تبليغاتX
DaisypathAnniversary Years Ticker من و آرش

سلام سلام

بابت بدقولی یکشنبه عذرخواهی می کنم چون دیروز اینترنت قطع بود من متنش رو اماده کردم و الان پست می کنم...

الان یک هانی سرماخورده با یک عالمه کار روی میزش و یک عالمه انرژی حاصل از مسافرت ۳ روزه ی شمال در مقابل شما نشسته

زیاد از مسافرت نمی نویسم امروز و فقط میگم خیلی خوب بود تنبلی نکنین و حتما یه سر تو این فصل برین شمال

ایشالا دفعه ی بعد چندتا عکس براتون میزارم که بیشتر علاقه مند بشین و برین بگردین. به ما هم خیلی خوش گذش یک جای جدید هم پیدا کردیم که تقریبا خود بهشت بود! البته شدیدا هم یخ کردیم خیلی سرد بود

***********

خوب دیگه و اما ادامه ی داستان

فقط منو ببخشید چون داستان رو خیلی منظم ادامه ندادم و دوباره یکمی برگشتم عقب

تو شمال برای آرش تعریف کردم که دارم داستان آشناییمون رو می نویسم و تقریبا کل مسافرت داشتیم راجع به اون روزها حرف میزدیم و تمام داستان اول رو برای آرش تعریف کردم آرش هم کلی داشت کیف میکرد و خیلی چیزهارو اون یادم انداخت.

گفتم که نوشته بودم تو نگاه اول که تو رستوران دیدمت با اون صورت معصوم و آروم و اینا  عاشقت شدم

ارش گفت منم دقیقا همون روز که تو اومدی تو رستوران در حالیکه پشتت به من بود و بعد سرتو برگردونی به عقب و نگاهم افتاد به صورتت عاشق شدم چون معلوم بود خیلی خوب و نازی

خلاصه ما ابان ماه ۸۳ همدیگرو دیدیم و اتفاقاتی که بعدش افتاد تقریبا اینجوری بود :

تولد من ۳ تیره و ۳ خرداد آرش تو عالم خودش فکر کرد تولدمه کلی می خواست من سوپرایز کنه و یه برنامه ی بیرون گذاشت و کلی گشتیم و اخرش یهو بهم کادو داد گفت تولدت مبارک!! با تعجب نگاه کردم و گفتم امروز که ۳ خرداده من تولدم ۳ تیره!

کلی حالش گرفته شد گفت همیشه اینقدر نگران بودم تولدت یادم بره که زودتر از وقتش هم تولد گرفتم و آقای بدجنس گفت پس کادوتو نمیدم تا ۳ تیر که واقعا تولدت باشه!

۳ تیر با چند نفر از دوستام و آرش قرار شد بریم رستوران من و ارش با هم رفتیم قبل اینکه برسیم رستوران یه جای خیلی خلوت پارک کرد و همون کادوی ماه قبل رو بهم داد گفت می خوام وقتی ۲تایی هستیم کادو بهت بدم

منم بازش کردم یه سرویس نقره ی گردنبند و گوشواره بود گفت حالا بندارشون منم هر دو رو بستم و بهش نشون دادم نگاه آرش جوری بود که منتظر بودم بوسم کنه اما نکرد! البته خیلی دلش می خواسته اما ترسیده دعواش کنم

شبش دوستام همه می گفتن معلومه که آرش دوست داره که همچین کادویی برات گرفته واگرنه دوست معمولی که سرویس نقره نمیگیره اما من باور نمی کردم و همش می گفتم نه من برای آرش یه دوست معمولیم

راستی من هیچ وقت از اون سرویس استفاده نکردم آخه من چیزای خیلی ساده و ظریف دوست دارم اما اون اصلا اینجوری نبود اما سال بعدش ارش دقیقا چیزی گرفت که عاشقش بودم

خلاصه اتفاقای دیگه این بود که مثلا یه روز که ماشین رو جلوی دانشگاه پارک کرده بودم وقتی می خواستم برگردم خونه دیدم یه  آ (به انگلیسی) رو شیشه ی جلوی ماشینه اما اصلا توجه نکردم گفتم حتما از بچه های دانشگاه اینو نوشتن شب که با آرش چت میکردم گفت کی یه آ گنده رو شیشه ی ماشینت نوشته بودم یهو گفتم آ یعنی آرش! گفت اون طرفا بودم گفتم خودت که سر کلاسی اومدم به ماشینت سر زدم!

یه اتفاق دیگه هم این بود که یه سی دی از آرش خواسته بودم که همیشه یادش میرفت برام بیاره و می گفت من اصلا چیزی یادم نمی مونه اما یه روز سی دی رو آورد و گفت ببین سی دی رو یادم موند آوردم تا بفهمی دوست دارم!

اما من بازم باور نکردم که دوسم داشته باشه گفتم همینجوری الکی گفته!

آرش این اخرا خیلی راجع به عشق و دوست داشتن باهام حرف میزد همش می گفت تو نمی خوای عاشق بشی و من می گفتن نه زوده!

می گفت دوست داشتن که سن نداره اگه تا چند سال دیگه عاشق نشی دیگه هیچ وقت نمی تونی یه عشق  واقعی رو حس کنی!

اما من همیشه می گفتم حوصله ی این کارا رو ندارم سنم کمه از پسرا خوشم نمیاد و از اینجور حرف ها آخه اینقدر مغرور بودم که نمی خواستم آرش یه ذره هم احساس کنه که دوسش دارم

اونم که این حرف ها رو از من می شنید بیخیال میشد که راجع به احساسش با من صحبت کنه منم تو دلم همیشه غصه می خوردم که را ارش مستقیم چیزی نمیگه پس حتما دوسم نداره

تا اینکه شد شهریور ۸۴ یعنی ۱۱ماه بعد از اولین بار که همدیگرو دیدیم .تو این مدت ما با هم کاملا دوست بودیم اما غیر عشقولانه ولی حداقل ۱بار در هفته با هم میرفتیم بیرون و هر شب صحبت می کردیم خیلی با هم حرف میزدیم دیگه خیلی خوب همدیگرو شناخته بودیم

من فهمیده بودم آرش شدیدا پسری احساساتیه و عشق و دوست داشتن احساس های خیلی با ارزشین براش و به راحتی اونارو در دسترس کسی قرار نمیداد

من شدیدا داشتم از رابطمون می ترسیدم هم اینکه سنم کم بود و داشتم همه ی سعیم رو میکردم که گرفتار رابطه ی عاطفی نشم هم اینکه روزبه روز علاقم به آرش بیشتر میشد اما آرش خیلی مستقیم صحبتی راجع به رابطمون نمی کرد. هم میترسیدم که آرش حرفی از دوست داشتنش بزنه هم می ترسیدم که این سکوت دو طرفه ادامه پیدا کنه

شرایط خیلی سختی بود دیگه تصمیمم رو گرفته بود می خواستم از این وضعیت خارج بشم یه میل نوشتم و تمام احساساتم رو براش توضیح دادم اما جرات نکردم سندش کنم چون به تصمیمی که گرفته بودم مطمئن نبودم نمی تونستم آرش و دوستیمون رو رها کنم اونم فقط به خاطر ترسی که از عشق و گرفتاریهاش داشتم . من تو همین احوالات بودم که یه اتفاقاتی تو رابطمون افتاد

من اون موقع یه کار دانشجویی داشتم و هفته ای ۱ بار معمولا باید میرفتم یه وزارتخونه که نزدیک شرکت آرش بود روزی که به ارش گفتم میام میدون ولیعصر شبش اس ام اس زد و گفت هانی بیای سمت شرکت ما به من زنگ بزنی هاااا گفتم نمی دونم فرصت کنم به تو هم سر بزنم یا نه گفت من کاری با این چیزا ندارم من زنگ می خواااااااااااااام

شاید این الان خیلی چیز مسخره ای به نظر برسه ولی تو سبک رابطه ای یه ما این برخورد آرش اینقدر برام با ارزش بود که هنوزم اون اس ام اس ها یادم نرفته

اون روز کارم که تو وزارتخونه تموم شد زنگ زدم به ارش اما اینقدر معمولی باهام حرف زد گفت بیا فلان جا منم ۱ دقیقه دیگه کارام رو روبهراه می کنم میام.برای اون همه اصرار ارش این لحن بی تفاوتش خیلی عجیب بود این اولین بار بود که من به آرش زنگ میزدم برای قرار گذاشتن که هرچند اینم باز به اصرار خودش بود اما اینقدر ناراحت شدم و بهم برخورد که آرش تا اومد پایین فهمید خیلی ناراحتم وقتی ازم پرسید گفتم تو خودت دیشب این همه اصرار کردی اومدم اینجا بهت خبر بدم که با هم بریم بیرون پس چرا تا زنگ میزنم یه رفتاری کردی که انگار خیلی کار داری و مزاحمت شدم

آرش گفت من ببخش نمی خواستم ناراحتت کنم اما من اگه تو شرکت اونجوری که خودم دلم می خواد باهات حرف بزنم اونوقت همه می فهمن مدیر شرکت عاشق شده و دیگه به حرفش گوش نمیدن!

من فقط یه لبخند زدم و گفتم دیگه وقتی سر کاری باهات تماس نمیگیرم اما ته دلم فقط داشتم این جمله ی آرش با خودم تکرار می کردم: همه می فهمن مدیر شرکت عاشق شده...

یه اتفاق دیگه هم که ارش همیشه میگه حداقل از این یکی دیگه باید مطمئن میشدی من عاشقت شدم اینه که اون روزا من یه کلاس میرفتم که سیدخندان بود یعنی شرق تهران و خونه ی ما کاملا غرب تهران بود

کسایی که با اتوبان همت اشنا هستن میدونن همت شرق به غرب اولاش یه جا پلیس مانع میزاره که ماشینا رد نشن تا اتوبان خیلی شلوغ نشه و من باید نیم ساعت پشت اون مانع وایمیستادم تا ماشینا دونه دونه رد بشن و برن تو همت

ارش میدونست من اونجا کلاس میرم و بیشتر از یک ساعت تو راهم تا برگردم خونه... اوایل راس ساعت ۷ که کلاسم تموم میشد زنگ میزد که مثلا تو ترافیک وحشتناک عصر تو همت حوصلم سر نره چند جلسه بعد وقتی تو همت  منتظر وایساده بودم که ماشینا یکی یکی رد بشن آرش زنگ زد گفت میبینی یه اتوبوس زرد  وایساده گفتم آره تو از کجا میدونی تو کجایی گفت من پشت همین اتوبوسم و منم که گیج شده بودم  گفتم من ۲ تا ماشین عقب تر از اتوبوسم و ناگهان ارش جلوم ظاهر شد!!

گفت من غول چراغ جادوام اینجا ظاهر شدم که تو تو این ترافیک طولانی تنها نباشی! دیگه رسیدیم آخرای همت و خلوت شده بود و داشتم میرفتم  و دستم رو دنده بود گفت می تونی همینجوری ادامه بدی یعنی یه دستت رو دنده باشه و با یه دستت فرمون رو بگیری  تعجب کردم گفتم آره! و ناگهان ارش دستش گذاشت رو دستم که رو دنده بود و دیگه بلند نکرد منم قلبم داشت میومد تو دهنم اما انگار نه انگار بدون هیچ عکس العملی به راهم ادامه دادم!

بعد اون روز هر هفته تا اخرین جلسه ی کلاس آرش اون مسیر طولانی رو از شرکت میومد سر همت تا با هم بریم خونه و من تنها نباشم

چند شب بعدش داشتیم باهم چت می کردیم قرار بود صبح زود برم کیش

آرش اون روز با یه سری از دوستهای وبلاگی رفته بود بیرون بهم گفت می خواستم زنگ بزنم باهم بریم امافکر کردم شاید اونجا خوب باهات برخورد نکنن!!(آخه اینم یه جریانی داره شاید بعدن تعریف کنم یه دختری بود که همکلاس آرش بود بعدش تو شرکت ارش اینا کار می کرد ارش که همیشه میگه براش یه دوست و همکار معمولی بوده اما اون خانومه اصرار داشته که ارش دوست پسرشه و یه بار که منو تو شرکت ارش اینا دید خیلی بی ادبانه باهام رفتار کرد ارش هم کلی ناراحت شده بود و بعدن هم دعواشون شد و خانومه از اون شرکت رفت اون خانومه هم تو اون گروه وبلاگیا بوده) گفتم مرسی اما لازم نبود به من بگی ما که قرار نیست هرجا میریم با هم بریم

گفت اخه من دوست دارم با هم بریم!

بعدش گفت هانی

می دونی

من یه احساس خیلی جدیدی دارم

وقتی نیستی دلتنگت میشم  در صورتیکه من سال ها بود همچین حسی رو تجربه نکرده بودم

من فقط لبخند زدم

گفت من نمی خوام  بهم بگی بابایی نمی خوام احساس کنی من خیلی از تو بزرگ ترم

آخرش تو چت ۲ تا دی نوشت اینجوری: د د

گفتم این یعنی چی؟(همش تو دلم آرزو می کردم این دوست دارم باشه اما به خودم می گفتم هانی چقدر احمقی ! حتما یه منظور دیگه داشته)

گفت من نمیگم خودت باید حتما تا الان فهمیده باشی

گفتم نه من نفهمیدم!

گفت د د  یعنی ... دماغ دارم !

هردو خندیدیم بعد دوباره نوشت خوب یعنی دوست دارم دیگه

من به بزرگترین آرزوم رسیدم اون لحظه

رفتم کیش اونجا هم دوباره اس ام اس زد و فقط دو تا دی توش بود اون لحظه اصلا فکر نمی کردم یه روز من با آرش برای ماه عسلمون بیایم کیش اصلا باورم نمیشد

بعد ۵ روز از کیش برگشتم و سریع قرار گذاشتیم کلی تیپ زدم و رفتیم پارک قیطریه اما هردو لااااااال! فقط ار درخت و گل و هوا و ... حرف زدیم

دفعه ی بعدش با یکی از دوستای ارش و نامزدش رفتیم بیرون

فوق العاده بود آرش یه آرش دیگه بود دیگه اون ادم جدی و با جذبه نبود عین یه بچه شاد و خوشحال بود بالا پایین می پرید و تمام رفتاراش و نگاهاش عاشقانه بود

اون ۲ تا دوست ارش دست همدیگرو گرفته بودن گفت میشه ما هم دست همدیگرو بگیریم خوب ما هم لاو بترکونیم دیگه!

و بدون اینکه من جوابی بدم دستم گرفت وای اینقدر خجالت می کشیدم خوشبختانه زودی رسیدیم به ماشین و دستمو پس داد! براش از کیش کادو اورده بودم گفتم تو صندوق عقبه پیش دوستات روم نمیشه بدم خودت برو بردار

یه بسته شکلات و یه بسته گل خشک بود اونارو ورداشت اومد تو ماشین و گفت اخه اینجوری که خیلی غیر رمانتیک شد گفتم اشکال نداره!

شبش رسیدم خونه و سیل اس ام اس های عاشقانه بود که میومد

هنوزم دارمشون

نوشته بود هانیییییییییییی خیلی خوبیییییییییی

خیلی مهربونیییییییییی

هانییییییییییییی هانییییییییییییییییییی هانییییییییییییییییییی

دلم برات تنگ شده

با هزار تا دوست دارم

و یه عالمه بوس آخرش!!!

من تو عمرا همچین حرکات عاشقانه ای از آرش ندیده بودم داشتم خل میشدم

گفت نمی تونم از دورو بر خونتون دور بشم می خوام همینجا پیش تو بمونم بعدش فهمیدم رفته خونه ی دوستش که نزدیک خونه ی ما بودن و اونجا اینقدر از غم هجران تابلو شده بود نه تنها دوستش مامان و باباش هم فهمیدن که آرش بالاخره عاشق شده اونم چه عاشقیییییییی !

اون روزا رفتیم سینما فیلم بید مجنون اون صحنه که دوربین زوم می کنه رو چشم های نابینای بچه ها نتونستم نگاه کنم و صورتمو برگردوندم که یهو دیدم اول دستم بعد قلبم داغ شد

ارش دستم گرفته بود وقتی برگشتم ول کرد ... تو دلم گفتم کاش بازم دستم می گرفت و اتفاقا همون لحظه آرش دوباره دستم گرفت و تا اخر فیلم ول نکرد حتی وقتی از سینما اومدیم بیرون تا شب دستم ول نکرد از اون روز تا این لحظه که اینجام دستام همیشه تو دست مهربون ارش بوده

دیگه همه چی عوض شد آرش شد یه ارش دیگه

همیشه می گفت من اگه عاشق بشم دیگه یک دقیقه هم نمیتونم از عشقم دور باشم

و واقعا آرش بالاخره منو مورد لطف عشق قشنگش قرار داد

زندگیم زیبا شد

هر روز و هر لحظه آرش کنارم بود

چند روز بعدش کلاس زبان بودم اس ام اس زد کی روشیشه ی ماشینت نوشته د د !

دویدم از کلاس اومدم بیرون  دیدم ۲ تا دی رو شیشه ی ماشینه عین همون دی ها که ارش اولین بار با اونا گفته بود دوست دارم

از اون سر شهر اومده بود جایی که کلاس زبان بودم که اینجوری غافلگیرم کنه باور نمیشد آرش من با ۲۶-۷ سال سن ازاین جور کارا بکنه

اون روز یه کتاب بهم هدیه داد: آیا تو آن گمشده ام هستی؟ یه کتاب روانشناسیه راجع به انتخاب کسی که می خواین باهاش ازدواج کنین گفت می خوام اینو بخونی و منو با آگاهی برای زندگیت انتخاب کنی!

روزی نبود که با هم نباشیم رو شیشه ی خاکی ماشینم دو تا دی گنده نوشته بود و تا مدت ها همونجا باقی مونده بود من عاشق حرف دی انگلیسی شدم

آرش میگه از روزی که تو اومدی تو زندگیم زندگیه من رنگی شده نگو تا الان همه چی رو سیاه و سفید میدیدم و خودم حواسم نبود

زندگیه منم از اون روز رنگ رفت

رابطه ی خوب من و آرش که خیلی آروم و منطقی شروع شده بود به اوج احساسات رسید توانایی عاشقی کردن آرش خیلی بیش از تصور و ظرفیت من بود .

به خاطر لحظه لحظه ی حضورت باید ازت تشکر کنم اما بلد نیستم نمی دونم چه جوری پاسخگوی این عشق و محبتت باشم . تو بهترین و با ارزشترین نعمت خدایی برای من خدایا شکرت خدایا شکرت خدایا شکرت

 

ما از بهمن ۸۲ آشنا شدیم از  تابستون ۸۴رابطه ی عاشقانمون شروع شد و مهر ۸۶ نامزد کردیم و اسفند ۸۶ برای همیشه و به صورت رسمی مال هم شدیم.

عدد ۳ برای من و آرش خیلی با ارزشه

من متولد ۳ تیرم و ارش ۳ آذر من اولین بار که وارد وبلاگ ارش شدم و براش کامنت گذاشتم  که شروع رابطه ی ما بود ۱۳ بهمن بود اولین روزی که همدیگرو دیدیم ۳ ابان بود و ۲۳ اسفند ازدواج کردیم

میبینین همش ۳ داره!!

 * من چه کار کنم فونت این هم شبیه قبلی ها بشه کمککککککککککک

* راستی لیلا جون حق داری که تند تند می خونی و معلومه خیلی حست خوبه اخه من تو شرکت و خیلی تند تند می نویسم تازه خیلی هم اصرار داره چیزی از قلم جا نیوفته واسه همین یه وقتایی احساس می کنم کسی غیر خودم متوجه نمیشه چی نوشتم

مرسی عزیزم از توجهت

+ نوشته شده در  دوشنبه 30 اردیبهشت1387ساعت 8:54  توسط هانیه  | 

سلام سلام آی بچه ها من یام یامم دوست شما

(آخی چقدر این سلام رو دوست دارم)

من وآرش در دومین ماهگردمون شدیدا درگیر بودیم.ما عضو یه ان جی او !!(حال نداشتم انگلیسیش کنم) شدیم و هفته ای یکی دوبار باید جلسه هاش شرکت کنیم.روز دوشنبه هم که ماهگرد عزیز ما بود من از شرکت دویدم سمت محل جلسه آرش هم از شرکت خودشون اومد تا ۶ اونجا بودیم بعدش آرش گفت کاراش خیلی زیاده و دوباره برمیگرده شرکت موقع خداحافظی اینقدر احساس عجیبی داشتم مثل وقتی که دوست بودیم و همیشه دم در خونه ی ما با دل گرفته از هم خداحافظی می کردیم خلاصه یاد جوونیامون افتادیم!

حالا من خنگالو به عقل نخودیم نرسید که تو این فاصله حالا که در مرکز شهر هستم برم برای آرش کادو بخرم چون برنامم این بود از شرکت که میام بیرون برم دنبال کادو و وقتی فهمیدم باید برم جلسه فکر کردم خوب دیگه پس نشد برم دنبال کادو خلاصه بعدن از بی دقتی خودم کلی حرص خورد.

اون روز گازشو گرفتم رفتم خونه و طبق دستور آقامون که حتما هر وقت رسیدی خونه باید بخوابی،منم گرفتم خوابیدم . چون اون روز به آرش ناهار نداده بودم و تو جلسه بهم گفته بود چیزی نخوردم و گشنمه تصمیم گرفتم یه شام توپ درست کنم که هم آرش سیر بشه هم برای ناهار فرداش باشه اما نمی دونم چرا تا من به خودم بجنبم ساعت شد ۹ و آرش اومد!

داشتم تو آشزخونه میدویدم همچو آهو که یه خوردنی جور کنم که مامان آرش زنگ زدن گفتن امروز دومین ماهگردتونه اگه دوست دارین بیاین شام دور هم باشیم ما هم سریع لبیک گفتیم و شتافتیم خونه مادرشوهر جان

بعد از اون جزیان بحث با آرش سر رفتارش تو خونه ی مادرش اینا این اولین بار بود که داشتیم میرفتیم اونجا و همون طور که خودم متوجه شده بودم آرش به شدت با توجه و مهربان شده بود

منم سعی کردم با پدر و مادر آرش راحت تر و صمیمانه تر برخورد کنم در نتیجه همه چی خیلی خوب بود برای اولین بار نشستیم کلی با مامان آرش صحبت کردیم و خاطره تعریف کردیم و آرش هم هوامو داشت یه ذره هم که میرفتیم تو آشزخونه برای کمک اینقدر آرش می گفت هانی بیا هانی بیا مامان آرش منو به زور میفرستاد بیرون می گفت برو پیش ارش طاقت نداره پیشش نباشی!

خلاصه اینقدر بهمون خوش گذشت فرداش دوباره مامان آرش تو سوپر دیدم ساعت ۸ بود و گفتم خوب دیگه من برم غذا درست کنم گفتن الان هم دیره هم خسته ای بیاین پیش ما منم گفتم باشه و دوباره تلپ شدیم  اما باز یه مدت احتمالا نرین که دلشون تنگ شه و ازمون استقبال کنن هر روز بریم دیگه بی معنی میشه. آخه این دو روز تا از در خونشون می رفتیم تو کلی برامون ذوق می کردن

آهان اینو نگفتم خلاصه مراسم ماهگرد ما منتهی شد به ۲ عدد اس ام اس عشقولانه و تعدادی ماچ!

**************

دوستان شمالی شهر را چراغانی کنید که فردا صبح هانی و آرش عازم شمال هستند هورااااااااا

ایشالا پنجشنبه صبح میریم و شنبه بعدازظهر بر میگردیم و یکشنبه یش شمام و اگه نبودم احتمالا ته دره ای چیزی باشم.

هیچی هیچی هم وسایل مسایل اماده نکردم

می خوام بعد از امر خطیر وبلاگ نویسی لیست مواد لازم جهت سفر به شما تهیه کنم.

***********************

چون تا یکشنبه نیستم پس جلو جلو از کوپنم استفاده می کنم و به جای ۳ روز آینده هم حرف می زنم 

و اما طبق تماس های مکرر بینندگاه با روابط عمومی سازمان ما از جریان دوست شدنمون با آرش خان می نویسیم لطفا شماره های دیگر بخش ها رو اشغال نفرمایید.

ماجرا بر میگرده به بهمن ماه ۸۲

من دانشجوی ترم دوم رشته مدیریت بودم .تا قبل اون سال سرم فقط تو کتاب بود شدیدا درس می خوندم البته هیچ وقت شاگرد زرنگه ی کلاس نبودم اما جزو خوب ها بودم اصلا اصلا به پسر فکر نمی کردم و واسه خودم خیلی خوشحال بودم چون شدیدا هم مورد توجه و عنایت خانواده بود

بعد از اینکه در رشته ی مورد علاقه خودم و بیشتر پدرم قبول شدم اونم از دانشگاه تهران دیگه زندگی حسابی زیبا شده بود. با توجه به اینکه دیگه درس نمی خوندم و حسابی بیکار بودم شدیدا به وبلاگ خوانی علاقه مند شده بودم

خودم اصلا نمی نوشتم اما خواننده پر و پا قرص اکثر وبلاگ ها بودم.

حالا از اون طرف آرش هم از دانشگاه فارغ التحصیل شده بود و در حال طی دوران خدمت بود.تهران خدمت می کرد و عصر ها میومد خونه و به خاطر تحمل فشارهای شدیدی که تو محیط سربازی بود و اصلا هم نمیشد حرف زد شبها میومد و تو یه وبلاگ از خاطرات سربازیش می نوشت و چون خیلی هم پسر بامزه ایه با زبان طنز تلخی ها و بی عدالتی ها ی اونجا رو تعریف می کرد.

در روز ۱۳ بهمن ۸۲ در حال وب گردی بودم که تو وبلاگ یه خانومی که همکلاس دوران دانشگاه آرش بوده و بعدش هم با هم همکار شده بودن و گویا به این آقا آرش ما هم یه نظری داشته (چی دادااااااااااش !!) خوندم که بچه ها برین وبلاگ ارش بخونین یه پست خیلی بامزه و خنده دار گذاشته

و واقعا به لطف خدا بود یا قسمت بود یا حکمت بود یا چی بود من روی لینک آرش برای اولین بار کلیک کردم  پستش رو خوندم خنده دار بود اما گریه دار هم بود یعنی آرش اتفاق تلخی رو که برای یه سرباز افتاده بود به طنز نوشته بود و همه براش کامنت گذاشته بودن که وای چقدر خندیدیم و از این حرف ها

من اصلا اصلا برای کسی کامنت نمی گذاشتم هیچ وقت اما اینقدر  دلم برای اون سربازه سوخته بود و اینقدر از وضعیتی که تو اون پادگان بود ناراحت شده بودم که دیگه نتونستم جلوی خودم بگیرم و یه کامنت گذاشتم با این مضمون که من نمی دونم چرا همه  میان اینجا می خندن به نظر من خیلی هم گریه داره این شرایطی که شما نوشتی واقعا وحشتناکه و ...

نگو که عجب چیزهای خفنی نوشته بودم چون ارش بلافاصله برام میل زد و کلی تشکر کرد گفت شما تنها کسی هستی که واقعا فهمیدی من پشت این حرف های خنده دار به چه کثافت کاری هایی اشاره کردم و فقط شما عمق حرف های منو دیدی و کلی تحویلم گرفت . منم یادم نیست اما یه جوابی دادم

بعدش فرداش دوباره آرش میل زد که شما چند سالته و از این جور سوالا فکر کرده بود خیلی دختر بزرگی هستم!

چون آدرس میلم همون آی دی یاهوم بود منو اد کرد و با هم صحبت کردیم وقتی گفتم ۱۸ سالمه کلیییی تعجب کرد و احساس کرد با یه بچه کوچولو داره صحبت می کنه اون موقع آرش ۲۵ سالش بود.

خلاصه ما هرزگاهی چت می کردیم

حتی اندازه ی یک اپسیلون هم حرفامون عشقولانه نبود چون آرش اصلا منو زیاد تحویل نمی گرفت منم همین طور  با اینکه کم کم داشت ازش خوشم میومد اما همیشه فاصلمو باهاش حفظ می کرد و اصلا سعی نمی کردم حالت صمیمی ایجاد کنم

تو چت ها من از دانشگاه تعریف می کردم از زندگیم از یه پسره تو دانشگاه که به شکلی مالیخولیایی عاشقم شده بود و ماجراهایی که با پسره داشتیم

خلاصه مثل الان فقط حرف میزدم اما آرش کمتر حرف میزد

گاهی می گفتم خوب تو که حرفی نمیزنی بزار برم منم به کارم برسم می گفت نه من دوست دارم تو حرف بزنی خلاصه من تایپ می کردم و اون هم با دقت می خوند و  لذت می برد

آرش به من می گفت فسقلی منم گاهی می گفتم بابایی که مطمئن بشه کاری به کار هم نداریم

خلاصه این چت های ما کم کم بیشتر و بیشتر میشد اما موضوع صحبت ها همون بود و تغییری نمی کرد

من دیگه خیلی داشتم به چت های شبانمون با آرش معتاد میشدم

جالبه که بگم ما هیچ وقت از روز قبل برای چت قرا نمیزاشتیم درواقع یه جوری که یعنی اگه همدیگرو تصادفا آن دیدیم که دیدیم اگه ندیدیم هم مهم نیست!

از صحبت با آرش لذت می بردم احساس می کردم با یه مرد دارم حرف میزنم یه مرد پخته دانا باهوش منطقی اینقدر خوب حرف میزد که کیف می کردم من سابقه ی چت با پسرهای زیادی رو داشتم اما فقط با آرش احساس خوبی داشتم

یه آقای خیلی جدی و با شخصیت بود تو ذهنم شدیدا هم ازش می ترسیدم

یه ماجرای عاطفی دیگه ای هم داشتم و می خواستم تمومش کنم و کلی راجع بهش با آرش حرف میزدم . آرش اینقدر خوب راهنماییم می کرد من می خواستم آرش بگه مثلا ولش کن اما آرش همش سعی می کرد در راستای ادامه ی رابطم هدایتم کنه و گاهی حرص می خوردم چون می گفتم این یعنی اینکه آرش حتی نیم درصد هم قصد ارتباط بیشتر با من نداره

خلاصه تقریبا ۹ ماهی از این چت های شبانه گذشت و آرش دیگه سربازیش تموم شده بود و به محض تموم شدن سریازی وبلاگش رو بست گفت فقط دورانی که تحت فشار بودم می نوشتم و دیگه نمی خوام بنویسم.

روزی که جشن پایان خدمت گرفته بود و دوستاش دعوت کرده بود به منم گفت بیا اما نرفتم دیگه کم کم داشت رو دیدارمون اصرار می کرد

یه شرکت کوچلو با دوستش زدن من مشاوره ی بازرگانی بهش میدادم

برای هر جمله که می گفتم باید به ازاش یه بستی بهم میداد

می گفت بیا بستنی هات رو بدم پس کی میای

داشتیم از بارون حرف میزدیم که گفت اولین بارون که بباره باید همدیگرو ببینیم گفتم باشه چند وقت بعدش بارون بارین و آرش فوری شبش اومد و گفت خوب دیگه بارون بارید پس کی قرار بزاریم؟

و قرار گذاشتیم

۳ آبان ۸۳ ماه رمضون بود من شده بودم ترم ۳ دانشگاه و ارش سربازیش تموم شده بود و شرکتش رو راه انداخته بود برای افطار ساعت ۶ رستوران سوپر استار سمت پارک وی قرار گذاشتیم.آخرین کلاسم تو دانشگاه که تموم شد سریع یکم به خودم رسیدم و رفتم سمت پارک وی اینقدر مضطرب بودم که ۲ بار خروجی ها رو اشتباه رفتم و دیر رسیدم

خیلی هم ساده و با همون مانتو مقنعه ی دانشگاه رفتم

تا اون روز که ۹ ماه بود با هم آشنا بودیم شماره ی هم رو نداشتیم و تازه شب قبلش به خاطر اینکه بتونم همدیگرو پیدا کنیم آرش شماره ی موبایلش رو داد و من هنوز نه

رسیدم جلوی سوپر استار زنگ زدم به آرش گفت اگه از دری بیای که جلوی وسایل بازیه من همون جا سمت چپ اولین میز نشستم اولین بار بود که صداش رو شنیدم رفتم تو هی نگاه میکردم اما هیچ کس نظرم رو جلب نکرد وسط رستوران وایساده بودم و اطراف رو نگاه می کردم داشتم عصبی میشدم

احساس می کردم همه الان دارن منو نگاه می کنن

اومدم بیرون و دوباره زنگ زدم که تو که نبودی گفت من که همینجام خلاصه معلوم شد آرش جان هم هول کرده ادرسش رو اشتباه گفته و اصلا سمت در وسایل بازی ننشسته و سمت یه در دیگه بود.

رفتیم تو مانتو شلوار کرم با یه مقنعه قهوی پوشیده بودم سریع فهمیدم که اون آقاهه آرشه

وای معمولا پسرا تو نگاه اول عاشق دخترا میشن (که البته آرش هم شد) اما من چهره ی معصوم و بیبی فیس آرش با اون جذبه خاصش چنان به دلم نشست که احساس خوبم بهش چند برابر شد

من اصلا نمی تونسم آرش نگاه کنم زل زده بودم به منو و آرش هم زل زده بود به من

حرف خاصی سر غذا نزدیم فقط ارش با افتخار کارت پایان خدمتش رو نشونم داد نمی دونم حالا بچرا شاید برای اینکه ببینم مشخصاتی که بهم گفته بود راجع به اسم و سن و اینجورچیزا دقیقا همونه که رو کارت نوشته

ما قبلا مشخصات اندازه ای همدیگرو می دونستیم آرش ۱۸۶-۷ قدشه و درشته اما من ۱۵۵ به زور بودم از این موضوع راحت نبودم احساس می کردم وقتی آرش ببینم پیشش میشم جوجه اما زیادم اینجوری نشد

اون موقع من یه رنو داشتم و ارش ماشین نداشت

سوار ماشین من شدیم من آرش تا یه جایی تو مسیرم رسوندم الان بامزه ترین خاطره ی ما همینه که داشتم تو نیایش میرفتم و می خواستم برم چمران جنوب لاین چپ بودم که یهو دیدم وای خروجی چمران جنوب رو رد کردم به آرش گفتم من باید برم اونجا گفت نمیشه که جلوتر از یه خروجی دیگه میریم گفتم نمیشه آخه من فقط از این خروجی بلدم و ناگهان وسط اتوبان وایسادم و خیلی شیک عرض اتوبان رو پیچیدم !

چون واقعا راه خونمون رو فقط از اونجا بلد بودم

هنوزم با آرش از نیایش رد میشیم می خندیم میگه یه هو دیدم گلی (آرش خیلی وقتا به من میگه گلی ولی راستشو بخواین من زیاد خوشم نمیاد) خلاصه گفت یه هو دیدم گلی وسط اتوبان نیایش دور زد!! و گفت من فقط از همینجا بلدم!

ارش میگه من داشتم اشهدمو می خوندم

و همش میگه به خاطر همین شیطونیات بهت میگفتم فسقلی دیگه!

خلاصه این قرار گذشت خیلی غیر رمانتیک تر از اونی که فکرش رو میکردم

روز بعدش که چت می کردیم اصلا انگار نه انگار!

بازم برای چت هامون هیچ قرای نمیزاشتیم

بازم با اینکه شماره هم رو داشتیم با هم تماس نمی گرفتیم

من تو حرف های با ارش فهمیده بودم که آرش شدیدا پسریه که خیلی فکر می کنه و  باید احساس آزادی داشته باشه

اصلا اصلا نشون نمیدادم که دلم می خواد رابطمون بیشتر بشه و این بدتر باعث میشد که آرش فکر کنه من نمی خوام بهش اجازه بدم که به من نزدیک بشه

روزها آروم اروم می گذشت ما همون چت ها رو داشتیم

کم کم تلفنی هم صحبت می کردیم

البته رفتار آرش با من خیلی مهربون بود

اما من فکر می کردم این نوعی از شخصیتشه و به خاطر من نیست

دو سه هفته بعداولین قرار به خواست آرش با هم رفتیم سینما و بعدش یه پیاده روی طولانی

بعدن فهمیدم اون روز آرش کیف پولش جا گذاشته بوده و همش وحشت داشته من یه هو گشنه ای تشنه ای چیزی بشم چون فقط اندازه ی بلیط تو جیباش پول بوده

راستش من دیگه داشتم خسته میشدم چون میدیم که این ارتباط داره منو به ارش علاقه مند میکنه اما اون هنوز منو یه فسقلی میدونه

احساس می کردم آرش هیچ وقت به من به عنوان چیزی بیشتر از یه دوست خیلی معمولی نگاه نخواهد کرد

من هرگز احساساتم رو بروز نمیدادم

اصلا فرصتی برای حرف های عاشقانه به آرش هم نمیدادم

ارش همش بهم می گفت تو خیلی خوبی تو حیفی تو باید عاشق باشی

می گفت تو اینقدر خوبی که باید  بزاری کسی بهت نزدیک بشه چون اونوقت عاشقانه عاشقت میشه 

از اینجور حرف ها میزد اما من اصلا فکر نمیکردم  منظورش ممکنه خودش باشه

خلاصه من دیگه اعصابم داشت به هم میریخت و ۵-۶ ماهی از اولین دیدار ما گذشته بود

و هیچ تغییر خاصی تو رابطه ی ما نبود  جز هفته ای یک بار بیرون رفتن که خیلی خوش می گذشت و همیشه هم به اصرار آرش بود

تو چت خیلی مهربون بود اما بیرون خیلی رسمی و جدی میشد

کلا رابطمون خیلی خوب بود اما صحبتی از دوست داشتن نبود

تا اینکه...

خیلییی طولانی شد ببخشید

***********

راستی فضول خانم شدیدا منتظر وبلاگت هستم خیلی تصمیم خوبی گرفتی

***************

اینارو یادم رفته بود بگم:

عسل جون ادرس وبلاگت رو اشتباه برام گذاشتی نمی تونم پیدات کنم

دوستای عزیز از کمکتون راجع به مخلوط کن ممنووووووون

+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 اردیبهشت1387ساعت 10:31  توسط هانیه  | 

من آمده ام وای وای...

سلام

من در طول چند روز گذشته دچار نوع خاصی از افسردگی وبلاگی شده بودم

یعنی اصلا حتی دلم نمی خواست ببینمش

اما خوشبختانه زودی برطرف شد! و شما بیش از این دلتنگ تومارهای من نشدید

آخر هفته یعنی از چهارشنبه شب تا جمعه شب من و آرش در فضایی بسیار رمانتیک با هم در حال تفریح و مهمونی و پیکنیک و اینا بودیم و کلا خوب و قشنگ بود اخر هفتمون

شنبه هم شام قرار بود دایی و زن داییم بیان خونمون از ارومیه اومدن و چون من و ارش تو ارومیه همش خونه ی اونا تلپ بودیم و با اینکه خانم داییم نی نی تو دلش داره کلی زحمت بهشون داده بودیم خیلی سعی داشتیم که یه جوری جبران زحمات بکینم!

عجب هم جبران زحمات کردیم!!

شنبه باید عصری حتما یه جلسه ای می رفتیم در نتیجه من و همسر عزیزم دقیقا ساعت ۷ رسیدیم خونه اونم چیییییی شام مهمون داریم خونه کثیف و ریخت و پاش هیچی هم غذا نپختیم!

البته شدیدا مهمونا تاکید کرده بودن که ما اصلاااا شام نمی خوریم ما هم اصلااااا شام درست نکردیم!!

وارد خونه که شدیم خیلی با آرامش و عشقولانه تقسیم وظایف کردیم من رفتم تو آشپزخونه و میوه هارو شستم و چیدم تو سبد .طالبی قاچ کردم گذاشتم تو یخچال و ظرف ها رو جابه جا کردم و آشپزخونه رو مرتب کردم آرش هم کمی خونه رو جمع کرد و جارو کشید و زمین رو دستمال کشید . آرش هر چند دقیقه یه سری من میزد و می گفت هنوز هیچی برای شام نزاشتی و من خیلی راحت می گفتم نه عزیزم  بعدش آرش رفت از یه رستوران مقدار زیادی سوپ گرفت چون می دونستم خانم داییم سوپ خیلی دوست داره و در اخر مشغول طبخ  یه غذای ساده با قارچ و مرغ شدم آرش هم رفت دستشویی رو تمییز کرد. مهمونا هم چون می دونستن کجااااا قراره برن مهمونی تا ۱۰ شب نیومدن تا ما به کارامون برسیم .آخر اخر فقط خودم خیلی زشت باقی مونده بودم که اونم ۵ دقیقه ای حل شد و شدم یه هانی خوشگل و مهمونا که شامل دایی جان خانم دایی جان و مامان و خواهر کوچولو  بودن بابا جونم هم تهران نبودن که بیان.

خیلی با مهربونی ازشون پذیرایی کردیم کلی واسه خونمون ذوق کردن و از طرح هایی که تو خونه  اجرا کردیم کلی تعریف کردن و من و ارش همش خوشحال می شدیم. عکس ها و فیلم های عروسی رو دیدیم و در کل شب خوبی بود و آرش هم از اینکه من راحتم و اصلا به خاطر مهمونا استرس ندارم و همش تو آشپزخونه نیستم خیلی خوشحال بود.

**************************

دایی من یک آقا پسر بسیار بازیگوشی بود در دوران جوانیش و اصلا هم قصد ازدواج نداشت تا اینکه سی سال رو رد کرد و سی و یکی دو سالش بود که ناگهان تصمیم گرفت ازدواج کنه تو یه مهمونی یه دختر خانومی رو بهش معرفی کردن و فرداش هم رفتن خواستگاری که  یکی دو هفته مونده بود به محرم و مادر عروس گفت چون شما دختر من می خواین باید عقد کنین واگرنه محرم میشه و همینطور میمونه و برای دختر من خوب نیست. همه به داییم گفتن شما فقط ۲ بار همدیگرو دیدین بزارین یکم بیشتر آشنا بشین اما اصلا معلوم نشد چی شد و یهو عقد کردن دقیقا ۲ هفته بعد از اولین خواستگاری شایدم کمتر! ۶ ماه بعدش هم عروسی! باید بگم خانم داییم یه خانم خیلی خوشگلیه و صورت خیلی ناز و شیکی داره درضمن هیکلشم خیلی خوب و قشنگه! آهان اینو نگفتم.در زمان ازدواج عروس ۲۰ و داماد ۳۲ سالش بود!!! همه یه جورایی مخالف و نگران این ازدواج بودن خصوصا به خاطر سرعت زیادش!

خلاصه جونم براتون بگه...این ازدواج سر گرفت و داییم و خانومش طبقه ی پایین خونه مادربزرگم اینا زندگی می کردن و هر روز صدای داد و فریاد های وحشتناک بود که ساختمون رو می لرزوند.مادربزرگم شدیدا اصرار داشت که هیچ کس دخالتی نکنه و چون خودش قدیما مادرشوهر خیلی وحشتناکی داشته تصمیم گرفته بود که به هیچ عنوان تنها عروسش رو اذیتی نکنه و خیلی هم هواش رو داشت و با اینکه تو یه ساختمون بودن مطمئنم سالی ۵ بار نمیرفت خونشون اونم اگه دعوتش می کردن. ما هرزگاهی که می رفتیم ارومیه شاهد این داد و فریاد های وحشتناک بودیم دیگه نمی گم چه دعواهای بی خودی بود و تقصیر کی بود و ریشه اش چی بود و این حرف ها اما حرف های زشتی که بینشون رد و بدل میشد و بی حرمتی هایی که میشد از هر دو طرف در حدی بود که شاید اگه ۱۰ درصدش هم تو خونه ی خیلی های دیگه باشه یک روز هم به اون رابطه ادامه نمیدن.

قهر و آشتی های طولانی و مسخره ای داشتن اما عجیب اینه که اصرار داشتن به زندگیشون ادامه بدن.من خودم شخصا اصلا دوست نداشتم برم خونشون چون هر لحظه امکان اداشت دعوا شروع بشه و این کارو جلوی هر کسی انجام میدادن

الان ۶-۷ سالی از این ازدواج می گذره و اوج این ماجراها اون ۲-۳ سال اول بود البته هیچ وقت تموم نشد فقط کمتر شد اما از وقتی فهمیدن نی نی دارن یکم اوضاع بهتر شده گوش شیطون کر . ولی واقعا امیدوارم بعد نینی دیگه هیچ وقت تو خونشون صدای دادوبیداد نیاد.

اینم بگم که خانم داییم خیلی منو دوست داره به داییم گفته تو فامیلای تو فقط از هانیه خیلی خوشم میاد  چونکه اصلا خودش رو قاطی هیچی نمی کنه منظورش این بوده که وقتی دعوا می کنیم اصلا به روی خودش نمیاده انگار داره موزیک می شنوه!

خیلی اصرار کردن که کادوی خونه چی می خوای منم چون می خوام برای همسرم شیرموز و برای خودم آب طالبی درست کنم گفتم مخلوط کن می خوایم! ۶۰تومن دادن که باهاش حتما مخلوط کن بگیریم چون خودشون نرسیدن برن خرید حالا لطفا من شوت از هر نوع امور خانهداری رو راهنمایی کن چه مخلوط کنی بگیرم و بگم که آبمیوه گیری دارم واسه همین دوتاش با هم نباشه.متشکرم!

***********************************

دیروز قرار بود با دوستم شادی بریم دم محل کار یکی دیگه از دوستام مهتاب. چون تولد مهتاب بود و من یه نقشه ی خیلی خوب برای سوپرایز کردن مهتاب یا حداقل امکانات طراحی کردم.اول اینکه جمعه که تولدش بود اصلا بهش زنگ نزدیم و هیچی هم به روی خودمون نیاوردیم که فکر کنه ما یادمون رفته خصوصا که خیلی هم دختر حساسیه! امروز با شادی کادو و کیک و شمع گرفتیم و شادی اومد دنبالم و با هم رفتیم سمت محل کارش که درست و حسابی هم آدرسش رو نمی دونستیم.کلی گشتیم و پرس و جو کردیم و با کلی خواهش از پلیس از  این طرح مسخره ی زوج فرد گذشتیم و راس ساعت ۴ که صدف از شرکت میاد بیرون رسیدیم دم شرکت و البته بگم که تو راه هم کلی خندیدیم خصوصا که یک خیابون یک طرفه رو کاملا بر عکس رفتیم و چون خیلی اعتماد به نفس داشتیم می گفتیم همه ی این ماشین هایی که دارن میان تو شکم ما برعکس دارن میان !!

به اطلاعات شرکتشون گفتیم مهتاب رو صدا بزنین بیاد پایین اما نگین کی باهاش کار داره.مهتاب با چهره ی نگرانی اومد پایین و من و شادی رو که اونجا دید دیگه صحنه هندی شد اول جیغ کشید  بعد پرید بغلمون کرد و همین جوری هم اشک می ریخت. بعدش رفتیم کافی شاپ! همش دنبال جایی می گشتیم که زیادی تاریک و خلوت و تنگ نباشه چون ما اصلا حوصله رمانتیک بازی نداشتیم و می خواستیم بلند حرف بزنیم و بخندیم و چون ساعت ۴ بود نمیشد رستوران رفت. یه دستشویی عمومی هم رفتیم که خیلییییی ترسناک بود ۱۵ تا پله می خورد میرفت زیر زمین .شادی بالای پله ها وایساد و قرار شد اگه تا ۵ دقیقه از ما خبری نشد بره با پلیس بیاد . اما ما زنده برگشتیم بالا!

بعدش رفتیم کلی مغازی گردی کردیم و شلوار خریدیم اما...

اخرش یه هو همه چی خراب شد البته برای من

دوست شادی زنگ زد گفت فلانی مهمونی گرفته (پسر بود میزبان) تو هم حتماااا بیای! حالا جالبه شادی اصلا نمی دونست طرف کیه اما اون گفته بود شادی حتما بیاد فقط فرزانه می دونست از بچه های کلاسیه که میره! اولا که شادی خانم اصرار کرده بود با یه ماشین بریم واسه همین ماشین من مونده بود جلوی شرکت و و قول داده بود آخرش من برگردونه شب پیش ماشین اما الان هزاران کیلومتر با ماشین فاصله داشتیم و من زابه را شدم! دوم اینکه مهتاب هم گفت باهاش میره مهمونی و قرار شد چون وقت خیلی کم داشتن و ساعت ۷ بود. ۲تایی برن خونه ی شادی آماده بشن و از اونجا برن مهمونی اما من که نمیشد برم البته اگه به ارش می گفتم حتما می گفت برو منم میام اما اولا اصلا نمی دونستم مهمونیش چه مدلیه دوما شادی و مهتاب اصلا به من نگفتن تو هم بیا شاید چون فکر کردن من عروسی کردم نمیرم! نمی دونم ! خلاصه اونا با خوشحالی سوار ماشین شدن و رفتن من موندم با پایای پیاده و دل گرفته.نمیدونم چم شد اما خیلی حسودیم شد. یه جایی بودم که هم از شرکت ارش کلی فاصله داشتم هم از محل پارک ماشین هم از خونه

زنگ زدم به ارش که یه جا باهم قرار بزاریم ۲تایی بریم پیش ماشین و باهم بریم خونه.آرش هم که ظاهرا اون لحظه حسابی درگیر کار بوده برگشت گفت باشه تو برو ماشین وردار برو خونه منم خودم شب میام. من که اعصاب نداشتم با این عدم توجه هم که مواجه شدم دیگه حسابی دلم شکست به آرش گفتم تقصیر منه که به تو زنگ میزنم میگم با هم بریم اونوقت تو میگی برو خونه من خودم میام و گوشی رو قطع کردم! آرش که با صدای بلند من یهو به خودش اومده بود و از دنیای کار خارج شده بود زنگ زد که اصلا تو چی گفتی من نفهمیدم مگه نگفتی من میرم ماشین وردارم برم خونه؟ گفتم نخیییییر من گفتم بیام یه جا که با هم بریم گفت من الان خیلی کار دارم تو آروم آروم بیا سمت فلان خیابون تا منم بیام بعدش که رسیدم گفت میشه حالا تا خیابون بعدی هم بیای

بعدش که اونجا هم رسیدم گفت ۲ تا خیابون دیگه رو هم بیا دیگه و همچین با لحن خاصی می گفت که من هیبنوتیزم میشدم و میرفت با اینکه خیلییی هم خسته بود.خلاصه رسیدم هفت تیر که با شرکت ارش اینا ۱۰ مین فاصله داره اما دیگه نرفتم شرکت و مانتو ها رو نگاه می کردم ارش باز زنگ زد که کجای؟ تو که تا اینجا اومدی این یه ذره رو هم بیا خلاصه با کلی اخم و قیافه رفتم شرکت اما چون آرش با بوس های یواشکی زیادی ازم استقبال کرد کمی اخمم کمتر شد.

و متوجه شدم آقا با دوستانشون ۷-۸ نفری دارن بازی کامپوتری انجام میدن! اولش من نشستم تو یه اتاق دیگه و اینترنت گردی کردم و آرش هم چند دقیقه یه سری میزد و یه حالی از من می پرسید و یه ابراز عشقی می کرد و می رفت بعد اخرش گفت میشه تو هم بیای بازی

قیافش اینقدر هیجان زده بود گفت من خیلییییی دلم می خواد با هم تو یه تیم باشیم خیلی خوبه بیا دیگه خیلی دوست دارم تو هم پیشم باشی

منم که تو عمرم از این بازی ها نکردم گفتم باشه میام. اولش تا بازی شروع میشد من کشته میشدم و اصلا وارد بازی نمیشدم و آرش کلی هم تشویقم می کرد دوستاش مسخره می کردن که بابا این که مرد همون اولش می گفت نه خیلی خوب ولی شروع کرد.یکم که گذشت چون قضیه کمی هم حیثیتی شده بود دیگه حواسم جمع کردم و چند نفر کشتم و باعث شدم تیممون ببره و آرش اینقدر ذوق می کرد تا یکی رو می کشتم آرش جیغ و داد می کرد و دست میزد می گفت آفرییییییییییین عزیم خیلیییییی عالی بود خیلی فوق العاده بازی می کنی

خلاصه منم به خاطر اینکه آرش ذوق کنه هر دست بازی می کردم و مورد تشویق های آرش واقع میشدم و کلی اعتماد به نفسم رفته بود بالا.تو بازی ۱۰تا سرباز بود ۵تاش تیم ما بود ۵ تا دیگه همکارای دیگه ی آرش بودن که دشمن بودن و باید کشته میشدن. همه اسم داشتم و اسمای عجیب غریب واسه خودشون گذاشته بودن اما من اسمم همون هانی بود.کشته که میشدم مینوشت هانی مرد! و یا اونی که من و می کشت داد میزد هانی رو کشتم! آرش هم ناراحت شد و اومد اسمم رو عوض کرد گفت دست ندارم بنویسه هانی مرد و یه اسم الکی گذاشت برام.

خلاصه ساعت ۱۱ گذشته بود ما هنوز تو شرکت داشتیم ۱۰ نفری بازی می کردیم.آرش واقعا خوشحال بود و خوشحالیش از اینکه منم دارم باهاشون بازی می کنم اون دیگه نباید نگران تنها موندن من باشه ابراز می کرد. یکی از بچه ها ما رو رسوند پیش ماشین ساعت ۱۲ یه شام هم بیرون خوردیم وآرش به صورت شدیدی باز رمانتیک شده بود اینقدر نازم می کرد حرف های خوشگل می گفت من خیلی خوابم میومد و اصلا حال حرف زدن و جواب دادن یه حرف های قشنگ آرش نداشتم اما خیلی احساس خوبی داشتم

گفت هیچ وقت فکر نمی کردم ۲ تایی بتونیم این وقت شب بیرون باشیم و بعدش بریم خونه ی خودمون و تو کنارم باشی گفت همه چی مثل رویاست و همش می گفت خیلییییی خوشحالم باورم نمیشه

مرسی آرش جونم مرسی که اینقدر خوب و مهربونییییییییی

*********

امروز هم دقیقا ۲ ماه میشه که من شدم همسر بهترییییییییین آرش دنیا

شاید یکمی لوس بازی باشه اما بهانه ی قشنگی برای شاد بودن و مهربونی کردن واسه همین می خوام برای آرش کادو بگیرم چون آرش ماه پیش برام کادو گرفته بود و من اصلا یادم نبود.می خوام ۲۳ هر ماه بشه بهانه ای برای یه روز بهتر و خوشحال کردن هم. شدیدا ارش به یه تی شرت نیاز داره اما امروز که اصلا فرصت نمی کنم برم خرید!؟

****************

*افسانه جون خیلی خوشحالم تو هم از اون ماشینا خوشت اومده عزیزم از کریمخان که وارد میرزای شیرازی بشی(به سمت شمال) همون اولا سمت چپ مغازه اش رو میبینی پر ماشین های رنگی رنگیه

اگه اندازش برای نی نی مناسب بود به منم خبر بده من گذاشتم تولد یک سالگیش براش بگیرم

* من اعتیاد گوجه سبز دارم هروز یه عالمه میارم تو شرکت می خورم اما امروز یادم رفت ظرف رو بزارم تو کیفم خیلی ناراحتم اصلا بدون گوجه سبزام اعصاب ندارم فکر که می کنم اونا مونده رو کابینت و من الان اینجام

من گوجه سبزاااااااامو می خوام

* دعا کنین من دیگه افسردگی وبلاگی نگیرم چون وقتی برگردم به جای همه ی روزایی که ننوشتم باید حرف بزنم!

* ونوس جون خیلی حرفا برای سوالت دارم حتما هر وقت فرصت کنم با دقت برات می نویسم

* خیلی ناراحتم که همدل الان غمگینه خیلی بهش فکر می کنم

*خیلی خوشحالم که نیکا برگشت و مشکلی براش پیش نیومده بوده

+ نوشته شده در  دوشنبه 23 اردیبهشت1387ساعت 11:18  توسط هانیه  | 

کلا از فردای اون ماجرا روابط همسرانه مون به شکل مشکوکی بسیار حسنه و عشقولانه است (گوش شیطون کر )

البته زیاد راجع به اون موضوع دیگه حرف نزدیم و من به تجربه فهمیدم اگه راجع به مشکلی دیگه من غر نزنم آرش خودش به تنهایی خیلی بهش فکر می کنه و انشالا شاهد تغییرات لازم در مهمانی های بعدی خواهیم بود

 چون قول داده که خودش همه چی رو درست کنه !

دیروز مامانم تنهایی اومد خونمون از لحظه ای که رسید فقط غر زد که چرا اینقدر تو شلخته ای و همش در حال بشور و بساب بود . آخه مامان من تو همه ی خاندان به تمیزی و با سلیقگی مشهوره اونوقت بنده خدا دخترش اینجوری هپلی از آب دراومده خیلی ناراحته

و می گفت الحق که به عمه ات رفتی! (مامانم با عمه ام خیلی زیاد صمیمی هستن و مامان اون رو هم همیشه به خاطر عدم توجه به تمیزی دعوا می کنه .)

همش می گفت مگه تو توی خونه ی ما بزرگ نشدی پس این چیزا رو یاد نگرفتی

منم نشسته بودم و همش می گفتم مامان ول کن بیا گوجه سبز بخوریم اینقدر خوشمزن و مامان بیشتر حرص می خورد

البته واقعا بعد رفتن مامان خونمون انگار یه خونه ی دیگه شد  و برق میزد ما اصلا عادت نداریم خونمون این همه تمییز باشه احساس غریبگی می کنیم با خونه

مامان همش می گفت بیچاره آرش دلش خوشه زن گرفته!

کلی هم حرفای مادر و دختری زدیم من هی می خواستم از این حرف های خاله زنکی بزنیم که فلانی چه کار می کنه  چرا بچه دار نمیشه اون یکی چرا اینقدر عقدشون طولانی شد جریان خواستگاری این یکی به کجا رسید اون یکی شوهرش چرا اینجوریه این یکی تو عروسی ما چقدر لباس زشتی پوشیده بود و ....

خلاصه از من تلاش و طبق معمول از مامان هیچی

تا می گفتم راستی دیدی فلانی چی گفت مامانم می گفت به کارت برس با مردم چه کار داری! و خلاصه ما نتونستیم یکم بشینیم و غیبت کنیم.

فقط یکی از فامیلا دخترش نامزد کرده اما زیاد از داماد راضی نیستن و با مامان دردودل کرده بود منم فوری از فرصت استفاده کردم گفتم ببین تو چه دامادی داری اونوقت مردم نمب دوننن از دست دامادشون چه کار کنن!

احساس می کنم مامانم هم کم کم داره باور می کنه که من زندگی خوبی دارم و لازم نیست اینقدر نگران من باشه اینو کاملا تو رفتارش حس می کردم.

 شب هم آرش اومد و به جمع ما اضافه شد. ۳تایی شام درست کردیم و خوردیم و حرف زدیم و مامان رفت و ما موندیم و یه عالمه عشق قلمبه شده!

*********************

امروز دلم می خواد یه عالمه بنویسم از خودم از آرش از همه چی هر چند این روزا هیچ اتفاقی غیر از صحبت های عاشقانه تو خونه ی ما نبود.

اما راجع به همه ی اینا می خوام بنویسم:

خریدایی که واسه خونمون کردیم در واقع همون جهاز من که البته الان که می بینم بچه ها چه طوری دارن جهاز می خرن  با خودم می گم واقعا خداروشکر که ارش حاضر شد منو با این وضعیت  جهازم بگیره!

فقط وسایل بزرگ رو گرفتیم و خرده ریز هیچی نگرفتم چون مامانم اصلا حوصله جهاز خریدن و این چیزا نداشت! من سرویس خواب و تلوزیون و میز تلوزیون و مبل و یخچال و ظرفشویی و لباسشویی و سرویس قاشق چنگال سرویس قابلمه و اتو و جارو و یذره خرت و پرت خریدم تازه به نظر خودمون هم بسیار عالی بود آهان یه سرویس بشقاب و اینارو هم از قدیما مامان خریده بود برای من که اون موقع خیلی چیز خفنی بود اونم بهم داد

مامان آرش هم بهم پلوپز و ابمیوه گیری و تستر دادن! و گاز و میز ناهار خوری رو هم آرش  در حال بنایی تو خود خونه تعبیه کرد.

کلا ما فقط همینارو تو خونمون داریم. و شدیدا وسایل کم دارم دوستام که اومده بودم پیاله نداشتم توش براشون بستنی بزارک و کلی دعوام کردن که خجالت نمی کشی بدون پیاله اومدی خونه شوهر!

*****************************

ماجراهای خواستگاری و نامزدیمون که بسیار مختصر و مفید و ساده انجام شد.

 چقدر همه چی ناگهانی شد . ما کاملا می دونستیم که قراره با هم عروسی کنیم اما نمی خواستیم عجله کنیم چون ارش یه مغازه خریده بود و همه ی پس اندازش تموم شده بود و تو شرکتشون هم یه پروژه های جدیدی داشتن شروع می کردن که همه فکر و وقت و سرمایش گرفتار اون بود.یادمه روزی که می خواست مغازه رو پیش خرید کنه تو پارک داشتیم قدم میزدیم گفت هانی من می خواستم همین فصل عروسی کنیم ولی اگه مغازه رو بخرم دیگه نمیشه ولی اون وقت از یکی دوسال دیگه که مغازه ساخته بشه با اجاره ی اون مغازه می تونیم کلی راحت تر زندگی کنیم اما اون وقت تا یکی دوسال من نمی تونم اون عروسی رو که تو دوست داری بگیرم .گفت اگه تو نخوای مغازه رو نمیخریم و یه عروسی خیلی مرتب می گیریم و میریم مسافرت و اینا

منم بهش گفتم برای عروسی زوده بمونه یکی دو سال دیگه تا هم من بزرگتر بشم هم تو کارات روبه راه تر بشه و ارش با خوشحالی رفت و مغازه رو خرید و از اینکه همسرش اینقدر فکر اقتصادیش قویه خیلی خوشحال بود

فقط چند ماه از این جریان گذشته بود که  یه شب با ارش رفتیم مهمونی و ساعت ۱۲ گذشته بود که داشتیم بر می گشتیم من تو راه گریم گرفته بود که من قول دادم قبل ۱۲ خونه باشم .مامان و بابام هیچی نمی گفتن و کاملا در جریان بودن اما من یاد گرفته بودم اگه میگم فلان ساعت خونم حتما باشم و خیلی خجالت می کشیدم ار پدر و مادرم و اون روز شاید ۱ رو هم گذشته بود که رسیدم .مامان و بابا تا اومدن من بیدار مونده بودن من که رفتم تو هیچی نگفتن و فقط به ساعت نگاه کردن و گفتن کاری نکن که اعتمادمون به تو کم بشه!

خیای احساس گناه داشتم با ارش دعوا کردم که چرا من به موقع برنگردونی

فردا صبحش آرش کله ی سحر زنگ زد گفت من تمام دیشب فکر کردم .میای همین تابستون عروسی کنیم. من تازه از دانشگاه فارغ التحصیل شده بود و مرداد ماه بود

چند هفته بعد آرش و مامان و باباش اومدن خونمون برای اولین بار اما هیچ حرف خاصی گفته نشد هر دو خانواده گفتن ما به بچه هامون و انتخابشون احترام میزاریم و هر تصمیم و برنامه ای داشته باشن ما ازشون حمایت می کنیم

هفته ی بعدش ما رفتیم خونه ی ارش اینا بازم هیچ حرفی نشد فقط آخرش قرار شد به خواست پدر و مادر من تا روز عروسی عقد نشه و یه نامزدی خیلی خصوصی و ساده ماه بعدش تو خونه ی ما برگزار بشه.و دیگه خانواده ها همدیگرو ندیدن تا ماه بعد که هم بله برون بود و هم نامزدی کلا ما و ارش اینا با هم ۲۰ نفر بودیم.هیچ حرفی از مهریه و غیره زده نشد  فقط یه مهمونی و بزن و  بکوب ساده بود و آرش یه سبد گل فوق العاده خفن برام اورده بود که خیلی حال کردم. قرار بود همه ی حرف ها و تصمیم ها توسط من و ارش گرفته بشه. که همون طور که قبلا گفتم دم عروسی که تازه خانواده ی ارش متوجه شدن من حق طلاق و چندتا حق دیگه خواستم یکم غر زدن که فقط ۱ روز طول کشید و ارش همه چی رو حل کرد و با ۴-۵ تا حقی که خواسته بودم موافقت کردن و ۵۰۰ تا سکه هم فقط به خاطر دل مامان اینا گذاشتیم واگرنه من خیلی از سکه و این مدل مهریه بدم میومد .

**********************

ماه های قبل عروسی که من و ارش عین عمله ها شده بودیم و ۲ ماه همراه چند تا کارگر تو خونه کار کردیم و بازسازیش کردیم چقدر طرح دادیم چقدر ژورنال دیدیم چقدر حساب کتاب کردیم چقدر با همسایه های دیوونمون مشکل پیدا کردیم  چقدر خرید کردیم که هر کدوم یه دنیا کار بود از شیرالات ساختمون گرفته تا کابینت و پارکت و کاشی و غیره ۲تایی میرفتیم دنبالش

************

 دوران دوستی بسیار قشنگمون هر روز خدا با هم بودیم و من نصف دوران دانشگاه رو در حال پیچوندن کلاسا و گشت و گذار با آرش بودم چقدر مسافرت های یواشکی یک روزه رفتیم چقدر پیاده روی های خیلی طولانی کردیم چقدر آرش من سوپرایز می کرد چقدر شب ها من استرس به موقع خونه رفتن داشتم چقدر با هم مهمونی رفتیم چقدر نصف شب ها تلفنی صحبت می کردیم چقدر اوایل من برای اجازه گزفتن از خونه اذیت میشم چقدر عاشق آرش شده بودم

چقدر حس خوشبختی رو با همه ی وجودم لمس می کردم

من و ارش تو این ۳ - ۴ سال هیچی اختلاف نداشتم و اصلا دعوا نکردیم و وقتی این به مشاور ازدواجی که میرفتیم پیشش گفتیم گفت اشتباه کردیم که زیادی همدیگرو رعایت کردین و ارش هم دیگه هیچ وقت نرفت پیش مشاوره و گفت به زور می خواد ما رو درگیر کنه!

( حالا از دوستیمون  حتما یه پست می نویسم)

**********************

جریان اشنایی من و ارش که واقعا جزو آشنایی های متفاوتی محسوب میشه و به نظرم خیلی آشنایی قشنگی بود

( اینم حتما یه پست اساسی لازم داره)

****************

از زندگی خودم تا قبل از ازدواج از از اینکه چه روزهایی بر من گذشت تا به اینجایی که امروز هستم رسیدم از بچگیم از خونمون از خانوادم از حسی که به پدر مادرم دارم از مشکلاتم با مامان از وابستگی شدیدم به بابا از خانوداده ی قشنگمون از عشق مثال زدنی پدر و مادرم از فوق العاده بودم پدرم

(اینم احتیاج به یه پست عاطفی خفن داره)

************

و همین بازی "من"رو هم دوست دارم شرک کنم

***************

وااااااای چقده چیز دلم می خواد تعریف کنم خدایا کمکم کن بتونم همه ی این افاقات قشنگ رو ثبت کنم.

*************

**از همه ی همه ی دوستای خوب و مهربونم هم که اینقدر با دقت و حوصله با من همراهی و همفکری کردن یه عااااااالمه مرسی ارش میگه کم کم داری به وبلاگت معتاد میشی! راستی آرش پست قبل رو ازم اجازه گرفت و رفت خوند و هیچی هیچی هم نگفت!

**راستی کسی از نیکا خبر نداره خیلی به صورت مشکوکی غیب شده

** راستی دقت کردین من معمولا یکروز درمیون آپ می کنم اما همیشه پستام  علی رغم اینکه سعی می کنم خیلی از جزئیات رو هم ننویسم شدیدا دراااز میشه! آیا من دختر پرچانه ای هستم؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه 18 اردیبهشت1387ساعت 12:13  توسط هانیه  | 

امروز یک هانی شاد مایل به غمگین داره براتون می نویسه

دیشب شب خوبی برای من و آرش نبود یه عاااااالمه حرف زدیم اخرش تقریبا شبیه دعوا شد و در نهایت ساعت ۳ شب خوابیدیم و ۷ صبح بیدار شدیم و من قهر بودم اما اینقدر آرش دوباره حرف زد برام که بخشیدمش و باهاش ۷۰٪دوست شدم و با نیم ساعت تاخیر رسیدم شرکت!

و اما ماجرا...

جریان غر زدن صبح روز قبلش سر ملافه که معرف حضور همه است بعدش چون با خوشحالی و مهربونی از هم خداحافظی کردیم و رفتیم سر کار من دیگه فکر کردم اوری تینگ اوکی شده .شرکت هم که بودم ارش زنگ زد خیلی خوب و سرحال صحبت کردیم و تموم شد

قرار شد من بعد شرکت برم خونه مامان اینا و بعدش برم برای دوستم کادوی تولد بگیرم و شب برم خونه آرش هم ظهر که صحبت کردیم گفت شام مامان اینا مهمون دارن ما هم اگه خواستیم شب بریم اونجا منم گفتم باشه و طبق معمول همیشه سفارش کرد که بعدازظهر حتما بخواب که خسته نباشی شب

منم رفتم خونه پیش مامان اینا و تا رسیدم چون به ارش قول داده بودم گرفتم خوابیدم بعدش با مامان و خواهر کوچلو رفتیم ونک که خرید کنیم کلی خرید کردیم و خوش گذروندیم و بعدش من حرکت کردم که بیام خونه

اهان ساعت ۷ با ارش صحبت کردم و گفت هنوز شرکته و کار داره  گفتم مهمونی شام خونه مامانش اینا جریانش چیه خیلی با مهربونی گفت مهم نیست اگه حالش داشتیم میریم و به من گفت تو راحت برو خریدت رو بکن و نگران شب نباش اگه به موقع برگشتی میریم اگرم نه که نمی ریم

ساعت ۹ گذشته بود و چون از آرش خبری نشد من گفتم پس دیگه قضیه شام کنسل شده و تو همین حین ارش زنگ زد و گفت نزدیکای خونه است و مامانش بهش زنگ زده و گفته شام درست کردن و منتظر ما نشستن و مهمونشون اصرار داره من و ارش هم بریم اونجا واسه همین آرش به من گفت تو برو من هم خودم می رسونم

من با اینکه حوصله نداشتم و در ضمن اون مهمونشون رو نه من و نه ارش زیاد دوست نداریم می خواستم بگم نریم اما گفتم ارش تو هر شرایطی که بوده همیشه به خاطر من اومده خونه ی ما هیچ وقت هم غر نزده پس منم الکی بهانه نگیرم خلاصه تا ۹:۳۰ خودم رسوندم خونه آرش اینا اما آرش هنوز نیومده بود خیلی هم سرحال رفتار کردم و کمک کردم میز شام چیدیم و اولای شام بودیم که آرش رسید

همه پشت میز نشسته بودن ارش با همه سلام علیک کرد و اخر سر که نگاهش به من افتاد یه سر تکون داد و با صدایی که اصلا شنیده نمیشد سلام کرد

این اتفاقا برای منی که کلا این روزا رو رفتار ارش با من تو خونشون خیلی حساس شدم واقعا واقعا ناراحت کننده بود

به زور سر شام جلوی اشک خودم گرفتم و دیگه هیچی نگفتم و در سکوت شام رو خوردم

آرش با اون فامیلایی که تازه همیشه هم میگه ازشون خوشش نمیاد کلی حرف زد اما اصلا برنگشت از من بپرسه حالت خوبه کجا رفتی چه کار کردی

تقریبا انگار اصلا من تو اون مهمونی نبودم

الانم که دارم می نویسم بغض گلوم گرفته

خیلی احساس بدی بهم دست داده بود و اصلا نمی فهمیدم چرا آرش داره همچین رفتاری می کنه

تا یک ربع قبلش که همه چی خوب بود تازه ۲ روز قبلش من کلی با ارش صحبت کرده بودم که چرا تا وارد اون خونه میشیم من فراموش می کنی و اصلا پیشم نیستی پس آخه الان این چه رفتاریه آرش داره الان همه فکر می کنن ارش واقعا هیچ علاقه ای به نداره و همیشه رفتارش با من همینه

نمی دونین با چه حالی شامم رو تموم کردم همش دلم می خواست فریاد بزنم بگم آرش این منم که کنارت نشستم منم! نه دیوار

البته اخرا با صدای اروم و بداخلاقی پرسید چه خبر چه کارا می کنی

منم جوابشو ندادم

آرش هم کاملا فهمیده بود که من ناراحتم اما متاسفانه همیشه وقتی متوجه ناراحتی من بشه به جای محبت و توجه بدتر اونم اخم می کنه و ناراحت میشه که چرا تو ناراحتی!

بعد شام رفتم آشپزخونه و مشغول جمع و جور کردن شدیم و ارش هم برای جبران همش می گفت تو بشین من جمع می کنم اما من حتی نگاش نمی کردم خیلی دلم شکسته بود و آرش هم اروم غر میزد که چرا اینجوری می کنی ای بابا چی شد دوباره

بعد شام سریع اومدیم خونه واقعا حوصله بحث نداشتم و می دونستم هم که نتیجه ای نداره فقط سکوت کرده بودم آرش هم بر عکس اونجا طبق معمول تا از در خونه اومدیم تو شروع کرد به محبت کردن یادم نیست چی می گفت و چیکار میکرد فقط احساس کردم داره همه ی تلاشش رو می کنه که من راجع به اتفاقی که افتاده حرفی نزم

نشست جلوی تلوزیون و همش می گفت تو هم بیا با هم ببینیم و بعدش اصرار می کرد نه بیا بشین کنار من از من دور نباش!

و من فقط سکوت کرده بودم و بی تفاوت بودم

درحالیکه آرش مشغول فیلم بود خونه رو جمع کردم و تو تختمون دراز کشیدم و مشغول کتاب خوندن شدم

ارش هم وسطای فیلم میومد یه سری میزد و می گفت به به چه قدر اتاقمون جمع شده دستت درد نکنه خیلی خسته شدی ها

یا میومد می گفت خیلیییی خوشحالم که بیداری و مثل هر شب زود خوابت نبرده و من فقط نگاهش می کردم نه با اخم نه با بداخلاقی فقط نگاه یه نگاه خنثی بدون هیچی

آرش چشماش می بست و می گفت اینجوری نگام نکن و یا جلوی چشمای من می گرفت که نبیندشون و گفت یادم نمیادبا دختر  لال عروسی کرده باشم ؟

آرش فیلم رو ول کرد و اومد پیش من شروع کرد به مهربونی و حرف های عاشقانه و اینجور چیزا که دیگه خودتون بهتر میدونین

و آروم آروم شروع کردیم به صحبت  و من گفتم که چرا بازم علی رغم اینکه می دونی چقدر برام مهمه و چقدر ناراحتم می کنی بازم تو خونه مادرت اینا اونجوری رفتار کردی با همه سلام علیک کردی و به من فقط یه سر تکون دادی از صبح تا شب من ندیده بودی اما حالم نپرسیدی اصلا به من توجه نکردی...و باز گریه

آرش اول انکار می کرد و می گفت منکه باهات حرف زدم تو جوابم نمیدادی اما بعدش گفت خوب قبول دارم اخه یکمی ازت دلخور بودم به خاطر صبح  و وقتی با حمله ی شدید من در مقابل این حرفش مواجه شد گفت من اومدم تو و قیافه ی تو رو دیدم وحشت کردم

گفت من می دونستم تو نمی خوای بیای اونجا و به خاطر من اومده بودی واسه همین عصبانی بودی!

در صورتیکه من اصلا همچین احساسایی نداشتم

می گفت از در که اومدم تو با چنان جو سنگینی مواجه شدم که اصلا اعصابم خورد شد و همه ی تقصیرها رو انداخت گردن من که تو اصلا تو خونه ی ما خیلی جدی میشی اصلا هانی نیستی که من میشناسم اینقدر جدی و رسمی میشی که بقیه هم نمی دونن با تو چه جوری رفتار کنن

من به آرش  می گفتم اگه تو با من مثل همیشه رفتار کنی منم می تونم شکل هانی همیشه باشم اما ارش می گفت تو اونجا برام غریبه میشی گفت شخصیتی که اونجا پیدا می کنی اصلا شخصیت خودت نیست

گفت من می دونم تو نمی خوای زیاد به مامان من نزدیک بشی(این خودم قبلا گفته بودم که دوری و دوستی و احترام بهتره و نمی خوام زیادی صمیمی بشیم که دردسر درست بشه) می گفت تو برای اینکه مثلا نمی خوای مامانم به تو نزدیک بشه که تو زندگیمون دخالت نکنه عین غریبه ها رفتار می کنی

می گفت عین عروس میشی اونجا زیادی خاونم میشی ولی هانی که من میشناسم اصلا اینجوری نیست

گفت مامان و بابام هم نمی دونن چه کار کنن چون اونا هم حتما احساس کردن که تو داری سعی می کنی ازشون فاصله بگیری . می گفت سعی می کنن به ما نزدیک نشن که تو ناراحت نشی می گفت اونارو هم گیج کردی

گفت تا حالا اصلا ذره ای دخالت از خانواده ی من دیدی ( البته واقعا نه)

من سعی می کردم به آرش توضیح بدم من با پدر مادر تو هیچ مشکلی ندارم با رفتار تو اونجا مشکل دارم تو اونجا اصلا همسر من نیستی و فقط بچه ی اونایی

و آرش انکار میکرد که تو چون راحت نیستی اونجا منم باهات راحت نیستم

بهش گفتم خیلی ادعا می کردی که مستقلی و اجازه نمیدی کسی اصلا راجع به زندگی تو حرف بزنه چه برسه به دخالت اما وقتی تا میری اونجا فکر می کنی بچه ی اونایی و هیچ مسئولیتی در قبال همسرت نداری معلومه که هر چی تا حالا گفتی فقط تخیلات خودته . آرش هم حسابی عصبانی شد

اینجاها دیگه تقریبا دعوا شده بود

این اولین بار بود که تو تختمون دراز کشیده بودیم و به جای حرف های خوب داشتیم دعوا می کردیم البته داد نمی زدیم اصلا فقط عصبی حرف میزدیم منم که همش اشکم در میومد از  این عدم درک آرش

آرش می گفت مگه همه نمی گفتن من میشم پسر خونه ی شما(جون من برادر ندارم) و تو میشی دختر خونه ی ما (چون آرش خواهر نداره) می گفت من این جا رو تو خونه ی شما برای خودم باز کردم و علی رغم بعضی حرف های مامانت (اخه مامان من بچه های خودشم به زور تحویل میگیره چه برسه به داماد)خیلی باهاشم احساس صمیمیت دارم تو هم باید خودت سعی کنی که رابطه ی صمیمی ایجاد کنی

می گفت من واقعا دیگه دلم نمی خواد برم خونه ی خودمون برای اینکه اونجا تو اصلا راحت نیستی و منم وقتی ناراحتی تو رو میبینم بهم خوش نمی گذره

گفتم شما خودتون خانواده ی یخ و سردی هستین به من چه اما ارش می گه تو چون زیادی رسمی بودی و عروس بازی دراوردی اینجوری شده

میگه نمیشه از من بخوای دیگه بچه ی اونا نباشم یا خونه ی پدر مادرم راحت نباشم

در واقع دیگه فقط ارش حرف میزد من زیاد اعصاب بحث کردن ندارم اولش یکمی میگم اما ببینم طرف متوجه نمیشه دیگه بیخیال میشم و فقط گوش میدم واشک میریزم و همه ی حرفامو قورت میرم

وسطاش ارش یادم نیست سر چی اما حسابی عصبانی داشت میشد  و همش به من می گفت :همینه دیگه تو نمیفهمی

منم خیلی ناراحت شدم و بهم برخورده بود

در نهایتش آرش گفت ۲ راه داریم یکیش اینکه تو دیگه اصلا نیای خونه ی ما که هم تو راحت باشی هم من اما مطمئن باش من همیشه هر وقت بخوای میام خونه ی شما یکیش هم اینه سعی کنی رابطه ات رو تغییر بدی و تو خونه ی ما راحت باشی تا منم با تو راحت باشم

نمی دونم چرا همش فکر می کنه من باید یه تغییری به همه چی بدم؟!

اینارو گفت و از اتاق رفت بیرون و ظاهرا مشغول خوندن کتاب شده بود که فکرش اروم بشه منم که از مدت ها قبلش رفته بودم زیر پتو و چشمام بسته بودم کم کم خوابم برد اما با یه حس بد

چون بر عکس آرش من اگه فکرم اشفته و عصبی باشه زودی خوابم می بره.

قرار بود صبحش من و آرش بریم بانک برای گرفتن و ا م ازد واج حساب باز کنیم و مامانش هم به عنوان ضامن بیان

قبل خواب تصمیم گرفتم صبح به هر بهانه ای شده نرم

چون تصمیم داشتم با آرش حرف نزنم و نمی خواستم مادرش متوجه اوضاع بشه و مهمتر اینکه اصلا حوصله ی با ارش بودن رو نداشتم

رفتیم چسبیدم به بیدار و خوابیدم

.مثل همیشه زودتر از ارش بیدار شدم(من معمولا ۱ ساعت زودتر از آرش از خونه میرم) و خیلی ساکت و اروم داشتم  آماده میشدم که برم شرکت و آرش بیدار بشه ببینه نیستم و قضیه بانک کنسل بشه. ولی آرش هم بیدار شد خیلی عادی و با لحن مهربونی پرسید ساعت چنده گفتم نمی دونم گفت می دونی دیشب به خاطر تو مجبور شدم یک کتاب بخونم تا صبح تا بالاخره بتونم بخوابم. من  هیچی نگفتم

تند تند داشتم آماده میشدم آرش گفت همیشه۱ ساعت طول میکشه تا لباس بپوشی الان چرا اینقدر دورت تند شده و من هیچی نمی گفتم

گفت قرار بود هر وقت قهر می کنی باهام حرف بزنی( راست می گفت ازم قول گرفته بود حتی اگه قهرم باشم باهاش حرف بزنم اما من زدم زیر قولم)

اومد بغلم کرد اما من سعی می کردم از دستش فرار کنم ولی طبق معمول موفق نشدم

دوباره حرفای دیشب با لحن مهربون تری تکرار کرد گفت من وقتی تو رو اونجا ناراحت می بینم واقعا کلافه میشم طوری شده که دیگه اصلا دلم نمی خواد بریم اونجا چون اعصاب هردومون خورد میشه

گفت ولی ما حتما یه راه حلی براش پیدا می کنیم مگه نه؟ گفت درستش می کنم! گفتم این شاید درست کنی اما حرفایی که دیشب زدی رو که دیگه نمی تونی درستش کنی

آخرش باز گفت اصلا اگه تو نخوای خیلی کم میریم یا اصلا نمیریم

هر چند حرف غیر عملی و بیهوده ای بود اما ازاینکه به خاطر من می گفت اگه نخوای دیگه نمیریم احساس خوبی پیدا کرده بودم

هر چند همش سعی می کردم بازم بگم که من با پدر مادرت مشکلی ندارم با تو مشکل دارم اما آرش میگه تا وقتی تو اونجا راحت نباشی منم راحت نیستم واسه همین اخلاقم بد میشه

آخرش هم کیف و سوئیچ من رو گروگان گرفته بود و می گفت تا بوسم نکنی نمیزارم بری!

الان هم زنگ زد شرکت و اینقدر بامزه صحبت کرد که تا چند دقیقه داشتم با صدای بلند می خندیدم

ظاهر قضیه فعلا خوبه

اما این قصه سر دراز دارد... شما هم اینطور فکر می کنین نه؟

******************

حرفی با دوستان

* نفس جان با این ادرسا که اینجا میزاری نمی تونم وبلاگت رو باز کنم و میگه وبلاگی با همچین ادرسی وجود ندارد

*لیلا - فری -  سارا - خانمی و فضول خانم عزیز  شما دوستای خوبم وبلاگ ندارین تا بیام و از محبت و همراهیتون تشکر کنم واسه همین اینجا می نویسم که از توجه تون و نوشته هایی قشنگی که برام میزارین ممنونم

* زهرا جان آدرس وبلاگی که برام گذاشتی صحیح نیست برای همین نتونستم بیام جواب سوالت رو بدم

*یاسمین از راهنماییت بابت سایت عروس ممنونم

*عطی - فری و دیگر دوستان عزیز ۰ من متاسفم که براتون عکس نفرستادم  چون من از کامپیوتر شرکت به نت وصل هستم و عکس ها رو فقط یکی دو روز رو کامپیوتر ذخیره کرده بودم و بعدش چون محیط کاری بود سریع پاکشون کردم و نمی تونم بفرستم ... مرسی که به یادم بودین

* تی تی جون ببین این دفعه زودی نوشتم اما بازم تومار شد شرمنده

+ نوشته شده در  دوشنبه 16 اردیبهشت1387ساعت 14:32  توسط هانیه  | 

چهارشنبه شب در حالیکه می دونستم فرداش قراره دوستام برای ناهار بیان خونمون خیلی خوشحال و خندان نشسته بودم رو مبل و داشتم فکر می کردم چی درست کنم همه ی غذاها رو با روش پختشون تو ذهنم مرور کردم  اما همشون به نظرم پر از ابهام و سخت بود در نهایت تصمیم گرفتم ماکارونی درست کنم!

بعدش هم مثل یک کدبانوی وارد برنامه ریزی کردم که امشب خونه رو جمع و جور و تر تمیز کنم (آخه خونه ما اینقدر به سرعت کثیف و آشفته میشه که هر بار مهمون داشته باشیم فقط کلی باید تمییزکاری انجام بدم)

که ناگهان... با خودم گفت وااااای گوشت چرخ کرده ندااااارم

تصمیم گرفتم شب که آرش اومد بریم یکی از این سوپر گوشت ها و یه عالمه گوشت بخریم. تا یکم مواد اولیه داشته باشیم.

 ساعت ۷گذشته بود که آرش اومد وقتی گفتم که باید بریم خرید اینقدر ناز کرد واسم که من مریضم دلم درد می کنه بی حالم خسته ام از صبح هزار جا رفتم خلاصه نزدیک به ۲ ساعت ناز آقامون رو کشیدیم تا اینکه نزدیکای ۹ بالاخره ما از در خونه خارج شدیم من تو راه همش داشتم غر می زدم که حالا میرسیم تعطیله همش تقصیر تو شد حالا من فردا چه کار کنم و از این قبیل غر ها و آرش هم با اعتماد به نفس می گفت بازه حالا می بینی!

رفتیم تا ملاصدرا که از سوپری که مامان معرفی کرده خرید کنیم وقتی رسیدیم درش باز بود و ارش با افتخار گفت دیدی بازه ! اما وقتی رفتیم توش من هر چی کله ام رو چسبوندم به یخچال ها هیچییییی گوشت توشون ندیدم و تازه آقاهه ما رو پرتاب کرد از مغازه بیرون و گفت گوشت تموم شده برو فردا بیا . آرش هم کلی بهش برخورده بود که اینا چرا اینقدر بی ادبن!

خلاصه دست از پا دراز تر و با دماغی سوخته اومدیم از مغازه بیرون که مامان و بابا رو در حال پیاده روی دیدیم و باهاشون رفتیم خونه ی اونا و اخر شب اومدیم خونه و نتیجه اینکه نه خونه جمع شد و نه گوشت خریدیم . من هم در نهایت تصمیم گرفتم ماکارونی سبزیجاتی که مامانم یاد داده بود و خیلی خوشمزه است رو درست کنم!

*****************

پنجشنبه ساعت ۹ بیدار شدم و برای همسرم صبحونه درست کردم و چون یکم مریض احوال بود (فهمیدم که دیروزش ناز نمی کرده و واقها مریض بوده. آخییییی)

کلی بهش رسیدگی کردم و آرش هم طبق معمول شروع کزد به نصیحت که با مهمون راحت باش نمی خواد ۲جور غذا درست کنی اینجوری باید همیشه این کار بکنی هزار تا از این حرف ها و منم گفتم چشم. تازه ساعت ۱۰ آرش رفت و من موندم و یه خونه ی کثیف و هیچی غذا. تا ۱۱ هنوز متوجه وخامت اوضاع نشده بودم و سلانه سلانه کار می کردم اما ۱۱ وقتی دیدم خودم هم یه دوش اساسی لازم دارم و کلی کار مونده دیگه رفتیم رو دور تند

اتاق خواب جمع کردم و جارو کشیدم حال رو جارو کردم و جمع کردم آشپزخونه رو مرتب کردم و ظرف ها رو جابه جا کردم رفتم دوش گرفتم اومدم و ساعت ۱۲ گذشته بود که اقدام به طبخ ماکارونی کردم. این دوستام هم تو اون اوضاع هر کدوم ۳ بار  و در مجموع ۱۲ بار زنگ زدن که گفتی اسم کوچه چی بود؟ حالا کدوم خیابون بپیچم؟ و از این قبیل سوالات بیهوده که اخرش دیگه دعواشون کردم گفتم من وقت ندارم ولم کنین اینقدر زنگ نزنین دیوانم کردین!!

اولین نفر ساعت ۱:۱۰اومد  اصلا با بنده خدا درست حسابی سلام علیک نکردم و دویوم تو آشپزخونه یه جا ماکارونی آبکش می کردم یه جا پیاز داغ درست می کردم یه جا هویج رنده می کردم یه جا یه هندونه گذاشته بودم که ببرم یه جا وسایل سالاد گذاشته بودم که بشورم و اصلا تو آشپزخونه جا نبود. دوستم که معلوم شد خیلی وارده اومد و تند تند همه چی رو جابه جا کرد یه ربع بعد دوست شماره ۲ اومد و چون قدش از هممون بلندتره در نقش نردبان عمل کردم و ظرف های طبقه بالای کابینت ها رو به من میداد دوست شماره ۳ هم یه ربع بعد اون اومد و مشغول سالاد شد و دوسا شماره ۴ هم خوش به حالش شد چون وقتی اومد همه ی کارا تموم شده بود. بعدش دیگه جای شما خالی ناهار خوردیم و گفتیم و خندیدیم و عکس عروسی و فیلم عروسی دیدیم  و کلی مورد ستایش دوستان واقع شدم و کلی هم دعوام کردن که چرا عکس های به این قشنگی رو نزدی به دیوار و تهدید شدم که سریعا این کار انجام بدم.و باز کلی گفتیم و خندیدیم و زدیم و رقصیدیم و ریخت و پاش کردیم و من چون شبش می خواستم برم تولد در نقش مانکن عمل کردم و هر چی لباس تو کدوم بود می پوشیدم و بچه ها نظر میدادن و کلی خوشحالی کردیم .در ضمن این ۴ تا دوستم مجردن .

************* 

شب هم رفتیم یک تولد خفن . اولش که آرش اومد هنوز یکی از دوستام خونمون بود و داشتیم با هم گپ میزدیم و بهش گفتم آرش تا قبل ۸ امکان نداره بیاد که یهو در باز شد و آرش اومد تو ! من که اصلا تولد شب برام جدی نبود و یه لباس معمولی اسپرت پوشیده بودم  و آرش هم یه تیشرت معمولی و داشیم زود از خونه میرفتیم بیرون که دوستش زنگ زد و گفت قضیه جدیه کلیییی مهمون دعوت کردن و ارکستر اومده  آرش گفت پس بزار کراوات بزنم منم تند تند  یکی از اون پیراهن هایی که مورد استقبال بچه ها واقع شده بود پوشیدم رفتیم   و تا ساعت ۲ بامداد همش رقصیدیم و از خستگی بیهوش شدیم و یک تانگوی خفن هم زدیم و بقیه هم به پیروی از ما اومدن وسط و صحنه ی با شکوهی شد.

******************

جمعه هم چون هم مامان آرش و هم مامان من غذاهای مخصوصی درست کرده بودن و ناهار دعوتمون کرده بود و ما نمی دونستیم باید چه کار کنیم اول رفتیم خونه آرش اینا که ساعت ۱ معمولا ناهار می خورن و بعدش رفتیم خونه ی ما که معمولا ۳ ناهار می خورن و اینجوری کسی رو  دلخور نکردیم اما خودمون ترکیدیم اینقدر ناهار خوردیم البته همه فهمیدن که ما هر ۲ جا رفتیم! قبل اینکه بریم خونه آرش اینا من غر زدم که من دوست ندارم با تو برم اونجا برای اینکه تو تا از در اون خونه میای تو رفتارت با من بد میشه و اصلا به من توجه نمی کنی و الکی الکی یه هو اینقدر عصبی شدم که گریم گرفت نمی دونم چرا ولی آرش رو تو اون خونه اصلا دوست ندارم با اینکه مامان و باباش رو دوست دارم  اما آرش شبیه بچه های بی مسئولیت و بی توجه میشه و انگار نه انگار که با خانومش رفته اونجا . البته ما فقط جمعه ها ناهار میریم اونجا اما دوست ندارم. ارش میره رو مبل دراز میکشه و من و مامانش میمونیم تو آشپزخونه به آرش گفتم نمی خوام تنهام بزاری اونجا آرش هم عصبی شده بود و گفت همش تقصیر مامان منه که عشق آشپزخونست و از اونجا نمیاد بیرون  اصلا تو هیچ کاری نکن بیا بشین پیش من گفتم آخه نمیشه که خوب نیست و خلاصه آخرش آرش قول داد اونجا بیشتر هوام داشته باشه ولی گفت ما ۳برار بیشتر میریم خونه شما دوست داری منم هر بار قبل رفتم همچین کارایی بکنم گفت من دوست دارم خونه ی خودتون که میری بهت خوش بگذره اما تو دوست داری که اونجه که میریم اصلا بهمون خوش نگذره! دیگه حوصله ندارم بیشتر راجع بهش بنویسم .اما هر دو جا خوب بود و خوش گذشت.و آرش خونه ی خودشون علی رغم اصرار مامان و باباش تا ناهار خورد گفت ما دیگه بریم هانی می خواد بره خونشون و خیلی بیشتر از من حواسش بود که خونه خودمون هم به موقع برسیم و خوشحال شدم

*******************

عصر هم با ارش و مامان اینا رفتیم باغ ه ن ر  و چون هفته بزرگداشت تا ت ر بود کلیییی برنامه اجرا کردن از همشون قشنگ تر رقص سم اع بود که باعث شد همه حتی من و ارش چشمامون اشک آلود شد. بعدش رفتیم بازارچه های اونجه و من ۲ تا روسری خریدم و بعدش رفتم تو یه غرفه دیگه که شال می فروخت و ارش با لحن نه شوخی و نه جدی گفت می خوای همه ی روسری ها ی دنیا رو بخری؟

منم شدیدا بهم برخورد و گفتم من خودم می دونم که دارم چه کار می کنم و سرعتم رو ۳ برابر آرش کردم و رفتم غرفه های دیگه آرش هم با مامان و بابام داشتن آروم میومدن و رسیدن به من و آرش برای اینکه من قبول کنم که منظورش خسیسی نبوده یه شمع خوشگل گنده خرید اما من هنوز یکمی اخمالو بودم اما وقتی آرش رو با یه دونه از این پشمک تپل هایی که دور چوب میپیچن دیدم دیگه همه ی احساسای بدم یادم رفت و کله ام رو فرو کردم وسط پشمک ها و مشغول شدم

شب هم رفتیم سمت کن تولد یه دوست دیگه ی آرش و حسابی یخ کردیم.

******************

دیشب هم ساعت ۱۱ رفتم تو آشپزخونه و مشغول آشپزی شدم و خیلی حس خاص خانومانه ای داشتم که این وقت شب هم به فکر شکم خودم و آقامون هستم و تازه برای ناهار فردای آرش علاوه بر غذا سالاد هم گذاشتم و کلی حال کردم.

صبح هم قبل اینکه بیام شرکت کمی گرد و خاک راه انداختیم آخه این آرش اصلا خیلی بی توجه و ماجرا از اینجا شروع شد که گفتم چرا تو خواب ملافه رو از زیرت میکشی کنار و باعث میشی تشک کثیف بشه .تشک رو که نمیشه شست واسه همین باید روش همیشه ملافه باشه مگه نمی بینی من هر روز صبح ملافه ی تخت رو می کشم  (البته با لحن جدی و عصبانی) آرش هم گفت اینقدر از من ایراد نگیر و ... آرش  گفت من اصلا تا حالا از تو ایراد گرفتم که تو این همه از من ایراد میگیری گفتم برای اینکه  من هیچ ایرادی ندارمن!! و قرار شد از این به بعد ارش هم هم سعی کنه از من ایراد بگیره ببینه موفق میشه یا نه

بعضی وقت ها من حرف معمولی هم میزنم میگه چرا اینقدر غر می زنی!! اصلا نمیشه از این اقایون انتقاد کرد ظاهرا. در نهایت امروز گفت روزی ۱ ایراد فقط اجازه داری بگیری!

البته واقعا ارش اصلا اخلاق گیر دادن و ایرادگیری نداره و میگه یه کاری نکن منم بیافتم رو دور گیر دادن! حالاخدا به خیر کنه . به عنوان نمونه گفت هر روز صبح که میری من اگه خونه رو کاملا جمع نکنم که شب اصلا دیوانه میشیم اگه وارد خونه بشیم!منم گفتم  وظیفه ی من نیست کارگر بگیر! و کلی توضیح داد که باید به هم احترام بزاریم و نباید از هم ایراد بگیریم .البته اخراش دیگه کمدی شد و همش به زور خواستیم از هم ایراد بگیریم و دیگه خنده دار شد و در نهایت آرش گفت دیگه خیلی پرو شدی و لازمه که کتک بخوری!!!! و با مهربونی خدافظی کردیم و اومدم شرکت

**********************

راستی دوستان این پیشنهاد یکی از دوستای وبلاگیه که گفته بزارم اینجا و شما هم نظر بدین:

یه وبلاگ گروهی بسازیم وپسورد اونو باایمیل در اختیار همه تازه عروسایی که مایل ستن قرار بدیم انجا فقط خاطره تعریف نکنیم بلکه تجربیات کوچک و با ارزش زندگی مشترک و دررابطه با شوهرداری و خانهداری اونجا مطرح کنیم و از تجربیات دیگرون هم استفاده کنیم
فکرکنم بچه ها استقبال کنن ممنون میشم مطرح کنی

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 15 اردیبهشت1387ساعت 10:37  توسط هانیه  | 

سلامن علیکم!

چقدر امروز من کلافه ام این مدیرمون هم دو روزه داره با اعصاب ضعیف من بازی می کنه.صبح زنگ زد خیلی با حالت شاکی و حق به جانب شروع کرد به صحبت که این چرا اینجوریه اون اونجوریه . منم که در محل کار بسیار جدی و اخمالو هستم بعد اینکه همه ی حرفاش رو زد براش توضیح دادم  و دیگه تسلیم شد.که لپ مطلبی که گفتم  این بود که برو بابا تو اصلا خودت میدونی چی به چیه همه ی اینارم که داری میگی خودم قبلا گزارشش رو بهت دادم و گفتم وضعیت اینه تو هم گفتی اشکال نداره من هزار بار  گفتم نمیشه گفتی اشکال نداره حالا  که گندش دراومده تازه اومده حرفای خودم به خودم میزنی که چه کار کنم !!!بیییشین بینییییم با با تو هم !برو کنار بزار باد بیاد !

وای چه هانی بی ادبی شدم!

ولش کن اصلا دوست ندارم راجع به کار حرف بزنم خوب پس به جاش چی بگم...مممممم

اهان

یادتونه اون ماجرا که گفتم  به آرش گفتم می خوام شب با دوستم برم سینما و همتون دعوام کردین.منم  دختر خوفی شدم و تصمیم گرفتم دیگه بدون آقامون سینما نرم چه معنی داره. حالا ببینین چی شد

دوشنه ظهر یک هانی بی حوصله

هانی: الو سلام

آرش: سلاااام خوبییییی چطووووری چه خبرااااااا

هانی:خوبم

آرش: چیزی شده؟ حالت گرفته است چرا؟ تو شرکت خبری شده؟ چیزی بهت گفتن؟ خوابت میاد ؟ خسته ای؟ دیدی هی بهت میگم ظهرا بخواب نمی خوابی دیدی خسته شدی دیدی صبحونه نمی خوری درست و حسابی چرا لیوان شیرت رو که گذاشته بودم تو یخچال نخوردی دیدی انرژیت کم شد....

هانی: نمی دونم حوصله ندارم

آرش:آخه عزیزم منم امروز کارم خیلی زیاده نمی تونم الان بیام پیشت

(آخه خوشبختانه آرش کارش دست خودشه و هر وقت بخواد میاد بریم بیرون و من عادت کردم تا یکم حوصله ندارم یک عدد ارش جلوم ظاهر بشه بگه بریم بیرون)

هانی: می دونم حوصله ی بیرونم ندارم

آرش: زنگ بزن به همون دوستت شادی باهم بریم سینما. اون روز نتونستین با هم برین

هانی: !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! نمی خوام حوصله ی اونم ندارم

هانی در دلش: عجب شوهر غیر رمانتیکی!

 

چند ساعت بعد هانی در خانه یک تماس دیگه

آرش: امشب بریم سینما فیلم فرزندان ب ش ر

هانی: یه جا راجع بهش خوندم از این فیلمای ناراحت کننده است و جنگ و کشت و کشتار داره  . من از این جور فیلما اصلا نگاه نمی کنم دوست ندارن

آرش: عزیزم آخه اینجوری باشه که ما اصلا نمی تونیم با هم بریم  سینما اخه من از این فیلما خوشم میاد

هانی: خوب عزیزم زنگ بزن به دوستات با هم برین (یکمی الکی گفتما)من نمیام- ( عجب زوج خارجی هستیم ما)

(و حالا جواب رمانتیک ارش )

آرش: زکی !!!!!  پاشم با دوستام برم سینما چه کار می خوام با تو با هم بریم سینما

هانی: آخه من اون فیلم دوست ندااااااارم ببینم...

 

چند ساعت بعد یک هانی شکست خورده مقابل سینما سپی ده فیلم فرزندان ب ش ر !

هانی با خنده و کاملا غیر جدی(در حالیکه با ماشین دقیقا جلوی سینما ایستادیم) : عزیزم نمیشه تو بری این سالن من برم یه سالن دیگه می خوام دوباره فیلم به همین س ا د گ ی  رو ببینم!

یک عدد آرش اخمناک و یک گاز محکم به سمت جلو و دور شدن از سینما و غرغرهای زیر لب آرش با این مفاهیم که:  یک بار با هم خواستیم بریم فیلم خارجی قبلا که شب ها مامانت اجازه نمیداد بیایم سینما چون دیره و ما نتونستیم با هم فیلم خارجی ببینم حالا که ارامش داریم و می خوایم بریم سینما یه فیلم درست و حسابی ببینیم اینجوری می کنیم اصلا نمی خواد بریم سینما ولش کن

و یک عدد هانی منت کش: عزیییییییزم من شوخی کردم برگرد عزیییییییزم

دقایقی بعد مجددا برگشت به سینما با یه آرش اخمالو!

فیلمش تلخ بود اما زیاد ترسناک نبود اما من که  نیم ساعت از فیلم با روسریم جلوی چشمام گرفته بودم و با دستام گوشامو

به خدا لوس نیستما اما صحنه های خشن خصوصا وقتی یکی داره زجر میکشه اصلا از جلوی چشمم نمیره و تا مدت ها تو ذهنم باقی میمونه  واسه همین سعی می کنم اصلا نبینم که نتونم همش تو ذهنم اون تصویر ازاردهنده رو مرور کنم . از شانس منم این ارش بدجنس عاشق فیلمهای ترسناک و وحشتناک.هی بهش میگم از این فیلما نبین رو روحیه ات تاثیر میزاره خشن میشی!

***********

دیروز بعد شرکت رفتم یه جایی شبیه سمیناری چیزی بعدش آرش اومد

و کلی پیاده رفتیم تا رسیدیم شرکت آرش تا یکم کارهای باقی موندش انجام بده مثلا!! اما نگو که اغفال شدم! ساعت ۸ اینا بود و آرش و دیگر جنابان هیئت مدیره که در طول روز همشون به صورت خییییلی جدی در حال کار کردنن هر کدوم نشستن پای یک کامپیوتر و با هم دیگه مشغول کشتن همدیگه شدن. من که از این چیزا سر در نمیارم اما ظاهرا همه ی کامپیوترا وصلن به هم و همه با هم داشتن بازی می کردن.بعضی هاشونم وسطش هی داد میزدن فریاد میزدن و گاهی ناسزا هم می گفتن!!

آرش هم همش به من می گفت عزیزم اینجا بچه ها دادوبیداد می کنن اذیت میشی تو  برو تو اتاق .منم مثل دخترای خوب رفتم تو پستو گاهی آرش میومد یه سری میزد بهم و می گفت خووووبی؟ سرحالی؟ اذیت که نمیشی؟  منم که میدیدم با چه ذوقی داره بازی می کنه می گفتم آره عزیزم من خوبم تو برو بازی بکن و همشون بکششش! و ارش هم که خیالش راحت میشد با خوشحالی و سرعت نور می دوید سر کامپیوترش و مشغوا بقیه بازی میشد

عین بچه ها شده بود

اما بعدش آرش  اینقدر سرحال و مهربون و عالی شده بود که تصمیم گرفتم هر وقت اخلاقش خراب شد بفرستمش یکم با دوستاش همدیگرو بکشن!

*******

ماشین رو چون روز فرد بود  از صبح یه جای دوری پارک کرده بودم و مونده بود اونجا  و هیچ تاکسی اون وقت شب ما رو نبرد تا اونجا و یه عاااااالمه پیاده روی کردیم و از گشنگی مردیم و شام خوردیم و ساعت ۱۱ شب رسیدیم به ماشین.

**********

یه مغازه تو راه دیدیم که از این ماشین ها که بچه کوچولوها سوار میشن میرونن می فروخت و پر ماشین های رنگی و بامزه بود .دلم می خواست حتما یه دونه بخرم اما هیچی نی نی در نزدیکی های ما نیست اما زن داییم تو دلش نی نی داره که یه ۶-۷ ماه دیگه به دنیا میاد به ارش گفتم تولد یک سالگیش از اینا براش بگیریم و آرش هم داشت با تعجب نگام می کرد که چقدر جدی دارم ماشین ها رو بررسی می کنم و یکیشم انتخاب کردم  به نظرتون یه نی نی که تازه ۲ ماهه به وجود اومده کی یک سالش میشه؟

*********

تو راه که داشتیم برمیگشتیم خونه و حسابی شب شده بود و خسته کوفته بودیم ناگهان چشمم خورد  به  یه تابلو  که فلش زده بود  ملاصدرا  .به آرش گفتم بپیییییییچ بریم خونه مامانم اینا چون خونشون ملاصدراست و اسم ملاصدرا رو که دیدم با اینکه خیلی خسته بودیم دلم خواست برم خونمون و  رفتیم و کلی مامان و بابام تعجب کردن و خوشحال شدن.

******

وای چقدر حرفیدم یکی بیاد من ببره

گشنمه برم ناهار بخورم

دوست جونی ها بای بای تا شنبه

فردا ناهار ۴ تا از دوستام میان خونمون دیگه حالم از زرشک پلو داره به هم میخوره برم یه غذای جدید یاد بگیرم شبش هم با همسری میریم تولد کلی می رقصیم آخ جون

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 11 اردیبهشت1387ساعت 13:3  توسط هانیه  | 

بالاخره روز موعود فرا رسید و یکشنبه شب قرار شد که پدر و مادر آرش بیان.

از صبح تو شرکت فقط داشتم لیست می نوشتم که چه خریدایی باید انجام بدم و چون اون روز ماشین نداشتم خریدهارو اولویت بندی کردم که بارم سنگین نشه و چیزایی مثل پیاز و کاهو و گوچه و اینجور چیزا در اولویت اول بود که خودم بخرم و بیارم تا خونه و یه گروه هم اولویت دوم که عصر آرش بره بخره و یه گروه هم اولویت سوم که اگه شد تهیه کنیم اگرم نشد تهیه نکنیم مثل هندونه و قارچ .

 تازه برنامه ی کارهایی هم که باید انجام بدم رو به ترتیب نوشتم چون من بسیار باهوشم و خیلی کارا رو به کل فراموش می کنم این برنامه هم شامل این چیزا بود.اول از همه خرید بعدش به ترتیب  ۱- برنج خیس شود ۲ مرغ ها از فریزر خارج شود ۳ تهیه پودینگ ۴ شستن وسایل سالاد ۵ جمع کردن خانه ۶ جارو پارو و گردگیری ۷ تهیه ژله بر روی کله ی همان پودینگ ۸ غذا و ۹ سالاد ۱۰ سس سالاد ...

خلاصه این بار یه کدبانوی بسیار منظم و سیستماتیک شده بود که مثل دفعه های قبل همش دور خودم نچرخم و اخرش بفهمم هزار تا کار یادم رفته خصوصا که دوستای عزیزتر از جان هم همه به بنده پند اموخته بودن که دختر جان کارهات قبل اومدن مهمون تموم کن که آرش نیاد بهت بگه چرا همش مثل کلفتا تو اشپزخونه ای!

همسر عزیز هم ظهر زنگ زد و گفت ماشین رو بردم گارانتی باید عصر برم تحویلش بگیرم نمی تونم زود بیام و گفت می خوای بگم فردا بیان؟! ن هم مثل یه همسر خوب گفتم نه عزیزم تو خودت اذیت نکن من خودم برنامه ریزی کردم و به همه ی کارها می رسم!!!

آخه آرش کاملا این مدلیه که اگه من یه ذره استرس داشته باشم یا اعصاب نداشته باشم  اون هم این حس به صورا مضاعف بهش منتقل میشه و استرس مسگیره و بی اعصاب میشه ومنو کلافه تر می کنه . من همیشه سعی می کنم حس های بدم بهش منتقل نکنم.

خلاصه در نتیجه ی  این اکتشافات بنده روشم کاملا جواب داد و ارش بسیار هم به موقع اومد خونه و چون هنوز باورش نشده بود که من کاری به کارش ندارم و قرار نیست به خاطر مهمون هی غر بزنم و امواج استرس تو خونه بفرستم تا رسید خونه به صورت خیلی با مزه ای دست پیش انداخت که پس نیافته!

فکر می کرد من می خوام باهاش دعوا کنم که آی وای به من کمک کن و ...

من  آشپزخونه بودم و تا اومد تو اومد رو زمین سرامیکی آشپزخونه دراز کشید رو زمین و گفت هانیییییی من اینقدر خسته ام به خدا اگه تو بدونی صبح زووووود بیدار شدم رفتم گارانتی اونم کجا اون ور شهر بعدش رفتم شرکت ال کردم بل کردم بعد اگه بدونی سوارچندتا  اتوبوس شدم تا دوباره رفتم اون تعمیرگاه ماشین رو گرفتم وای دارم میمیرم ... و چون عذاب وجدان گرفته بود همش می گفت تروخدا تو هم اینقدر کار نکن اصلا می خوای زنگ بزنم بگم نیان هیچ مهمونی مهمتر از خودمون ۲ تا نیست نباید به خاطر مهمون خودمون رو ناراحت کنیم ببین چقدر داری خودت اذیت می کنی بیا بشین استراحت کن

گفتم عزیزم من نه خسته ام نه ناراحتم که مهمون داریم فقط اگه تو اینجا رو زمین ولوو نباشی حالم خیلی بهتر میشه و با مهربانی گفتم عزیزم من خودم کارا رو انجام میدم تو خسته ای برو یه چرتی بزن بعدش دوش بگیر سرحال بشی و آرش هم با تعجب می گفت آخه به تو چه جوری کمک کنم ..

خلاصه آرش نیم ساعتی  خوابید ساعت هم تقریبا ۶ بود و بعدش دوش گرفت و سرحال شد و تبدیل شد به یه همسر خوب و ۲-۳ بار رفت خرید کرد و بدون اینکه من بگم اومد جارو کشید و گردگیری کرد و کف ها رو دستمال کشید و بسیار به من کمک کرد.

خلاصه ما نتیجه گیری کردیم که هر چی به همسرمان گیر ندهیم و غر نزنیم و درواقه روی اعصابش راه نرویم بهتر است و همان طور که خودش همیشه می گوید حواسش به همه چیز است و لازم نیست من یاداوری کنم!

و اما اصل مهمونی

در اخرین لحظات بدوبدو خودم انداختم تو حموم و سه ثانیه ای اومدم بیرون چون ساعت نزدیکای ۹ بود و هر لحظه امکان داشت بیان و تا اومدم بیرون چی شد؟

بله یک اتفاق خجسته افتاد و برق های قشنگ منزل ما معلوم نیست که کجا رفت و همه جا رو سیاهی در بر گرفت و ما هم دریغ از یک دونه شمع یا کبریت!

آرش رفت خونه ی خودشون که نزدیکه و چند تا شمع گرفت و بهشون گفت فعلن نیاین. نیم ساعت بعدش برق اومد و آرش زنگ زد و گفت کم کم بیاین و خلاصه غذاهای من تقریبا یخ کردن تو این گیرودار تا اینکه مهمونا که شامل پدر و مادر و برادر کوچکتر آرش بود اومد و ناگهان معلوم شد یه مهمون ناخوانده هم داریم اونم پسر دایی ارش خلاصه هر چی خانواده شوور بود جمع شده بودن.

مامان ارش اومدن تو آشپزخونه که شام بکشن منم خیلی مودب یه گوشه وایساده بودم و همش داشتم توضیح میدادم که دفعه ی اولمه و از این کارا بلد نیستم و نمی دونم چی از آب در بیاد و ...

بنده خدا مامان ارش هم همش می گفتن همینم برای تو زیاده من سن تو بودم اصلا از این کارا بلد نبودم کسی از تازه عروس که انتظاری نداره و وقتی در قابلمه ی برنج باز کردن و با یه عالمه برنج به هم چسبیده و گوله شده مواجه شدن من سریع گفتم به خدا من تا حالا برنج ابکشی درست نکردم همیشه کته درست می کنم دفعه ی اولم بود و مامان آرش گفتن منم کته درست می کنم خوب چرا امشب هم کته درست نکردی گفتم اخه مامانم گفت کته نزارم!

 بعدش گفتم خیلی بد شده ؟ گفتن نه فقط باید یکم زودتر ورش میداشتی

و ما بسی شرمگین شدیم

تازه به نظر خودم مرغ ۳تا سینه گذاشته بودم ۳ تا رون ولی متوجه شدم اونایی که به نظرم سینه بوده سینه نبوده و پشت رون بوده! و باز هم ضایع شدم هم شرمنده!

خلاصه میز چیدیم که شامل زرشک پلو با مرغ(قابل توجه دوستایی که گفته بودن چرا همش زرشک پلو باید بگم ما فقط همین رو  بلدیم!البته +استانبولی) - یه غذای خوشمزه با تن ماهی با دستور روشن جون- پودینگ و ژله به صورت اتوبوس ۲طبقه-سبزی که مامان جان داده بود و آش دوغ که مامان جان داده بود و نوشابه و دوغ و سالاد خوشگل و سس مخصوص سرآشپز

بیشتر از همه آرش واسه غذا تبلیغ می کرد و همش می گفت اگه بدونین هانی چقدر زحمت کشیده و هر قاشق که می خورد می گفت به به چقدر خوشمزست عالیه و از هیچ کس دیگه ای صدایی در نمیومد!

البته مامانش هم همش می گفت منم سن تو بودم اصلا تجربه نداشتم تو الان نسبت به جوونی من خییییلی بهتری!

خلاصه دیگه نفهمیدیم که چه گندی زدیم و خیلی با اعتماد به نفس غذای خوشمزه ی عزیزم رو میل کردم!

***من واقعا متاسفم نمیتونم جواب های بعضی از دوستان رو بدم  خیییییلی کارم تو شرکت یهو زیاد شده .روشن جون از اینکه هنوز نتونستم راجع به سوالی که کرده بودی راهنماییت کنم شب نمیتونم سر راحت رو بالش بزارم .اگر هم نیومدم پیشتون مطمئن باشین بسیار به یادتون هستم و زودی میام

**دیشب بازم  رفتیم با آرش دوتایی  سینما که ماجرایی داشت اونم اما چون خیلی زیاد شد فردا براتون می نویسم کلی هم با آرش راجع به وبلاگ و و اینا حرف زدیم که اونم باید فردا بگم

وای من برم

بوس بای

+ نوشته شده در  سه شنبه 10 اردیبهشت1387ساعت 9:59  توسط هانیه  | 

*در راستای جریان سینما رفتن من  شیلا جون یه جمله ی جالب برام نوشته بود: " نزار که به نبودنت عادت کنه"

چون این جمله بسیار روی من تاثیر گذاشت و من به فکر فرو برد در نتیجه اینجانب تصمیم گرفتم که به صورت کنه وار بر همسر عزیزمان اویزان شویم که مبادا لحظه ای به نبودن چنین همسر عزیزی عادت کنه!

**دوستای عزیزی که می گن با دوستای متاهلت ارتباط برقرار کن بالید بگم که داغ دل من تازه کردین چون من در عنفوان کودکی ازدواج کردم واسه همین هیچ کدوم از دوستام متاهل نیسن و بعید می دونم حالا حالا ها به جمع متاهلین بپیوندن.

یک دوست از دوران راهنمایی برام باقی مونده که ۲-۳ ساله عقد کرده و شدیدا درگیر مشکلات خودشه مادرش اینا میگن باید عروسی حسابی بگیرن و داماد هم پولی برای عروسی حسابی نداره در نتیجه همینجوری موندن و از وقتی هم که دوستم با این اقا عقد کرد به قدری درگیر خاله زنک بازی ها شد که من دیگه اصلا حوصله ی صحبت کردن باهاش رو ندارم

دو تا دوست هم از دوران دبیرستان برام باقی مونده که یکیش که اصلا تو برنامه ی ازدواج نیست ولی باهم خیلی دوستیم یکی هم تابستون عروسیشه و حسابی سرش شلوغه حالا منتظرم ازدواج کنن ببینم میشه باهاشون ارتباط برقرار کرد یانه چون فعلا که خیلی حالت جدی و رسمی دارن البته دوستم خودش خیلی خوبه و خیلی دوسش دارم

سه تا دوست هم از دوران دانشگاه باقی مونده که هیچ کدوم عروسی نکردن یکیشون منتظر جواب های فوق لیسانس و به تازگی با یه پسری آشنا شده و اصرار داره ۴تایی بریم بیرون اما هنوز هماهنگ نشده البته سن پسره ۴-۵ سالی از آرش کوچیکتره و نمی دونم می تونن باهم ارتباط برقرار کنن یانه

اون یکی دوستم هم شدیدا مشغول کار کردن و پول دراوردنه بدش هم نمیاد ازدواج کنه اما هنوز با فرد مناسبی آشنا نشده

اون یکی دوستم هم که تقریبا صمیمی تر از بقیه هستش نه کار می کنه نه درس می خونه نه ازدواج می کنه و حسابی داره واسه خودش خوش می گذرونه.البته اخرین بار که دیدمش یکمی تو خودش بود انگار از شرایطی که داره زیاد راضی نیست

خوب این بود بیگرافی دوستان صمیمی من حالا به نظر شما من و ارش با کدوماشون بریم بیرون

البته آرش تقریبا با همه ی اینا دوسته چون تو دوران دوستیمون خیلی پیش میومد که با هم بریم بیرون

البته یه مشکلی هم هست ارش ۷ سال از من بزرگتره(من همیشه دوست داشتم همسرم از من خیلی بزرگتر باشه) اما دوستای من اکثرا دوست پسرهاشون همسن و سال خودشونه و از نظر ارش بچه هستن!!! واسه همین زیاد دوست نداره باهاشون در ارتباط باشه

بنابرمجموع این حرف ها ما معمولا اگه بخوایم با جمع های دوستانه بریم بیرون با دوستای آرش که بسیار هم زیادن میریم بیرون و جالبه که اونل هم اکثرشون ازدواج نکردن یکی از دوستاش ازدواج کرده که ماشین ندارن و نمیشه زیاد باهاشون برنامه ی مسافرت و اینا گذاشت دو تا دیگه از دوستاشم که ازدواج کردن یکیشون رفته یه شهر دیگه و یکیشون هم رفته یه کشور دیگه

یکی از دوستای خانوادگیمونم که کاملا همسن و سال ما هستن و متاهلن اونا هم ماشین ندارن و ما نمی تونیم باهاشون بریم مسافرت

چقدر واقعا ما مشکل داریم!!!

خلاصه دوست متاهل همسن و سال  علاقه مند به تفریح و گردش با اتومبیل و اخلاق خوب دعوت به همکاری می شود!

***دیشب داشتم خوشحال و خندان مثل همیشه دور خودم می چرخیدم و سعی می کردم که خونه رو جمع و جور کنم که ناگهان به فکرم رسید من تا حالا مامان و بابای ارش دعوت نکردم پس یه برنامه ریزی  خوب کردم که فردا شب دعوتشون کنم که فیلم عروسیمون رو هم ببینن تو همین فکرا بودم که بابای آرش زنگ زدن و گفتن ما اش درست کردیم میاریم با هم بخوریم و فیلم عروسی ببینیم منم موندم چه کار کنم گفتم تشریف بیارین

بعدش زود به آرش خبر دادم و گفتم من خودم می خواستم فردا دعوت کنم و برای فردا برنامه ریزی کردم حالا چه کار کنم ارش هم خیلی خونسرد زنگ زد به مادرش اینا و گفت هانی برای فردا خودش رو اماده کرده بود که دعوتتون کنه پس امشب نیاین و فردا بیاین!

در نتیجه ما امشب مهمون داریم اونم از نوع  خانواده شووهر

حالا من صبح زنگ زدم به مامانم که شام چه کار کنم حالا ببینید مکالمه ی زیبای ما رو:

مامانم:  صبح برنج خیس کردی؟  نه

مامانم: مرغ ها رو از فریزر گذاشتی بیرون؟ نه

مامانم: خوب دیشب که مرغ ها رو دادم بهت گفتم تیکه کن بزار تو فریزی تیکه کردی دیگه؟ نه

خریدهاتو کردی ؟ نه

در نهایت... فریاد مامان و سکوت من چون من در اداره بودم و نمیتونستم عکس العملی نشون بدم

خلاصه مامان جانم روحیه ام رو کاملا خراب کرد و برخوردش این بود که من موفق نخواهم شد امشب زرشک پلو درست کنم حالا خوب شد نگفتم می خوام برک آرایشگاه یه صفایی به خودم بدم واگرنه چی میشد!!

**** صبح آرش خوابالوی من ۵ صبح بیدار شد که ماشین ببره گارانتی خیلی براش غصه خوردم. اخه اصلا به ماشین دست نمیزنه و همیشه دست منه اونوقت ارش بیچاره کلیه سحر بردش که خرابی هایی رو که تولید کردم درست کنن

*****ما یک مشکل دیگه هم داریم: ما اصلا توانایی نداریم مثل خیلی از خانوم های مهربان قربان صدقه ی شوهرمان برویم و همش لوسش کنیم و وقتی می بینیم بعضی از دوستان در وبلاگشان چقدر قربان صدقه ی شوهرشان می روند خجالت می کشیم چون ما معمولا بیشتر قربان صدقه ی خودمان می رویم بلد نیستیم شوهرمان را لوس کنیم . نکند همسرمان غصه بخورد؟

****** روشن جون شاید اون دستور غذایی که داده بودی رو کنار زرشک پلو بپزم همش امروز به یادتم

شیلا جون دستور شما هم در اولییییین فرصت اطاعت می شود

من کماکان دارم سعی می کنم برای دوستایی که میشناسمشون عکس میل کنم

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 8 اردیبهشت1387ساعت 14:37  توسط هانیه  | 

* سلام دوست های مهربونم

مرسی که از عکس ها استقبال کردین

واقعا محبت شما بیش از ظرفیت من بود و الان شدیدا دچار خودشیفتگی شدم

از دوست جون های عزیزم که عکس ها رو ندیدن یه دنیا عذرخواهی می کنم   اما راستش دیگه جرات ندارم بزارم اینجا اما هر کی بخواد آدرس میلش رو بده براش میل می کنم. البته باید بگم واقعا عکس های معمولی هستش و چیزی از دست ندادین که عکس های تحفه ی من ندیدین

این عکس ها باعث شد که من فهمیدم که من اینجا کلی دوست و خواننده ی عزیز هم داشتم که تا حالا نشناخته بودمشون اما حالا خوشحالم که شناختم. هر کی میاد اینجا دوست جونی خوب منه

 

** دیشب یعنی چهارشنه رفتیم فیل  زن*دوم رو سینما *آزادی دیدیم

طبقه هفتم سینما بود و ۷ طبقه با پله برقی رفتیم بالا و بسی احساس ندید بدیدندگی پیدا کردیم

فیلمش شدیدا احساساتی وحشتناک بود و من یههههه عالمه گریه کردم و اشک ریختم و از سینما که اومدم بیرون در اثر گریه شدیدا سردرد و چشم درد داشتم و آرش بنده خدا همش ناراحت بود که چرا اینقدر گریه کردی و در نهایت من و همسرم اعلام کردیم که مرد داستان واقعا یک مرد احمقه!!

 

***من زیاد با سیستم زندگی مشترک آشنا نشدم واسه همین صبح چهارشنبه که داشتم از خونه میومدم بیرون با آرش خداحافظی کردم و گفتم عزیزم من بعد شرکت یکم کار دارم بعدش هم کمی خرید دارم و بعدش هم قراره با شادی دوستم بریم سینما پس شب می بینمت  بوس بای بای

احساس کردم آرش در حال خداحافظی یه جوری مظلومانه نگاه کرد و گفت باشه  خوش بگذره و منم خیلی عادی سوار ماشین شدم و رفتم شرکت.چند ساعت آرش زنگ زد و گفت عصر برنامت چیه می خوای تنهایی بری سینما؟ خوب منم دوست دارم باهات بیام بریم سینما گفتم آخه عزیزم منم دوست دارم اما خوب فکر کردم تو کار داری نمی رسی بیای گفت نه تو بگو چه ساعتی میرین منم میام

خیلی خوشحال شدم که ارش هم می خواد بیاد و نمی دونم چرا اصلا هم احساس محدودیت و ازاد نبودن پیدا نکردم فقط ار اینکه ارش هم میاد خوشحال شدم بعدش احساس کردم چقدر دلم می خواد با ارش دوتایی بریم سینما واسه همین دوستم رو هم پیچوندم . اما در کل باید حواسم باشه که بعد ازدواج دوستام رو هم حفظ کنم . من معتقدم دوست خوب واقعا تو زندگی هر کس یه نعمت بزرگه

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 5 اردیبهشت1387ساعت 15:49  توسط هانیه  | 

وای خودم هم عکسام میبینم می ترسم چون احساس می کنم قشنگ معلومه که این منم و این آرشه اما خوب بی خیال

این همون گل که خودم درست کردم

آرش هم به نظرم خیلی تو عکس تپلی شده

راستی ارش خیلییی از من بلند تره و تو عکسی که کنار همیم خانم عکاس به من گفت برم رو چهارپایه وایسم!! من خودم دوست داشتم هی گفتم می خوام عکسم طبیعی باشه اما گوش نکرد

خوب دیگه فعلن توضیح دیگه ای به ذهنم نمی رسه

******************

عزیزای دلم از لطف و محبت همه ممنون

من دیگه عکسارو برداشتم

موذب بودم یکمی گفتم ۲-۳ ساعتی باشه که دوستام بیان و بعد دیگه بردارم

خیلی ذوق می کردم وقتی نوشته های قشنگتون رو می خوندم

****************

من امروز خیلی خوشحالم چون از این هفته پنجشنبه ها نمیام شرکت یعنی هم فردا تعطیلم هم پس فردا

هوووووووووووووووووورا

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 اردیبهشت1387ساعت 9:10  توسط هانیه  | 

** شنبه: هانی داشت به آسمان ها سفر می کرد

 از ظهر احساس سردرد داشتم اما زیاد توجه نکردم .در حال رانندگی که بودم بیام خونه احساس کردم اصلا چشمم درست نمی بینه و به زور خودم رسوندم خونه و خوابیدم به امید اینکه مثل همیشه با یه خواب کوچولو درست بشه  ۱ ساعت خوابیدم که با تلفن دوستم بیدار شدم اما دیدم حالم بدتره و اصلا توان حرف زدن ندارم واسه همین قطع کردم و دوباره خوابیدم به امید اینکه این دفعه دیگه خوب میشه ۱ ساعت دیگه خوابیدم و اینبار تلفن خونه زنگ زد و قابل ریجکت کردن نبود و به زور جواب دادم و بعدش دیدم حالم واااقعا بده دستام یخ کرده بود لبام میلرزید و اصلا جون نداشتم

همش سعی می کردم به ارش زنگ نزنم چون تو اینجور مسائل خیلی حساسه و الکی خیلی نگران میشه تو همین فکرا بودم که خودش زنگ زد و فوری از صدای بی حالم فهمید که همسر عزیزش داره پر پر میشه

تازه چند بار هم زنگ در رو زدن اما گفتم آرش که کلید داره هر کسی هم غیر آرش باشه تو این شرایط هیچ اهمیتی نداره

احساس فوق العاده بدی داشتم ببخشید گلاب به روتون حالت تهوع شدید و افت فشار وحشتناک و سردرد کشنده

یهو با خودم گفت هانیییییییی  اگه یه وقت بگن نی نی داری چه خاکی به سرت می کنی؟ البته می دونم امکان نداشت ها اما اینقدر می ترسم

به زور خودم بلند کردم و یدونه قند خوردم . می دونستم مامانم خونه رسید و رفته مهمونی می خواستم به مامان آرش که نزدیکمونه زنگ بزنم بگم بیاد عروس گلش نجات بده اما نه حوصله و توانش رو داشتن و نه اینقدر باهاش راحتم چون رابطه ی خیلی محترمانه و رسمی با خانواده ی ارش دارم

تو همین فکرا بودم که آرش اومد و من که خودم تا اون لحظه به زور هوشیار و زنده نگه داشته بودم دیگه با دیدن ارش چشمام بستم و داشتم به سوی اسمانها پرواز می کردم که با چیزایی که ارش به زور میریخت تو دهنم و نوازش هاش کمی چشمام باز شد فقط یه لبخند زدم و دوباره بیهوش شدم (البته بیهوش که میگم الکیه ها یعنی چشمام بستم اما واقعا باز نمیشدن)

ارش هم کلی ترسیده بود و زنگ زد به مامانش گفت هانی اینجوریه من نمی دونم چه کار کنم و طبق دستور عمل مامانش نبات داغ و ... و کلی چیزای دیگه که نفهمیدم چی بود درست کرد و بعضی ها رو هم رفت از مامانش گرفت و داد به خورد ما حالم بهتر شد

خودش هم شبا که از شرکت میاد حسابی گشنشه و منم که هیچی درست نکرده بودم شب شدیدا صدای تلق و تلوق از تو آشپزخونه میومد که بعدا فهمیدم برای خودش املت درست کرده(الهییییییی) به مننم همش به زور از املتش میداد که مثلا قوی بشم  اما اصلا نمی تونستم بیدار بمونم و همش خوابیدم در حقیقت از ساعت تقریبا ۳ظهر تا ۷ صبح فرداش من خواب بودم.

***************

**یکشنبه عصر: هانی کلی خوشحال بود

طبق اس ام اس بازی های انجام شده قرار بود همهی ورودی های ۸۲ دانشکده اون روز جمع بشن تو دانشکده و منم خیلی خوشحال بودم اما امیدی نداشتم کسی بیاد

با کلی ذوق رفتم و به خیلی از چه ها مواجه شدم و جاتون خالی کلی جیغ زدیم و پریدیم  با لا ژایی و گفتیم و خندیدیم . واقعا محیط دانشکده یه جوریه که همیشه به آدم حس شادی راحتی بی مسئولیتی  و ... میده

دوباره به بچه ها نشستیم رو زمین چایی خوردیم خندیدیم حرف های دخترونه زدیم و حسابی ریلکس بودیم . تازه منم چون عروس شده بودم کلی مورد تحویل واقع شدم و کلی به همه عکس نشون دادم و کلی ازم تعریف کردن و خلاصه با اعتماد به نفس بسیار زیاد شب رفتم خونه

همش هم می گفتم من می خوام زرشک پلو درست کنم اما زرشک ندارم و همه دعوام کردن که اخه زرشک نداشتن هم شد مشکل! هر بقالی بری زرشک داره و یه جورایی کل دانشگاه  فهمیدن که من قراره شب زرشک پلو درست کنم

تازه کلی هم عکس انداختیم و کلی من شیطون شده بودم و اینقدر شاد بودم که همه فکر می کردن من چقدر خوشبخت شدم که این همه شادم اما خودم فکر می کردم چون دوستام رو دیدم خیلی خوشحالم شایدم هر دوش

اما هر کی بهم می رسید می گفت چقدر خوشحالی! و می گفتن اصلا هیچ تغییری نکردی (چه ظاهری چه اخلاقی)! حالا این خوبه یا بد نمی دونم

***********

**یکشنبه شب:هانی کدبانو می شود ( دومین مهمون داری)

خلاصه شب در راه برگشت به منزل به اولین بقالی که رسیدم رفتم دنبال زرشک و فهمیدم که پس دوستام حق داشتن.

ساعت ۷ گذشته بود که رسیدم خونه  و مثل یه خانوم واقعی دویدم تو آشپزخونه آرش هم همون موقع ها رسید و داشتیم تو سر و کله ی هم می زدیم که نا گهان مامانم زنگ زد و گفت خونتون رو تمییز کردین بالاخره مهمون داره میاد و وقتی تعجب من دید گفت مگه امشب ما رو دعوت نکردی؟! من گفتم آهاااااااااان راست میگی (یادم افتاد صبحش تو شرکت زنگ زدم به مامان و اصرار کردم شب بیان خونه ی ما )

خلاصه دوباره عین فرفره داشتم دور خودم می چرخیدم اما این دفعه راحت بودم شاید چون مهمون مامان اینای خودم بود

سر جریان مهمونی قبلی با آرش قرار گذاشته بودیم هر کی خودش هر کاری رو فکر می کنه لازمه انجام بده یعنی من هی بهش غر نزنم که این کارو بکن اون کارو بکن و قول داد که خودش همیشه حواسش به من هست و قرار شد اگه من موقع کار کردن خسته شدم بیخیال همه چی بشم و بیام بشینم

خلاصه به همین روش عمل کردم و بدون اینکه چیزی به ارش بگم رفتم تو آشپزخونه و ارش هم خودش رفت سراغ جمع و جور کردن خونه و مامان اینا اومدن و کلی حرف زدیم و خندیدیمو شام خوردیم و جای شما خالی زرشک پلوی عزیزم که یک ماه بود داشتم دنبال زرشک هاش می گشتم بسیار خوشمزه شد و ارش بازم کلیییی تعریف کرد و واقعا خوش گذشت و مامان کلی خونمون رو نظم انداخت و شب رفتن و تازه ارش هم خودش کلی با مهربونی و لبخند و بدون اینکه با بداخلاقی به من بگه: تو برو بشین خودم همه ی کار هارو می کنم

بلکه بسیار عشقولانه اومد پیشم و باهم همه چی رو جا به جا کردیم و تموم شد

این بود داستان دومین مهمون داری ما

*********************۸

*یه چیزیم یواشکی بگم

چند دقیقه قبل اومدن مهمونا من سر یه سوء تفاهم کلی دلم شکست و در حال پخت غذا شروع کردم به گریه زاری(خداییش اون لحظه خیلی ناراحت بودم) ولی آرش اومد کلی برام حرف زد و توضیح داد و من فهمیدم من اشتباه فهمیده بودم و همون لحظه مامان اینا اومدن و ارش زود من انداخت تو دستشویی گفت صورتت بشور و تند تند تند من خوشگل و مرتب کرد که مامانم اینا که اومدن نفهمن من با چه شوهر وحشتناکی زندگی می کنم

* از راهنمایی همه ی دوست جونای کدبانو بابت مهمون داری بسیار ممنون

*راستی من یه روز فهمیدم که چرا من اصلا دوستام لینک نکردم واسه همین چند روز همه رو یه جا لینک کردم بازم اما خیلی ها جا مونده هر کی اگه یه وقت دوست نداش لینکش کنم بهم بگه هر کی هم با هم دوستیم اما من یادم رفته لینکش کنم بهم بگه

*طی مذاکراتی با اقای رئیس به جای ۲ تا ۳ می مونم شرکت و عوضش پنجشنبه ها نمیرم و از این موضوع بسیار خوشحالم

*دوستون دارم

+ نوشته شده در  دوشنبه 2 اردیبهشت1387ساعت 14:38  توسط هانیه  | 

پنجشنبه: تجربه ی اولین مهمون داری

پنجشنبه صبح خوش و خرم تو شرکت نشسته بودم که آرش زنگ زد و گفت هانییی بچه ها گفتن می خوان امشب بیان خونه ی ما ! منم چشمام کلی گرد شد گفتم واااای حالا چه کار کنیم آرش گفت شام از بیرون می گیرم فقط تو باید سعی کنی استرس نداشته باشی خبری نیست که اینا اصلا مهمونای مهمی نیستن باید سعی کنیم بهمون خوش بگذره منم گفتم چشم همسرم

آرش گفت مهمونای امروز فقط ارزش ۳۰ ثانیه فکر کردن دارن نه بیشتر!

این مهمون های عزیز اولین مهمون های خونه فسقلی ما بودن

مهمونامون یکی از دوستای ارش با خانومش و ۲ تا دیگه از دوستای آرش بدون خانوماشون( یکیشون مجرده یکیشونم خانومش تو یه روستایی دکتره و اون شب نبود)

ظهر آرش اومد سمت محل کار من و ۲تایی خوش و خرم مثل کسایی که ۱۰ ساله مهمون داری کردن با اعتماد به نفس تمام رفتیم منزل مادرم اینای اینجانب به صرف ناهار و کلا بیخیال شب و مهمون و این حرف ها بودیم و با خوشحالی در منزل پدری ولوو شده بودیم که مامان جان ما رو بیرون کرد و گفت مگه شب مهمون ندارین پاشین برین یکم خرید کنین و به خونتون برسین !

اخه موضوع که فقط شام نبود

هیچی میوه و خوردنی و نوشیدنی نداشتیم

تازه خونه شدیدا کثیف و ریخت و پاش بود

ساعت ۵ و ۶ بود که به سمت خونه حرکت کردیم و سر راه هم رفتیم کلی خرید کردیم  و آرش جان هم همش داشت  از گرونی غر می زد و می گفت این همه چیز می خوای بدی دوستای من بخورن؟ ولشون کن بابا !

قرار شد آرش شام از بیرون نگیره و گفت خودم ماکارونی درست می کنم

رسیدیم خونه و ساعت نزدیکای ۷ بود تازه متوجه وخامت قضیه شدیم. ارش بعد کلی خواهش من الکی پلکی یه جارو کشید و تی(طی؟) کشید و بعدش رفت محل دست به اب رو شستشوی حسابی کرد منم تو این فاصله اتاق خوابمون رو کلی تمییز کردم و وسایل رو تو کمد ها و طبقه ها چیدم (آخه یکی نیست به من بگه دیوانه دوستای آرش تو اتاق خواب شما چه کار دارن که ۲ ساعت داری اون تو رو می سابی )

از اتاق که اومدم بیرون آرش حموم بود منم دیدم هنوزم راه که میرم یه آشغالایی رو زیر پام احساس می کنم منم که اعصاب این چیزا رو ندارم در حالی که داشتم تو دلم غر می زدم یکمی جارو پارو کردم و رفتم تو اشپزخونه و ارش هم اومد.

من واقعا دچار استرس شده بودم و عصبی بودم ساعت ۷ گذشته بود و من حموم نرفته بودم و هیچ کاری برای شام نکرده بودیم میوه ها و لوازم سالاد هم هنوز شسته نشده بود تازه احساس می کردم همه جا هم خاکی و کثیفه واسه همین بی اعصاب شدم و سر درست کرد ماکارونی به آرش هی گفتن اون جوری نکن اینجوری نکن و ارش رو هم مثل خودم عصبانی و بی اعصاب  کردم  بعدشم که آرش عصبانی شد قهر کردم رفتم تو اتاق  بعدش آرش اومد و باز توضیح داد که چرا استرس داری اینا اصلا مهمونای مهمی نیستن ما اگه شاد و راحت باشیم بیشتر به مهمونامون خوش می گذره تا اینکه ما عصبی باشیم اما خونه برق بزنه و ازم قول گرفت که بی خیال و راحت باشم و هیچ کاری و کار ارش نداشته باشم بزارم خودش کاراش رو بکنه و رفتم حموم وقتی اومدم بیرون آرش مایع ماکارونی رو اماده کرده بود خود ماکارونی ها رو هم ریخته بود تو قابلمه. منم شروع کردم به شستن میوه ها که ناگهان ... به به متوجه شدیم که سینک پر آب شد و دیگه خالی نشد!

ای هوار من تازه کلی شستنی داشتم که آخه. خلاصه یواشکی رفتم تو دستشویی و میوه ها و لوازم سالاد رو شستم ( به خدا کثافت کاری نکردما )

بعدش بدو بدو کمی خودمان را تزئیین کردیم اونم فقط به خاطر اینکه دوستای آرش بفهمن که ارش چه همسر ماه رویی داره  

ساعت ۹ اینا بود که مهمونا اومدن اگه زودتر میومدن ما بده بخت شده بودیم.

مهمونا نشستن و من هم رو اپن آشپزخونه جوری که مهمونارو ببینم شروع کردم به سالاد درست کردن که کلییی طول کشید آرش هم رفته بود پیش مهمونا تازه هر وقت هم میومد من می گفتم برو پیش دوستات من کار ها رو می کنم.

راستش اصلا صابخونه ی خوش اخلاقی نبودم خیلی جدی و بی سر و صدا داشتم دور خودم می چرخیدم و مثلا کار می کردم. بعد مراسم سالاد هم یه غذای ساده به تن ماهی بلد بودم و اونو درست کردم آرش هم هر ۲ دقیقه یک بار می گفت هانی بیااااااااا هانی بیاااااا تا اینکه یه هو اومد تو آشپزخونه و خیلی جدی گفت بیا بیرون دیگه خوشم نمیاد همش مثل کلفت ها داری کار می کنی

منم گیج شده بودم هم بغضم گرفت هم عصبانی شدم هم خندم گرفت هم تعجب کردم هم با خودم گفتم وااا خوب کار دارم خوب!

اما چون آرش بسیار بسیار کم پیش میاد که اینجوری جدی بشه منم کلی از آقامون ترسیدم و دویدم اومدم تو حال.

پیشش که نشستم گفت دیگه بلند نمیشی ها خودم بعد از این همه ی کارها رو می کنم

منم مونده بودم این حرفا محبته ؟ دعواست؟ به فکر خسته شدن منه؟ چیه آخه؟!!!

داشت نزدیکای ۱۰ میشد و ما هنوز میز نچیده بودیم و همه داشت گشنشون میشد آروم به آرش گفتم خوب اگه نمی خوای من پاشم پس شاشو میزو بچین دیگه و آرش فقط عصبانی نگام می کرد منه خنگ هم چند دقیقه بعدش دلم طاقت نیاورد و خودم پاشدم برم که آرش من گرفت کشید گفت تو نرو خودم الان میرم همه ی کارهارو می کنم

هر کی نگاه می کرد با خودش می گفت به به چه شوهر خوبی اصلا نمیزاره خانومش کار کنه اما فقط من می فهمیدم که وضعیت غیر عادیه و این مهربونی بیشتر شبیه کتک تا محبت.خلاصه نشستم سر جام حتی وسطش که داشتم میرفتم پیشش کمک باز من برگردوند سر جام خیلی هم عصبی بود

شام خوردیم و نشستیم به فیلم دیدن

من هی به آرش با لبخند نگاه می کردم اما آرش خیلی معمولی نگام می کرد

منم که خیلی خسته و غمگین بودم پشت آرش رو زمین دراز کشیدم و آرش یکمی نازم کرد و من خیالم راحت شد که اوضاع خوبه و خوابیدم و مهمونا هم داشتن با آرش فیلم میدیدن.

****************

جمعه: شروع خیلی بد پایان خیلی خوب

صبح جمعه در حالی که همه ی اتفاقای روز قبل فراموش کرده بودم چشمام رو باز کردم اما ارش هنوز خواب بود با خودم گفتم آرش که بیدار شد حتما به خاطر کمک های زیاد دیشبش ازش تشکر کنم و تازه کلی هم عشقولانگیم زده بود بالا. تو همین فکرا بودم که  که آرش بیدار شد اما بر عکس همیشه به میزان کافی بهم توجه نکرد فقط گفت سلام صبح بخیر و دوباره چشماش بست

منم اینقدر دلم گرفت و غصه خوردم که همه ی غصه های عالم اومد سراغم و الکی یه بغض گنده اومد تو گلوم بعدش که آرش بیدار شد دیگه نه اون حوصله داشت نه من.خلاصه یادم نیست چی شد و چی گفتیم فقط یادمه آرش به خاطر شب قبلش از دست من خیلی ناراحت بود و گفت تا من باشم دیگه مهمون دعوت نکنم

منم مونده بودم که اخه چرا مگه چی شده و گفت من این همه بهت گفتم راحت باش سخت نگیر اخم نکن. گفت من اون همه بهت کمک کردم یک دقیقه اومدم نشستم داشتی دیوانه میشدی از عصبانیت و اومدی زود به من گفتی بیا کمک کن

منم در حالی که هیچی نمی فهمیدم داشتم اشک میریختم گفت چرا متوجه نیستی من نمی خوام پیش دوستام با من دعوا کنی یا بیای با دعوا بگی بیا کمک

گفتم من کی همچین کاری کردم

گفت خوب من اگه به موقع متوجه عصبانیتت نشده بودم تو این کارو می کردی!

هم خندم گرفت هم به فکر فرو رفتم که چرا آرش نگرانه مگه من ممکنه پیش مهمون با آرش دعوا کنم یا دستور بدم بیا کمکم کن

خلاصه خیلی دلم گرفت

جمعه هم که بود دیگه بدتر

اصلا از تو تخت نیومدم بیرون ارش صبحونه درست کرد نرفتم بیرون

خلاصه تا ظهر یکمی دوست شدیم و رفتیم خونه مادر اینای ارش اما  اونجا دوباره  ارش هم غمگین بود هم اخم کرده بود زود برگشتیم و خوابیدم بیدار که شدم یکمی باز غر زدم اما دیگه دوست شدیم شب آرش کلی بهم مهربونی کرد

من که اخرش اصلا نفهمیدم اصلا چه خبر شد شما ها فهمیدین؟

************

پاسخ به سوال دوست جونام در کامنت ها

یک عدد توضیح: اون قضیه خواب که گفتم به این صورت بود که ساعت ۱۲ شب ه من شدیدا احساس خستگی و خوابالودگی داشتم مهمونا به آرش گفتن یه فیلم ترسناک بزار ببینیم.ارش هم فیلم گذاشت. ۲تا دوستای مجردش دراز کشیدن جلوی تلوزیون اون دوستش که با خانومش بودن هم نشستن رو زمین و پاهاشون رو دراز کردن آرش هم پشت  سر همه ی این جماعت نشسته بود رو زمین منم کنارش دراز کشیدم و چون اصلا طاقت فیلم ترسناک ندارم چشمام بستم واسه همین زودم خوابم برد ( خوب من چه کار کنم ارش همش می گفت راحت باش راحت باش منم خوابیدم ) اصلا هم هیچی نفهمیدم شب ساعت ۲ اینا مهمونا رفته بودن آرش من گذاشت سر جام و صبح که بیدار شدم تازه یادم اومد که مهمونا کوشن پس؟

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1 اردیبهشت1387ساعت 15:29  توسط هانیه  |