من از فرط بی حالی و بی حوصلگی دارم غش می کنم
امروز فقط من و خانم منشی شرکتیم و همه به نحوی پیچوندن یه سری رفتن نمایشگاه تبریز و شرکت تق و لق شده یه سری هم از این فرصت استفاده کردن و کلا نیومدن البته منم صبح ۲ ساعت دیر اومدم. کلی کار دارم که انجام بدم اما اصلا حوصله ندارم.
خانم منشی هم یه خانم سی و خورده ای ساله ی مجرد و خیلی ساکته که بودن و نبودنش زیاد فرقی نداره!
***************
چهارشنبه به یاد وران مجردی با مامان و بابا و خواهرم ۴ تایی رفتیم خرید و گردش آخه آرش کار داشت و شرکت بود . کلی خرید کردیم و خوش گذروندیم و شب هم رفتم خونه ی مامان اینا و ارش هم آخر شب اومد اونجا و یکمی گفتیم و خندیدیمو برگشتیم خونمون.
و اما پنجشنبه! من که تعطیل بودم و با خیال راحت خوابیده بودم آرش هم دلش نمیومد بیدار بشه و همش می گفت یکم دیگم بخوابم بعد برم شرکت و به همین طریق ما تا ساعت ۱۲ تو تخت ولو بودیم. بیدار که شدیم من برنامه داشتم که یه رسیدگی اساسی به وضعیت خونه بکنم اما برق رفت. دلم گرفته بود.
برق رفته بود. خونه نا مرتب بود . به برنامه هام نرسیده بودم. آرش داشت میرفت شرکت و ... همه ی اینا برای بی حوصلگی من بسیار کافی بود
آرش گفت برم خونه ی مامام اینا اما من نمی تونستم تصمیم بگیرم می دونستم اگه برم تا شب بر نمیگردم و خونه باز هم نامرتب باقی می مونه و اگر نمیرفتم هم می دونستم اه برق نیاد دیوانه میشم.خصوصا که اون روز قرار بود آرش ماشین ببره و من بدون ماشین دیگه هیچ کاری نمی تونستم بکنم.
آرش اماده شده بود و هی می گفت عزیزم من دیر شده زود تصمیم بگیر اما من نشسته بودم رو مبل و می گفتم حوصله ندارم نمی دونم چه کار کنم
خیلی دلم گرفته بود و می خواستم آرش یه کاری بکنه که من خوب بشم ! اما آرش همش می گفت عزیزم من دیرمه برم یا میای؟
آخرش که دید من حسابی دارم قاطی می کنم سوئیچ ماشین رو گذاشت بغلم و گفت اصلا من میرم تو هر وقت حوصلت سر رفت خواستی بری خونه مامان اینا خودت برو.
اما در اون لحظه چیزی که بیشتر از هم حال منو بد می کرد تنها شدن بود.
گفتم من ماشین نمی خوام خودت ببر ولی آرش اروم درو بست و رفت و من زدم زیر گریه
خیلی حس بدی داشتم و سوئیچ رو محکککککم پرت کردم و خورد به دیوار و نابود شد!
چند ثانیه بعد آرش دوباره برگشت و گفت آخه من چه کار کنم و گفت اصلا پاشو زووود آماده شو باهم بریم.
منم اشکامو پاک کردم و زود اماده شدم آرش می گفت یا بیا با هم بریم شرکت یا برو خونه ی مامانت اینا و تنها نمون و بالاخره قرار شد برم خونه ی مامان اینا.
و تو ماشین دوباره عشقولانه شدیم.
راستی یه اتفاق عجیب هم این بود که من صبح همش داشتم سعی می کردم از تو فریزر و اینور تون ور دنبال یه غذایی برای آرش بگردم که ناهار تو شرکت بخوره و این کار یکم طول کشید و ارش گفت دوست ندارم عین ننه بزرگا همش به فکر غذای منو و ناهار و این چیزا باشی
منم هم کلی ناراحت شدم هم تعجب کردم که یعنی چی آخه!
************
خونه ی مامان اینا یکم حرف زدیم و بعد ناهار هم چون تخت مامان اینا خیلی بزرگه خانوادگی خوابیدیم اونجا و اینقدر من و خواهرم یواشکی حرف زدیم و خندیدیم و کشتی گرفتیم مامان و بابا شوتمون کردن بیرون!
عصر دوباره دلم گرفته بود و می خواستم برم خونمون
زنگ زدم به آرش اونم حسابی اعصابش خورد بود ظاهرا تلف و اینترنتشون قطع شده بود و کاراشون همه مونده بود و خلاصه دیدم آرش بیشتر از من قاط زده منم دیگه هیچی نگفتم و به مامان و بابا می گفتم منو می برین خونمون؟
مامان هم همش می گفت اصلا این چه همسریه تو داری؟ چرا پنجشنبه عصر تو رو تنها گذاشته به جای اینکه الان بیاد دنبال تو و برین گردش برای چه مونده شرکت!
خلاصه اینقدر دیوانه شده بودم که دیگه پا شدم بیام خونمون که بابای مهربونم گفت من می رسونمت.آرش که فهمید دارم میرم خونه اونم زودی خودشو رسوند خونه و هر دو باهم رسیدیم خونه!
یکمی با هم حرف زدیم و مهربونی کردیم و هر دو آروم شدیم. من سریع یه ماکارونی خوشمزه درست کردم و جلوی تلوزون در حال فیلم دیدین خوردیم و خوشحال بودیمو ارش هم کلی از ماکارونیم خوشش اومده بود.
آخر شب هم یه فیلم دیگه دیدیم و خوابیدیم.
**********
جمعه خیلی صبح خوبی بود دوباره تا ۱۲ از تختمون بیرون نیومدیم با اینکه بیدار بودیم . بعد پا شدن به صورت انتحاری شروه به تمیزکاری و جمع و جور کردن خونه کردیم. مثل همیشه من رفتم تو اتاق خواب و سراغ لباسا و کمد آرش هم یه جارو پاروی اساسی کشید و تی کشید و حالمون حسابی خوشگل شد.
اما چون ناهار قرار بود بریم خونه ی مامان آرش نشد زیاد کار کنیم و در واقع۱ تا ۳ کار کردیم و رفتیم اونجا. اونجا هم بعد ناهار طبق معمول رفتیم تو اتاق مان و بابای آرش خوابیدیم .به آرش گفتم بعد بیدار شدن با مامانت اینا بریم گردش که حوصلمون سر نره .این شد که به پیشنهاد من همه آماده شدن و رفتیم بیرون و کلی چرخیدیم و شام خوردیم و قدم زدیم و تازه ساعت ۱۱ گذشته بود اومدیم خونه ی ما که با برادر آرش فیلم سنتو*ری رو ببینیم. فیلم عجیبی بود. از بازی گلشیفته تو این فیلم اصلا خوشم نیومد خیلی مصنوعی بود با اینکه خودشو دوست دارم و کلا شبیه فیلم هایی نبود که ادم از مهر*جویی انتظار داره.
آرش می گفت حتما اون شماره حساب رو پیدا کنیم و پول بلیط ۳تامون رو بریزیم به حساب!
ساعت ۱ که برادر ارش رفت اینقدر دلمون برای هم تنگ شده بود که از ظهر اصلا دوتایی پیش هم نبودیم دیگه چسبیدیم به هم و تا ساعت ۳ داشتیم حرف می زدیم
از کار آرش که حسابی اعصابش رو خورد کرده (یه سری قطعات کامپیوتر می خواد وارد کنه که یا اون شرکت ادا در میاره میگه به ایران جنس نمیدیم یا میگه باید تعداد خیلی خیلی زیاد بخرین که بهتون بدیم یا بانکای ایران گرفتاری براش درست می کن و خلاصه حسابی گرفتاره که این قضیه رو جور کنه)
راجع به اینده صحبت کردیم که وقتی پولدار شدیم چه کارای بکنبم
برنامه ریزی های کوتاه مدت و بلند مدت کردیم
من کلی از آرزوهام گفتم و ساعت ۳ رو گذشته بود که خوابمون برد!
خلاصه تو این آخر هفته فقط همین ۲-۳ ساعت آخر شب واقعا احساس خوبی داشتم.
بعدشم با آرش قرار گذاشتیم برای این که شب قشنگمون خراب نشه اصلا ساعت نزاریم و صبح هر وقا بیدار شدیم شدیم!
در نتیجه نزدیکای ۱۰ من از خواب بیدار شدم و خیلی شیک نزدیکای ۱۱ رسیدم شرکت.
********************
حالا یه اتفاق بدی برامون افتاده
قرار شده بود من و آرش تو تعطیلات این هفته بریم همدان و یک روز هم بریم سنندج.
خانواده ی مادری آرش همدانن و من و آرش قرار بود اونجا بریم خونه ی پسردایی آرش که با ارش خیلی صمیمی هستن و خانمش هم به صورت عجیبی خیلی من و دوست داره و من خودم هنوز نغهمیدم چرا؟
بعدش آرش به مامانم اینا گفت شما هم بیاین با هم بریم و گفت عمه اش اینا اونجا یه باغ بزرگ دارن و یه خونه هم توش ساختن و همیشه خالیه و پیشنهاد داد بریم اونجا و مامان اینا هم با خوشحالی قبول کردن.
از طرفی عموی آرش شمال ویلا دارن و خودشون ایران نیست و ویلا رو گذاشتن اینجا برای خواهر و برادرش.
حالا چون عمه ی ارش گفته بودن می خوان تعطیلات برن شمال دیگه آرش مطمئن بود که ویلای همدان خالیه . ما کلی برنامهریزی کردیم
حالا دیشب فهمیدیم عمه اش اینا میرن ویلای شمال و پسرش گفته من میرم ویلای همدان و به این صورت هردو ویلا که متعلق به همه ی خواهر برادراست توسط یک خانواده اشغال شده.
حالا همه ی اینا به کنار موضوع اینکه من و آرش پیش مامانم اینا حسابی ضایع شدیم.صبح که به مامانم خبر دادم که فلانی گفته من می خوام برم مامانم هم شاکی شد و گفت وقتی خودتون هم خبر ندارین چی به چیه چرا الکی قول میدین ما رو حساب حرف شما برنامه ریزی کردیم الان که دیگه هتل هم نمیشه پیدا کرد و از این جور حرف ها
منم همه ی این احساسای بد رو منتقل کردم به ارش و گفتم تو هم با این فامیلات که هیچ احترامی برای تو و خانوادت قائل نیستن!
خلاصه الان هردومون ناراحتیم.
آرش هی میگه بریم همونجا خونه ی پسردائیش اما مامان اینا قبول نمیکنن
الان هم آرش زنگ زد و گفت اگه نشه با مامانت اینا بریم پس ما هم نریم!
بعدش زنگ زد گفت من دارم زنگ میزنم همدان اگه بشه یه بتغی چیزی براشون اجاره کنیم
اما من گفتم اصلا امکان نداره بیان تو خودتو ضایع نکن!
بعدش هم خودش زنگ زد به مامان و عذرخواهی کرد و گفت دست ما نبوده ببخشید و از این حرف ها.
اما حسابی عصبانی بود و همش می گفت آخه من چه کار کنم مگه باغ من بوده
من کاملا به ارش حق میدم اما چون اولش با آرش بد حرف زدم خیلی ناراحت شده و احساس گناه پیدا کرده
همش هم تقصیر مامانمه چون همچین دعوام کرد که این بچه بازی ها چیه یه قرار درست نتونستین بزارین و از این جور حرف ها منم اعصابم خورد شد و با آرش دعوا کردم
اه اه اه
آخه یه سری هم عید می خواستیم با مامان اینا بریم شمال لحظه ی اخر فهمیدیم عموش اینا رفتن !
همین دیگه فعلن وضعیت بحرانیه
*************
دیشب تو خواب داشتم فکر می کردم من از چه چیزایی بدم میاد
آخه دیدم همه بازی کردن فقط من جا موندم
این اولین بازی وبلاگی که انجام میدم
زایمان طبیعی - چاقی - موی زائد - مسافرت یک روزه - غروب جمعه - بی معرفتی دوستام - بی توجهی ارش - فیلم هایی که توش یک نفرو شکنجه یا اذیتت می کنن - لباس های شلوغ پلوغ و پر از گل و بلبل - پسرهای ارازل
حالا چیزایی که خوشم میاد
آرش - پدر م - مادرم - خواهرم - فامیلام - خرید کردن (در صورتی که مجبور به انتخاب یک چیز از بین هزاران چیز خوشگل نباشی) - گردش با جمع دخترونه ی دوستای صمیمی - فیلم های عاطفی و رمانتیک - خانم های خوش هیکل - صورت های ناز و ملیح - برنامه ریزی برای مسافرت - پول جمع کردن - صحبت های دو نفری با آرش - خاطرات - رقصیدن با آرش - بلند خندیدن - شیرجه زدن تو تخت در حالی که داری از خواب میمیری - کتاب خوندن تو تنهایی و سکوت مطلق - با روانشناس حرف زدن - کادو خریدن - سوپرایز کردن - وقتی ارش تو خواب منو محکم میکشه تو بغل خودش و ولم نمی کنه و خفه میشم!
چقدر من همه ی اینایی که نوشتم رو دوست دارم
بقیه اش رو هم بعدن می نویسم!