخوابیم بعدش دیگه همیشه پیش همیم

******************

شنبه:

من و خواهرم نشسیم به گلچین کردن آهنگ برای عروسی خیلی کار مفرح و شادی بود اما چون روز رحلت بود مامان همش می گفتن کمش کنین زشته و ما نمی تونستیم خوب حس آهنگ ها رو بگیریم که بفهمیم به درد عروسی میخوره یا نه.۲ گروه گلچین کردیم  یه گروه برای عصر تو تالار که با سلیقه ی خانوم های لطیفانه و از هر سن و سالی جور در بیاد و یه گروه آهنگ های خفن و جوادی برای شب تو خونه ی آرش اینا که بروبچ میریزن اونجا

البته این غصه سر دراز دارد و حالا حالا ها تموم نمیشه عده زیادی قول دادن برام آهنگ بیارن انشالا

آرش عزیزم هم رفته بود اون خونه و دیوار های دستشویی رو میسابید و کلی از حال رفته بود

عصر هم رفتم اون خونه و لباس هام چیدم تو کمک و تازه ه ه ه ه چمدون کیش رفتنمون هم تقریبا آماده کردم اخه چون درست فردای عروسی میریم دیگه فرصتی واسه این کارا نمی مونه.خلاصه خیلی حس خوبی داشتم هم اون یه حس عجیب و جدید اما هنوزم باورم نشده که قراره از این به بعد تنهایی و با آرش زندگی کنم

شب هم رفتیم باقی لوستر های خونه رو خریدیم شام رفتیم خونه ارش اینا و طبق معمول ارش نشست جلوی تلوزیون و من غمگین شدم البته خودشم فهمید می گفت من چون دیدم سرت گرمه اومدم این طرف اما من واقعا دلم میگیره وقتی خونه خود آرش اینا آرش حواسش به من نیست و من مجبور میشم به زور خودم سرگرم چیزای دیگه بکنم از در خونه آرش اینا که میریم تو ارش دیگه بیخیال من میشه چون خونه ی خودشونه و راحته فکر میکنم منم اونجا خونه ی خودمه و فوری میره ولو میشه جلوی تلوزیون  هر چی هم بهش میگم انگار اصلا نمیفهمه چی میگم آآآآآه ارش از دست تو

وقتی من میرسوند خونمون گفت روز عروسیمون حداقل ۷تا اتفاق میافته که از پیش بینی ما خارج بوده تو باید سعی کنی که بتونی خودت کنترل کنی و اگه اتفاقی افتاد زود احساساتت نریزی بیرون اونوقت همش دعوا میشه و تو کیش هم همش باید دعوا کنیم اصلا برای میشینیم یه سناریو می نویسیم که ببینیم انتظارات تو اون روز از من چیه که من نمی دونم و ...

این حرف های ارش این برخورد آرش این فکر آرش واقعا ناراحتم کرد هیچی نگفتم طبق معمول فقط اشکام ریختن

من الان به حمایت ارش به حرفای گرمش به اطمینان خاطر دادنش نیاز دارم نه اینکه بگه تو باید خودت حداقل برای ۷تا اتفاق پیش بینی نشده اماده کنی !!

من که خودم همه ی اینارو میدونم یعنی همه این و میدونن و بهم گفتن من می دونم که روز عروسیم ممکنه چیزایی بشه که من دوست ندارم و کاملا هم خودم آماده کردم اما دلم نمی خواست آرش هم حرف های همه رو بگه

دلم می خواست ارش بهم انرژی بده بگه هر کاری از دستش بربیاد انجام میده بگه که کنارمه و اون روز تنهام نمیزاره بگه که هر چی شد مهم نیست مهم ما دو نفریم بگه...

بدون خداحافظی در بستم و رفتم ساعت ۳ صبح بود که یه اس ام اس از آرش اومد : دوست دارم عزیزم باور کن گرفتاری های عروسی ربطی به دوست داشتن من نداره و من دوست دارم بوس

ارامش خیلی خوبی پیدا کردم اما فهمیدم بازم آرش خوابش نبرده وقتی عصبیه یا استرس داره برعکس من اصلا خوابش نمی بره . خیلی براش غصه خوردم من عصبانیت هام گذریه و تموم میشه اما آرش وقتی بهش فشار میاد خیلییی اذیت میشه . دلم نمی خواد اذیتش کنم نمی دونم چه کار کنم دلم می خواد بعد عروسی اینقدر بهش محبت کنم تا این همه فشاری رو که الان داره تحمل میکنه جبران بشه

خدایا به آرش من ارامش بده

***********

یکشنبه صبح:

داشتم اماده میشدم که بیام شرکت به داشتم به کارهایی که باید تو این یکی دو روز انجام بدیم فکر میکردم : ساعت برای من - پیراهن و کراوات برای ارش- سفارش میوه - سفارش شیرینی - اپیلاسیون - خرید دو تا فرش کوچلو برای حال و اتاق و دو تا پادری - تمییز کردن نهایی خونه - گلچین کردن اهنگ - کارهای شرکت - بردن لباس عروس برای برطرف کردن عیب هاش - هماهنگی کسی که قراره تالار رو برامون تزئین کنه -  سه شنبه ارایشگاه برای کارهای قبل از روز عروسی -  با کلی چیزای دیگه که الان یادم نبود

دیدم اصلا نمیرسم نمیشه مامان و باب سر صبحونه بودن  به مامان گفتم کارهای لباس تو انجام میدی آخه مسیرش هم برام خیلی مشکله و دیگه اعصاب سروکله زدن با اون خیاط رو ندارم  ( تورش یکمی کنارش پاره است و یک طرفش نگین نزدن - دوخت یه تیکش خیلی بده و باید عوض بشه ی- عوض کردن این ژیپون گنده با یه ژیپون کوچیکتر) مامان گفت من نمی تونم امروز می خوام موهام رنگ کنم فردا هم قراره سبزی پاک کنم برای روزی که مهمون های ارومیه میان. عصبانی شدم داد زدم گفتم مرسی من اصلا کمک نمی خوام .بابای مهربونم که همیشه سعی میکنه هوای همه رو داشته باشه گفت دخترم  حالا بیا صبحونه بخور داد زدم نمی خورم و داشتم در می کوبیدم برم که بابا گفت دخترم به جای عصبانیت بیا بشین به خانوادت دور هم این روزهای اخر صبحونه بخوریم اما من دیگه در کوبیده بودم و الان پشت در بودم یه بغض گنده تو گلوم بود دلم برای بابا میسوزه هیچ وقت زورم به مامان نرسید واسه همین عصبانیت هام سر بابا خالی کردم کاش می تونستم این روزا باهاش مهربون تر باشم می دونم که خیلی غصه می خوره کاش بتونم روزی محبت های مادرانه ی پدرم جبران کنم

***************

دوستای مهربونم از این راهنمایی هاتون از ارامشی که بهم میدین و از تجربیاتی که در اختیارم قرار میدین یک دنیا ممنونم واقعا خوندم نوشته های قشنگ شما تو ای شلوغ پلوغی از هرچیزی آرامش بخش تره . ممنونمممممممم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 19 اسفند1386ساعت 10:12  توسط هانیه  | 

** کمکککککککککککککککککککککک این کفشدوزک های  بالای صفحه از صبح همش دارن چشمک میزنن و میگن فقط فقط فقط ۱ هفته دیگه من و آرش عروسی می کنیم

اونوقت من الان در محل کار گرامی حضور بهم رساندم و در راه ابادانی این مرز و بوم تلاش می نمایم

هفته ی دیگه این موقع من در چه حالیم

اگه یه هانی دیوانه باشم ( به احتمال ۹۹٪):

احتمالا تو ارایشگاه دارم ناخن می خورم و هی ساعت نگاه می کنم و میگم وای یعنی من تا ۱ آماده میشم وای یعنی کارهای عکاسی به موقع تموم میشه وای یعنی عاقد به موقع میاد وای مهمونا کی میان  وای نکنه مهمون زیاد بیاد شام نرسه نکنه بریم ببینیم مهمون اصلا نیومده ضایع بشیم نکنه آرش اصلا از آرایشم خوشش نیاد وای عروسیمون خوب میشه وای یعنی این خانومه می تونه من خوشگل درست کنه وای اگه آرش مهربون نبود باهام چه کار کنم  وای نکنه کادو ندادن آرش سر عقد کلی حرف و حدیث درست کنه (ما یه سرویس ۴ تیکه خوشگل خریدیم که قرار مامان آرش بدن شایدم یه تیکش رو آرش بده اما به هر حال مشخصه که آرش کادوی جدایی برای من نگرفته منم خیلی بابت این قضیه غصه می خورم اما خوب پولامون دیگه تموم شد عوضش بعدن که پولدار شدیم آرش یه کادوی فوق العاده بهم خواهد داد انشالاه )وای نکنه نتونیم با آرش درست حسابی برقصیم نکنه آرش من ول کنه حواسش به مهمونا باشه و هی بره پیش اونا وای نکنه کسی غر بزنه تو عروسی وای نکنه هیشکی تو عروسی نرقصه و خیلی عروسی بی مزه ای بشه نکنه شب که میریم خونه آرش اینا خیلی شلوغ پلوغ بشه و نشه بزن و برقص کرد نکنه یه کاری بکنم کسی ازم دلخور بشه نکنه سفره عقدم زشت چیده باشن نکنه تو همه ی عکس ها زشت بیافتم وای ...

و اگه یه هانی عاقل باشم (به احتمال ۱٪):

احتمالا الان با آرامش تو آرایشگاه نشستم و منتظرم که نوبتم بشه و دارم با یه احساس آرامش و خوشبختی از ته قلبم فکر می کنم که خدایا شکرت من و آرش به هم رسیدیم من و آرش داریم با هم ازدواج می کنیم از فردا با هم دیگه زندگی خواهیم کرد تو همه شرایط خوب و بد در کنار هم خواهیم بود خدایا شکرت که بهترین مرد دنیا رو بهم نشون دادی دلم می خواد هر چه زودتر بریم و به عقد هم دربیایم و و از شادی این موضوع حسابی امشب خوش بگذرونیم هر چی هم خواست بشه هر کی هر چی خواست بگه مهم اینه که من و آرش کنار همیم و به آرزومون رسیدیم . خدایا من امروز باور کردم که خوشبخت ترین دختر دنیام و دارم با آرش عزیزم دوست خوبم و تنها کسی که در زندگیم عاشقش شدم ازدواج می کنم. خدایا شکرت... و منتظرم که زودتر ارش بیاد که بریم شادی کنیم و کلی برقصیم و حسابی خوش بگذرونیم

*****************

دیشب بازم لباسم آماده نشد علی رغم تمام حرف هایی که به آرش گفته بودم (که چرای به جای من راجع به گلهای لباسم نظر دادی و از من هیچ سوالی نکردی) باز هم آرش همین کار رو کرد. من گفتم ۴-۵ تا گل باشه و ارش فوری گفت ۳ تا بذارین . دلم شکست پیش اون خانومه حسابی ضایع شدم . اومدم بیرون و کلی داد و بیداد کردم

رفتیم  تلوزیون بخریم  سونی ۳۲ اینچ انتخاب کردیم .آرش همه ی پول رو داد . طرف گفت آمادست ببرینش اما تا ۱۰ شب علاف شدیم و نداد گفت فردا بیاین ارش نگران شده حسابی میگه این قضیه مشکوکه ناراحته که همه ی پول رو داده میگه تقصیر منه که حواسش پرت کردم و نتونسته خوب معامله کنه  . خیلی اعصابش خورد بود و استرس پیدا کرده بود خصوصا که اون پول رو مامان بابای من داده بودن

سوار ماشین شدیم آرش همش داد میزد خیلی وحشتناک بود من حتی نمی تونستم از خودم دفاع کنم و بگم به من چه که تو اشتباه کردی اصلا پولا فدای سرت ولی آرش خیلی عصبانی بود تو این چهار سال که میشناسمش فقط ۲ بار این همه عصبانی شده.می گفت من خیلی بدم من تحت فشار قرار دادمش می گفت من که سر قضیه گل های لباس عذرخواهی کردم چرا بازم هی ادامه دادی . می گفت نمی خوام مغازه دارهای تو جمهوری بهت بگن خانوم خانوما - عزیزم ( از یه فروشنده داشتم سوال میکردم اونم با این کلمه ها جواب داد من اصلا برام اهمیتی نداشت و حتی یادم هم نمونده بود اما آرش ...) می گفت تقصیره منه که اشتباه کرده. می گفت چرا از صبح شروع می کنی به غر زدن و فشار آوردن به من تا شب ... آرش فریاد میزد و من فقط گریه میکردم برای اینکه من واقعا کار بدی نکرده بودم .خیلی ترسیده بودم حالم خیلی بد بود دیگه نمی تونستم فریاد هاش تحمل کنم می خواست در ماشین باز کنم و بپرم بیرون اما جون نداشتم حتی جون نداشتم در ماشین باز کنم مطمئنم که فشارم خیییییلی رفته بود پایین باورم نمیشد که این حرف ها و رفتارا مال ارشه

تازه نگرانشم بودم چون حالش خیلی بد بود

من که فقط سعی کردم همه چی طوری بشه که ارش می خواد من که به خاطر اینکه آرش تو فشار قرار نگیره از خیلی چیزا گذشتم منکه همیشه هوای آرش دارم من که مدام جلوی خانوادم دارم از آرش دفاع می کنم

چرا آرش این رفتار کرد

بعد نیم ساعت فریاد آرش و گریه ی من... بغلم کرد گفت تو هم حرف بزن یه چیزی بگو . گفت من اشتباه کردم  خیلی عصبی شدم رفتارم الان خیلی بد بود عذرخواهی کرد گفت من نمی خواستم با پول تو تلوزیون بخریم گفت نمی خواستم راجع به گل لباست نظر بدم و ناراحتت کنم فقط نگران بودم اون خانومه این طرح هایی رو که میدی متوجه نشه و گند بزنه به لباست گفت وقتی تو با ناراحتی از مزون اومدی بیرون من هزار برابر تو ناراحت شدم که ناراحتت کردم .گفت به خاطر فشار این موضوع راجع به خریدن تلوزیون هم اشتباه کردم گفت همش می ترسم یه کاری بکنم و تو ناراحت بشی گفت که دوسم داره گفت کاش زودتر بریم خونه خودمون گفت...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 16 اسفند1386ساعت 9:49  توسط هانیه  | 

یکشنبه:

از چند وقت قبل یه آینه گرفته بودیم برای سفره عقد اما شمعدون نداشت .البته این آینه ی ما  از آینه های متداول که سر سفره میزارن کوچیکتره  یعنی ارتفاعش ۳۳ سانتی متره! ( خیلی کوچیکه ) اما چون خوشگل بود و من کلی بهش علاقه مند شده بودم خریدیمش .کنارش یه سیلور ظریف داره. پیدا کردن شمعدونی که بهش بیاد کار بسیار مشکلی بود و بعد پرس و جو های فراوان رفتیم مخبرالدوله. با خوشحالی و مهربونی فراوان از این مغازه به اون مغازه میرفتیم و در نهایت ناگهان آرش شمعدون مورد نظرمون رو پیدا کرد و خوشحالیمون دو چندان شد آخه خیلی نگران بودیم شمعدونی که به اون اینه بیاد پیدا نکنیم.

درست بعد اخرین مغازه ی شمعدون فروشی لباس خواب فروشی ها شروع شدن. من تا حالا اونجاها نرفته بود و کلی با تعجب به اطراف نگاه می کردم خیلی هم شلوغ بود همه جا . می گفتم آرش می خوام برم لباس خوابارو ببینم آرش بی ذوق هم می گفت بزار اول بریم از لاله زار اون لامپ های مخصوص هالوژن رو بخریم من خیالم راحت بشه بعدش قول میدم همه ی این مغازه ها رو با هم می گردیم منم مثل همیشه گفتم باشه عزیزم! رفتیم لاله زار که به نظرم خیلی جای غیر هیجان انگیزی بود و حسابی حوصلم داشت سر می رفت و اعصابم داشت خورد میشد که آرش متوجه وخامت اوضاع شد  گفت پس اگه خیلی کلافه ای تو برو تو این پاساژ ها منم زود میام و منم با خوشحالی فراوان دویدم به سمت یکی از همین مغازه ها و کلی خرید کردم بنده خدا آرش هم وایساده بود دم در و من می گفتم نیا تو  .برو یکم اینجا ها قدم بزن تا من بیام . اخه اگه آرش بود  خجالت می کشیدم راحت خرید کنمو در حدود نیم ساعت مغازه رو زیر و رو کردم و با دست پر اومدم بیرون .

بعدش هم علی رغم خستگی زیاد رفتیم فردوسی برای آقای داماد کفش بگیریم تا شب که میره کت و شلوارش رو تحویل بگیره با اون کفش ها بپوشتش و خوشبختانه آرش در دومین مغازه کفش رو خرید و همش می گفت اگه تو بودی ما الان باید ۲ بار فردوسی رو از سر تا ته و از ته تا سر می گشتیم اخرش هم می گفتی حالا بریم جاهای دیگرم ببینیم! البته کفش ارش من پیدا کردم و دقیقا همونی شد که تو ذهنم بود البته با یه قیمت بسیار خوب .

بعدش در حالی که از خستگی پرپر شده بودیم رفتیم در خونه ارش اینا که ارش ماشین رو برداره ( آخه محل کار ارش تو طرحه و معمولا ماشین نمی بره) رفتیم به سمت میرداماد و آرش لباس ها رو پوشید و آقای مغازه دار کلی از همسرم تعریف کرد که به به عجب مانکنی سایزه سایزه و هیچ جاش کوتا بلند شدن نمی خواد و میزونه حسابی و ما در دلمان کلی ذوقیدیم. بماند که من خودم هر چی بخرم باید نصف قدش بریده بشه تا اندازم بشه

بعدش رفتیم سراغ کراوات که من اصرار داشتم حتما توش راه های صورتی داشته باشه و از یه مدل خیلی خوشمون اومد که تقریبا ۸۰ تومن بود البته من خیلی اصرار کردم که بگیریم اما آرش قبول نکرد گفت ارزش نداره و حرکت کردیم به سمت خونه ی ما  و فهمیدیم که چند نفر مهمون خیلی رسمی داریم و تو دلمون داشتین دعا می کردیم که زودتز برن و تا رفتن آرش پرید تو اتاق و کفش و کت و شلوارش رو پوشید و معلوم بود حسابی خوشحاله و همه کلی ازش تعریف کردن مثل نی نی ها هم دلش نمی خواست لباس های جدیدش رو در بیاره و همش می گفت نمیشه تنم بمونه! قربونش بشم

**************

دوشنبه:

من مامان و ارش رفتیم برای تحویل گرفتن لباس عروس اما از گل هایی که رو لباس زده بود اصلن خوشمون نیومد  و قرار شد عوضش کنه در نتیجه من باز هم موفق نشدم لباسم رو تحویل بگیرم.یکمی هم از ارش دلخور شدم آخه اصلا حواسش به من نبود بهش گفتم من از این گلها خوشم نیومده و آرش هم بدون مشورت با من یه گل دیگه انتخاب کرد منم گفتم چرا اصلا از من سوال نکردی ارش هم گفت اخه من احساس کردم موذبی و نمی تونی به خانومه بگی گلهاش رو برات عوض بکنه منم خواستم بهت کمک کنم اما من بازم غمگین بودم که چرا ارش به جای من تصمیم گرفت. شیدم از چیز دیگه ای کلافه بودم و این شد بهانه اما در هر خال تا شب بی حوصله و غمگین بودم . بعدش همگی رفتیم منزل شخصی من و آرش برای چیدمان و خالم و مامان ارش هم اومدن.همه با ذوق و شوق شروع به کار کردن اما من از خستگی و بی حالی با مانتو و مقنعه وسط خونمون خوابم برد و ارش دوباره رفت برای بالش و پتو آورد. بعد نیم ساعت بیدار شدم همه ی خانوما تو آشپزخونه بودن و ارش بالای نردبون و داشت لوستر نصب می کرد گفتم: آرش با یه مهربونی خیلی دلنشینی گفت :جونم عزیزدلم خوبی؟ و دیدم برام ابمیوه و خوردنی گرفته که جون بگیرم به خاطر همین یکمی دلخوری هام کمتر شد و منم مشغول کار شدم و شب بابام هم اومد و آرش رفت کباب گرفت و من و ارش به همراه پدر مادر هامون اولین شام رو رو میز خونه خودمون افتتاح کردیم. ( قبلا که چند بار ۲تایی شام خوردیم رو زمین می نشستیم اخه میزمون صندلی نداشت)

*************

سه شنبه:

از صبح اصلا حال و حوصله نداشتم به نظرم دچار افسردگی قبل از ازدواج شدم!

از شرکت که داشتم میومدم بیرون آرش زنگ زد گفت بریم ساعت ببینیم گفتم باشه . آرش هم کاملا احساس کرده بود من خوب نیستم گفت احساس می کنم می خوای یه چیزی بگی اما نمیگی یا می خوای گیر بدی یا می خوای یه کاری بکنی اما من گفتم نه خوبم . آرش همه ی این صحبت ها رو در حالی داشت می گفت که ناهارش هم جلوش بود و وسط صحبتش با من ناهارش رو هم می خورد و من که اعصاب نداشتم صحبت کردن آرش با دهن نیمه پر هم دیگه دیوانم کرد و گفتم من سردمه حوصله ندارم بریم ساعت ببینیم و گوشیم رو خاموش کردم و رفتم خونه فسقلی خودمون.

 اولین بار بود که تنها می رفتم اونجا و گرفتیم خوابیدم ظاهرا ۲ ساعتی گذشته بود که با صدای تلفن خونه بیدار شدم . ارش با یه صدای لرزون و عصبی گفت هانییییی خونه ای؟ گفتم آره خوابیده بودم. گفت معلوم هست کجایی همه دارن دنبالت می گردن نگرانت شدم گوشیت چرا خاموش کردی... خلاصه فهمیدم این ۲ ساعت که خواب بودم و گوشیم خاموش بوده بارها به خونه زنگ زده و من اصلا بیدار نشدم بعدش هم زنگ زده به مامان و بابام و شرکت و ۳ نفر از دوستام  

هم خندم گرفته بود هم از اینکه آرش در عرض ۲ ساعت این همه نگران شده بود و به زمین و زمان زنگ زده بود دلم براش سوخت هم اینکه یکمی هم دلم خنک شد. گفت من تا ۱ ساعت دیگه میرسم اونجا. منم باز برگشتم تو تختم و تو این ۴ سال آشناییمون هر کار یا هر حرف ارش که ناراحتم کرده بود رو داشتم مرور می کردم (انصافا هم خیلی کم بود جز این چند ماه اخر)اصلا یه حالی خیلی بدی داشتم احساس می کردم خیلی از آرش دلخورم اما نمی دونستم چرا. احساس می کردم آرش خیلی بهم توجه نداره یا زیاد بهم محبت نمی کنه خیلی جدی شده  در صورتیکه آرش یه ادم خیلی احساسی مهربون و رمانتیک بود همیشه

تو همین فکرها بودم و با اینکه خیلی از دست آرش شاکی بودم اما دوست داشتم زودتر بیاد تا اینکه در باز شد و ارش اومد تو. خیلی جالبه اما ادمی که از در اومد تو همون آدم خیلی مهربونه خیلی احساسی خیلی رمانتیک بود . لحظه ای که ارش از در اومد تو یادم اومد که من چقدر آرش دوست دارم و یه احساس خیلی خوب جای همه ی احساس های بد رو گرفت

آرش مهربون و عاشق خودم بود که از در اومد تو

فهمیدم که اون روز خیلی دلم براش تنگ شده بود خیلی ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 15 اسفند1386ساعت 11:17  توسط هانیه  | 

اول اول باید بگم خیلییییی دوستون دارم و خیلی مهربونین.

باور کنید هیچی نمی توست به اندازه ی نوشته ها و راهنمایی های خصوصی  و عمومی قشنگ و دلنشین شما من اینقدر خوشحال بکنه. 2 روز تعطیل بود و شنبه هم مرخصی بودم واسه همین اصلا نتونستم به وبلاگ خودم و شما سر بزنم اخه کامپیوتر خونه اصلا امنیت نداره و من فقط از شرکت کارهای وبلاگیم انجام میدم.

*******************

روزی که غمنامه پایین نوشتم بعدش رفتم دانشکده و به 4-5 نفر از دوستام هم گفتم بیان که هم اخرین ملاقات دوران مجردی رو داشته باشم و هم کارت های عروسی رو بدم . و کلی با بچه ها از عروسی و این چیزا حرف زدیم و انرژی گرفتم. بعدش قرار بود با آرش بریم برای پرو لباس عروس  تا ارش دیدم باز حالم گرفته شد و شروع کردم به غر زدن و آرش اولش مهربون بود و هی سعی می کرد بحث عوض کنه اما من غرهام خیلی بیشتر از مهربونی آرش بود اینه که بعدش آرش هم شروع کرد به غر زدن و من دیگه اعصابم ریخت به هم و ناگهان وسط خیابون از ته ته دل و با صدای بلند زدم زیر گریه. آرش بنده خدا هم هول شد و محکم بغلم کرد  و نازم میکرد و دیگه ولم نکرد.

بعد این گریه من حالم بهتر شد و نشستیم کلییییی صحبت کردیم.

رئوس توضیحات آرش شامل این مطالب بود: من خانوادم تا جای که بتونن می خوان به ما کمک کنن تا الان واسه عروسی و خونه  17 تومن دادن و من دیگه روم نمیشه بیشتر بخوام اگه بیشتر داشتیم مطمئن باش دریغ نمی کردن من فقط نگرانم که نتونم رویاهای تو رو برای عروسی انجام بدم فقط چون پول کم داریم و اگرنه من امکان نداره از پول های تو برای عروسی استفاده کنم .خانواده من کلی واسه عروسی ما ذوق دارن و مامانم به خاطر ما 2 ماه بالاسر کارگرها وایساد تو خونه و کلی دردسر بنایی کشیدن فقط چون می خواستن تو از خونه خوشت بیاد مامانم می رفت با ذوق خونه رو هر سری تمییز می کرد و اماده می کرد الان من می دونم که دیگه بیشترندارن واگرنه من می خوام همه چی اون جوری باشه که تو دوست داری . صبر کن این سرمایه گذاری هایی که کردیم جواب بده اون وقت همه ی پول ها مال تو هر کاری دوست داشتی بکن اما الان این پول ها مال من نیست من نمی تونم. تو بزار من پول بیاد دستم خودم برات خوشگلترین طلاها رو می خرم .( آرش سال پیش هر چی پول و پس انداز داشت داد یه بخشی از یه مغازه رو پیش خرید کرد البته به منم گفت اگه این کارو بکنیم من دیگه نمی تونم برات عروسی خوب بگیرم اما برای آیندمون کلی خوبه  و منم قبول کردم ) پول هایی که مامانت برای عروسی دادن تا جایی که بشه دست نمی زنیم. مامانم یه مقدار پول کنار گذاشته برای فرش و تلوزیون و کم و کسری های خونه اگه کم اومد از اون پولا استفاده می کنیم. من ناراحتم که تو چرا همه ی فکرت عروسیه و به بعدش فکر نمی کنی همه ی این کارا رو ما می کنیم به خاطر بعد عروسی اما تو همه ی فکرت فقط عروسیه . ...

منم همیشه مثل دخترهای خوب حرف های آرش که گوش میدم میگم آره تو درست میگی من اشتباه کردم.

آیا من خ.ر می شوم؟

ولی واقعا من اینقدر آرش دوست دارم و بهش اطمینان دارم که حرفاش خیلی به دلم میشینه .دیگه درست و غلطش نمی دونم.

بعدش هم آرش به زور با من اومد خونمون . میگفت  اگه دلخوری هم پیش اومده اینجوری  برطرف میشه

****************************

جمعه صبح من و مامانم و آرش رفتیم خونه رو تمیز کنیم و ارش بنده خدا همه ی کارهارو خودش کرد و کلی زمین طی کشید و کابینت ها رو تمییز کرد که من و مامان خسته نشیم و خونمون حسابی خوشگل شد بعدش هم هرچی به مامان اصرار کرد ناهار از بیرون بیاره یا ناهار بریم بیرون مامان قبول نکرد حتی مامان آرش هم زنگ زد اصرار کرد گفت من ناهار گذاشتم یا براتون بیارم یا بیاین اینجا اما مامان باز قبول نکرد و رفت خونه. اما من رفتم تا عصر خونه آرش اینا بودم  و یکم کارهای کامپیوتری انجام دادم و ارش و مامانش رفتن یکمی از کارهای خونه رو انجام دادن .

شب تولد یکی دوست های آرش بود جای شما خالی کلیییی زدیم و رقصیدیم و مهربانی کردیم. برای عروسیمونم انواع رقص ها رو تمرین کردیم ( از بسیار رمانتیک گرفته تا بسیار رسمی)

******************

شنبه صبح به سختی از خواب بیدار شدم که بریم آزمایشگاه. آرش رو هم  زنگ زدم بیدار کردم و درست وقتی که منتظر بودم آرش بیاد بریم آزمایشگاه ارش زنگ زد گفت من تو مهمونی دیشب کمی مس.کرات نوشیدم حالا چه جوری آزمایش بدم معلومم نیست توش چی بوده . آرش گفت  یه روز دیگه بریم آزمایش اما همین الانشم برای ما کلی دیر بود گفتم من اماده شدم و دیگه حال ندارم برم شرکت مرخصی گرفتم . گفت پس میام دنبالت بریم گردش اما چون صبح کله سحر جایی برای گردش وجود نداشت رفتیم آزمایشگاه من می گفتم بی خیال بیا آزمایش بدیم اما آرش نگران بود اخرشم با کلب شرمندگی رفت از یکی پرسید الکل نتیجه آزمایش مخدوش می کنه اون هم گفته بود نه و بالاخره ارش جان رضایت دادن که آزمایش بدیم. من کلی خودم لوس کردم که من می ترسم خون بدم اما گفتن لازم نیست  از من خون بگیرن و کلی خوشحال شدم و تازه به همه خانوما واکسن زدن اما به من گفتن چون متولد 64 هستی حتما تو دبیرستان براتون واکسن زدن ودیگه نباید بزنی و  باز هم خوشحال شدم. بعدش هم رفتیم اون کلاسه اموزشی که خودتون در جریان هستین. جالبه از کلاس که اومدیم بیرون آرش باهوش من گفت من خودم همه ی اینارو می دونستم !!

حالا منتظریم ببینیم نتیجه چی میشه؟ !

*********************

بعد آزمایشگاه رفتیم لوستر خریدیم و آوردیمش خونمون آرش داشت لوستر ها رو نصب می کرد که من از خستگی برای اولین بار در خونه فسقلیمون به خواب رفتم همون جا رو زمین بیهوش شدم و آرش از لابلای جهاز مهازم یه بالش پتو برام آورد و من 2 ساعت به خواب رفتم آرش هم مثل یه همسر مسئول و نان آور رفته بود ار بیرون ناهار گرفته بود . وقتی از خواب بیدار شدم با یه آرش مهربون و کلی ناهار خوشمزه مواجه شدم .

شب هم طبق سفارش آبینه جون رفتیم میرداماد برای اقای داماد کت و شلوار بگیریم. اما آرش همش می گفت اینا گرونه من نمی خوام و کلی راضیش کردم حالا تو ببین انتخاب بکن بعدا غر بزن. یه کتو شلوار سورمه ای انتخاب کردیم 300 تومن بود اما آرش 250 خریدش !!! بعدش هم همش می گفت نصف پولش خودم میدم ! کلی عشقولانه براش توضیح دادم که پولش مهم نیست (آخه همون طور که گفته بودم مامان به من پول دادن اما گفتن برای خودتون و خونتون هر چی می خواین بخرین اما برای عروسی نه البته الان بعد اون جریانات مامان گفتن من دیگه دخالتی نمی کنم این پول هرکاری می خواین بکنین اما ارش گفته که نباید بهش دست بزنیم)

خلاصه کت شلوار رو خریدیم اما گفت پیراهن نمی خوام ( همش موذبه که با پول من چیزی بخریم)

بعدش هم رفتیم یه شام عاشقانه خوردیم و کلی با احساس خوب رفتم خونمون.

حالا امروز میریم هم لباس عروس من تحویل بگیریم هم کت و شلوار ارش هم برای آرش کفش بگیریم هم شمعدون بگیریم

کاش برسیم !!

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 12 اسفند1386ساعت 12:52  توسط هانیه  | 

خیلی زیاد نوشتم می دونم خستتون می کنه اما فقط برای دردل با خودم نوشتم اینا از اون حرف هاست که به هیچکس نمی تونم بگم

 

دوباره اوضاع به هم ریخت .  انگار واقعا تا قبل عروسی آرامش به ما نیاموده

احساس می کنم من بیشتر از همه تحت فشارم چون باید هوای چندین نفر رو داشته باشم و همش مواظب باشم کسی از کسی دلخور نباشه بدون اینکه فکر کنم خودم چی می خوام

از اینکه اینجوری درگیر این بحث های حال بهم زن مالی شدیم واقعا ناراحتم کاش حداقل مشکل سر یه چیز دیگه ای بود اصلا از این که دارم همچین چیزایی می نویسم ناراحتم خیلی ناراحتم

دور و برم از این جور حرف ها و مشکلات زیاد می شنیدم و می دیدم اما باور نمی کردم من و آرش هم گرفتار این مشکلات بشیم

خیلی از دست آرش ناراحتم از اینکه متوجه این اتفاق های بدی که داره میافته این حرمت هایی که داره از بین می ره این اعتماد هایی که داره کم رنگ میشه و این اشک هایی که داره ریخته میشه نیست و فکر می کنه با فرار کردن و اینکه بخواد به روی خودش نیاره همه چی درست خواهد شد

گفته بودم که اوایل مامانم گفته بود چون عقد و عروسی باهمه نصف هزینه شام و تالار رو ما میدیم اما بعدش به خاطر مسایل خیلی مختلف و پیچیده ای که دقیقا شفاف نیست مامان گفتن ما دیگه دخالتی تو عروسی نمی کنیم وقتی به آرش گفتم اول گفت باشه اشکال نداره مهم نیست اما بعدش که حساب کتاب کرد همش می  گفت اخه اینجوری نمیشه سعی کن یه جوری جورش کنی پول کم میاد و و تاکید می کرد که همه میگن تو شرایط اینجوری هزینه نصف میشه ... من خیلی از این حرف ها دلم شکست و واقعا  ناراحت می شدم آرش متوجه نبود که الان با جوی که تو خونه ی ما هست من اگه الان همچین چیزی بگم چه حالت بدی خواهد شد ولی به آرش گفتم باشه میگم اما تو خونه چیزی نگفتم . به مامان گفتم پولی رو که می خواین بابت هزینه های اضافه ای که ما الان لازم نداریم خرج کنین بدین دست خودم باشه خودم مدیریت کنم . تو فکرم این بود از یه سری هزینه ها بزنم و واسه عروسی استفاده کنم اما مامان اینا گفتن تو چرا اینقدر نگران پولی با آرش برین هر چی دوست داشتین انتخاب کنین هر چی کم اومد بیا بگو فلان چیز می خوایم اما پول تموم شده . من از این طرف تیرم حسابی به سنگ خورده بود خصوصا که مامانم اصرار داشت چیز های خوب و درست حسابی حتما بخریم واسه همین از اون پول ها چیزی اضافه نمی اومد.

وقتی مطمئن شدم به آرش گفتم من نمی تونم از خونه برای عروسی پولی بگیرم اما  تو نگران نباش واسه عروسی اگه کم آوردی من از پس انداز خودم کمک می کنم (آرش همه ی پول های خودش برای یه پروژه ای هزینه کرده و قراره بعدا پولدار بشیم !) خوب این پول ها رو واسه همچین روزهایی نگه داشتم و ...

آرش خودش شاهد بود که من تو این8-9  ماهی که سر کار میرم با چه وسواسی این پول ها رو جمع کردم و چقدر برام با ارزشه چقدر چیزهایی که دوست داشتم نخریدم فقط برای اینکه وقتی با آرش رفتیم زیر یک سقف و چون بعد عروسی حسابی پول هامون تموم شده دلمون به این یه ذره پس انداز خوش باشه   ولی آرش هیج عکس العمل خوبی نشون نداد یه حالت عصبی پیدا کرد و دوباره شروع کرد که مامانم پرس و جو کرده همه میگن هزینه عقدو عروسی نصف میشه و ... خیلی حرف زد اما من دیگه هیچی نمی شنیدم از پنجره ی ماشین بیرون به بیرون خیره شده بودم و گوله گوله اشک از چشمام می ریخت پایین .

خودش یه ربع بعد متوجه شد که چقدر ناراحتم کرده گفت اصلا و به هیچ عنوان به خونه هیچی نگو . ولی من دیگه طاقتم از این حرف و حدیث ها تموم شده بود گفتم آرش میگه باید هزینه ی عروسی نصف بشه . این حرف  به دو دلیل گفتم یکی اینکه آرش از این فشار مالی خلاص بشه و دوم اینکه مامانم اینقدر غر نزنه که خانواده ی آرش خیلی برای ما کو گذاشتن می خواستم بگم از نظر اونا شما هم کم گذاشتین. دیگه از سیاست بازی خسته شده بودم  .

فلاش بک به عقب: مامان من خیلی براش مهم بود کسی که من باهاش ازدواج می کنم حتما خونه داشته باشه و به جای مهریه و همه چی خونه بشه به نام من که مثلا خیالش راحت باشه از وقتی من دبیرستان بودم مادر جان ان تصمیم رو گرفته بود. ارش اومد خونه ما گفت من خونه دارم ولی به اسم مادرمه . مامانشم اینقدر اهل حساب کتابه که من مطمئن بودم به اسم پسر خودش نمی کنه چه برسه به من و خوب حق هم داره . خلاصه مدت ها خودم کشتم تا مامان اینا رضایت بدن و چون ارش یه برادر کوچیکتر داره مامان اینا معتقدن این خونه اصلا اعتباری نداره و 2 روز دیگه بهتون می گن پاشین برین ! بعدش آرش اینا برای اینکه پول رهن مستاجر اونجا رو بدن و خونه رو بازسازی کنن ( اخه قدیمیه) در حدود  12 تومن هزینه کردن و می گن ما به خاطر هانی و ارش این پوا رو دادیم به خاطر همین پول کمتری برای عروسی باقی مونده ولی از نظر مامان اینای من اونا این پول رو برای خونه خودشون خرج کردن و هیچ ربطی به ما نداره ! و فقط پولی رو که بابت عروسی هزینه کردن از نظر مامان اینا برای ما خرج شده و می گن ما داریم برای وسایل تو 2 برابر این پول عروسی که اونا دادن خرج می کنیم .

خلاصه . . .

شب که به مامان گفتم ارش گفته همیشه عقد و عروسی پولش نصف میشه مامانم هم همون لحظه اومد دقیقا نصف هزینه رو کوبید رو میز گفت ببر بده به آرش .

بعدش هم کلی گریه کرد که ما عروسی جدا نمی خواستیم گفتیم مختلط بگیرین پول جاش رو هم گفتیم ما میدیم اما چون مادر ارش مذهبیه گفت جدا باشه ما هم به بحترام اوم قبول کردیم. گفت ما اصلا حاضر نبودیم اجازه بدیم شما صیغه بخونین اما چون مامان آرش مذهبیه گفت صحیح نیست علی رغم مخالفت شدید پدرت به احترام مادر آرش اجازه دادیم تا روز عقدتون صیغه بخونن .  ما هیچ دخالتی برای  اینکه عروسی چه جوری برگزار بشه نکردیم . حتی واسه مهریه گفتیم خودتون 2 تایی برین صحبت بکنبن هر چی نظر جفتتون باشه ما قبول می کنیم  اما اونا ۲ ماه بعد این حرف زنگ زدن و اون حرف ها رو گفتن و برای خرید عروسی تو   ما شاهد بودیم تو از همه ی چیزهایی که دوست داشتی گذشتی برای اینکه پول زیاد خرج نشه  فقط چون گفته بودن که نباید پولش از فلان قدر بیشتر بشه اما ما داریم می یم برین بای ارش و خونتون هر چی دوست دارین بخرین به پولش فکر نکنین   .....

 

به ارش زنگ زدم گفتم مامان نصف پول رو داده ارش هم گفت وااااای چرا گفتی مگه قرار نشد دیگه صحبتش رو نکنی حالا چه جوری درستش کنیم

منم گفتم من اطمینانی به تو نداشتم اینقدر تو این چند روز غر زدی ممکنه بعدن هم همش بگی هزینه عقد و عروسی باید نصف بشه!( آخه این برخورد آرش خیلی بهم برخورده بود و اصلا ازش انتظار ناشتم هر چند می دونم اونم به خاطر فشاری که روشه همچین برخوردی کرده)

 آرش گفت اصلا به اون پول دست نزن

.

.

خسته ام

از خودم خجالت می کشم

از پدر مادرم خجالت می کشم

ازارش خجالت می کشم

از این حرف های کوچه بازاری که اینجا نوشتم خجالت می کشم

از  اینکه دو قرون پول اینقدر با ارزش شده خجالت می کشم

چرا من مسئول همه ی اشتباهات دیگرانم

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 8 اسفند1386ساعت 12:27  توسط هانیه  | 

وای چقدر روزها داره تند تند می گذره و من هر کاری می کنم بهش نمی رسم

اما دیگه کم کم اون هیجان واقعی عروسی رو دارم لمس می کنم و احساس عجیبی دارم هم خیلی خوشحالم هم دلم نمی خواد این روزها تموم بشه هم  می خوام زودتر این ۲ هفته و نیم تموم بشه و عروس بشم و با ارش بریم تو یه خونه زندگی کنیم

ما چون عقد نکردیم به خاطر همین این جشن  هم عقده هم عروسیه هم بعدش کلی تحولات ایجاد میشه هیجانم خیلی بیشتره.

***********

شنبه ظهر با ارش رفتیم کارت های عروسی رو تحویل گرفیم و برعکس دفعه پیش که با غم و غصه رفته بودم این دفعه خیلی خوشحال بودم و کلی تو مسیر گفتیم و خندیدیم و هله هوله خوردیم . بعدش رفتیم تلوزیون دیدیم به نظر شما کدوم بهتره؟

سامسونگ ۲۶ اینچ - اسنوا ۳۲ - مادیران ۳۲ ؟  (LCD)

آخه تقریبا این ۳ مدل تو یه قیمته( حدود ۷۰۰ تومن)

به هر حال تا وقتی اون اقاهه ی بی ادبی که از آرش ۷۰۰ تومن گرفته و هنوز پس نداده و هی می گه امروز می دم فردا می دم !  ما نمی تونیم هیچ کدومشو بخریم . ای آقا هه ی بی ادب پول ما رو بده

*************

آخر شب هم رفتیم خرید هایی که مامان آرش برامون کرده بودن مثل تشک وپتو و بالش و ... را بیاریم خونه منم از همون مغازه یه خوشخواب  دو نفره واسه تختمون گرفتم و اقاهه بستش به سقف ماشین!

تو مسیر من یه جا پیاده شدم که برای لباس عروسم روبان صورتی مورد نظرم رو بخرم وقتی برگشتم تو ماشین ارش گفت یه بویی میاد منم که حسابی خسته بودم گفتم اره یه بویی میاد .ارش گفت  بوی خوبیه انگار . منم گفتم آره . فکر کنم یکی داره بادمجون سرخ می کنه. آرش بیچاره که دید من اصلا تو هپرووتم دو باره گفت ولی عجیبه که بوش مستمره و تموم نمیشه همش داره با ما میاد. منم با نهایت بی تفاوتی گفتم اره .

 آرش که دیگه نتونست بیش از این خنگ بازی من تحمل کنه یه قیافه ی خنده داری به خودش گرفت (معمولا وقتی می خواد شیطونی کنه یا مرموز عمل کنه این شکلی میشه) من با دیدن قیافش تازه فهمیدم یه خبرهایی یه  برگشتم پشت دیدم رو صندلی عقب ماشین غذاست

هنوز نفهمیدم تو اون ۲ ثانیه که من از ماشین پیاده شدم چه جوری آرش همبرگر و سیب زمینی سرخ کرده و سالاد رو خریده و مهم تر از اون این بود که آرش هم نفهمید چرا من به بوی این غذا ها گغتم بوی بادمجونه

وقتی رسیدیم دم در نا گهان من و ارش به هم نگاه کردیم و گفتیم حالا این خوشخواب گنده رو چه جوری ۲ طبقه ببریم بالا؟! با توجه به اینکه ساعت ۱۰ شب بود و کسی نبود که بیاردش بالا خودمون دست به کار شدیم. من که فقط می خندیدم و حتی نمی تونستم ۱ سانت از زمین بلندش کنم اینه که  ارش در نقش قویترین مردان ایران وارد عمل شد و تنهایی کشیدش بالا . واقعا خیلییییی سنگین بود. بعدش با سختی پرتش کردیم رو تخت و خودمون هم ولوو شدیم روش و بعد از اینکه کمی از نظر نرمی و سفتی تشک آزمایشش کردیم پریدیم پایین و رفتیم شام های خوشمزمون رو خوردیم

***************

دیروز هم بعد شرکت اومدم خونه که کمی استراحت کنم شب هم ارش اومد و با هم روبان های کارت دعوت رو چسبوندیم . روبان ها بعضی هاش اینقدر کج و کوله بود که من نشستم همشون رو اتو کردم و کلی خسته شدم مامان و خواهرم هم اومدن کمک و بالاخره ۱۱ شب تموم شد. آرش که رفت ۲ دقیقه بعدش اس ام اس زد گفت: دلم تنگ شد

***************

بعد کلی مشورت با همسر عزیز آیندمون تصمیم گرفتیم که دقیقا فردای عروسیمون بریم ماه عسل ! تو عید قیمت ها کاملا ۲-۳ برابر میشه و دلمون نیومد کلی پول اضافه به خاطر عید بودن بدیم. و چون هم خونه ی ما هم خونه ارش اینا واسه عروسی از شهر های دیگه مهمون میاد و قاعدتا بعد عروسی هم میمونن و از فرداش شروع می کنن به تحلیل عروسی و ...تصمیم گرفتیم به سرعت  فرار کنیم و تو این جو تنش زا باقی نمونیم. ۲۴ اسفند ظهر میریم کیش و ۲۷ اسفند اخر شب بر می گردیم .آرش هم گفت که الکی گفته بوده دوست نداره بریم کیش و در حد یه غر بوده وقتی می رفتیم بلیط بگیریم آرش با خنده گفت اخرش پول کم میاریم اما اشکال نداره این فقط مال خودمونه  بزار واسه خرج هایی  که واسه مردمه پول کم بیاد ! البته مامان اینا گفتن ما هزینه ی ماه عسل رو میدیم و این کمی اوضاع رو بهتر کرده هرچند ما به ها حال پول کم خواهیم آورد

**************

راستی می دونستین من ۲ هفته دیگه عروسیمه اما نه آینه شمعدون دارم هنوز نه سفره عقد گرفتیم  نه ازمایش دادیم نه کارت عروسی به مردم دادیم نه ساعت گرفتیم نه ارش کت و شلوار و کفش و غیره داره و نه کلی چیزهای دیگه آیا ما موفق خواهیم شد؟

***************

بعدا نوشت: من از همه ی دوستای خوب و مهربونم که به فکرم هستن به خاطر ندادن ازمایش عذرخواهی می کنم و ندامت خود را اعلام میدارم. الان هم چون در دوران خانومانه (عجب چیزی اختراع کردم) به سر می برم نمی تونم برم( یا می تونم برم؟) ولی قول میدم شنبه صبح آزمایشگاه باشم. وای من ترسیدم نکنه بگن شما نباید با هم عروسی کنین.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 6 اسفند1386ساعت 10:16  توسط هانیه  | 

عجب روزهای عجیبیه این روزها

یک روز مثل روزی که مطلب پایین رو نوشتن اینقدر غمگینم یه روزم مثل امروز اصلا غمگین نیستن اما شدیدا استرس دارم مثل شب های امتحان انگار ماشین لباسشویی تو دل آدمه

پنجشنبه بعد اینکه اون مطالب رو نوشتم بدو بدو از شرکت خارج شدم و با مترو رفتم سمت سپهسالار،  آرش اونجا منتظرم بود که بریم کفش عروسی بخریم آرش هم کفش هاشو داده بود همون جا کفاشی و با دمپایی اومد دم مترو استقبالم

یه کفشی خریدم که به جرات می تونم بگم ضایع ترین کفش عروس موجود در دنیاست اما من عاشقش شدم آرش هم در عین ناباوری کلی واسش ذوق نشون داد

یه کفش جلو بسته ی کاملا ساده با پاشنه ی تقریبا 10 سانتی به رنگ صورتی متالیک. عین جعبه ی مداد رنگی بود مغازه هر رنگییییییی که فکر کنین داشت نارنجی،بنفش،قرمز،سفیدو .... من چون عاشق صورتیم و چون پشت لباسم روبان صورتی کار میشه این رنگ رو انتخاب کردم .خصوصا چون پام خیلی کوچیکه و این کفش ها سایز 35 هم داشت من دیگه در خریدش شک نکردم آخه اکثر کفش های مهمونی اندازم نمیشن.  البته بگم که اصلا کفش راحتی نیست و قراره من یکی از کفش های خودم رو که سفیده همرام داشته باشم روز عروسی تا در لحظات بحرانی عوضش کنم .( اگه بشه حتما عکسش رو براتون میزارم)

****************

 آرش در نتیجه ی اس ام اس های غمگینانه ای که شب قبلش فرستاده بود(که دفعه پیش نوشتم) خیلی خوب و مهربون شده بود من هم همینطور به خاطر همین کلی بهمون خوش گذشت و می تونم بگم یکی از قشنگترین خریدهام خرید همین کفش بود. مرسی آرشی جونم بعدش ناهار خوردیم و رفتیم واسه پرو لباس عروس اونم خوب بود فقط یکمی برام بزرگ بود که قرار شد دوباره برم .

 شب رفتیم خونه فسقلی ما که مبل های جدید رو به مامانم اینا نشون بدیم که اصلا ذوقی نکردن و چند تا ایراد مامانم از مبل ها گرفت و رفتیم منم کلی غصه خوردم .شب با ناراحتی به آرش گفتم چرا مامان حتی یه مبارکه بهمون نگفت ارش هم دلداریم می داد که اشکال نداره مامانت خیلی خانوم خوب و مهربونیه اما خوب جدیه و تو نباید ناراحت بشی و ... ( قضیه بر عکس شده بود )

*****************

جمعه هم به خوبی و خوشی گذشت با ارش رفتیم کرج مهمونی و تو راه کلی مهربونی کردیم.

فقط یکم تو حساب کتاب ها کم اوردیم و نگران اون بودیم .آخه مامانم اولش گفته بودن چون ما نامزدی نگرفتیم و عقدوعروسی باهمه ما هزینه ی تالار  رو نصف می کنیم اما دیروز گفت عروسی با پسره به هر حال !منم تو راه برگشت ار کرج این به آرش گفتم آرشی عزیزم هم که تازه یکم آرامش پیدا کرده بود  هنگ کرد اولش بعدشم گفت اشکال نداره تو اصرار نکن جور میشه اما من میدونم جور نمیشه خلاصه حالمون گرفته شده بود حسابی اما بازم مهربون و خوشحال بودیم.

 عقاید عجیبی دارن مامانم. یعنی کلیی پول واسه کادو و ساعت آرش  گذاشتن که بیش از نصف هزینه ی تالار میشه اما میگن تو عروسی دخالتی نمی کنیم آرش بیچاره هم میگه بابا من ساعت و کت شلوار یک ملیونی نمی خوام  یا به زور میگن برین فرش خفن بخرین خلاصه پول هست اما واسه چیزهایی که ما لازم نداریم

اما با وجود همه ی این مشکلات و اعصاب خوردی ها ما نزاشتیم که رابطمون تحت تاثیر قرار بگیره منم به ارش گفتم تو فعلا بهش فکر نکن هر جا کم اومد من خودم جورش میکنم.(یه ذره پس انداز دارم که قراره باهاش هزار تا کار کنم)

 ما اصلا فکر نمی کردیم همچین برنا مه هایی پیش بیاد فقط چون هزینه بازسازی  خونه فسقلی خیلی بیش از پیش بینی ما شد و مجبور شدیم از هزینه هایی که واسه عروسی گذاشتیم استفاده کنیم و حالا داریم می زنیم تو سر خودمون. راستی آرش جدا از پدر مادرش باید سر عقد به من کادو بده؟ کاش همچین قانونی وجود نداشته باشه

عوضش خونه فسقلی خییییلی خوشگل شد و به نظر من ارزش داره که خونمون خوشگل بشه اما عروسی معمولی بشه .

دوست ها ی خوبم حرف ها و نوشته های قشنگتون و راهنمایی هاتون بیش از تصور خودتون داره بهم کمک می کنه  و انرژی میده و الان به لطف محبت های شما خیلی احساس خوبی دارم و حواسم بیشتر به رابطمون جمع شده. همتون خیلییییییییییی مهربونین . ممنونم

 

+ نوشته شده در  شنبه 4 اسفند1386ساعت 12:2  توسط هانیه  | 

 

فقط 3 هفته تا روز جشن عقد و عروسی من  باقی مونده

فقط 3 هفته

همیشه با خودم فکر می کردم که اگه کسی فقط 3 هفته تا عروسیشون مونده باشه چقدر هیجان داره چقدر خوشحاله چقدر منتظره چقدر روز شماری می کنه چقدر عاشقی می کنه چون  3 هفته دیگه با اون کسی که مدت ها دوسش داشته یکی می شن میرن تو یه خونه زندگی می کنن شب ها کنار هم می خوابن صبح ها با صدای هم بیدار می شن یه زندگی مشترک واقعی مشکلاتشون با هم حل می کنن برای شادی هاشون با هم خوشحال میشن و برای غصه هاشون با هم ناراحت می شن با هم می رن مهمونی با هم خرید می کنن و هزار تا چیز دیگه که با هم و برای هم انجام میدن .

فکر می کردم کسی که فقط 3 هفته تا عروسیش مونده باشه خیلییی خوشحاله خیلییی امیدواره خییلی پر انرژیه چون  از 3 هفته دیگه ،دیگه اصلا تنها نمی مونه. همیشه کسی هست که کنارته همیشه کسی هست که دوست داره همیشه کسی هست که منتظرته همیشه کسی هست که برای خوشحال کردنت تلاش می کنه همیشه کسی هست که کوچکتریس احساست براش مهمه همیشه کسی هست که گرمی وجودش رو کنارت احساس می کنی

و امروز من کسی هستم که 3 هفته ی دیگه قراره به کسی که 4 ساله که شده همه ی زندگیم ازدواج کنم .

اما...

اما من اصلا خوشحال نیستم.

من فقط می ترسم از عبور سریع زمان می ترسم

من شدیدا احساس تنهایی می کنم

*****************

 شاید به جرات بتونم بگم من و ارش قشنگترین دوست داشتن رو با هم تجربه کردیم. روزی که آرش وارد زندگیه من شد من باور کردم که به رویاهام رسیدم.تو این سال های گذشته هر روز که می گذشت مطمئن تر می شدم که من خوشبخت ترین دختر روی زمینم. مهربونی های آرش بی نهایت بود. من با همه ی وجودم عشق آرش رو لمس می کردم کارهایی که برای رابطمون انجام می داد خارج از تصور من بود .

من دانشجوی سال دوم دانشگاه بودم و آرش هم درسش تموم شده بود و تازه از دوران سربازی فارغ شده بود و در حال راه انداختن شرکتش بود .روزه نبود که وقتی از در دانشکده خارج می شدم آرش رو جلوی اون در نبینم . آرش خوابالوی من صبح های زود از خواب بیدار می شد و میومد میدون شهرک غرب که با هم صبحونه بخوریم می گفت اینجوری performanceمون میره بالا و من تو شرکت خیلی بهتر و بیشتر کار می کنم. شب ها هم تو اون ترافیک وحشتناکه شرکتشون تا دانشکده ی مه با موتور میومد که زود برسه چقدر ناراحت می شدم آخه زمستونا یخ می کرد با موتور هرچی می گفتم خیلی خطرناکه این موتوریا خیلی خطرناک حرکت می کنن گوش نمی کرد. برای با هم بودن هامون کلییییی برنامه ریزی می کرد هیچ وقت حوصلمون سر نمی رفت همیشه آرش یه فکر خوب واسه خوشحال بودنمون داشت . خلاقیت فوق العاده ای داشت همیشه من از کارهاش غافلگیر می شدم ... من بهترین احساس های دنیا رو کنار آرش تجربه کردم و عاشق شدم

ولی از روزی که درگیر پول و رسم و رسومات عروسی شدیم ...

هر دومون تنها شدیم

دیشب آرش برام sms داده بود که:

"هانی رضایت همه از رضایت من برات مهم تره با وجودی که می دونی من رنج می کشم به من فشار میاری و هر چی می خوای به زور به دست میاری ، منو به بی اهمیت ترین چیزها فروختی

هانی من کو هانی که همه چیز من بود و جرات داشتم بهش بگم من دوست ندارم بریم کیش، هانی من تو مراسم عروسی گم شد"

الان باید برم آرش منتظرمه اما خیییییلی حرفهام مونده

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 2 اسفند1386ساعت 12:3  توسط هانیه  | 

دوستای خوب از راهنمایی همتون ممنونم

خوشبختانه اون قضیه به خوبی تموم شد چون ارش با همه چیز موافقت کرد و پدر و مادرشم دیگه حرفی نزدن و تازه کلی هم مهربون تر شدن! نگرانی های مامان و بابام هم بیشتر عاطفیه و اگرنه هیچ وقت مخالفتی نکردن فقط دلشون می خواست من با آدم پولداری عروسی می کردم که راحت زندگی کنم اما من خیلی از انتخابم راضیم و من و ارش مطمئنیم که به زودی با سرمایه گذاری هایی که داریم می کنیم پولدار خواهیم شد !  الان هر چی به روز عروسی نزدیک تر میشیم  حساس تر شدن و نگرانن اما هیچ وقت به من نگفتن ما مخالفیم. ایشالا که بعد عروسی زندگی خوبی با آرش داشته باشیم تا پدر و مادرم هم که جزو حسسسسسسساس ترین و احساساتی ترین پدر مادرهان خیالشون راحت باشه.

دیروز رفتیم بهارستان کارت عروسی انتخاب کنیم . منم الکی الکی اصلا حوصله نداشتم و آرش کلی مهربونی کرد و زحمت کشید تا من زیاد غر نزنم و بزارم به کارمون برسیم. غمگین بودم اخه خیلی نگرانم خیلی می ترسم آرش هم اصلا حواسش به این حس های من نیست اما سعی کردم به قول آرش روزمون رو خراب نکنم.

 هر کارتی رو که نگاه می کردم که روش اسم عروس و داماد رو نوشته بود با خودم می گفتم خوشبحالشون حتما با خوشحالی و عشق زیادی عروسی کردن خلاصه احساس می کردم بیچاره ترین عروس دنیام که اومده کارت عروسی بگیره. آرش هم دقیقا تو این گیرودار یه پروژه ی جدید خیلییی سنگین کاری شروع کرده که هم باعث شده مقادیر زیادی ازپول هامون خرج اون بشه و معلوم هم نیست جواب بده یا نه یعنی ما در آستانه ی شروع زندگی ورشکست خواهیم شد !! و هم باعث شده ارش همه ی فکر و انرژیش برای اون مصرف بشه و من همش غصه بخورم . گاهی هم بداخلاق میشه.البته دیروز خیلی خوب بود شب هم کلی با هم صحبت کردیم و غصه هام براش گفتم و آرش گفت اگه تو یه ذره با من مهربون باشی همه چی درست میشه!

اونجا پر از کارت عروسی بود و حسابی گیج شده بودیم یا خیلییی فانتزی بودن یا زیادی رسمی و محترمانه البته آرش می گفت چون همشون قشنگه نمی تونیم انتخاب کنیم.آخرش که حسابی کلافه شده بودیم و حوصلمون سر رفته بود به نرده ی یکی از پاساژها تکیه دادیم و درحالی که من کله مبارک رو فرو کرده بودم تو بسته ی چیپس و ارش داشت مشت مشت بادوم زمینی می خورد تو ویترین یکی از مغازه ها چشممون خورد به یه کارت کوچولوی قشنگ  و بدو بدو رفتیم سفارش دادیم تا خیالمون راحت بشه و با ارامش بیشتری بتونیم به خوردن خوراکی هامون ادامه بدیم. بعدش هم غیر بهداشتی ترین آب آلبالوی دنیا رو از یه دستفروش خریدیم و خوردیم به اضافه ی مقادیر زیادی از این آلو قرمز های خیلی ترش.بعد خوردن مقادیر زیادی هله هوله ی غیر بهداشتی حالم خیلی بهتر شد فقط تعجب می کنم که چطور زنده ام ! بعدش هم رفتیم برای خونه فسقلیمون لوستر خریدیم .خونه فسقلی ما یه خونه ی چندین  ساله است که آرش 2 ماه تموم تو اون خونه زحمات فراوان کشید و کلی پول خرج کردیم تا درست شد و الان شده شبیه خونه عروسک ها یا خونه باربی خلاصه یه چیز عجیب غریبی از توش درست کردیم ولی من خیییییلی دوسش دارم خصوصا به خاطر این همه زحمتی که آرش واسه خوشگل کردن اونجا کشید.

همین الان مطلع شدم مبل هامون داره میاد اما چون سرکار هستم نمی تونم برم خونه ببینمشون.  کاش همون چیزی باشه که خواسته بودیم اخه پرده ها رو که چند روز پیش آوردن رنگش اونی نبود که سفارش داده بودم و اقای بی ادب اصلا زیر بار اشتباهش نرفت.آرش میگه خیلی قشنگه اما من کلی واسه پرده هامون غصه خوردم حالا اگه این مبلی هم اشتباه آورده باشه دیگه خوووون جلوی چشمام می گیره ! عصر هم قراره بریم سرویس طلایی  رو که سفارش داده بودیم بگیریم کاش خوشگل شده باشه.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1 اسفند1386ساعت 12:59  توسط هانیه  |