من اولش ویفر بودم با ...(یادم نیست) تو فر بودم
بعد شکلات ریخت رو سرم
شکلاتی شد دور و برم
![]()
******
قبل از نوشت: من با مصیبت چند تا عکس از خونه اوردم شرکت بعدش با سختی اسکنشون کردم بعدش کلی با این هوش سرشارم زحمت کشیدم و یه بلاهایی سر عکس ها آوردم که از نظر امنیتی مطمئن باشه بعدش طبق دستورالعمل یکی دو تا از دوستای عزیزم که محبت کرده بودن و این بنده ی به دور از علم و تکنولوژی رو راهنمایی کرده بودن پیش رفتم اما اخرش به جای عکس زیبای من یه ضربدر قرمز بسیار زشت رو وبلاگم نشون داد که دیگه پاکش کردم.
آیا من خنگ هستم آیا؟ فکر کنم تاثیر همون باقالیاست . مامانم همش می گفتا نخور نادان میشی!
*********
بله رو که گفتم هنوز گیج بودم و عاقد هنوز داشت یه چیزایی می خوند آرش برگش تور من و بلند کنه و من یواشکی می گفتم وای نکن نه هنوز بقیه اش مونده آرش هم که گیج شده بود یهو دید عاقد داره یه سوالایی ازش می کنه که اصلا بدون اینکه بغهمه چه خبره خیلی سریع و محکم و با یه حالت با مزه ای گفت بله بله بعدش یه نگاه به دور و بر انداخت و با خنده گفت منم باید می گفتم با اجازه؟ و برگشت رو به من و گفت مگه منم باید بله می گفتم؟
راستی بگم که عاقدمون یه آقای غیر روحانی خیلی خوش اخلاق و خوب بود و به هیچ کس و حجاب و اینجور چیزای مردم هم هیچ کاری نداشت
این ماجرا ها که تموم شد بخش رمانتیک عروسی شروع شد. آرش خیلی آروم تورم رو بلند کرد و یه بوس کوچلو از لپام کرد و بعدش حلقه آوردن و آرش همش به من می گفت بهم بگی تو کدوم انگشتت باید حلقه بره . اما خودم وقتی می خواستم حلقه ی آرش دستش کنم اصلا مغزم کار نمی کرد که دست چپ کدومه راست کدومه اصلا یه وضعیت نا جوری بود
حلقه بازی که تموم شد آرش همش داشت می خندید و من یواشکی می گفتم بوسم کن بوسم کنننننن که خوشبختانه آخرش شنید
بعدش جای شما خالی امواج کادو ها به سمت ما حمله ور شد. همه هم هول شده بودن . مادر آرش سرویس عزیزم رو آوردن ( واسه سرویس خیلییی گشتیم و اذیت شدیم دلم یه سویس خیلی ساده و ظریف با برلیان های درست حسابی و ارزون می خواست که تقریبا پیداش کردم و خیلی دوسش دارم) همه سعی می کردن نبوسنم که مثلا آرایشم خراب نشه اما منو که خودتون می دونین دیگه بی خیال امور دنیوی و مادی هر کی میومد کادو بده محکم یه ماچ و بغلش می کردم البته همه که نه اما فامیلای نزدیک رو چرا . سرویس رو به سختی از خودمان اویزان کردیم و بعدش بابای ارش ساعت عزیزم رو که درست یکی دوروز قبل عروسی موفق به خریدنش شده بودم برام اوردن همه هم می گفتم خودت ببند ما بلد نیست و بعدش آرش کادوش رو داد. بعد مامان من اومدن و به هر کدوممون یه سکه دادن و بعد بابام به آرش ساعت دادن و هی بهش می گفتن خودت ببندش من نمی تونم و به من هم یه ماه عسل کیش کادو دادن
و بعدش دیگه بقیه ی فامیلا اومدن کادوهارو دادن و متاسفانه دیگه بخش کادو تموم شد و رسید به بخش عکس که واقعا بخش دوست نداشتنی بود. یه کسایی پا می شدن میومدن با ما عکس بندازن که اصلا معلوم نبود کی هستن دیگه حسابی هردومون خسته شده بودیم بعضی ها میو مدن می گفتن یه عکس با بچه هام حالا یه عکس من و شوهرم حالا یه عکس با خواهرام حالا بچه ها تکی حالا من تکی و من در این لحظه فقط دلم می خواست با یه لگد همه شون رو پرت کنم اون ور اما همش به خودم می گفتم عروس عزیزم اخم نکن ولشون کن بزار خوشحال باشن تو که عمرا عکساشون رو چاپ نمی کنی!
این بخش هم تموم شد به سلامتی و بعدش به آقاها گفتن خوب دیگه بسه پاشین برین بخش خودتون و ما موندیم و تعداد قلیلی خانوم و یه سالن نسبتا خالی ساعت هم تازه ۶ اینا بود. جاتون خالی صحنه ی بسیار دلگیرانه ای بود طبق برنامه ی قبلی قرار شد من و ارش که دیگه حسابی هم خسته و کمی بی اعصاب بودیم بریم خونه ی ما تا هم خستگی در کنیم و هم اینکه مهمونای عروسی کم کم تشریف بیارن . چه معنی داره عروس و داماد از اول مجلس اونجا بشینن منتظر مهمون!
اومدیم که از تالار بیایم بیرون که دیدیم به به چه بارووووونی آرش حسابی خوشحال شده بود و همش می گفت دیدیییییی من گفتم روز عروسیمون بارون میاد یادته من همش بهت میگفتم بارون میاد تو عروسیمون . خیلیا شاید دوست نداشته باشن اما این بارون برای ما خیلی دوست داشتنی بود و عروسیمون رو رویایی پاک شاعرانه و رمانتیک کرد . اما مسیر تالار تا جلوی ماشین یه ۲۰ قدمی بود و دامن من همینجوریش هم اوضاعش خراب بود اما باز هم پیرو بی توجهی به امور دنیوی دل زدیم به دریا و رفتیم بیرون و آب های روی زمین رو با دامنمون جارو نمودیم و به پاکیزگی شهرمون بسیار کمک کردیم.البته چتر داشتیم . مسیر در ورودی تالار تا ماشین یه قالی قرمز پهن کرده بودن اطرافش هم مشعل و طاق بادکنک و این چیزا و ما هم با چتر از اون مسیر زیر بارون عبور کردیم و خلاصه حسابی جو گیر شده بودیم . عکاسمون عکس هم ازمون گرفت تو اون وضعیت که عکس قشنگی هم شده.
رفتیم خونه اولش کمی با آرش انبوه ثروتی رو که سر عقد کادو گرفته بودیم بررسی کردیم و شاد شدیم
بعدش من یکمی سعی کردم پایین دامنمو تمییز کنم اما هیییییچ تاثیری نداشت و بی خیال شدم بعدش هم کمی با آرش استراحت کردیم و حرف زدیم و من که سردرد شدیدی داشتم یه قرص خوردم که مامانم زنگ زدن که ای وای زود باشین بیاین همه اومدن و منتظر شما هستن . منم که لباسم رو دراورده بودم تند تند پوشیدمش و سعی کردم تاجم رو صاف کنم آخه تاج منو از اولش یکمی کج گذاشت و دییییییگه صاف نشد شدیدا هم کف کلا درد میکرد اینقدر که تو آرایشگاه این میخ ها رو محکم فرو کرده بودن تو کله ی نازنین من
باز هم زیر نم نم بارون رفتیم به سمت تالار و هردو داشتیم سعی می کردم که دوباره انرژی هامون رو جمع کنیم و شاد وارد مهمونی بشیم ساعت ۸ اینا بود که رسیدیم تالار و تقریبا همه ی مهمونا اومده بودن.
تالار ما این شکلی بودکه وقتی واردش میشی یه پاگرد بزرگ بود که باید تا ته بری . بعدش اگه مستقیم بری وارد سالن آقاها میشه اگر هم از پله ها بیای پایین وارد سالن خانوما میشه . در واقع شبیه یه سالن دوبلکس.
از اونجا که سالن اصلا گیر نبود وقتی رسیدیم اول رفتیم بخش اقاها و با همه یه سلام و علیک و یه خوشامدگویی کردیم آخه می خواستم حتما تو لحظه ی قشنگ ورودم به تالار کسایی که دوسشون دارم مثل پدرم پدربزرگم داییم و ... رو حتما ببینم .بعدش از پله ها اومدیم پایین در حال پایین اومدن از اون ۱۵ تا پله بودیم و همه ی خانوما دست میزدن و ما رو نگاه می کردن ارش جون هم که به گفته ی خودش تا حالا اون همه خانوم یه جا ندیده بود که بهش خیره بشن و براش دست بزننن واسه همین هول شد و درحالی که داشت بای بای می کرد و برای همه دست تکون می داد ناگهان به جای یک پله ۲-۳ تا پله با هم رفت پایین صحنه ی بسیار خنده داری شد البته خوشبختانه تا نزدیک زمین رفت ولی نیافتاد من رو هم که دستم تو دست آرش بود با خودش کشید پایین و حالا یه عکس خییلی بامزه از این صحنه داریم .
بهش می گم آخه من با اوووون هم پاشنه و دامن به اووووون گندگی درست راه رفتم اونوقت تو چرا اینجوری شدی! جالبه که همه ی کسایی که از دور شاهد ماجرا بودن فکر کردن که من داشتم میافتادم
مهمونامون خیلی زیاد نبودن کلا ۱۸۰ نفر دعوت کرده بودیم که یه ۲۰-۳۰ نفر هم نیومده بودن و در کل از این ۱۵۰ نفر حدود ۸۰-۹۰ نفر خانوم تو تالار بودن در نتیجه خیلی عروسی شلوغ پلوغی نبود .
من و ارش هنوز درست سر جامون نشسته بودیم که پاشدیم و رقصیدیم و بقیه هم اومدن. آرش هم واقعا نشون داد که به تمرینات قبل عروسیمون خیلی خوب توجه کرده و حسابی خوشگل و مردونه و بامزه رقصید . تونستیم از اون چرخش هایی هم که تمرین کرده بودیم بدون سوتی ارائه بدیم و کلا به عنوان عروس و داماد خوب رقصنده شناخته شدیم. آرش که ذوقش از من بیشتر بود و همش می گفت پاشو برقصیم نشین ( البته بعدا فهمیدم آقا به دور از چشم من رفتن و کمی دوپینگ کردن که البته نتیجه اش رضایت بخش بود)
بعدش هم که شام شد و من بیشتر از هر روزی در زندگیم شام خوردم اینقدر که گشنه ام بود آرش بنده خدا هم همش از پله ها بالاپایین میرفت ولی فکر کنم در کل یک ربع فقط بالا(مردونه) بود.
آرش برنامه اش این بود که زود تالار رو جمع کنه بریم خونه بزن و بکوب اساسی واسه همین وسط شام همه ی مهمونا نشستن اومده دست من میکشه میگه زودباش دیگه پاشو بریم با بچه ها هماهنگ کردم داریم میریم خونه برقصیم !!!!!!!
میگم آرش مهمونا همه اینجا نشستن کجا پاشیم بریم میگه تا ما نریم اینا نشتن پاشو ما بریم حیفه الان دیر شدن بچه ها همه رفتن منتظر مان
خلاصه به زور آرش رو چند دقیقه اونجا نگه داشتم تا مهمونا غذاشون تموم بشه و بعدش زود از همه تشکر و خداحافظی کردیم و رفتیم من تو ماشی غمگین بودم که یعنی چی من می خواستم کلی ادم الان دنبالمون باشم بوق بوق کنن این چه وضعیتیه من نمی خواااااااام من مامان بابام می خوام و تا برسی خونه غر زدم و کم مونده بود آرش در ماشین باز کنه و شوتم کنه بیرون ولی قول داد اخر شب ۱۰۰ تا ماشین دنبالمون بیان و بوق بوق کنن
رسیدیم خونه دیدم راست میگه یه عده اومدن و منتظر مان اما گفتم تا مامان و بابام و فامیلام نیان من نمیااااااااااااام تو و چند تا از این استوانه ها که می ترکه از توش کاغذ رنگی میریزی هم خریده بودیم و گفتم تا همه جمع نشن نباید بازشون کنین خلاصه یه نیم ساعت یا کمتر گذشت و پدر مادر ها و فامیلای نزدیک هم اومدن و رفتیم تو و همههههههههه شروع کردن به رقصیدن و برای بنده عروس محترم مجلس اصلا جا نبود که وایسم چه برسه به رقص ساعت ۱۲ هم به زور مهمونا رو نشوندیم سر جاشون و آقای فیل بردار گفت حالا پدر مادر ها بیان مراسم خداحافظی رفتم یواش بهش گفتم لطفا احساساتی بازی راه نندازی ها حوصله گریه نداریم گفت نه اتفاقا قشنگیش به همونه آخه من بابام قلبشون خیلی حساسه و شدیدا هم احساساتیه و دکتر هم گفته اصلا هیجان براش خوب نیست .واسه همین زود یه خدافظی الکی پلکی کردیم که البته واسه همون هم مامانم گریه کرد منم چشمام پر اشک شد و بغض کرده بوم اما به خدا اینقدررررر تمرکز کزدم که یه قطره اشک از چشمام نیاد چون مطمئن بودم اگه من گریه کنم دیگه اوضاع از کنترل خارج میشه راستی وقتی داشتم سر عقد بله می گفتم یهو دیدم مامان ارش داره گریه میکنه نفهمیدم ولی چرا. خلاصه شب خیلی حالت سختی داشت باورم نمیشد همه کم کم داشتن می رفتن و من با خودم می گفتم کجا میریییین پس من چی وایییییی
آرش به خاطر اینکه این حالت رو زود از بین ببره گفت بریم بوق بوق بازی و همه سوار ماشین شدیم و شادی کنان یکم چرخ زدیم و واقعا خوش گذشت آرش کلی مهربونی کرد و آهنگ یه امشب شب عشقه همشن امشب داریم از هایده رو با صدای خیلی بلند گذاشته بود و خودشم باهاش می خوند و همش حرف های عاشقانه می زدیم رفتیم دم خونه ی من و آرش . مادر آرش دم در قران نگه داشته بودن داشتم میرفتم سمت در که ناگهان ...نقش بر زمین شدم یعنی کاملا ولو شدم تو پیاده رو ظاهرا پام به یه چیزی گیر کرده بود و افتادم و یه جیغ نسبتا بنفش هم کشیدم که خیلی بد شد و حال همه گرفته شد و همین جور صدقه بود که داشتن میدادن مامانم که اصلا بغضش گرفته بود و همش بهم می گفتن خوبی خوبی؟
منم واقعا خوب بودم و می خندیدم و می گفتم من خوبم به خدا هیچ چی نشدهقرارمون این بود رسیدیم دم در آرش من مثل خارجی ها بغل کنه ببره بالا اما به کل یادمون رفته بود و من بعدش همش غر می زدم که اگه تو من بغل کرده بودی من دیگه نمی افتادم
مامانم هم همش به ارش می گفت تروخدا مواظب دختر من باشی ها
تازه بعدا فهمیدم که مامان آرش هم وقتی برگشته خونه کلی به خاطر افتادن من گریه کرده و گفته چرا عروس من شب عروسیش باد بخوره زمین حتما ما زیاد صدقه ندادیم
آخه قرار بود همون شب دم خونه قربونی کنن اما من و ارش گفتیم دوست نداریم جلوی مهمون و تو اون همه شادی خون حیوون بیچاره ریخته بشه من که واقعا به مامان ارش گفتم نمی خوام به خاطر من یه گوسفند کشته بشه اما فرداش صبح مامان آرش گفتن ما حتما باید قربونی کنیم واسه همین صبح اول صبح همون طور که قبلا گفته بودم گوسفند بیچاره رو اوردن و قربونی کردن.
دیگه نزاشتیم کسی بیاد بالا و زود دم در خداحافظی کردیم و رفتیم بالا
همه کلی اون لحظه احساس ناباوری و اینجور چیزا دارن اما من در کمال بی احساسی همه چی برام خیلی عادی بود و اینقدر خسته بودم که زودی اون همه میخ رو ارش از تو کله ام دراورد و گرفتیم خوابیدم اما چون تخت و اتاق برای خیلی جدید بود درست و حسابی خوابم نبرد
وای چقدر زیاد شد
امروز هم از شانسم کلیی کار ریخته سرم
دیگه این قسمت اخر یکم ماسمالی شد متاسفم که نتونستم خوب بنویسم حالا شاید فردا یکم ویرایشش کنم
زودی برم
بای بای
کلی حرفم مونده ه ه ه ه ه ه هنوز اصلا وقت نشد راجع به بخش احساسیش بنویسم
وای که چقدر این آقای رئیس امروز به من زنگ میزنه دیوانه شدم
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
**بعدا نوشت: خدمت دوستای عزیز که فکر می کنن آخر عروسی رو سانسور کردم باید عرض کنم بنده هیییییییچ سانسوری و اگرنه اگه خبری بود حتما می نوشتم!!!![]()
![]()
![]()
من واقعا تصمیم داشتم امروز جریان عروسی رو تموم بکنم به خدا .اما کلی مهمون اومده شرکتمون واسه همین همکارهای دیگه اومدن تو اتاق من .منم که قبلا اکثر وقتها تو اتاقم تنها بودم و واسه خودم عشق و حالی می کردم اما امروز اینجا وضعیت بحرانیه واسه همین یه کوچولو دوباره پیام بازرگانی داریم چون امروز تیکه تیکه می تونم بنویسم و فکرم اصلا متمرکز نیست. اما ایشالااااااااا فردا حتما می نویسم
شایدم تونستم چندتا عکس بزارم .![]()
***********
دیروز اینجانب کدبانو هانیه!
اولین پخت غذا آن هم به صورت کاملا تنهایی را انجام دادییییییییم و یک قابلمه استانبولی خوشمزه و البته بسیار بی نمک پختیم.![]()
من متاسفانه علی رغم میل باطنیم هیچ وقت آشپزی نکردم و دیروز تلفنی از مامانم دستور تهیه ساده ترین غذا رو پرسیدم و پریدم تو آشپزخونه و بعد ساعت ها با یه قابلمه پر غذا اومدم بیرون
و کلی ذوق داشتم ارش هم کلی تعجب کرد که غذا پختم . کاملا آمادش کرده بودم که منتظر غذای خوشمزه ای نباشه اما اینقدر واسه دست پختم به به و چه چه کرد که دیگه باورم شد من یک آشپز بسیار خوبی بودم که به دلیل کمبود امکانات استعداد هام شکفته نشده بوده.
تازه آرش که با مامانم تلفنی صحبت کرد گفت نگفته بودین هانی دستپختش اینقدر خوبه ها ( دیگه راست و دروغش رو خدا عالمه
)
حالا که این همه مورد تشویق واقع شدم می خوام غذای ساده ی بعدی که احتمالا زرشک پلو هستش رو بپزم ولی زرشک نداریم مامانم هم گفته نری زرشک بخری ها چون زرشک بیخود می خری ![]()
پس حالا من چه جوری زرشک پلوی عزیزم رو بپزم؟![]()
دیشب دیگه هردومون از وضعیت آشفته و درب و داغون خونه به ستوه امده و در طی یک عملیات انتحاری اقدام به جمع و جور کردن ۴۰ درصد از منزل فسقلیمون کردیم و بعدش به علت خستگی بسیار بقیه اش موکول شد به یک روز دیگه که دوباره به ستوه بیایم.
آخر شب هم به خاطر این همه زحمات فراوان به خودمون جایزه دادیم و رفتیم پارک جمشیدیه. ساعت ۱۱ اینا اونجا بودیم هم خیلی خلوت بود هم خیلی خنک بود هم خیابونا اون ساعت خلوت شده بود و کلا خیلی مزه داد . باقالی های عزیزمون رو هم با خودمون بردیم.
(آرش ۵کیلو باقالی خریده بود و هرشب یکمش رو می پزیم و با نمک و آبلیمو می خوریم و کاملا معتاد به باقالی شدیم . مامانم میگه به خاطر خوردن این همه باقالی به زودی خنگ خواهیم شد جفتمون ![]()
.هخه من چیز دیگه ای بلد نیستم درست کنم که شب ها در هنگام فیل دیدن آروم آروم بخوریم. شما پیشنهادی دارین؟)
علی رغم سکوتی که هردومون کرده بودیم فضا اینقدر رمانتیک شده بود تو ماشین
که یه هو آرش گفت هانی ما چند وقته همدیگرو می شناسیم گفتم دقیقا ۴ سال و ۲ ماه و کلی این مدت رو برای هم مرور کردیم ![]()
بعدش از وبلاگ و دوستای وبلاگی و نوشته هاشون و... کلی برای آرش تعریف کردم.من ۱ ماه بعد شروع وبلاگ نویسی به ارش گفتم و ادرس وبی جونم رو بهش دادم . اولش آرش کلی غصه خورد می گفت کسایی که مشکل دارن وبلاگ می نویسن یا کسایی که نمی تونن حرف هاشون رو به کسی بگن و تحت فشارن می نویسن ![]()
و خلاصه کلی عیب و ایراد رو ما وبلاگ نویسان عزیز میهن اسلامی گذاشت و ناراحت بود از اینکه مگه تو مشکلی داری که وبلاگ می نویسی
اما یکمی بعدش وقتی فهمید من چه قدر با خوشحالی می نویسم و چقدر اینجا رو دوست دارم دیگه غصه نخورد ولی گفت من هیچ وقت نمیام وبلاگت رو بخونم چون اون وقت دیگه نمی تونی راحت بنویسی ![]()
منم مطمئنم چون خودش گفته پس حتما عمل می کنه .الانم همش می گم ماجرای عروسیمون رو نوشتم برو بخون اما بعدا دیگه نیا چون واقعا اون دیگه خصوصی نیست و مربوط به هردومونه میگه نه اونوقت معتاد میشم که همش بیام بخونم
خلاصه برنامه ای شده اینم . اما من خیلی راجع با وقایع وبلاگ باهاش حرف می زنم. دیشب می گفتم من خیلیییی دوستای وبلاگیمو دوست دارم
یه محیط کاملا خانومانه ی خیلی با مزه است .به آرش گفتم دلم می خواد یه روز دوستای وبلاگیم دعوت کنم خونمون
اما نگرانم حقیقی شدن روابط مجازی باعث بشه دیگه کسی راحت نباشه یا در واقع خودش نباشه
اما شایدم بهتر باشه
خلاصه دیشب کلی احساساتی شده بودم و دلم برای همتون تنگ شده بود . من دلم می خواد دوستای وبلاگیم ببینم بپرم همشون بغل کنم. ![]()
نظر شما چیه کلا؟![]()
امروز قراره هنگام برگشت از محل کار برم تره بار و کلی خرید کنم واسه همین خیلی ذوق دارم زودتر ظهر بشه
(می دونم که به زودی به این حرفم خواهم خندید
)
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
* خیلی ها از من آدرس آرایشگاه و تالار رو خواستن من سعی کردم به همه کامل توضیح بدم اما اگه بازم کسی هست که من فراموش کردم جوابش رو بدم لطفا من رو ببخشه و حتما بهم یاد اوری کنه
بوس بای
** برای یه دوست عزیز: عزیزم از صمیم قلبم آرزو می کنم کارات به خوبی و خوشی پیش بره و بابت این تاخیر هم عذر می خوام
تالار: خیابان ولیعصر بالاتر از میدان ونک نرسیده به شیرخوارگاه امنه خیابان عطار مجتمع تفریحی نارنج - خدماتشون یکمی ضعیف بود اما در کل خوب بود شمامش هم از نظر مهمون ها خیلی عالی و خوشمزه بود یه باغ بزرگ و خوشگل با حوض های خوشگل داره. قیمتش هم نسبت به شرایط خودش و نسبت به تالارهای دیگه خیلی خوبه و ورودی هم نداره و هرچی رو هم که خواستی می تونی خودت جدا از بیرون بگیری مثل فیلمبردار سفره و ...
اگه هیچی از خودشون نگیری و فقط هزینه ی شام رو حساب کنی با نفری ۱۴-۱۵ تومان خیلی مهمونی مرتب و مقبولی میشه . ما که راضی بودیم
اما نکته ی خیلی مهمش اینه که اون خانمی که ما باهاش قرارداد بستیم و خیلی خانم خوبی بود و خیلی هم تخفیف داد دیگه اونجا نیست یعنی از اول امسال مدیریت تالار عوض شده و من نمی دونم شرایط مدیریت جدید چه طوره.
خوشبخت بشی عزیزم
به خاطر همین فعلا این جلسه پیام بازرگانی داریم تا این زندگی مشترک یک ماهمون برای خودم یه مروری بکنم و ایشالا دفعه ی بعدی قسمت سوم و احتمالا اخر ماجرای جشن عروسی رو بزارم فکر نکنین بله رو گفتم داستان تموم شده ها ![]()
به همه گفته بودم که به دلایل مختلف اصلا از پاتختی و اینجور برنامه ها خوشم نمیاد واسه همین دیگه از فردای عروسی مهمونی بازی ها تموم شد .صبح یا بهتر بگم نزدیکای ظهر از خواب بیدار شدیم که مامان آرش زنگ زدن که زود بیاین اینجا می خوان گوسفند قربانی کنن شما هم باید باشین .خونه پدری آرش با خونه خودمون ۲کوچه فاصله داره بدو بدو لباس پوشیدیم و رفتیم. خونه اینقدر ریختو پاش بود (از معایب پاتختی نگرفتن) که من حتی یه کش سر پیدا نکردم که این موهای آشفته رو ببندم و با صورت خوابالو رفتیم اونجا و دیدیم به به مهمونیه
کلی واسمون دست زدن و اسفند دود کردن همه هم آرایش کرده و خوشگل اونوقت منه عروس خانوم حتی لباس هم عوض نکرده بودم و دریغ از ذره ای رنگ روی صورتم خلاصه بسی خندهدار بودم .زود از اونجا برگشتیم و رفتیم خونه خودمون چمدون هامون رو بستیم و اماده کردیم و رفتیم خونه مادرم اینا که هم خداحافظی بکنیم و هم یه سری از وسایل ها رو که اونجا بود وردارم ومامانم و بابام ما رو بردن فرودگاه ساعت ۲ پرواز داشتیم و من و آرش نه صبحونه خورده بودیم نه ناهار آخرین لحظه رسیدیم به هواپیما سوار شدیم و رفتیم به سمت کیش.با اینکه خیلی بدوبدو داشت اما خیلی شیرین و لذت بخش بود. تمام طول مسیر تهران تا کیش من سرم رو شونه ی آرش خوابیده بودم بنده خدا آرش می گفت رسیدیم به دریا ببین چه خوشگله اما من توان گشودن چشمان بسته ام رو نداشتم.
رفتیم هتل آنا یکمی خورد تو ذوقم اخه خیلی معمولی بود هتلش یعنی من با تعریف هایی که شنیده بودم انتظار جای خوشگلتری داشتم اما واقعا اهمیتی نداشت چون هردومون شدیدا احساس شادی و خوشبختی داشتیم و با هیچ کس هم کار نداشتیم
تو کیش کلی پاساژگردی کردیم و آرش عزیز هم علی رغم اینکه اصلا حوصله ی این کارها رو نداشت سنگ تموم گذاشت و با خوشحالی همه ی پاسازهارو می گشت و غر نمی زد
از هرچیز هم که خوشم میومد می گفت بخر بخر حتما بخر می گفتم آخه به فکر نون شبمون هم باش وقتی برگشتیم تهران چی بخوریم
اما می گفت نه نگران نباش بخر. و از این جهت بسی به ما خوش گذشت
شب اول رفتیم کنسرت تا ساعت ۲ شب بود و من ساعت ۱ تو اون همه سروصدای شدید کنسرت خوابم برد.اما خیلی خوش گذشت اون شب.
یه روز هم از ظهر رفتیم ساحل و با آرش قلعه درست کردیم آرش عاشق قلعه درست کردنه و ۴ ساعت با دقت تمام برای درست کردن قلعه اش وقت گذاشت و منم کمکش می کردم
ساحل فوق العاده آروم و خلوت و مناسب ماه عسل بود ![]()
شب ساعت ۱۲-۱ داشتیم از بیرون برمی گشتیم هتل اما تصمیم گرفتیم بریم ساحل و به قلعه مون سر بزنیم و البته خودمون رو آماده کرده بودیم که لگدمال شده باشه و غصه نخوریم خیلی ساحا نصفه شب هیجان انگیز بود اما چون من شدیدا نیاز با دبلیو سی! داشتم اصلا نتونستم از زیبایی اونجا لذت ببرم و فقط میدویدم دنبال رستورانی هتلی چیزی اما خیلی شب خاطره انگیزی شد
یه روز هم که رفتیم دوچرخه دونفره سوار شدیم آقاهه گفت کنترلش سخته بهتره جدا جدا سوار بشین منم چون می ترسیدم می گفتم آرش بیخیال شو بیا جدا جدا بریم اما به موازات هم ولی آرش جون عین بچه های لوس قبول نمی کرد و می گفت نخیر باید باهم سوار بشیم باهم سوار بشیم
اولش همش دوچرخه کجوکوله می رفت اما کم کم راه افتادیم . شب بود و ما رفتیم یه جاهای دوری کنار ساحل که هیشکی نبود و شدیدا احتمال داشت که کشته بشیم ما نشدیم من خیلی می ترسیدم و حسابی داشتم ارش کلافه می کردم اما آرش می گفت تو الان باید از این هیجان لدت ببری
بعدش با همون دوچرخه رفتیم تو خیابونا و کلی تو کیش گشتیمخیلی لذت بخش بود ![]()
دقیقا لحظه ی آخر که خواستیم دوچرخه رو پس بدیم من فکر کردم باید وایسیم اما آرش پدال زد و پای عزیزم گیر کرد بین زنجیر و نابود شد. اولش اصلا درد نداشت اما از فرداش کلی سوخت و ما کلی بیشتر از اون خودمون رو برای ارش لوس کردیم ![]()
اما از فردای دوچرخه سواری رو مبل هم نمیتونستم بشینم
و نشیمنگاهمون به شدت با مشکل مواجه شده بود![]()
یه روزم رفتیم یه ساحل دیگه که شدیدا باد میومد و گیسو های پریشونمون در باد هی مواج میشد و کلی صحنه رمانتیک و تقریبا هندی شده بود
خلاصه مسافرت ۴ روزه ی کیش تموم شد و باز مامان و بابام اومدن دنبالمون فرودگاه و همه گی رفتیم خونه خودمون و مامان و بابای آرش هم اومدن و به همه سوغاتی دادیم و گفتیم و خندیدیم و خوابیدیم
از فرداش یکمی در راستای جمع و جور کردن خونه تلاش کردیم که البته به جایی نرسید و هفت سین هم درست کردیم و اولین سال تحویل مشترک زندگیمون رو درست در اولین هفته گرد ازدواجمون جشن گرفتیم ![]()
یکی دو روز تهران بودیم و بعدش با ماشین رفتیم همدان چون فامیلای آرش اونجان و بسی عیدی و کادو جمع کردیم و خوش گذروندیم و از اونجا رفتیم ارومیه پیش فامیلای ما و اونجا بسی بیشتر تر عیدی و کادو گرفتیم و خوش گذروندیم.![]()
کلی مهمونی رفتیم تازه کلی هم تحویلمون می گرفتن همه جا
و بسی از مزایای عروس بودن بهره جستیم
۱۵ فروردین از سفرهای طولانی برگشتیم خونمون و با خونه ای ریخت و پاش تر از قبل مواجه شدیم. ![]()
از شنبه هم زندگی مشترکمون به صورت واقعی شروع شد.
اولین روز آرش یه ماکارونی خوشمزه
پخت و ۲تایی خوردیم و اولین غذایی بود که خودمون پختیم و تو خونمون خوردیم
منم یک بار با کمک مامانم قورمه سبزی پختیم و روزهای دیگه همش خدای مهربون روزیمون رو رسوند و هنوز گندش درنیومده که من هیچی آشپزی بلد نیستم
خیلی زندگیمون آرومه یه آرامش فوق العاده داریم هردومون. همش هم هر شب تو خونه فیلم نگاه می کنیم و باقالی می خوریم و خوشحالیم
تو این یک هفته که برگشتیم تهران ۲ بار رفتیم سینما هیچی هم مهمون نداشتیم
دیروز هم اولین ماهگرد عروسیمون بود ![]()
![]()
![]()
به صورت خیلی شگفت انگیزی من یادم رفته بود که اولین ماه گردمونه و شب دیدم آرش با یه کادو تو دستش اومد تو آشپزخونه اینقدر ذوق کردم و احساساتی شدم که داشت اشکم درمیومد که چهطور من که همیشه حواسم به این چیزا هست یادم رفته بود اونوقت آرش که معمولا فراموش کاره یادش مونده بود و چونکه کل اون روز(جمعه) خونه پیش من بود به مامانش یواشکی گفته بود بره برای من کادو بخره
البته منم شب برای تشکر یه ظرف گنده سالاد خوشمزه با یه سس مخصوص برای همسر عزیزم تهیه کردم مرسی آرش جونم
میدونم که هیچ وقت اینجا رو نمی خونی اما باید بگم این یک ماه با تو زندگی کردن هرروزش که میگذره بیشتر و بیشتر عاشقت میشم و به تو همسر عزیزم به خاطر همه ی خوبی هات افتخار می کنم و هروز به خاطر بودنت در کنارم خداروشکر می کنم همون طور که همیشه هم بهت می گم ...تو فوق العاده ای عزیزم
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
*تعریف کردن یک ماه در یک پست اونم برای من که اینقدر جزئیات برام مهمه واقعا مشکل بود امیدوارم خیلی پخش و پلا توضیح نداده باشم
* فلور جون(آشیانه سبز ما) کلی از خوندن کامنتت خندم گرفت. واقعا حق داشتی که تعجب کردی اما خوب من کلا هیچ وقت عرضه ی ارایش نگه داشتن نداشتم یعنی همیشه یادم میره که ارایش دارم
و اما ادامه ی ماجرا
پشت در آرایشگاه وایساده بودم و منتظر بودم که خانوم مستخدم که بیرون بود بگه و من در رو باز کنم
اصلا نمی دونستم بیرون در چه خبره کی هست کی نیست تا من می خواستم برم یه خانوم گنده ی تپلی منو زد کنار و با عجله می خواست در رو باز کنه بره بیرون اما تا درو باز کرد زود پرید عقب و به من گفت آخ فکر کنم با شما کار دارن (و احتمالا گند زد به فیلم مون
) دیگه مطمئن شدم آرش پشت دره
دلم هوووری ریخت پایین خیلی لحظه ی فوق العاده ای بود خیلی خوشحال و مضطرب بودم . بالاخره در باز شد و من ارش دیدم
آرش با چنان خوشحالی و شیطنت بامزه ای بهم نگاه کرد که مطمئن شدم از قیافه ی جدیدم خوشش اومده کلی هم تعریف کرد و حرف های عاشقانه بهم گفت که من به دلیل استرس نه درست فهمیدم چی گفت و نه اصلا یادم موند.
بعدش آقای فیلمبردار طبق معمول همه ی فیلم ها گفت : حالا داماد گل رو بده به عروس بعد تورش رو بزن بالا و پیشونیش رو ببوس
(فلاش بک به عقب: یه نکته تو داستان قبل جا مونده بود اونم ماجرای گل عروسیم بود. چند هفته قبل عروسی من تو گیشا یه گل های گرد تپل سفید دیدم که به نظرم خیلی خوشگل بود و خیلی شبیه گل طبیعی بود . آرش ۶ شاخه از اون گل ها برام خرید . بعدش با آرش تصمیم گرفتیم برای عروسی ازشون استفاده کنیم شبیه قاصدک بودن و یه دسته گل رویایی میشد باهاش درست کرد. روز قبل عروسی که رفته بودیم خونه ی خودمون با ارش یه تور سفید دراز پیچیدیم دورش و با یه روبان صورتی بستیمش بعد آرش گفت خیلی بی حال شد یعنی رنگ و روش کمه . یه دسته گل مصنوعی با گل های رنگی خیلی ریز که اونم قبلا برام گرفته بود و تو خونه ی ریخت و پاشه ما در دسترس ترین گل ممکن بود پخش کرد تو دسته گل و به نظر جفتمون خیلی عالی شد!
دسته گل عروسی ما با ۴هزار تومان اماده شد و هرکییییییییی دید گفت خیلی بامزه است.
)
آرش گل قشنگمون رو که اون لحظه به نظرم خیلی زیباتر از قبل شده بود داد دستم و تورم رو زد بالا همش داشت می خندید خیلی خوشحال بود و شدیدا هم مثل پسربچه ها بازیگوشی می کرد.فیلمبردار گفت حالا پیشونیش رو ببوس آرش داشت میومد به سمت پیشانی بنده اما چون احساس کرد در همچین لحظه ی عاشقانه ای بوس از پیشانی زیاد رمانتیک نیست و چون کلا از قبل قرار گذاشته بودیم زیاد به حرف فیلبردار گوش نکنیم و هرکاری دلمون می خواست انجام بدیم اینه که در اخرین لحظه مسیرش رو تغییر داد از پیشونی به سمت لب
و یه عالمه محکم ماچم کرد و آخرش به زور آقای فیلمبردار ما رو جدا کرد و برد تو ماشین!
باید اعتراف کنم که این رفتار آرش خیلی بهم انرژی داد و همه ی استرس های شدیدم رو از بین برد
سوار ماشین که شدیم دیدم مامان و بابام هم اون طرف خیابون وایسادن و دارن ما رو نگاه می کنن بابام اومد ازم عکس انداخت و گفت خیلی خوشگل شدی و بعدش هم به فیلمبردار اولتیماتوم داد که الان ساعت ۲ و عاقد راس ۵/۴ میاد و اگه آماده نباشیم میره پس لطفا باغ رو بی خیال شو ولی عکاس می گفت حیفه فیلم خراب میشه و از این حرف ها.
سوار ماشین شدیم تو ترافیک جردن آرش با موبایلش همش داشت ازم عکس می گرفت و می گفت فوق العاده شدی خیلی ناز شده دیدی می گفتم خوشگل میشی خیلی عالیه و ...
ماشین عروسمون هم ماشین خودمون بود یعنی پراید. همه ی فامیل های پولدار می گفتن ماشین ما رو گل بزنین اما من به آرش گفتم می خوام همین ماشین که با ذوق خریدیمش و مال خودمونه این همه ازش خاطره داریم بشه ماشین عروسمون و اصلا چیز عاریه ای خوشم نمیاد
خلاصه تو خیابونا می چرخیدیم و بچه ها درست عین بچگی های خودم با دیدن من کلی ذوق می کردن و ما رو به مامان بابا هاشون نشون میدادن![]()
![]()
خیلی از مردم باحال و مهربون میرسیدن کنارمون چندتا بوق می زدن یا تبریک می گفتن یا لبخند میزدن . راستی من کلاه شنلم رو سرم نکرده بودم و شدیدا نگران بودم در روز عروسیم دستگیر بشم اما خوشبختانه به خیر گذشت اما تور سرم رو انداخته بودم رو صوتم و گفته بودم تا لحظه ی عقد بلندش نمی کنم!
بعد که رسیدیم به اتوبان نوبت فیلمبرداری شد و آقاهه تا کمر شایدم بیشتر از پنجره ی ماشن اومده بود بیرون و من همش نگران بودم نکنه به خاطر فیلمبرداری از ما این بنده خدا یه بلایی سرش بیاد
خوشحالی و انرژی آرش فوق العاده بود و به منم انرژی میداد کلی تو ماشین خوش گذشت بهمون تا رسیدیم آتلیه و همش چشممون به ساعت بود
برنامه ی عروسی ما اینجوری بود
۴تا ۶ عقد تو تالار و فامیلای نزدیک ۶-۱۰ عروسی و برنامه این بود که بعد عقد تا شب که مهمونا جمع بشن من و ارش بریم خونه ی مادرم اینا که نزدیک به سالن بود
واسه همین باید حتما کارمون زود تموم میشد آتلیه که رسیدیم یادم اومد ای داد بیداد نه حلقه داریم نه سرویس عروسی که با اون همه دقت و زحمت خریدیمش ![]()
و عکس هامون خیلی خالی میشد چون هنوز عقد نکرده بودیم حلقه ها و سرویس و غیره پیشمون نبود یه بنده خدایی رفت واسمون بیاردشون اما فقط به چند تا عکس اخر آخر رسید
ناها پیتزا گرفتیم آرش شکمو هم یه عالمه سس ریخت روشون و من فقط داشتم فکر می کردم اگه یه ذره از این سس ها بریزه رو لباسمون چی کار باید بکنیم؟![]()
من که اصلا میل نداشتم و به زور آرش چند تا گاز زدم
هردومون داشتیم خسته میشدم و اثرات کلافگی داشت خودش رو تو صورت آرش نشون میداد . بعضی از فیگور هاشون خیلی مسخره بود
بهم گفت داماد جدی بایسته و تو خودت رو بنداز در آغوش داماد لب ها تو با یه حالت التماس ببر به سمتش و با تمنا نگاه کن و ... منم گفتم برو بابا من از این کارها نمی کنم!
خلاصه خانوم کارگردانمون یکم خل بود هی می گفت داماد وایساده تو از سروکولش اویزون شو اما من قبول نمی کردم آخه عروسی گفتن دامادی گفتن. عجب زمونه ای شده !!!! کم مونده بود بگه دست داماد رو ببوس
ساعت ۴ رو گذشته بود و ما هنوز اونجا بودیم آرش هم شدیدا استرس پیدا کرده بود اما هی می گفتن وایسین یه عکس دیگه هم بگیریم و کلی طول می کشید .آخه عاقد خیلی جدید تهدید کرده بود که من بیام و نباشین میرم .به هر حال ما باغ نرفتیم که مزایا و معایب خودش رو داشت اما همون اتلیه خودش کلی خستمون کرد و کلی هم پایین دامنم کثیف شد انگار از تو جوب دراومده!
آرش با سرعت زیادی داشت رانندگی می کرد به سمت سالن .گفته بودم رو شیشه عقب ماشین با تور سفید یه پاپیون ساده ی گنده درست کنن و با اون سرعتی که ارش می رفت هر لحظه امکان داشت کنده بشه
لحظه ی آخر همزمان با عاقد رسدیم تالار. اسمش مجتمع تفریحی نارنجه و جای خوبی بود البته همه کارشون یکم با تاخیر بود از ما کلی پول گرفته بود که حیاط رو مشعل بزاره و طاق بادکنک و اینجور چیزا اما ما که رسیدیم هنوز هیچ کدومه این کارا نشده بود.![]()
از ماشین پیاده شدیم و به سمت سالن حرکت کردیم از این تیکه هاش جز استرس هیچی یادم نمیاد. خوشبختانه تالارمون اصلا گیر نبود و سر عقد همه خانوم و آقا با هم بودن بعضی خانوما با حجاب بعضی ها هم بدون حجاب. ۱۵ تا پله ی نیم دایره باید می رفتیم پایین تا وارد سالن خانوما که سفره هم همون جا پهن بود بشیم. پایین رفتن از اون پله ها به نظرم صحنه ی خیلی با شکوهی بود .
تا اینکه نشستیم سر جامون. حس بدی تو فضا بود سکوت و اضطراب تو هوای اونجا پر شده بود.
من به اصرار خود ارش شنلم رو دراوردم و بعد رفتم تو سالن که تقریبا ۵۰-۶۰ نفر خانوم و آقا از فامیلای نزدیک ما آرش اینا بودن. فامیلای آرش اینا بعضی ها خیلی مومن هستن و مامان ارش هم خانوم مومنی هستن و می دونستم این چیزا برعکس من و خانوادم براشون خیلی مهمه اما آرش اصرار داشت که من از روز اول همون جوری که هستم نشون بدم و به خاطر اونا جور دیگه ای رفتار نکنم.خلاصه ما شنل رو دراوردیم و احساس کردم سنگینیه سکوت بیشتر شد
هی به آرش می گفتم بزار بپوشم اما می گفت نه راحت باش به کسی چه حتی فهمیدم که اومدن یه چیزایی تو گوش ارش گفتن اما آرش بازم مقاومت کرد تا اینکه یه دفتر گنده آوردن جلومون و شروع کردیم به امضا کردن.
اصلا ناراحت نبودما ولی هیچ احساس خوبی هم نداشتم دلم می خواست این لحظه ها زودتر بگذره پدرم رو که میدیدم اصلا نمی تونستم بغض خودم کنترل کنم .
خوب می دونستم که الان چه حالی داره.بابام یه آقای فوق العاده احساساتیه و خیلی مهربون که شدیدا من رو بابایی بزرگ کرده و می دونستم ازدواج کردن من براش خیلی سخته با اینکه راضی بود اما اعصابش خورد بود .بعدا مامان بهم گفت اون روز که جلوی آرایشگاه بودیم و پشت سر هم عروس از اونجا میومد بیرون بابا به مامانم گفته اینجا این همه داماد دیدیم پشت در بعضی ها هم معلومه خیلی پولدارن اما من حاضر نبودم دخترم رو دست هیچ کدوم از اینا بدم جز آرش ![]()
![]()
وضعیت سالن خیلی جدی بود هیشکی حرف نمی زد و همه فقط منتظر ما رو نگاه می کردن.امضاها که تموم شد شروع کردن به خوندن دعا و اینجور چیزها به نظرم همه چی شبیه عزاداری داشت میشد. تو این گیرودار عکاسه دیوانم کرده بود هی می گفت قران اینجوری بگیر دستت اون جوری بشین وااااای
.گفتن حالا کسایی که می خوان سفره رو بالاسر عروس داماد بگیرن بیان اصلا دلم نمی خواست شلوغ پلوغ باشه به مامان گفتم فقط چند نفر بیان و یه ۴-۵ نفری شد که بازم به نظرم زیاد بودن . عاقد شروع کرد به خوندم خطبه همیشه می گفتن این لحظه هر دعایی بکنی مستجاب میشه به خیلیا قوا داده بودم تو اون لحظات براشون دعا کنم اما فکرم اصلا کار نمی کردم نمی تونستم تمرکز کنم فقط می گفتم خدایا کمکم کن خدایا کمک... یکی دوستام مسئولیت گفتن عروس رفته گل بچینه و این حرف ها رو به عهده گرفته بود کم کم داشت به سومی نزدیک میشد و باید بله رو می گفتم اما بغضم هر لحظه داشت بیشتر میشد خیلی می ترسیدم که گریم بگیره نمی تونم بگم چه احساسی داشتم فقط شدیدا احساساتی شده بود مامان آرش یه سکه یواشکی آوردن گذاشتن رو میز ما اصلا رسم زیرلفظی نداشتیم واسه همین تعجب کردم و همیشه می گفتم کار خندهداریه مگه آدم به خاطر سکه بله میگه.محکم دست آرش گرفته بدم و هردومون دست همدیگرو فشار میدادیم
وای خدایا این دیگه سوین باره باید جواب بدم اما چه جوری هیچ نیرویی تو تنم نبود از شنیدن صدای خودم می ترسیدم ازاینکه تا لب باز کنم اشکم سرازیر بشه می ترسیدم قبلش به مامان گفته بودم من با اجازه ی بزرگترها و از این حرف ها نمی زنم ها بعدا ناراحت نشین یه بله ی ساده میگم که زود تموم بشه اما وقتی چهره ی نگران مامان و بابا رو دیدم احساس کردم وای من چه پدر و مادر خوبی دارم اما اصلا دختر خوبی براشون نبودم دلم نیومد که اسمی ازشون نیارم وای خدای من سکوت شد همه منتظر جواب منن یعنی من و ارش برای همیشه کنار هم خواهیم بود یعنی آرش که ۴ سال بهترین دوست من بود حالا با جواب من میشه همسرم همراهم تا اخر عمر وای خدایا چه حس دوگانه ای دارم. همه ی نیروم رو جمع کردم تو صدام تا نلرزه اما نیروم خیلی کمتر از لرزش صدام بود و گفتم : با اجازه ی پدر و مادم بله...
ادامه دارد...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
* من خیلی دلم می خواد عکس بزارم اما بلت نیست ![]()
* آیا خطرناکه که من عکس عروسیمون رو اینجا بزارم؟![]()
شروع می کنیم
۲۲/۱۲/۸۶ روز قبل از عروسی
صبح رفتم آرایشگاه (آرایشگاه عروسی نه ها ) نزدیکای ظهر آرش اومد دنبالم رفتیم یکم خرت و پرت شامل شامپو صابون کرم وسایل آرایش و ... خریدیم و آرش منو رسوند خونه . ظهر رفتم خونه خانوداده ی عموم از ارومیه اومده بودن یه جای لباس عروسم دوختش اشکال داشت و کلافه بودم که چه کارش کنم مامانم زنگ زد به خیاط گفت بیارش همین جا رو اون بخش گل می چسبونم دیده نمیشه منم با اینکه حسابی درگیر بودم گفتم ما که برای تاج و شنل باید بریم اونجا پس لباس رو هم ببرم البته نگران بودم که لباسم رو از این که هست خراب تر کنه . زنگ زدم به آرش و بنده خدا دوباره اومد و با هم لباس رو بردیم پیش خیاط و تقریبا بهتر شد ( ایشالا عکسش رو حتما براتون میزارم) من با خونسردی اونجا نشسته بودم و آرش هم میرفت مغازه بغلی که تاج و شنل رو بگیره کلا خوشحال و آروم بودیم چندتا خانم دیگه هم اونجا بودن و حسابی نگران لباسشون بودن و بالا پایین می پریدن از من پرسیدن عروسیتون کیه؟ گفتم فردا! و کلی تعجب کردن
از اونجا که اومدیم بیرون من خیلی دلم می خواست زودتر برم خونه اما آرش گفت بریم خونه خودمون آهنگ انتخاب کنیم. رفتیم خونه خودمون و منم که کلی با تاجی که انتخاب کرده بودم حال می کردم گذاشتمش رو سرم و آرش کلی عکس گرفت ازم اما لباسم رو علی رغم اصرار آرش نپوشیدم که خراب نشه! بعدش هم با اهنگ هایی که انتخاب کرده بودیم تمرین رقص کردیم. خیلی خوش گذشت ۲-۳ تا آهنگ انتخاب کردیم و کلی تمرین کردیم که مثلا با این آهنگ ها برقصیم اما تو عروسی اینقدر همه چی خارج از کنترل بود که اصلا آهنگ هامون رو پیدا نکردیم اما چون مهارتمون بسیار زیاد بود با همه ی آهنگ ها کلی رقصیدیم و قر دادیم . موقع تمرین تو خونه من خلاقیت های خفنی از خودم نشون دادم مثلا چرخش های خفن و این چیزا اما وقتی لباس رو پوشیدم فهمیدم با این لباس راه رفتن خودش کلی هنره چه برسه به حرکات موزون !
بعد این جریان بالاخره رفتم خونه و ساعت تقریبا ۶ -۷ عصر بود پریدم تو حموم که خانواده ی داییم و پدربزرگ و مادربزرگم هم از ارومیه رسیدن.از حموم که اومدم بیرون و اون همه آدم رو تو خونه دیدم یه جورایی دلم گرفت نمی دونم اما اصلا حوصله ی مهمون نداشتم . خصوصا که همش سوال می کردن ازم و کلافه شده بودم . شام دیگه حسابی شلوغ پلوغ شد و خالم اینا هم اومدن . مامان داشت رو لباسم کار می کرد و یکم گل های خیلی کوچلو دوخت روش . یه تعداد از آهنگ های که انتخاب کرده بودیم رو کامپیوتر من بود اما شب نتونستم رایتش کنم رو سی دی و حسابی استرس پیدا کرده بودم زنگ زدم به آرش آرش گفت اشکال از سی دی هستش . ساعت ۱۲ شب بود و من دیگه بغضم ترکید آرش گفت الان میام درستش می کنم اما من گفتم صبح بیا و یکمی با هم حرف زدیم و آروم شدم قرار شد آرش ۷ صبح خونه ی ما باشه.شب خوابیدم و ساعت رو گذاشتم ۶ صبح از بعد کنکورم یادم نمیاد ۶ صبح بیدار شده باشم ! تمام شب اینقدر نگران بودم که خواب بمونم که اصلا درست حسابی خوابم نبرد و راس همون ۶ بیدار شدم یکمی از کارام رو کردم و وسایلام رو آماده کردم که آرش اومد و آهنگ ها به سلامتی رایت شد و رفتیم به سمت آرایشگاه اول می خواستم تنها برم اما بعدش قرار شد خواهرم هم باهام بیاد .
نزدیکای ۸ رسیدیم آرایشگاه دم درش که رسیدیم دلم آشوووووب شد که ای وای یعنی من چه شکلی میشم ؟!اما آرش کلی حرف های خوشگل گفت و من آروم شدم و رفتم تو .وارد که شدم دوباره استرس یدا کردم ۱۰ تا عروس تقریبا اونجا بودن یکیشون در حال آرایش شدن بود و من دلم براش سوخت که صبح به این زودی داره اماده میشه بعضی ها مثل من نشسته بودن و هاج و واج اطراف رو نگاه می کردن بعضی ها هم یه لباس شل و ول تنشون بود با صورت خوابالو ولی موهای خوشگل شده و و تور و تاج این گروه از همه خنده دار تر بودن هرچند خودم هم ساعت ها تو اون وضعیت خنده دار موندم!تقریبا موهای همه شبیه هم بود اما من اون مدلی اصلا دوست نداشتم آلبوم هاشون رو ورق زدم اما بازم چیز خاصی توجهم رو جلب نکرد موها رو تقریبا قدیمی به نظرم درست می کردن. راستی بگم که من رفتم آرایشگاه فهیمه و آرایشگرم هم خانم سیما بود. خلاصه نوبت به موی من رسید منم شروع کردم الکی واسه خودم کلی طرح دادن که اینجوری بشه اونجاش اونجوری بشه در صورتیکه معلوم اون اون بنده خدا اصلا سر در نمیاره من چی میگم اما خلاصه یه کارایی کرد. من می خواستم خیلی ساده باشه و پشتش مثل اکثر عروسای اونجا پیچ پیچی نباشه و این همه چتری هم نریزه تو صورتم و از جلو موها نچسبه به کف سرم و کاکل و اینجور چیزا هم نداشته باشته.
اون خانومه هم تقریبا یه جور ساده ای درست کرد . اولش احساس کردم خوبه اما کارش که تموم شد احساس کردم خیلی زشت و قدیمی شدم یکم بعدش از اینکه دیدم با مال همه فرق داره و کاملا متفاوته خوشم اومد و بعد اون هم با دقت به دیگران نگاه می کردم که ببینم موهای کی از من قشنگ تر شده خلاصه این برنامه ادامه داشت تا اینکه نوبت به ناخن رسید رفتم پیش خانم ناخنی تا نشستم گفت موهای تو چه قشنگ شده کی درستت کرده و من کلی اعتماد به نفس پیدا کردم بعدشم که مارم تموم شد گفت مطمئنم خیلی خوشگل میشی ! با خوشحالی دو چندان برگشتم سر جام و دوباره تو نوبت کارهای دیگه نشستم که اون خانومی که قبلا کارهای ابروم رو انجام داده بود از جلوم رد شد و به دوستش گفت این از همه بهتره !!! خلاصه من نمی دونم رو چه حسابی اما اینقدر تعریف کردن که من اطمینان داشتم از الیزابت تیلور هم زیباترم !! و با آرامش نشسته بودم که مامانم اومد و با یک نگاهش تمام تخیلات زیبای من از بین رفت اما بعدش قبول کرد که خیلی خوشگل شدم. از اینجا به بعد دیگه صف طولانی آرایش شروع شد. رو بعضی ها ۱ ساعت کامل وقت میذاشت من قرار بود ساعت ۱ کارم تموم بشه اما معلوم بود که عمرا من ۱ آماده بشم. بعضی ها به نظر من خیلی ترسناک میشدن و دلم براشون می سوخت اما میدیدم خودشون کلی دارن با قیافشون حال می کنن و معلومه که خیلی خوشحالن و در اینجا بود که من با خودم گفتم خوب سلیقه ها متفاوته .کم کم داشتم بابت آرایش نگران میشدم اما فهمیدم اینایی که ترسناک میشن خودشون دوست دارن که اینجوری بشن و اونایی که آرایش آروم می خوان تقریبا ساده تر درستشون می کنه.تا نوبت من برسه فقط ۱ نفر گفت می خوام ملایم باشه و من خیلی از آرایشش خوشم اومد و خیالم راحت شد . ۱۲ اینا دیگه سالن پر عروس آماده شده بود و خیلی صحنه ی هیجان انگیزی شده بود.
تازه نزدیکای ۱ نشستم رو صندلی که یه خانومی اومد تو داد زد خانوم ...با تعجب گفتم بله ؟فهمیدم فیلمبردارست که اومده و باز استرسی شدم چون تازه کارم داشت شروع میشد . تا جایی که جرات داشتم به سیما خانوم هی می گفتم ساده باشه کمرنگ باشه شیک باشه خط چشم نازک باشه اکلیلی نشم زیر چشم خط چشم نکشین و ... اما یه حسی بهم می گفت اگه یه کلمه دیگه حرف بزنم شوت میشم از آرایشگاه بیرون. اما بگم چه بلاااااااایی سرم اومد من اصلا نمی خواستم برام مژه بزاره اما گفت نمیشه اولی رو تقریبا به سلامتی گذاشت رفت سراغ دومی همش می گفت تکون نخوری ها ال نکنی بل نکنی اینقدر گفت که من حساس شدم و کلا مغزم قاطی کرد هیچ وقت چشمم اشک نمیاد ها اما یه هم پر اشک شد منم از ترسم هیچی نگفتم مژه رو چسبوند گفت سرت بلند کن و ناگهان دید قطرات اشک رو صورتم آویزونه داد زد چرااااااااا نگفتی اشکت اومده بعد گفت باید بهت شک وارد بشه تا اشکت قطع بشه محکم دماغم گرفته بود و فشار میداد و داد میزد نفس عمیق بکش نفس عمیق بکش
و چند تا هم کوبید به صورتم که مثلا شکه بشم و اشکم قطع بشه خلاصه انگار عمل جراحی بود .اینقدر ترسیده بودم که می خواستم پا شم برمبعدش زبون زدم به لبم نمی دونستم که نباید این کارو می کردم داد زد تفمالیش نکن آروم باش مگه چه خبره
به خدا من خیلی آروم بودم اما با اون فریاد ها چنان وحشت کرده بودم که اصلا واقعا گریم گرفته بود لحظات خیلی بدی بود .تقریبا بیست دقیقه ای کارم تموم شد گفت پاشو برو نمی دونم چون اذیتش کردم کارم رو پیچوند یا چی . آخه حداقل ۴۰ دقیقه رو صورت هر کس کار می کرد . اما تو آینه که خودم دیدم از نتیجه ی کار کاملا راضی بودم سریع رفتم لباسم رو پوشیدم مامانم هم با اون سخت گیری شدیدش حسابی راضی بود و هی صدقه میداد می گفت خیلی خوشگل شده چشت میزنن! منم اصلا کاری با این چیزا نداشتم فقط می خواستم بدووم پیش آرش که ۱ ساعته پشت در منتظره . احساس رضایت و شوق و هیجان فوق العاده ای داشتم همه با نگاه تحسین آمیزی نگاه می کردن و باعث میشد خیالم راحت تر بشه خصوصا اون خانوم ابرویی که دوباره به دوستش گفت نگفتم این از همه بهتر میشه. ( به خدا من نگفتم که اون خانومه گفت) اما واقعا ذوق کردم. رفتم پشت در که برم بیرون همه با شنل و کلاه و کلی بند و بساط می رفتن بیرون و مستخدمی که عروس ها رو آماده می کرد می فرستاد بیرون گفتم حتما باید شنل و کلاه داشته باشیم گفت نه منم کلاهم رو در آوردم شنلم هم که یه شنل پشمالوی کوچولو بود باز کردم و فقط انداختم رو شونم که آرش بتونه عروسش رو خوب ببینه و در و باز کردم آرش عزیز دلم رو پشت در دیدم . . .
ادامه دارد...
من فقط می تونم ازتون تشکر کنم و بگم واقعا واقعا واقعا متاسفم که این همه دیر شد و نتونستم بیام اما باور کنین که خیلی خیلی به یاد شما بودم اما عید رفتیم مسافرت و همش مهمونی بازی بود و نتونستم بیام و اینترنت خونه هم آرش میگه یه سیم لازم داره که ایشالا اگه اونم بگیره حل میشه . شرکت هم که تا امروز نیومده بودم امروز هم شبکه مشکل داشت همین الان درست شد منم بدو بدو اومدم پیشتون
واقعا دلم برای خوندن نوشته های قشنگتون یه ذره شده خیلی به وبلاگ ها و حضورتون عادت کردم و تو این مدت جای خالیتون رو حسابی حش می کردم.من تا ۳ دقیقه دیگه ساعت کاریم تموم میشه فقط بگم که زندگیمون از امروز به صورت رسمی آغاز میشه چون تا امروز همش یا مهمونی بودیم یا مسافرت و هیچی غذا تا حالا نپختم ولی قراره امشب با آرش عقلامون رو بزاریم رو هم ببینیم چی می تونم واسه شام جور کنیم. آهان شرکت امروز یه سکه ی تمام خوشگل بهم داد و من شدیدا احساس پولداری بهم دست داده و می خوام زودتر این خبر به آرش بدم البته باید بگم مدیرای شرکتمون رو که ۳ نفرن با خانوماشون دعوت کردم عروسی و اومدن واگرنه با چه رویی ایییین همه مرخصی می گرفتم![]()
ایشالا اگه فرا اینترنت شرکت درست کار کنه میام و از عروسی می نویسم خودمم خیلی دلم می خواد راجع بهش بنویسم
خدایا شکرت که کمکم کردی تا من همیشه با یه احساس شادی و لذت و غرور از عروسیم حرف بزنم
ایشالا که همتون خوش و خندون باشین
بابت احوال پرسی ها و تهدید های مهربانانتونم یه دنیاااااااا ممنون![]()
آخ من چه بی ادبم ... دوستای گلم سال نو تون مبارک ایشالا امسال همش خوشحال و خندون و عاشق باشید
![]()
![]()