X
تبلیغات
من و آرش

من و آرش

خیلی محرمانه

سلام به بهترین دوستای مجازی دنیا

البته من اصلا احساس نمی کنم دوستام اینجا مجازین!

خیلی هم به نظرم واقعین !

امروز همش دلم می خواست بنویسم اما نمی دونم از چی

تو ذهنم که می گردم موضوع خیلی زیاد دارم ها اما حالشونو ندارم

دیروز یه بی دقتی خیلی پر دردسر انجام دادم

چون ماشین ما پلاکش زوجه و چون محل کار من تو طرح زوج و فرده و البته تقریبا تو مرز این طرحه

اینه که من ماشین بردنم شرکت روزهای فرد واسه خودش داستانی داره

شرکت ما سمت خیابون نیلوفره روزهای زوج خیلی شیک و راحت از حکیم میرم اما روزهای فرد خیلی به سختی و مرارت از همت و بعدش حقانی میرم چونکه اونوقت بالای نیلوفر درمیام و معمولا پلیسا اجازه میدن برم تو  یا اگه اجازه ندن اما حواسشونم نباشه از خیابون موازیش که البته یک طرفه است  به صورت خلاف میرم پایین یا اگه دیگه خیلی اوضاع خراب باشه خیلی راحت همون بالای نیلوفر پارک می کنم و میام پایین. امااااااااااا اگه از حکیم برم پلیس های سر قنبرزاده عمرا نمیزارن کسی رد بشه و چون اتوبان هم هست به هیچ عنوان نمیشه پارک کرد و در یک کلام بدبخت میشه آدم.

حالا من با ای همه هوش و ذکاوتم که معرف حضورتون هست دیروز که روز فرد بود با ماشین پلاک زوج رفتم سر قنبرزاده و تا پلیسا رو دیدم گفتمم وااااااااای من اینجا چه غلطی می کنم .از شانس من اون لحظه میشد پلیسها رو پیچوند امااصلا حوصله ی عملیات اکشن و یا شنیدن اراجیف اونها رو نداشتم  و چون وسط اتوبان بودم نه راه پس داشتم نه راه پیش و البته خیلی هم دیرم شده بود.

منم دیدم اینجوریه خیلی شیک کمی دنده غقب اومدم و همون جا پارک کردم و رفتم! حرکت بسیار ضایع و خطرناکی بود اما گفتم خوب دیگه راهی ندارم و انسان باید در مواقع بحرانی در زندگی تصمیم های عجیبی بگیره خوب!

حالا همه ی اینا هیچی کسایی که خیابون قنبرزاده رو میشناسن (همون که مصلی و نمایشگاه کتاب توشه) میدونن بسیار سربالایی تندی برای پیاده روی داره و من ساعت ۳ ظهر در اووووووووووووج گرما در اون خیابون که یک تاکسی هم رد نمیشه اون سربالایی رو اودم بالا و آخراش دیگه واقعا احساس کسی رو داشتم که تو بیابون تک و تنها گرفتار شده!

تا رسیدم خونه به مدت ۴ ساعت خوابیدم ! خیلی کم بود می دونم ولی خوب دیگه مشکلات زندگی که نمیزاره آدم راحت بخوابه

تازه وسطش دوستم زنگ زد و برای حنابندون و عروسیش دعوتمون کرد جووووونمی جون

******************

آرش اومد و کلی ذوق کردیم برای هم

این روزا زندگی بیش از حد تصور من قشنگه

شب دوست آرش که یک سال بود ایران نبود زنگ زد و گفت من برگشتم

ساعت ۱۱-۱۲ بود ارش هم گفت همین الان میام دنبالت بیای اینجا

من قبلا  دیده بودمش

می دونستم یکی از صمیمی ترین دوستای ارشه

گفتم اشکال نداره بگو بیاد

تا نزدیکای ۵  موند و حرف زدن البته من ۱رفتم خوابیدم گفتم شما راحت باشین و حرف های مردونه بزنین!

با اینکه بعد اون همه خواب اصلا خوابم نمیومد اما به زور خوابیدم

آرش هم میومد هر چند وقت و  یکم ماچ و بوسه می کرد و میرفت

*************

ظهر بعد اون خواب طولانی از خواب که بیدار شدم همون جور که تخت بودم داشتم به مادر ...روز مادر...کادوی مادر... عشق مادری و ...فکر می کردم

رفتم تو خاطراتم  خاطراتی که با مامانم داشتم رو مرور کردم

یه جاهایش خوب بود اما اکثرش خیلی بد بود

راستش می خواستم کامل از این احساسام اینجا بنویسم اما ظاهرا دچار خود سانسوری شدم شایدم حوصلشو ندارم دیشب در حال مرور خاطراتم یک ساعت تمتم گریه کردم و بعدشم اصلا حالم خوب نبود سختمه که الان دوباره برگردم به اون حرف ها

فقط دلم می خواد بگم خوشبه حال همه ی اونایی که عاشق مادرشونن

من خیلی سعی کردم اما نشد

**********

دوستای خوبم

مرسی از همه ی حرفاتون

از همدردی هاتون از دلسوزی هاتون از راهنماییی هاتون

با احترام خیلی زیادی که برای همتون قائلم اما ادامه ی مطلب رو برداشتم

راستش این موضوع برای من خیلی پیچیده تر از این حرف هاست

و خیلی خیلی هم برام آزار دهندست

و از صبح که اینجاست من اصلا حالم خوب نیس و یک لحظه فکرم رو نتونستم از این مطالب جدا کنم

دلم هم نمی خواد کسی راجع بهم اشتباه قضاوت کنم

بنابراین تا روزی که نتونم کامل به اون چیزایی که تو این سالها تو قلبم سنگینی کرده بنویسم ترجبح میدم که اصلا ننویسم

شایدم چون واقعا هنوز هم با همه ی این حرف ها مادرم رو چون مادرمه دوست  دارم به خاطر حرف هایی که نوشتم اینجا احساس گناه می کنم

هرچند  که حتی یک کلمه اش هم دروغ نبود بلکه خیلی چیزهارو هم نگفتم

اما  نمی خوام این وبلاگ عزیزم که برام خیلی با ارزشه به این احساسات بد الوده بشه

مرسی از همتون دردل کردن با شما خیلی بهتر و راحت تر از جلسات روانشناسی بود

راستی دوستایی که فکر می کنن ارش اینجا رو می خونه بگم که آرش ادرس اینجا رو داره اما همیشه اول ازم می پرسه و بعد میاد اینجا و ۲ بار تا حالا تو این مدت خواسته بیاد

مطمئنم بدون اینکه بهم بگه نمی خونه

+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 خرداد1387ساعت 10:31  توسط هانیه  | 

دعوا های هانی و آرش

سلااااااااااااااااااام دوستای گشنگم

بنده از همین تریبون شرمساری خود را اعلام نموده و بسیار بسیار می بوسمتون که به یادم بودین.

خوب به هول(؟) و قوه الهی شروع می کنیم  به جای این یک هفته ای که حرف نزدیم حرف می زنیم تا یک وقت خدایی نکرده عقده ای نشویم

*************

سه شنبه: هانی کدبانو عزم خود را جزم کرد تا بالاخره یک عدد خورشت قیمه بپزد! از ظهر که رسیدم خونه کله ام رو کرده بودم تو قابلمه تا شب ساعت ۸ و ۹ که ارش اومد .اولش خیلی ذوق داشتم و احساس می کردم خورش قیمه بی نظیری دارم می پزم اما اخراش  کم مونده بود قابلمه رو بردارم از پنجره شوت کنم بیرون چون  خورشتم خیلی بد رنگ بود به جای اینکه نارنجی باشه یه رنگی تو مایه های کرم صورتی بود تازه خیلی هم بی مزه بود من هیییییی نمک و آبلیمو میریختم که مزه دار بشه .آرش که اومد کلی خودمو لوس کردم که اه من آخرش یاد نمی گیرم غذا درست کنم ببین چه گندی زدم چرا خورشتم این شکلیه آرش یه نگاهی کرد به غذا و گفت فکر کنم باید رب بهش اضافه کنی !

گفتم مطمئنی؟ ( وایییییییی من چقدر خنگم ) خلاصه آرش به من اطمینان داد که تو خورشت قیمه هم رب میزنن. و بلافاصله بعد اضافه شدن رب غذای عزیزم نارنجی و خوشگل شد و خوووووووردیمش! فقط چون همش نمک و آبلیمو ریخته بودم حسابی شور  وترش شده بود. اما آرش گفت تو خیییییییییییییییلی با استعدادی و این به عنوان اولین خورشت قیمه که پختی واقعا عالیه

*****************

چهارشنبه: قرار بود ظهر از شرکت برم منزل پدری و حسابی اون روز تو شرکت خوشحال بودم.درست ساعتی که باید از شرکت خارج میشدم یکی از دوستام زنگ زد. (یادتونه که تو پست قبل چقدر از دوستام غیبت کرده بودم ؟) خلاصه جواب دادم و بعد سلام علیک دوستم گفت ببین این شرکتتون پلاک چنده؟ گفتم کجایی؟ گفت چی کار داری

خلاصه گفت بیا پایین! رفتم پایین دیدم ااا یه دوست دیگمم پایینه

خیلی خوشحال و خندان شدم و پریدیم بغل همدیگه .گفتن چون خیلی وقت بود ندیده بودیمت  گفتیم بیایم اینجا هم خوشحالت کنیم هم بریم بگردیم

و من از غیبت های پست قبل بسیار شرمگین شدم و راه افتادیم رفتیم یه کافی شاپ که نزدیک شرکته. جای شما خالی ۳ساعت تو کافی شاپ مخ همدیگرو خوردیم و هر کدوم دو سه بار سفارش های مختلف دادیم و اخرش داشتیم می ترکیدیم و کلی حرف های دخترونه زدیم منم حسااااااااااااابی دلم برای این حرف ها که منو بیشتر یاد صحبتهای تو سلف دانشگاه میندازه تنگ شده بود.

برای دوست دوستمون یکی مشکل عجیب غریبی پیش اومده بود و کلی اون قضیه رو تحلیل کردیم که به علت کمبود وقت و همچنین به دلیل احترام به خوانندگاه زیر ۱۸ سال از اعلام این جریان معذوریم

بعدش خداحافظی کردیم و من با چند ساعت تاخیر حرکت کردم به سمت منزل پدری و قرار بود آرش هم شب خودش بیاد اونجا.مامان و بابا حسابی بهم می رسیدن و خواهر کوچولوم هم همش حسودی می کرد و می گفتیم و می خندیدیم و خوش بودیم که نااااااگهان بلا نازل شد

خلاصه ی کلام اینکه یکی از اقوام نزدیک برای آقا پسرشون رفتن خواستگاری و خانواده ی دختر خانوم فرمودن یک خونه به نام دخترمون می خرین و دو هزار سکه هم مهریه اش می کنین اونوقت ما به شما دختر میدین. اینا هم ظاهرا گفتن چشم!

 گویا این جریان کمی مامان و بابای منو به فکر برده که ما چرا اینقدر راحت و ساده دختر شوهر دادیم . داستان این حرف ها رو اوایل وبلاگ تعریف کردم و اون موقع حسابی گرفتار شده بودم و الان کلا بگم که خونه ای که ما توش زندگی می کنیم در اصل مال مامان آرش هستش که چند سال قبل از عروسی ما خریده بودن و از وقتی هم قرار بر ازدواج آرش شد گفتن این خونه مال آرشه اما فقط تو حرف. پدر و مادر من هم گفتن بگو خونه رو بکنن به نام تو من هم به آرش گفتم و خیلی راجع بهش حرف زدیم  ولی یکمی بالا پایین که کردیم دیدیم ضایع است و آرش هم اصلا دلش نمی خواست همچین صحبتی با خانوادش بکنه .منم به مامان اینا گفتم  من نمی خوام با ذهنیت بدی برم تو اون خانواده و از همون اول دلخوری باشه پس اصلا این حرفو مطرح نکنین به جاش سکه رو که گفته بودم نمی خوام حالا هر چی شما بگین آرش هم قبول می کنه. اون موقع این داستان واسه خودش جنگ اعصابی بود که البته همشون درون خانوداگی بود و بین خانواده من و ارش هیچ صحبتی نشد و هر دو خانواده گفتن هر چی من و ارش بین خودمون تعیین کنیم اونا هم تایید می کنن. که شد چند تا شرط مثل حق *طلاق و حضانت از فرزندان و خروج از کشور و تقسیم اموال و پونصد تا سکه. من خودم خیلی راضی بودم و مشاوری هم که اون موقع می رفتیم گفت همینکه آرش حق طلاق قبول کرده و سکه هم علاوه بر اون گذاشتن خیلی خوبه.

من اصولا سکه و اینا به نظرم خیلی بی کلاس بازیه و اصلا دلم نمی خواست .اصلا مهریه  واقعا چیز لوسیه. ملت خودشون سر کار گذاشتن . اگه به من بود که از روزی که با آرش حرف عروسی زدم گفتم من این شرط ها رو حتما می خوام با ۵ تا سکه .اما آخرش به خاطر مامان و بابا  کردمش پونصد تا.

من که قبلا معتقد بودم یه خانم که به خودش ایمان داره و یه خانم با عزت نفس نمیاد برای خودش پشتوانه و مهریه این چیزا تعیین کنه. من اگه روزی اینقدر از زندگی مشترکم ناراضی باشم که بخوام از  همسرم جدا بشم مطمئنم که پشتوانشم نمی خوام و می گم مال خودت من نیازی به تو ندارم.(زبونم لال)

شوهر اگه شوهر خوبی باشه اصلا نمیزاره تو به این چیزا فکر کنی و خودش به فکرت هست.آرش که همش از روزی که عروسی کردیم میگه این پروژه ها اگه درست جواب بده و پولدار بشیم اول از هم باید یه خونه ای مفازه ای چیزی برای تو بخرم که خیالم از تو راحت باشه. همین حرف برای من جای هزاران هزار سکه ارزش داره.

شوهری هم که شوهر بدی باشه حالا  صدهزار تا مهریه بزار اگه بخواد اذیت کنه یک دونش رو هم با بدبختی به آدم میده.

چه می دونم والا شما ها چی میگین؟ شما چه جوری فکر می کنین؟

************

حالا بعد سه ماه از عروسی ما مامان اینا می گن ما باید خودمون مسئله ی خونه رو با خانواده ی آرش مطرح می کردیم ! اصلا آرش باید ال می کرد و بل می کرد...

منم هر چند به کار خودم خیلی اعتقاد داشتم  اما بازم یکمی فکرم درگیر شد . من می بینم که چقدر مورد توجه و احترام خانواده ی آرش هستم و مامان آرش چقدر خانوم مومن و خوبی هستش و مطمئنما خودش یه فکری برای اون خونه می کنه

(در اینجا یک نمونه از خوبی های مادر شوهر جان رو تعریف کنیم یا به عبارتی پز بدیم تا یکمی هم دلم خنک بشه)

- روزی به مادرشوهر جان گفتم من خیلی وقت نون تازه نخوردم آخه آرش هم که نمیره نون بخره دو روز بعد کله ی سحر دیدیم مادر شوهر جون برام نون تازه خریده آوره و گفت چون گفتی چند وقته نون تازه نخوردی ناراحت شدم گفتم خودم برات بیارم

خلاصه شب که داشتیم برگشتیم خونه با آرش تحت تاثیر حرف های خونه من خیلی عصبی و کلافه بودم بیشتر از این بابت که چرا پدر و مادر من هنوز فکر می کنن من اشتباه کردم یا مثلا آرش اینا زرنگی کردن

خلاصه اون شب با آرش اصلا درست حرف نزدم و خوابیدم صبح هم که بیدار شدم حالم بدتر از دیشب بود آرش هم حساااابی بهش برخورده بود . من عصبی بودم و برای هر کاری جیغ میزدم حتی وقتی صبح برای خداحافظی اومد بوسم کنه ! در نتیجه با حالت قهر ارش رفت شرکت

منم تماااااام روز خوابیدم تا یکم فکرم آروم بشه

عصرش آرش باید می رفت دندون پزشکی و یه کار سنگینی انجام میداد بهش زنگ زدم گفتم میام شرکت دنبالت که با هم بریم و تنها نباشی  آرش هم مهربون و عادی بود .۵ دقیقه ای تازه از شروع کار عصب کشی آرش شروع نشده بود که من احساس کردم دنیا داره دور سرم می چرخه و همه جا سیاه شده

فهمیدم فشارم تاره شدییییدا میاد به سمت پایین.با آخرین توانم از اتاق اومدم بیرون و چندتا قند خوردم و ولوووووو شدم رو صندلی های اتاق انتظار

خیلی ترسیده بودم که الان تنهایی چه کار کنم ارش هم که تو اون وضعیته. ناگهان از دور دیدم یه آقایی شبیه آرش داره میاد به سمتم و دستش پر شکلات و آبمیوه است . بقیه اش رو  دیگه جز ضعف و عرق و حالت های بد چیزی یادم نیست

آرش باید بقیه کار دندونش رو انجام میداد زنگ زدم بابام سه صوت اومد دنبالم که ببرتم خونه اما تا اومدن بابا حالم جا اومده بود و بهش گفتم نمیام  آخه فکرم میمونه پیش ارش اگه بیام و طفلکی بابا بدون اینکه غری بزنه برگشت. با آرش رفتیم خونه و جنگ اصلی شروع شد. که اصلا حوصله ندارم چیزی راجع بهش بنویسم. کل مطلب این بود که ارش خیلی ناراحت بود که مامان و بابای من فکر می کنن که مثلا آرش کلاه سرشون گذاشته و الان بعد عروسی تازه می گن مهریه ی تو کمه و از اینکه احساس می کرد منم باهاشون موافقم عصبانی تر بود اما من اصلا موافق نبودم و ناراحتیم از حرفایی بود که از پدر مادرم شنیدم .

خولاصه اخر جنگ که من حسابی شکست خورده بودم و داشتم تو تختم زار میزدم آرش از اینکه تند رفته بود  پشیمون شد و اومد با کلی مهربونی و لوس بازی  راضیم کرد بریم بیرون. اما دوباره سر یه چیز دیگه دعوا شد (کلا روز گندی بود هر چی تو این سه ماه دعوا نکرده بودیم به جاش تو یک روز همه رو جبران کردیم)

مامان زنگ زد که ما خونه ی خاله ایم شما هم بیاین  اما ارش که اصلا حوصله اش رو نداشت منم بدتر از اون . ارش گفت بریم خونه ی فلانی یکی از دوستاش گفتم من حوصله ی اونجا رو ندارم. اما آرش صااااااااااااف رفت در خونه ی اونا !

منم ناراحت شدم که من به خواسته ی تو احترام گذاشتم نرفتم خونه ی خالم اما تو برات مهم نیست که من نمی خوام بیام خونه ی اینا. آرش هم اصلا نمی فهمید من چی می گم و فکر می کرد به خاطر همون حرفای قبلی ناراحتم .خولاصه شااااااااااااکی شدم حسابی.پیاده شدم و واسه خودم رفتم که آرش با ماشین اومد دنبالم

اینجا صحنه خیلی اکشن و سینمایی بود آرش با ماشین پیچید جلوم و گفت بیا سوار شو گفتم نمیام می خوام تنها باشم  گفت بهت می گم بیا سوار شو

منم مثل دخترای حرف گوش کن رفتم سوار شدم آروم آروم همه چی داشت بهتر میشد و بعدش کلی رفتیم چرخیدیم و دعوا تموم شد.

**********

جمعه هم به مهمونی بازی گذشت و ناهار خونه ی ما و شام خونه ی آرش اینا بودیم. وقتی خونه ی ما بودیم یه کاری کرده بودم که آرش ظاهرا خیلی بهش برخورده بود ( اونم داستانی بود اما دیگه خیلی زیاد طولانی میشه و نمی خوام بیش از این بهم بد و بیراه بگین ) شب که اومدیم خونه مجددا بابت اون قضیه دعوا کردیم و اینجانب بازهم مشغول اشک و آه شدم و نیمه شب آرش با صدای گریه های من بیدار شد و بسیار بسیار به ما مهربانی کرد و بسیار بسیار حرف های مهم زدیم و از فرداش شدیدا عشقولی شدیم به طوریکه شنبه هیچ کدوم سر کار نرفتیم و می خواستیم بازم پیش هم باشیم

**********

شنبه و یکشنبه ی خوب و عشقولانه ای داشتیم خدارا شکر

آهان. شنبه هر چیییییی پول تو هر بانکی داشتیم و هر چی پول هر جا داشتیم و تا ته جیبامون رو خالی کردیم فرستادیم ممالک خارجه تا یک عدد واردات خفن انجام بدیم. خدا رحم کنه بهمون اگه خراب کاری کرده باشیم به جای پولدار شدن بیچاره میشیم.

اما من عاشق ریسک و زندگی های این جوری ایکتیو و پویا هستم که هر شب بشینیم با آرش حساب کتاب کنیم که اگه اینجوری بشه اونجوری میشه اگه....

+ نوشته شده در  دوشنبه 27 خرداد1387ساعت 11:15  توسط هانیه  | 

از هر دری سخنی!

سلااااااام

*حقیقتش من این پست قبلی اصلا به دلم ننشت آخه هم حالم خیلی بد بود هم سردرد داشتم و خوابم میومد هم یه همکار مزاحم بالای سرم رژه میرفت  واسه همین اصلا نشد اونجوری که دلم می خواد بنویسم و البته بسیار شانس اوردین شما و اگرنه من که واسه دو روز سه ساعت اینجا حرف می زنم واسه پنج روز اونم با این همه اتفاقایی که افتاد دیگه ببینین چه طوماری می نوشتم.

در راستای این جریانات امروز باز هم در این وبلاگ حضور بهم رساندیم!

* یه خبر  مهممممم یه خبر مههههههم

دقیقا دو هفته دیگه یعنی مصادف با ۱۴ روز دیگه یعنی ۳ تیر  اینجانب هانی گل بانو ! ۲۲ سالم تموم میشه

هوووووووورا

ببینید چه دختر دانایی هستم از الان اطلاع دادم که فرصت جهت جمع اوری مقدار زیادی پول و انتخاب یک هدیه ی عالی داشته باشید. خدا رو شکر اوئل ماه هم هست و دوستانم همه حقوق گرفتن و بهترین کادو ها برایم میخرید . متشکرم . متشکرم .

*و حالا یه خبر بد

میبینید اخهههههههههههههه

بعد عمری ما هم ازدواج کردیم و به جمع بانوان ایرانی پیوستیم.اونوقت روز زن باید صاااااااف بیاد بشه فردای تولد من!  که من کادوهام خود به خود یکیش پیچونده بشه

آخه تو این ۴ سال زبونم مو دراورد هی به ارش گفتم روز زن برای منم کادو بگیر گفت تو دختری! (البته یه بار که رفتیم دو تایی برای مامانامون کادو بخریم یک عدد هم کارت پستال علی الحساب به من هدیه داد تا وقتی عروسی کنیم)

حالا فکر می کنید ارش ۲ عدد کادو در ۲روز متوالی برای من تهیه خواهد کرد؟ من که خیلی بعید می دونم.امسال هم میگه تو که مادر نیستی!

 * من امسال طی یک حرکت استراتژیک بر خلاف تمام سال های گذشته  راجع به تولدم هیچ حرفی نزدم و هیچ برنامه ریزی نکردم تا ببینم آرش با اون فکر خلاقش چه گلی به سرمون میزنه!

البته سعی می کنم هیچ توقعی نداشته باشم و خیلی بعید می دونم آرش به جز کادو به مهمونی یا سوپریزی چیزی فکر کرده باشه!مثل من نیست که از یک سال قبل بشینه برنامه ریزی کنه که چه جوری ارش روز تولدش خوشحال کنم!

*آقا این چه وضععععععععع مملکته اخه

باور کنید میرم با آقای سوپرمارکتی سلام علیک می کنم میام بیرون حداقل ۷-۸ تومن باید بدم میرم تره بار  پنج دقیقه ای میام بیرون حداقل ۱۰ تومن غیب میشه! و هفته ای ۲-۳ بار این اتفاق میافته . یعنی ما  دو نفر ادم که فقط شب ها خونه ایم و نصف ماه هم خونه نیستیم حداقل ماهی ۲۰۰تومن فقط می خوریم

آیا ما زیاد می خوریم یا آیا یه جای کار ایراد داره؟

*دیروز داشتم به دوستام فکر می کردم و خیلی دلم گرفت

چرا همیشه این منم که باید برای رابطمون وقت بزارم و انرژی بزارم

فکر کردم دیدم تو این سال ها هر وقت دور هم جمع بودیم برنامه  ی من بوده به بهانه های مختلف زنگ زدم به بچه ها و قرار گذاشتم اگه من نبودم خودشون هم سال تا سال همدیگرو نمیدین. تولد هر کردومشون شده من کلی برنامه ریزی کردم و سوپریزشون کردم.من همیشه جویای احوالشون بودم.من همیشه دعوتشون کردم.من همیشه زنگ میزنم.

اصلا حال و حوصله ی دوستی الکی و ظاهری ندارم. دوست از نظر من کسیه که با جون دل براش وقت بزاری و بهش فکر کنی.من اگه از تو این جمع بکشم بیرون مطمئنم تا اخر عمرشون هیچ کس اون یکی رو نخواهد دید. از اینکه همیشه مسئولیت ها رو من به عهده گرفتم خسته شدم.این دوستی ها اصلا قابل اعتبار نیست

من دوستی می خوام که بتونم روش حساب کنم

اما هیچ کدومه اینا دوستی نیست که بتونی روش حساب کنی همه چیشون سطحی و ظاهریه

دیگه دوسشون ندارم. واسه تولدم فقط جمع دوستای ارشو دعوت می کنم اگه مهمونی بگیرم

*دیشب یه سیم از گوشه ی کلید کولر اومده بود بیرون انگار از جاش کنده شده بود اومدم عین نادان ها وصلش کنم برق منو گرفت ! اولین بار بود همچین تجربه ای کسب کردم! خیلی خیلی ترسیدم یه جیغ بلند کشیدم و زدم زیر گریه  نمی دونم چرا اما من تا می ترسم فوری گریه ام میگیره(حالا رها باز میاد میگه من لوسم!)

احساس می کردم مفزم تکون خورده و سردرد شدیدی گرفتم و حال تکون خوردن نداشتم. آرش هنوز نرسیده بود یعنی دم در بود ها چند دقیقه قبل این اتفاق هولناک زنگ زدم گفتم برای شام چیزی نزاشتم گفت پس میرم از بیرون غذا میگیرم میام. می خواستم زودی بهش زنگ بزنم خیلی ترسیده بودم اما گفتم اونم الان نگران میشه و بیخیال شدم.

وقتی رسید دیگه خوب شده بودم و داشتم تو آشپزخونه میوه می شستم.خیلی اون روز پکر بودم به ارش که زنگ زده بودم از صدای بی حالم به این نتیجه رسیده بود که دارم به دوران خانومانه نزدیک میشم واسه همین رفته بود کلی جیگر خریده بود که قوی بشم اما اصلا خبری نبود!و مجبور شدیم الکی الکی کلی جیگر بخوریم

آرش اومد تو آشپزخونه پیشم بهش گفتم آرش یه چیزی بهت بگم و تا شروع کردم بگم می خواستم کولر روشن کنم برق منو گرفت دوباره گریه ام شروع شد!!!! نمی دونم چرا خیلی ترسیده بودم سرمو فرو کرده بودم تو بغل آرش و زار میزدم آرش بغلم کرد بردم بیرون از اونجا  .بیچاره فکر کنم اونم ترسیده بود که مغزم تکون خورده باشه . همش هم می گفت ببخشید تقصیره منه که جعبه اش رو درست وصل نکردم.بعدشم رفت وایساد جلوی کولر و یه عالمه بهش فحشهای خنده دار گفت! منم کمکم حالم خوب شد.

* دیروز به ارش گفتم من اخرش از دست تو میرم پزشک*قانونی!!

برای اینکه اینقدر من کوچولو ام و اینقدر آرش به قول خودم گوریل انگوریه که همش منو درب و داغون می کنه. فکر می کنه من اسباب بازیشم. همچین می پیچونتم که  اصلا  هیچ کاری نمی تونم بکنم.همش می گم آی دستم آی پام آی خفه شدم! آرش هم که اینقدر بازیگوشه یک دقیقه درست سر جاش نمیشینه که. با یک دست میگیرتم میام فرار کنم اونوقت من هرچی لگد میزنم موهاشو می کشم ویشگونش میگیرم جیغ میزنم  اما هیچ فایده نداره.

تا اینکه دیشب نشسته بودیم مثل ادم فیلم میدیدیم که نمی دونم چه کار کرد دردم گرفت و چون کلا اعصاب نداشتم قاطی کردم داد و بیداد کردم و بغض کردم تازه کلی هم زدمش و گفتم منم ادمم ها دردم می گره نکن خوب ! اونم با لبخندی شیطانی گفت من همیشه فکر می کردم فرشته ای خوب شد فهمیدم که آدمی! منم فوری گفتم بله فرشتم اما خوب ادمم هستم!

* خوب دیگه بیش تر از این وقتتون رو نمیگیرم برید  دنبال کادو!

*راستی راجع به اطلاعات روانشناسی آرش باید بگم  که وقتی دوست بودیم اینقدر از همین حرفا زد که من  اغفال شدم دیگه!! اینقدر خوشگل توضیح میداد که ما باید از یه سری روش های علمی استفاده کنیم تا همیشه رابطمون بعد سال ها هم زیبایی خودش رو حفظ کنه و چه جوری باید با هم رفتار کنیم و باید همیشه مقالات روانشناسی خارجی بخونیم تا با دنیای همدیگه بیشتر آشنا بشیم و نیازهای همدیگرو بشناسیم و اینا

اون موقع ها از حرفاش خوشم میومد اما فکر نمی کردم اینقدر براش مهم باشه و یادش بمونه اما وقتی صحبت می کنه می فهمم واقعا به حرفایی که زده اعتقاد داره

* راستی آرش می گفت یه جا خونده تقریبا ۷۵ درصد زوج هایی که تا طلاق پیش میرین و در اخرین لحظه منصرف میشن و به زندگیشون برمیگردن ۵ سال بعد که میرن راجع به زندگیشون تحقیق می کنن خانواده  ی خیلی شاد و خوشبختی هستن!

***************

ای داد بیداد یه اشتباه بزرگ:

فری جونم مرسیییییییی

اگه من تیر ۶۴ به دنیا اومده باشم پس تیر ۸۷ ۲۳ سالم تموم میشه دیگه

پس من چرا گفتم ۲۲!!!!!!!! دیگه ببینین من چقدر از مرحله پرتم که سن خودمم درست نمی دونم!

می گم اخه من چرا اینقدر کوچیکم!!

آخ جون بزرگ شدمتا آذر که آرش ۳۰ سالش بشه اختلاف سنیمون میشه ۶ سال به جای ۷ سال

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 20 خرداد1387ساعت 12:5  توسط هانیه  | 

افسردگی بعد از سفر!

 

وای چقدر بعد چند روز تعطیلی و خوردن و خوابیدن سر کار اومدن سخخخخخخخخخخخخته

امروز من یک آدم خیلی منفی و بی حال و شل و ول و منگ و خوابالو و اخمالو و درب و داغون هستم

خوب حالا اینارو بیخیال

اولین روز تعطیلی یعنی سه شنبه خونه بودیم ناهار رفتیم خونه ی مامانم اینای من  (آرش همیشه به این کلمه ی من می خنده و مسخرش میکنه و میگه از نظر گرامری خیلی اشتباهه ) عصرش که یکمی هوا گرفته شد و بارون اومد همه بی حوصله شدیم ارش اصرار داشت بریم بیرون و کمی از هوای بارونی استفاده کنیم منم به مامان اینا گفتم شما هم بیاین با هم بریم گفتن باشه و قرار شد مامان و بابای آرش هم بیان و بریم یه گشت و گزار اساسی  تا از فرداش که ما میریم سفر زیاد حوصلشون سر نره.

قرار شد من و آرش بریم دنبال مامان و بابای ارش و مامان و بابای من هم خودشون بیان سر قرار اما تو راه که بودیم مامان زنگ زد و گفت ما حال بیرون نداریم شما برین.منم کلی اعصابم خورد شد و به ارش می گفتم با مامان و بابای تنهایی خوش نمی گذره اصلا کاش دوتایی می رفتیم اما دیگه نمیشد

خلاصه با مامان و بابای آرش راه افتادیم رفتیم سمت لواسان و مامان آرش هم یه عالمه خوردنی های خوشمزه آورده بودن و اتتتتفاقا خیلی هم زیاد خوش گذشت و دلم گرفتگیمون به صورت کلی از بین رفت. کلی هم گل چیدم.

شب قرار شد زود بخوابیم که صبح زود حرکت کنیم اما نه زود خوابیدیم و نه زود حرکت کردیم. ساعت ۱۲ ظهر در اوج گرما و آفتاب زدیم تو  جاده و تا برسیم همدان تقریبا اول پختیم بعد ذوب شدیم و در آخر تبدیل به بخار شدیم!

ساعت ۴ رسیدیم خونه ی پسردایی آرش و خانومش که اتفاقا پسردائیش دقیقا سن ارش و خانومش سن منه و خیلی هم ادمای ساده و بی ریا و مهربونی هستن.

خیلی اونجا احساس خوبی داشتیم یه آرامش فوق العاده پسر دائیش  بدون اغراق ۸۰۰ تا فیلم تو کمدش داشت همه هم فیلم های به درد بخوری بود  و ما از لحظه ای که رسیدیم نشستیم فیلم دیدیم و خوردیم و گفتیم و خندیدیم!

شب ها به راحتی و بدون اینکه متوجه گذر زمان بشیم تا ۶ صبح بیدار بودیم

۶ صبح می خوابیدیم ۱-۲ ظهر بیدار میشدیم ساعت ۲ صبحانه ی مفصل و ساعت ۴و۵ ناهار اساسی می خوردیم و لازم به ذکر این وسطا هم همش فیل میدیدیم البته عصر ها میرفتیم بیرون .

طفلکی ها تخت و اتاق خوابشونم با اصرار دادن به ما و ما کلا تو این ۴ روز پادشاهی کردیم.

آقای پسردایی و خانومش ۴-۵ ساله ازدواج کردن هر چند که هر دوشون هم سن ما هستن خیلی هم زندگی خوب و آروم و ساده ای دارن و خانومش شدیدا عاشق شوهرشه و از صبح یک سره قربون صدقه اش میره تا شب! شوهرش هم آدم خوبیه ها اما اهل قربون صدقه رفتن نیست.

این آقای پسردایی وقتی کوچلو بوده پدر و مادرش با فاصله ی کمی از هم فوت می کنن واسه همین ۶-۷ سالی با ارش اینا زندگی می کنه و مامان آرش یه جورایی براش بیشتر از عمه نقش مادر رو داره و خیلی هم دوسش دارن.

این اخرا بین پسردایی و خانومش یکمی شکراب شده بود و مامان ارش ما مامور کرد بریم اونجا و اوضاع رو بررسی کنیم!!

من که خودم رو قاطی نکردم اما طبق تحقیقات آرش در زندگیشون ۳ عدد مشکل وجود داشت:

اول اینکه با یک زوجی دوست صمیمی شدن که آدمای خوبی نیستن و به صورت خیلی ظریفی دارن تو زندگیشون دخالت می کنن و همش به خانومش میگن وای وای چه شوهر بدی داری یعنی یه مسافرت نمی بردت؟ وای وای  پس فلان چیزو برات نمی خره؟ وای وای ... و چون وضع مالیشون خیلی بهتر از  این آقای پسردایی و خانومشه واسه همین یه جورایی تحت فشار قرارشون دادن و باعث شده این دو تا فکر کنن که ادم های خوشبختی نیستن

دوم اینکه خانومه مهربونه آقای پسردایی زیادی احساساتی و مهربونه و به قول آرش شدیدا داره نقش مادر رو برای شوهرش ایفا می کنه و اینقدر نگرانشه و اینقدر مواظبشه و اینقدر قربون صدقه اش میره و اینقدر در مقابلش سکوت می کنه که آقاش شوهر هم از خدا خواسته تبدیل میشه به بچه و گاهی مسئولیت های شوهری رو به خوبی انجام نمیده

سوم اینکه به خاطر کودکی سختی که آقای پسردایی پشت سر گذاشته  به هر حال به اندازه ی بچه های دیگه مورد محبت پدر و مادر قرار نگرفته و ابراز محبتش براش سخته

این نتایج حاصل ساعت ها صحبت از اولای شب تا ۵ صبح هستش!

بیشتر از همه هم آرش حرف میزد . آرش به خاطر کتاب های روانشناسی زیادی که خونده و دقتی که رو زندگی خانواده های اطرافش داشته واقعا تو این مورد فوق العادست.

با بیشتر نیاز های خانوم ها آشناست . اینارو برای پسردائیش توضیح میداد .

وقتی براش توضیح میداد که 

 خانوما خیلی احتیاج به توجه واقعی همسرشون دارن و وقتی تو ساعت ها پای کامپیوتر میشینی شاید فکر می کنی خودت سرگرم کردی و خانومت هم باید خودشو یه جوریی سرگرم کرده اما تو باید بدونی سرگرمی خانومت تویی اون وقتی تو خونه نیستی به اندازه ی کافی سرگرم چیزهای دیگه هست اما وقتی میای خونه باید برای همسرت وقت بزاری...

من کلی تو دلم به آرش افتخار می کردم. به خانومش هم توضیح میداد که لازم نیست اینقدر گذشت کنی وقتی چیزی می خوای یا ناراحتی باید بهش بگی باید چیزاییی رو که می خوای به دست بیاری واگرنه اگه گذشت کنی انتظار رفتار متقابل داری و اگه انجام نشه عصبانی میشی و این عصبانیت ها جمع میشه و یهو داغ می کنی

کلی هم براش توضیح داد که مادر شدن برای مرد چقدر عواقب خطرناکی می تونه داشته باشه بعدش هم تاکید کرد باید فاصلتون رو از هم حفظ کنید و وارد حریم شخصی همدیگه نشین اگه زیادی بخواین وارد حریم خصوصی همدیگه بشین به صورت ناخوداگاه همدیگرو دفع می کنین اما اگه فاصلتون رو از هم حفظ کنید همیشه به هم نزدیک خواهید بود

خلاصه شب آخر به جای فیلم دیدن خودمون فیلم شدیم!

و بعد یه مسافرت ۴ روزه ی خیلی خوب و عالی حرکت کردیم به سمت تهران . تو راه کلی با آرش حرف زدیم و مسائل مختلف رو تحلیل کردیم

۶اینا رسیدیم تهران.وقتی رسیدیم اول یه سر رفتیم خونه ی آرش اینا و کلی مورد استقبال واقع شدیم شام هم رفتیم خونه ی ما و باز کلی مورد استقبال واقع شدیم و دچار دل گرفتگی بعد از مسافرت نشدیم.ساعت ۲ شب بود و ارش بنده خدا بعد کلی رانندگی حسابی خوابش میومد اما من همش می گفتم نخواب نمی خوام فردا بشه و تعطیلی ها تموم شده باشه و مجبور باشیم بریم سر کار بیا حرف بزنیم ! اما بالاخره ۳اینا خوابیدیم و صبح شد و من خیلی غمگینم از صبح

النم باید برم از بس که این آقاهه داره بالاسرم میره و میاد تمرکز برا آدم نمیزاره کههههههههه!

+ نوشته شده در  یکشنبه 19 خرداد1387ساعت 14:38  توسط هانیه  | 

آرش عصبانی می شود !!

آخییییییییش بالاخره تموم شد
باورتون میشه من با تمام استعداد کار دودر کردن و به جاش وبلاگ بازی کردن
از صبح زود تا الان که شرکتم وقت نکردم حتی یک لحظه وبلاگمو باز کنم
دلم تنگ شده بود برای بچم
 آخه من شب امتحانیم دیگه یک هفتست که میدونم یه فایلی رو باید تا امروز کامل کنم اونوقت کل یک هفته رو ول گشتم اونوقت امروز از صبح زووود اومدم شرکت و حتی وقت دبلیو سی ! رفتن هم نداشتم و یه سره کار کردم و تموم شد!
 به به چه دختر فعال و با استعداد و البته با سرعتی !!
*********
وای وای وای
نمییییییییییییی دونین چه خبر شد
شنبه من پست عزیزم رو گذاشتم رو وبلاگ و با خوشحالی رفتم پی کارم
ظهر بعد عمری اومدم تو مسنجر ببینم چه خبره و می دونستم آرش هم گاهی تو شرکت آن میشه و ناگهان هر دو با دیدن چراغ های روشن همدیگه ذوق کردیم و مشغول صحبت شدیم
به یاد قدیما که تو چت همش قربون صدقه ی هم می رفتیم کلی عشقولانه شدیم
تازه ارش گفت تو برو خونه استراحت کن منم میرم یه برنامه ی تفریحی خوب واسه شب بچینم و بریم سینما
و تصمیم گرفتیم دیگه به جریان مسافرت و ناراحتی مامان اینا و دلخوری خودمون توجه نکنیم
من کلی ذوق کردم و تشکر کردم و خوشحال و خندان سوار ماشین شدم برم خونه
وسط راه بودم که موبایلم زنگ زد دیدم آرشه

یه عالمه عشق و محبت جمع کردم تو صدام و گفتم سلام

که دیدم آرش با لحنی بسیار یچیده گفتش من امروز دزدکی رفتم تو وبلاگت چون صبح عصبانی و ناراحت بودی و می خواستم ببینم راجع به این موضوع چی می نویسی و چه برداشتی از قضیه داری

و بعدش با حالتی عصباااااانی گفت، چرا نوشتی که من گفتم بریم ویلای همدان و بعدش به هم خورده! اصلا به من چه! من کی دعوتشون کردم! من فقط گفتم اگه خواستین بیاین همدان اون خونه هم هست من از عمه ام سوال می کنم اگه خالی بود مامانت اینا برن اونجا

من کی گفتم حتما خالیه و بریم اونجا که بعدش ضایع بشم و مجبور بشم برم عذرخواهی کنم! اصلا من چه کاره بودم! من فقط گفتم می رسم اگه خالی بود بریم! شما خودتون واسه خودتون برنامه ریزی کردین! منم زنگ زدم به مامانت که بگم اون خونه نشده اما می تونیم بریم خونه ی پسر دایی من و خیلی خوشحال میشن!

و بعدش با حالتی عصبانی تر تر گفت: واقعا به نظر تو من اینقدر آدم چلمنی هستم؟! واقعا آرشی که تو ذهن تو هستش اینقدر بی عرضه است!؟ که مامان و بابای تو رو دعوت کنه بگه بیاین جا هست بعدش بگه نه نیاین! من فقط گفتم سوال می کنم اگه خالی بود می تونین برین اونجا! من هیچ کار بدی نکردم که حالا بخوام ضایع بشم و مجبور بشم عذرخواهی کنم!

***********

جای شما خالی من این گوشی رو با نیم متر فاصله از گوشم گرفته بودم و با چشمای گرد و متحیر داشتم جلو رو نگاه می کردم و هیچ صدایی ازم درنمیومد فقط  هر چند دقیقه یک بار می گفتم عزیزم... و آرش اجازه ی حرف زدن بهم نمیداد و ما خفه می شدیییییم!

خلاصه همون جوری با چشمای گرد رسیدم خونه و در حالی که گیج بودم و اصلا سر درنمیاوردم چه خبره رفتم تو تخت و گرفتم خوابیدم

بیدار که شدم هنوز تو تخت بودم و هنوز سعی می کردم بفهمم مگه من چی نوشتم که آرش اینقدر عصبانی شده که آرش اس ام اس زد :

من امشب دیر میام میمونم شرکت با بچه ها بازی کنیم (گفته بودم که شرکت آرش اینا بعد ساعت اداری میشه محل تفریح و بازی و گیم نت و میشینن با هم دیگه بازی می کنن)

باورتون نمیشه بدون اغراق ۲۰ ثانیه با چشمای گرد و متعجب و با دهنی باز داشتم گوشیمو نگاه کردم! رسما دیگه داشتم خل می شدم!

یادم اومد که آرش گاهی اینطوری عصبانی میشد و در این مواقع بهترین راه اینه که اصلا دورو ورش نچرخم تا خودش آروم بشه.آخه آرش میگه آقاها هم مثل خانوما که ماهی یک بار اعصاب معصابشون به هم میریزه اونا هم گاهی فکرشون به هم میریزه و باید چند روزی بگذره تا دوباره به حالت عادی برگردن و تو این مدت اصلا نباید هی بهشون گیر داد و سوال پیچشون کرد! یه چیزی تو مایه های همون غار تنهایی و اینا

منم یه اوکی براش فرستادم و مشفول افکار خودم شدم. نشستم کلی تلوزیون نگاه کردم و یه عالمه از حرصم گوجه سبز خوردم. تصمیم گرفتم برای شام سوسیس بندری درست کنم اما سوسیس و پیاز به مقدار لازم نداشتیم. تو همین فکرا بودم که آرش اس ام اس زد که تو هم اگه دوست داری بیا اینجا

و من کلی خوشحال شدم که خوب این یعنی آرش کم کم حالش داره بهتر میشه! اول گفتم خودمو لوس کنم و نرم چه معنی داره آرش این همه دعوا کرده و برنامه ی تفریحی شب رو به هم زده  و تازه فرموده شب دیر میام اون وقت من پاشم برم پیشش!

اما به چند دلیل اصلا ثانیه ای رو ی این افکارم مردد نشدم. اول اینکه من فهمیده بودم آرش واقعا کلافه است و دوست نداشتم تو این شرایط تنهاش بزارم

دوم اینکه می دونستم با عصبانیتی که داره اگه من هم بخواد پا رو دمش بزارم دیگه واویلا میشه

سوم اینکه اصلا وقت ناز کردن نبود

چهارم اینکه می خواستم برای عزیز شکموم شام درست کنم ببرم که هم گشنه نمونه اونجا هم شاید یکمی مهربون بشه

پنجم اینکه ما حتی اگه خیلی خودمان را برای شوهرمان لوس کنیم و حتی اگه خیلی مورد مهر و محبت و نوازش همسرمان باشیم اما در مواقع لزوم بسیار از شوهرمان حساب می بریم و شوهر ذلیل می شویم و جرات مخالفت با اوامر همسر را نداریم که احتمالا عواقبت بدی در پی خواهد داشت!

در نتیجه بدوووو بدووووو رفتم سوپر و کلی سوسیس و خرت و پرت خریدم و با سرعت نور مشغول آشپزی شدم ساعت ۸ اینا بود. به اس ام اس ارش راجع به اومدن هیچ جوابی نداده بودم واسه همین نوشتم تا کی اونجایی گفت بیا من هستم! منم با خیال راحت داشتم به کارام میرسیدم که ۹ اینا شد و ارش زنگ زد

این دفعه مهربون تر بود و گفت نامرد چرا نیومدی!!!

گفتم همین الان میام و زودی رفتم شرکت. ۳-۴ نفر از همکاراشم بودن. به اون صورتی که باید مورد استقبال همسرجان واقع نشدم اما منو برد پیش خودش نشوند و خودش زل زد به مونیتور.بعدش که گفتم شام برات اوردم تعجب کرد و خوشحال شد و رفتیم همه با هم شام خوردیم و خوشحال و خندان بودیم.

بعد شام دندون جلوم  الکی الکی یه ترک حسابی خورد. قبل ها شکسته بود و اون شب دوباره همون تیکش ترک خورد و داشت کنده میشد

آرش باز غمگین و بد اخلاق شده بود هر چی می گغت چرا ناراحتی می گفت به خاطر دندون تو! حالا نمی دونم چون همسرش ممکن بود شبیه دراکولا بشه ناراحت شد این همه

 یا چون باید مقادیر خیلی زیادی پول خرج می کردیم ناراحت شده بود یا از اینکه من باید درد می کشیدم ناراحت شده بود!

یکی دو ساعتی شرکت بودیم و حرف زدیم و موقع برگشت بازم حال آرش اصلا خوب نبود و می گفت نمی دونم چرا حالم خوب نیست و نمی دونم  چرا وقتی وبلاگت خوندم عصبانی شدم

گفت حوصله ندارم بریم خونه یکمی بچرخیم.صدای آهنگ حسابی بلند کرده بود و خودشم با اهنگ فریاد میزد و خیلی تند رانندگی میکرد!

منم عین مووووووش نشسته بودم پیش آرش و همش دعا می کردم بتونم یه کاری بکنم که آرش از این حالت دربیاد.

یکمی حرف زدیم راجع به وبلاگ . آرش گفت تو آرشی که اونجا راجع بهش نوشتی خیلی آرش ضعیف و چلمنیه.یعنی تو دوست داری من واقعا این شکلی باشم؟

منم کلی براش حرف زدم و ارش یکمی قانع شد و با حال بهتری رفتیم خونه.

تا رسیدیم خونه ارش اومد پیشم و گفت فکر کنم احتیاج به داد زدن داشتم چون با اهنگه که بلند خوندم حالم خوب شد! خلاصه آرش دوباره مهربون شد اما هنوز از دست من عصبانی بود ! ولی دیگه خیلی خوش گذشت کلی خندیدیم یعنی داشتیم مثلا دعوا می کردیما اما اینقدر آرش احساساتشو به صورت طنز گفت و اینقدر خندیدیم و کتک کاری کردیم و جنگیدیم و مسخره بازی دراوردیم  که تبدیل به یکی از قشنگ ترین شب های زندگیمون شد و آخرش که از خستگی دعوا ولوو شدیم کلی هم با هم حرف زدیم و دردودل کردیم و از احساساتمون گفتیم طبق معمول دیر خوابیدیم اما به بهانه ی دندون پزشکی رفتن من باز کارو پیچوندیم و صبح تا ۹ خوابیدیم و بعدش رفتیم دندون پزشکی که واقعا جای وحشتناکیه. دکتره تا دندونمو دید  گفت این بدتریییییین نوع شکستگی دندونه آیا تحملشو داری شروع کنم؟ اینو که گفت می خواستم فرار کنم یه نگاه به آرش کردم اون کنار در وایساده بود و زل زده بود به من.

چقدر از بودن آرش احساس آرامش می کردم چقدر اون لحظه دلم می خواست داد بزنم آرش خیلی دوست دارم

نگاهش خیلی قشنگ بود مهربون و محکم! انگار نگاهش بهم گفت گلی جونم من اینجا پیشتم نترس. و یه آمپول خیلی گنده و دراز هم زد و من فقط نگاهم به چشمای آرش بود.

دکتر شروع کرد به کار و به ارش گفت بره بیرون! بدجنس! دکترم خانوم بود گفت پاهام معلومه همسرت که اینجا وایساده فکرم ناراحته و رو کار مسلط نیستم!

می خواستم بگم دیوانه خوب من چه کار کنم جوراب پوشیدی خوب درست لباس می پوشیدی!

۲ ساعتی رو دندونم کار کرد و حسابی فک و دهند کج و کوله شد.

شب هم طبق معمول همیشه برق رفت! نمی دونم چه جوریه دقیقا تا هوا تاریک میشه برق ما هم میره که یه وقت خدای نکرده یه ذره نور نیاد تو خونه. ما هم شمع داشتیم اما کبریت نداشتیم چون گاز برقی روشن میشه شوهرمونم که خداروشکر اصلا کبریت نیاز نداره در نتیجه ما یک خانوادی ه بی کبریت هستیم! حسابی تاریک شده بود ارش هم بهم گفته بود دیر میاد منم قابلمه ی حاوی استانبولی عزیزم رو زدم زیر بغلم و رفتیم خونه مادر شوهر جون اینا که کوچه روبه رویی ما هستن اما همیشه برق دارن. اتفاقا مامان ارش شام درست نکرده بود و همگی از غذای من خوردن و طبق معمول حال کردن.

آرش هم همش به دیگران می گفت نخوورین می خوام همشو خودم بخورم اما شب که رسیدیم خونه دیگه استانبولی باقی نمونده بود و آرش با ناراحتی گفت همشو خوردن من می خواستم ۴-۵ روز از همین بخورم

منم گفتم عزیزم تو هر وقت بخوای تازشو برات می پزم آرش هم گفت تو خیلی کدبانویی ها این تو برناممون نبود!

آخه آرش مطمئن بود که من هرگز از عهده ی غذا و خونه بر نخواهم اومد!! هرچند هنوز هم از نظر همه بر نیومدم اما چئن ارش انتظارش خیلی کمتر از اینها بود به همینم راضیه عزیز دلم. 

**********

خوب

همونطور که امروز وبلاگ همه بای بای بازی داشت اخرش من هم به نوبه ی خودم حلالیت می طلبم! ما ایشالا ۴شنبه صبح میریم همدان و شاید یک روز هم بریم سمت سنندج و برگشتنمون هم اصلا معلوم نیت  اینقدر که من و همسرم با برنامه اییم!

به همگی خوش بگذره به خودمم خوش بگذره

دوستون دارم مواظب خودتون باشین

دلمم براتون تنگ شده اما این روزا اصلا فرصت وبلاگ گردی ندارم بدبختانه!

بای بای اوری بادی

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 13 خرداد1387ساعت 14:40  توسط هانیه  | 

آخر هفته ی دوست نداشتنی من !

من از فرط بی حالی و بی حوصلگی دارم غش می کنم

امروز فقط من و خانم منشی شرکتیم و همه به نحوی پیچوندن یه سری رفتن نمایشگاه تبریز و شرکت تق و لق شده یه سری هم از این فرصت استفاده کردن و کلا نیومدن البته منم صبح ۲ ساعت دیر اومدم. کلی کار دارم که انجام بدم اما اصلا حوصله ندارم.

خانم منشی هم یه خانم سی و خورده ای ساله ی مجرد و خیلی ساکته که بودن و نبودنش زیاد فرقی نداره!

***************

چهارشنبه به یاد وران مجردی با مامان و بابا و خواهرم ۴ تایی رفتیم خرید و گردش آخه آرش کار داشت و شرکت بود . کلی خرید کردیم و خوش گذروندیم و شب هم رفتم خونه ی مامان اینا و ارش هم آخر شب اومد اونجا و یکمی گفتیم و خندیدیمو برگشتیم خونمون.

و اما پنجشنبه! من که تعطیل بودم و با خیال راحت خوابیده بودم آرش هم دلش نمیومد بیدار بشه و همش می گفت یکم دیگم بخوابم بعد برم شرکت و به همین طریق ما تا ساعت ۱۲ تو تخت ولو بودیم. بیدار که شدیم من برنامه داشتم که یه رسیدگی اساسی به وضعیت خونه بکنم اما برق رفت. دلم گرفته بود.

برق رفته بود. خونه نا مرتب بود . به برنامه هام نرسیده بودم. آرش داشت میرفت شرکت و ... همه ی اینا برای بی حوصلگی من بسیار کافی بود

آرش گفت برم خونه ی مامام اینا اما من نمی تونستم تصمیم بگیرم می دونستم اگه برم تا شب بر نمیگردم و خونه باز هم نامرتب باقی می مونه و اگر نمیرفتم هم می دونستم اه برق نیاد دیوانه میشم.خصوصا که اون روز قرار بود آرش ماشین ببره و من بدون ماشین دیگه هیچ کاری نمی تونستم بکنم.

آرش اماده شده بود و هی می گفت عزیزم من دیر شده زود تصمیم بگیر اما من نشسته بودم رو مبل و می گفتم حوصله ندارم نمی دونم چه کار کنم

خیلی دلم گرفته بود و می خواستم آرش یه کاری بکنه که من خوب بشم ! اما آرش همش می گفت عزیزم من دیرمه برم یا میای؟

آخرش که دید من حسابی دارم قاطی می کنم سوئیچ ماشین رو گذاشت بغلم و گفت اصلا من میرم تو هر وقت حوصلت سر رفت خواستی بری خونه مامان اینا خودت برو.

اما در اون لحظه چیزی که بیشتر از هم حال منو بد می کرد تنها شدن بود.

گفتم من ماشین نمی خوام خودت ببر  ولی آرش اروم درو بست و رفت و من زدم زیر گریه

خیلی حس بدی داشتم و سوئیچ رو محکککککم پرت کردم و خورد به دیوار و نابود شد!

چند ثانیه بعد آرش دوباره برگشت و گفت آخه من چه کار کنم و گفت اصلا پاشو زووود آماده شو باهم بریم.

منم اشکامو پاک کردم و زود اماده شدم آرش می گفت یا بیا با هم بریم شرکت یا برو خونه ی مامانت اینا و تنها نمون و بالاخره قرار شد برم خونه ی مامان اینا.

و تو ماشین دوباره عشقولانه شدیم.

راستی یه اتفاق عجیب هم این بود که من صبح همش داشتم سعی می کردم از تو فریزر و اینور تون ور دنبال  یه غذایی برای آرش بگردم که ناهار تو شرکت بخوره و این کار یکم طول کشید و ارش گفت دوست ندارم عین ننه بزرگا همش به فکر غذای منو و ناهار و این چیزا باشی

منم هم کلی ناراحت شدم هم تعجب کردم  که یعنی چی آخه!

************

خونه ی مامان اینا یکم حرف زدیم و بعد ناهار هم چون تخت مامان اینا خیلی بزرگه  خانوادگی خوابیدیم اونجا و اینقدر من و خواهرم یواشکی حرف زدیم و خندیدیم و کشتی گرفتیم مامان و بابا شوتمون کردن بیرون!

عصر دوباره دلم گرفته بود و می خواستم برم خونمون

زنگ زدم به آرش اونم حسابی اعصابش خورد بود ظاهرا تلف و اینترنتشون قطع شده بود و کاراشون همه مونده بود و خلاصه دیدم آرش بیشتر از من قاط زده منم دیگه هیچی نگفتم و به مامان و بابا می گفتم منو می برین خونمون؟

مامان هم همش می گفت اصلا این چه همسریه تو داری؟ چرا پنجشنبه عصر تو رو تنها گذاشته به جای اینکه الان بیاد دنبال تو و برین گردش برای چه مونده شرکت!

خلاصه اینقدر دیوانه شده بودم که دیگه پا شدم بیام خونمون که بابای مهربونم گفت من می رسونمت.آرش که فهمید دارم میرم خونه اونم زودی خودشو رسوند خونه  و هر دو باهم رسیدیم خونه!

یکمی با هم حرف زدیم و مهربونی کردیم و هر دو آروم شدیم. من سریع یه ماکارونی خوشمزه درست کردم و جلوی تلوزون در حال فیلم دیدین خوردیم و خوشحال بودیمو ارش هم کلی از ماکارونیم خوشش اومده بود.

آخر شب هم یه فیلم دیگه دیدیم و خوابیدیم.

**********

جمعه خیلی صبح خوبی بود دوباره تا ۱۲ از تختمون بیرون نیومدیم با اینکه بیدار بودیم . بعد پا شدن به صورت انتحاری شروه به تمیزکاری و جمع و جور کردن خونه کردیم. مثل همیشه من رفتم تو اتاق خواب و سراغ لباسا و کمد آرش هم یه جارو پاروی اساسی کشید و تی کشید و حالمون حسابی خوشگل شد.

اما چون ناهار قرار بود بریم خونه ی مامان آرش نشد زیاد کار کنیم و در واقع۱ تا ۳ کار کردیم و رفتیم اونجا. اونجا هم بعد ناهار طبق معمول رفتیم تو اتاق مان و بابای آرش خوابیدیم .به آرش گفتم بعد بیدار شدن با مامانت اینا بریم گردش که حوصلمون سر نره .این شد که به پیشنهاد من همه آماده شدن و رفتیم بیرون و کلی چرخیدیم و شام خوردیم و قدم زدیم و تازه ساعت ۱۱ گذشته بود اومدیم خونه ی ما که با برادر آرش فیلم سنتو*ری رو ببینیم. فیلم عجیبی بود. از بازی گلشیفته تو این فیلم اصلا خوشم نیومد خیلی مصنوعی بود با اینکه خودشو دوست دارم و کلا شبیه فیلم هایی نبود که ادم از مهر*جویی انتظار داره.

آرش می گفت حتما اون شماره حساب رو پیدا کنیم و پول بلیط ۳تامون رو بریزیم به حساب!

ساعت ۱ که برادر ارش رفت  اینقدر دلمون برای هم تنگ شده بود که از ظهر اصلا دوتایی پیش هم نبودیم دیگه چسبیدیم به هم و تا ساعت ۳ داشتیم حرف می زدیم

از کار آرش که حسابی اعصابش رو خورد کرده (یه سری قطعات کامپیوتر می خواد وارد کنه که یا اون شرکت ادا در میاره میگه به ایران جنس نمیدیم یا میگه باید تعداد خیلی خیلی زیاد بخرین که بهتون بدیم یا بانکای ایران گرفتاری براش درست می کن و خلاصه حسابی گرفتاره که این قضیه رو جور کنه)

راجع به اینده صحبت کردیم که وقتی پولدار شدیم چه کارای بکنبم

برنامه ریزی های کوتاه مدت و بلند مدت کردیم

من کلی از آرزوهام گفتم و ساعت ۳ رو گذشته بود که خوابمون برد!

خلاصه تو این آخر هفته فقط همین ۲-۳ ساعت آخر شب واقعا احساس خوبی داشتم.

بعدشم با آرش قرار گذاشتیم برای این که شب قشنگمون خراب نشه اصلا ساعت نزاریم و صبح هر وقا بیدار شدیم شدیم!

در نتیجه نزدیکای ۱۰ من از خواب بیدار شدم و خیلی شیک نزدیکای ۱۱ رسیدم شرکت.

********************

حالا یه اتفاق بدی برامون افتاده

قرار شده بود من و آرش تو تعطیلات این هفته بریم همدان و یک روز هم بریم سنندج.

خانواده ی مادری آرش همدانن و من و آرش قرار بود اونجا بریم خونه ی پسردایی آرش که با ارش خیلی صمیمی هستن و خانمش هم به صورت عجیبی خیلی من و دوست داره و من خودم هنوز نغهمیدم چرا؟

بعدش آرش به مامانم اینا گفت شما هم بیاین با هم بریم و گفت عمه اش اینا اونجا یه باغ بزرگ دارن و یه خونه هم توش ساختن و همیشه خالیه و پیشنهاد داد بریم اونجا و مامان اینا هم با خوشحالی قبول کردن.

از طرفی عموی آرش شمال ویلا دارن و خودشون ایران نیست و ویلا رو گذاشتن اینجا برای خواهر و برادرش.

حالا چون عمه ی ارش گفته بودن می خوان تعطیلات برن شمال دیگه آرش مطمئن بود که ویلای همدان خالیه . ما کلی برنامهریزی کردیم

حالا دیشب فهمیدیم عمه اش اینا میرن ویلای شمال و پسرش گفته من میرم ویلای همدان و به این صورت هردو ویلا که متعلق به همه ی خواهر برادراست توسط یک خانواده اشغال شده.

حالا همه ی اینا به کنار موضوع اینکه من و آرش پیش مامانم اینا حسابی ضایع شدیم.صبح که به مامانم خبر دادم که فلانی گفته من می خوام برم مامانم هم شاکی شد و گفت وقتی خودتون هم خبر ندارین چی به چیه چرا الکی قول میدین ما رو حساب حرف شما برنامه ریزی کردیم الان که دیگه هتل هم نمیشه پیدا کرد و از این جور حرف ها

منم همه ی این احساسای بد رو منتقل کردم به ارش و گفتم تو هم با این فامیلات که هیچ احترامی برای تو و خانوادت قائل نیستن!

خلاصه الان هردومون ناراحتیم.

آرش هی میگه بریم همونجا خونه ی پسردائیش اما مامان اینا قبول نمیکنن

الان هم آرش زنگ زد و گفت اگه نشه با مامانت اینا بریم پس ما هم نریم!

بعدش زنگ زد گفت من دارم زنگ میزنم همدان اگه بشه یه بتغی چیزی براشون اجاره کنیم

اما من گفتم اصلا امکان نداره بیان تو خودتو ضایع نکن!

بعدش هم خودش زنگ زد به مامان و عذرخواهی کرد و گفت دست ما نبوده ببخشید و از این حرف ها.

اما حسابی عصبانی بود و همش می گفت آخه من چه کار کنم مگه باغ من بوده

من کاملا به ارش حق میدم اما چون اولش با آرش بد حرف زدم خیلی ناراحت شده و احساس گناه پیدا کرده

همش هم تقصیر مامانمه چون همچین دعوام کرد که این بچه بازی ها چیه یه قرار درست نتونستین بزارین و از این جور حرف ها منم اعصابم خورد شد و با آرش دعوا کردم

اه اه اه

آخه یه سری هم عید می خواستیم با مامان اینا بریم شمال لحظه ی اخر فهمیدیم عموش اینا رفتن !

همین دیگه فعلن وضعیت بحرانیه

*************

دیشب تو خواب داشتم فکر می کردم من از چه چیزایی بدم میاد

آخه دیدم همه بازی کردن فقط من جا موندم

این اولین بازی وبلاگی که انجام میدم

 

زایمان طبیعی - چاقی - موی زائد - مسافرت یک روزه - غروب جمعه - بی معرفتی دوستام - بی توجهی ارش - فیلم هایی که توش یک نفرو شکنجه یا اذیتت می کنن - لباس های شلوغ پلوغ و پر از گل و بلبل - پسرهای ارازل

حالا چیزایی که خوشم میاد

آرش -  پدر م - مادرم - خواهرم - فامیلام - خرید کردن (در صورتی که مجبور به انتخاب یک چیز از بین هزاران چیز خوشگل نباشی) - گردش با جمع دخترونه ی دوستای صمیمی - فیلم های عاطفی و رمانتیک - خانم های  خوش هیکل -  صورت های ناز و ملیح - برنامه ریزی برای مسافرت - پول جمع کردن - صحبت های دو نفری با آرش - خاطرات - رقصیدن با آرش -  بلند خندیدن - شیرجه زدن تو تخت در حالی که داری از خواب میمیری - کتاب خوندن تو تنهایی و سکوت مطلق - با روانشناس حرف زدن - کادو خریدن - سوپرایز کردن  - وقتی ارش تو خواب منو محکم میکشه تو بغل خودش و ولم نمی کنه و خفه میشم!

چقدر من همه ی اینایی که نوشتم رو دوست دارم

بقیه اش رو هم بعدن می نویسم!

+ نوشته شده در  شنبه 11 خرداد1387ساعت 13:5  توسط هانیه  | 

هانی دختر خوبی میشود !

سلام علیکم !

واقعا تا حالا در زندگیم به اندازه ی این دو روز دعوا نشده بودم

چقدر دعوام کردییییییین

در ضمن منم با روحیه ی اصلا انتقاد ناپذیری که دارم هر کی بهم گفت و لوس و از اینجور حرف ها منم تو دلم گفتم لوس خوووووودتی

حالا جدا از شوخی از انتقادات کوبندتون بسیار سپاسگزارم و شاید باعث بشه من کمی دختر بهتری بشم!

خوشا به حال آرش که این همه طرفدار داره اصلا ببینم شما دوستای منین یا آرش  خوب شد خواهر شوهری مادر شوهری چیزی نشدین  که دو روزه مغز آرش منو شستشو میدادین

این برای همه ی دوستای خوبم حتی اونایی که دعوام کردن 

**********

بعدشم آخهههههه باباجان شما که فرصت ندادین بقیه اش رو بگم که !

من تا جایی گفتم که سر شام غروغرو شدم و وقتی آرش ناراحت شد منم قهر کردم رفتم و آرش بعدش اومد و اون حرف ها رو زدیم

شب هم تو خواب دیدم یه آقاهه یی می خواد منو بدزده و خیلی خواب دلهره داری بود و با صدای ناله های خفیفم آرش بیدار شد و مهربونی کرد و من خوابیدم هر چند همش تا صبح احساس می کردم دزد زیر تختمونه و چسبیده بودم به آرش و اصلا درست حسابی نخوابیدم اما صبح سرحال بیدار شدم و دیدم به به

میز شام رو که من دیشب رها کردم به امان خدا آرش کامل جمع کرده و ظرفارو شسته و خونه حسابی مرتب و خوشگل شده و کلی احساس عشقولانگی پیدا کردم.

(شب قبلش به آرش گفتم برای ناهار فردات خورشت داریم اما پلو نداریم و آرش هم گفت نمی خواد فردا یه چیزی می خورم و بعدشم که یادمون رفت اصلا.)

اما من در نقش یه همسر فداکار دیر رفتم شرکت و برای آرش یه پلوی خوشمزه درست کردم که بی ناهار نمونه و بعدش یه نامه ی عشقولانه براش نوشتم و چسبوندم به در . آرش هم که بیدار شد با دیدن نامه و غذای خوشمزه حسابی ذوق کرد  و زنگ زد بهم و زیر نامم هم یه عالمه عشقولانه ی دیگه نوشت! و زندگی  شکر خدا  خوش و خرم شده بود.

نزدیکای ۸ آرش اومد خونه و منم حسابی داشتم تو آشپزخونه برای طبخ یک عدد زرشک پلو تلاش می کردم که آرش گفت مامانم اینا بعد شام میان اینجا !

و هانی دیوانه شد ! که ای واااااای میوه نداریم ای واییییی خونه داغونه ای وااااای من حموم نرفتم و ...

بعدش یهو به خودم اومد و دیوانه تر از قبل شدم و گفتم اصلا چرا به من زنگ نزدن . مهمون باید به خانوم خونه خبر بده که اماده بشه یعنی چی که به تو زنگ زدن!

آرش هم با لحن خنده داری گفت خانوم خونه ! برای اینکه صبح به من گفتن شاید شب بیایم یه سر بهتون بزنیم و گفتن اگه قرار شد بیایم زنگ میزنیم خبر میدیم منم تاکید کردم به هانی زنگ نزنین چون اون بفهمه مهمون داریم قاطی می کنه و نه می خوابه نه به کاراش می رسه واسه همین الان گفتم که تو فرصت انجام کارهای اضافه نداشته باشی!

منم با تعجب یه نگاه به آرش کردم و دوباره برگشتم آشپزخونه و ازاونجا هی می گفتم

آرشی جونم میری یکم توت فرنگی بخری بچینم رو ژله؟

نه !

آرشی جونم میری طالبی بخری آب طالبی درست کنم  عزیز دلم؟

نه !

.

.

.

اینقدر این مکالمه ادامه داشت  تا

بعدش آرش گفت انگار مغزت تاب داره ها !! میگم نمی خواد کاری کنی

و نشستیم با هم فیلم دیدیم جهنم آبروی عروس که قرار بود پیش خانواده ی شوهر بره!

تازه تو همین اثنا مامانم زنگ زد و ارش گفت مامانم اینا میان اینجا شما هم بیاین دور هم باشیم  منم گفتم ای وااااای همینجوریش میوه و بستنی و غیره کم داریم حالا تو مهمون اضافه کن !

اما شب ساعت ۱۰-۱۱ همه اومدن و اندک خوراکی هامون رو خوردیم و حسابی خوش گذشت. تازه اون روز ابروهامو بعد عمری خوشگل کردم و مامان آرش تا درو باز کردم گفتن وای چقدر ابروهات قشنگ شده چقدر ناز شده و من فهمیدم که چقدر اواضاع قیافم قبلش خراب بوده که هر کی میدید هانی به خودش رسیده کلی ذوق می کرد!

شب خوبی بود نزدیکای 1 که مهمونا رفتن به اصرار ارش نشستم بقیه ی فیلم رو دیدیم  دست به هیییییچی نزدیم و خوابیدیم. ظهر که از شرکت برگشتم دیدم به به اثری از پیش دستی ها و آشغالا  نیست و بازم تو دلم کلی ارش ماچ کردم

**********************

و اما دیروز ! کلی حال کردم و از خدای مهربون تشکر کردم!

با خوشحالی اومدم خونه طبق دستور آقای شوهر یک ساعتی خوابیدم

بعدش بیدار شدم رفتم حموم و کلی خوشگل کردم بعدش تصمیم گرفتم غذای کروکت سیب زمینی از رو وبلاگ"روی میز آشپزخونه" رو که خیلیاتون  هم درست کردین درست کنم

در نتیجه از ساعت ۶ رفتم تو آشپزخونه تا ۱۱ شب ! بس که من واردم!

بچه ها یه گند اساسی زدم

باید سیب زمینی ها رو می پختیم بعد رنده می کردیم اما من باهوش اول رنده کردم بعد فهمیدم که وای نپختمشون

اما امیدمو از دست ندادم و به هر جون کندنی بود چسبوندمشون به سوسیس ها

خلاصه حسابی سختی و مرارت تحمل کردم تا سیب زمینی ها یکمی بپزه تو این گیرودار برق ها هم  هی میرفت و میومد

آرش هم از ساعت ۸ شروع کرد به زنگ زدن

دفعه ی اول گفت هانی اینجا بچه ها همه دارن بازی می کنن میشه منم یکمی بازی کنم نیم ساعت دیگه حرکت می کنم گفتم باشه

نیم ساعت بعد زنگ زد گفت حوصله ات سر نرفته گفتم نه گفت میشه من نیم ساعت دیگه حرکت کنم؟

منم که حسااابی با غذام درگیر بودم اصلا از دیر اومدن آرش ناراحت نبودم

خیلی با مهربونی می گفتم عزیزم تو راحت باش من الان خیلی خوبم

خلاصه بعد ۴-۵ بار تمدید آرش نزدیکای ۱۱ رسید خونه و غذای منم تازه داشت تبدیل به غذا میشد

برق ها هم که رفته بود اما من چنان کله ام فرو کرده بودم تو قابلمه که کاری با هیچی نداشتم. فقط مواظب غذای عزیزم بودم

من که تو روز روشن غذاهام یا میسوزه یا نمیپزه دیگه ببینین تو تاریکی مطلق چه غذایی شده بوده!

ارش که اومد و دید برق ها هم رفته کلی عذاب وجدان پیدا کرده بود و همش داشت دورم می چرخید  من اگرچه هیچ مشکلی نداشتم اما گفتم فقط امروز از دستت ناراحت نشدم اما به صورت کلی شوهری که ساعت ۱۱ بیاد خونه دیگه باید بیخیالش شد! و آرش هم همش داشت قول میداد که دیگه دیر نیاد و توضیح میداد که نمیییییدونی وقتی دیدم برق های محل رفته با چه سرعتی داشتم تو خیابون میدویدم که برسم به تو که تنهایی نترسی

بعدش که غذاهارو رو گاز دید حساااااابی ذوق کرد همش می گفت این چیه چقدر خوشگله چه جوری درست کردی معلومه خیلی زحمت کشیدی فوق العادست

خلاصه اینقدر تعریف کرد که باورم شد زحمات چندین ساعتم به نتیجه رسیده!

بعدش گفت چون خیلی تاریکه شاممون رو ببریم خونه ی مامان اینا اونجا برق دارن و بخوریم

منم که با تعریفای آرش به غذام افتخار می کردم گفتم باشه

کورمال کورمال کلی تزئینش کردم و رفتیم اونجا

و تا از در رفتیم تو آرش گفت فکر نکنین این غذا امادست ها هانی کلی زحمت کشیده تا پختتش به شما هم نمیدم چون هانی فقط برای من پخته

خلاصه اینقدر از غذا تعریف کرد که همه جمع شدن ببینن غذا چیه و هر کی یه گاز میزد و کلی به به چه چه می کرد.

بابای آرش هم گفتن بیخود نیست دبیرستان شاگرد اول بودی معلومه خیلی دختر با استعدادی هستی!!

مامان آرش هم می گفتن باید از این غذاهای خوشمزه به ما هم یاد بدی ها

و آرش هم فقط در حال تعریف بود

و خلاصه من خیلیییییییییی ذوق مرگ شده بودم

از همین جا از شادی عزیز که دستور پخت غذا رو داده بود و اصلا منو نمیشناسه تشکر می کنم

مجبور شدم کلیییییی سانسور کنم اخه یه عالمه کار دارم و زودی باید برم

بوس

بای

اهان بازم میگم من لوس نیییییییییییییییییییستم

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 8 خرداد1387ساعت 12:28  توسط هانیه  | 

هانی - کار -آرش

سلام دوستای مهربون

واقعا از محبتتون ممنونم کامنت ها رو که می خوندم از ته ته دلم یه لبخند رولبام بود.

مرسی

راستش من که خودم اعصاب درست و حسابی نداشتم کارای شرکت هم شدیدا زیاد و خسته کننده بود و هر روز با سردرد و چشم درد میرفتم خونه دو سه بار اومدم آپ کنم که همش تلفن زنگ می خورد و باید یه کارایی انجام میدادم و بالاخره بی خیال شدم تا امروز که همه ی کارها تموم شده و همه ی رئیس جان ها تا یک هفته ماموریت هستن و اینجا عشق و حال به راهه انشالاه!

********************

خوب جونم براتون بگه آخر هفته بسی شلوغ پلوغی داشتیم

چهارشنبه صبح عمه ی من از کانادا اومد و چهارشنبه شب قرار بود عمه ی ارش بره استرالیا!خلاصه نمی دونستیم باید سراغ کدوم عمه بریم اما با برنامه ریزی های خانم خونه همه ی عمه ها رو به میزان کافی زیارت کردیم.برای رفتن خونه ی عمه ی ارش قرار شد آرش از محل کارش بیاد چون اگه صبر می کردیم تا برسه دیگه خیلی دیر میشد در نتیجه من باید می رفتم دنبال مامان و بابای آرش که با هم بریم خونه ی عمه ی آرش!

این اولین بار بود که من بدون آرش با مامان و باباش بودم و حس زیاد خوبی نداشتم آخه آرش همیه هوامو داشت و اون شب تو ماشین خیلی حس تنهایی می کردم . تو راه که داشتیم میرفتیم یهو بابای آرش گفتن بپییییچ بپیییییییچ همین خروجی رو باید بپیچی اگه بری جلوتر دیگه خروجی نداره و گم میشیم و باید تا فلان جا بریم بپپپپپپپپپپپپپپیچ! این جمله هارو با استرس می گفتن نه با عصبانیت

خلاصه منم که عین روز برام روشن بود این خروجی اشتباهه و اگه بریم تو ترافیک بدبخت میشیم واسه همین خیلی آروم و با ترس و لرز  گفتم فکر کنم با آرش معمولا از خروجی بعدی میرفتیم اما اگه شما میگین همینه من همینو میرم که گفتن نه همینه جلوتر دیگه هیچ خروجی نیست! و ما ۱ساعت تو ترافیک موندیم . وقتی برای آرش تعریف کردیم کلی خندید و گفت همینه که مامان من اصلا رانندگی رو گذاشت کنار  به خاطر این همه استرسی که بابام داره وجالبه که هی به من می گفت خوب چرا نگفتی این خروجی اشتباهه و من گفتم برو بابا تو خودت بودی تو اون وضعیت هیچی نمی گفتی چه برسه به من!

*************

پنجشنبه یه صبح قشنگ و رویایی بود من تعطیل بودم و راحت خوابیده بودم که ساعت ۱۰ آرش گفت واییییی هانی ساعت ۱۰ شده! گفتم آره عزیزم خوبه تو هم امروز حسابی خوابیدی گفت ولی من یادم نبود تو تعطیلی هر وقت بیدار میشدم میدیدم تو هنوز خوابی با خیال راحت می خوابیدم!

خلاصه گفت حالا که دیر شده پس دیگه راحت باشیم. وقتی آرش رفت از اتاق بیرون منم با قیافه ی خوابالو موهای شدیدا آشفته و در کل کج و کوله دنبالش رفتم بیرون و گفتم عزیزم امروز که خونم می خوام یه صبحونه ی خوب برات درست کنم و ولو شدم رو مبل تقریبا نیمه بیدار بودم دیگه هیچی یادم نمیاد جز صدای خنده ی آرش و لحظه ای که آرش بغلم کرد برد پرتابم کرد تو تخت چنان شوت شدم که یه جیغ بلند زدم و احتمالا یکی دو ناسزا هم به آرش گفتم و دوباره خوابیدم! عصری آرش اومد و قرار بود همه  ساعت ۹ خونه ی عمه جان باشن اما من و آرش تا ساعت ۱۰ داشتیم همدیگرو لوس می کردیم و در نهایت با تهدیدات تلفنی مامان زوود اماده شدیم و رفتیم و باز هم از سوغاتی خبری نبود!

*****************

جمعه تا ساعت ۱۲ خواب بودیم! ناهار باید میرفتیم خونه ی مامانم اینا و عمه هم اونجا بود اما جمعه هم تا ساعت ۳ آرش کله قشنگش کرده بود تو لپتاپ  و هر چند ثانیه می گفت عزیزم ببخشید الان تموم میشه؟ عزیم ساعت چند شده؟ خیلی دیر شد نه؟ الان تموم میشه و ۲ ساعت این مکالمه ادامه داشت

جالبه به منم می گفت تو پیشم نشین اینجوری راحت نیستم و بنده تو اتاق با مانتو و روسری منتظر بودم هروقت آقامون امر کردن برم بیرون!

ساعت رسیدیم برای ناهار و بالاخره کادو ها رو دریافت کردیم .عمه برای کادوی عروسی ۵۰۰تومان از کانادا فرستادن و تاکید کردن باهاش طلا بخر  خودم بیام ایران یه وسیله ی خونه برات می خرم در نتیجه ی این وحبت های عمه جان تعداد سوغاتی های من از همه کمتذ بو اما عوضش کادوهام خیلی رسمی و عروس خانومانه بود

۲ تا تاپ دکلته خیلی خفن و یک کت بسیار شیک و رسمی

برای آرش هم یه پیراهن و ۲ عدد جوراب

راستی یه کتاب از خواهرم گرفتم به اسم همخونه و داشتم اونو می خوندم به خاطر همین به آرش گیر نمیدادم و آرش هم شدیدا شرمنده ی این اخلاق ورزشکاری من شده بود!

کتابش خیلی قشنگ بود و من هر لحظه وقت گیر میاوردم داشتم می خوندمش حتی شب که با دوستای آرش شام رفتیم بیرون من تو رستوران داشتم کتاب می خوندم با اینکه همه مسخره ام می کردن اما آرش خیلی به  علاقه هام احترام میزاره و می گفت راحت باش  هر وقت که دوست داری بخون. شب با اصرار من زود رفتیم خونه که من بتونم بقیه ی کتابو بخونم .از ساعت ۱۲ تاااااا نزدیکای ۴ صبح تند تند داشتم می خوندم اصلا نمی تونستم ولش کنم همش می خواستم ببینم این شهاب بی شعور بالاخره آدم میشه یا نه!

کاملا احساس می کردم شخصیت زن داستان منم و مثل همیشه تمام حس های کتاب رو گرفته بودم در اون لحظه من یلدا بودم و شوهرم شهاب بود!

بعضی جاهاش حسابی گریم می گرفت آرش تا ۴ صبح کنارم نشسته بود و با تلوزیون خودش مشغول کرده بود منم کنارش دراز کشیده بودم و می خوندم یه جا دیگه شاکی شدم کتاب بستم و نشستم گریه کردم آرش خیلی مظلوملنه نگام کرد و گفت هانی می خوای بازم بخونیش گفتم آره! من تو اون فضا از دست شوهرم خیلی ناراحت بودم واسه همین آرش تا نزدیکم میومد دیوونه میشدم و باهاش بد رفتار می کردم طفلک خودش هم فهمیده بود و می گفت هانی اون که تو کتابه من نیستم ها چرا با من دعوا می کنی

خلاصه ساعت ۴ کتاب تموم شد و آرش من رو که گیج و گنگ هنوز تو داستان غرق بودم برد تو تخت و من نیم ساعت هم داستان رو برای آرش تعریف کردم و می گفتم اگه دارم حرص می خورم به خاطر اینه که خیلی جاها یلدا سکوت کرد و هیچی به شهاب نگفت من می خوام شهاب پیدا کنم و بهش بگم که چقدر یلدا رو ناراحت کرده! آرش هم تاییدم می کرد!

خلاصه نتیجه ی کتابخوانی بنده این شد که شنبه ساعت ۹ از خواب بیدار شدم و ۱۰و نیم رسیدم شرکت و حسابییییی سردرد داشتم و هنوزم تو داستان غوطه ور بودم از اینکه کتاب یهوی تموم شده بود خیلی عصبی بودم و کاملا ارامشم رو از دست داده بودم با اینکه خیلی از دست شهاب عصبانی بودم اما عاشقش هم شده بودم

وقتی رسیدم خونه دوباره آخرای کتاب رو خوندم و این بار سعی کردم چیزایی رو که کتاب توضیح نداده خودم تو ذهنم تصور کنم و داستان اون جوری که دلم می خواد پیش بره واسه همین حالم بهتر شد.

شنیده بودم یه فیلم به اسم هم خانه اومده به خاطر شباهت اسمیشون گفتم شاید همون باشه سریع از سینما آزادی برای سانس ۵/۱۰ رزرو کردم و خیالم که راحت شد برای اولین بار شروع کردم به پختم قورمه سبزی.

لوبیا ها رو یادم نبود که بزارم تو آب واسه همین زمان کمتری تو آب بود هزار تا بلا سرش آوردم تا پخته بشه اما نشد چندین بار وسط پروژه ی قورمه سبزی زنگ زدم به مامان آخرش گفت بیرون می خوان برن و سر راه یه سر میان اینجا

ولی من خودم همه ی کارهارو کرده بودم . شب که آرش اومد کلی ذوق کرد و گفت واااااای چه بوی قورمه سبزی میاد همش می گفت بیارش بخوریم اما تا ساعت ۱۰ قورمه سبزی عزیزم آماده نشده بود و ما مجبور شدیم بریم سینما

وقتی فیلم شروع شد فهمیدم اونی نیست که من کتابشو خوندم اینقدر حالم گرفته شد و عصبی شدم که وسط فیلم از سینما اومدیم بیرون و رفتیم خونه

قبل از شروع فیلم هم اعصاب نداشتم و یکمی با آرش بد رفتار کردم اونم تا شروع فیلم رفته بود تو راهرو قدم میزد وقتی برگشت گفت الان حالت بهتر شده اما من عصبانی تر شده بودم!

خلاصه اصلا سینمای خوبی نبود!

وقتی برگشتیم دوباره گذاشتم قورمه سبزی بپزه تا زمان خواب اما فایده نداشت صبح هم که بیدار شدم باز زیرش روشن کردم اما بازم فایده نداشت

هر چند برای ناهار بردیمش اما لوبیاهاش درست حسابی پخته نشده بود.

*****************

یکشنبه با حال خیلی بدی رسیدم خونه و سریع خوابیدم ساعت ۴ بود که خوابم برد و بعدش با صدای در بیدار شدم و دیدم آرشه با تعجب گفتم اینجا چه کار می کنی گفت ساعت هفته! باورم نمیشد تو یک لحظه سه ساعت خوابیده باشم.

به هیچ  کدوم از برنامه ریزی هام نرسیدم رفتم تو آشپزخونه که یه چیزایی برای شام اماده کنم آرش هم همش میومد پیشم و می گفت بگو من چه کار کنم چه جوری بهت کمک کنم و من با لحنی که معلوم بود خوب نیستم  می گفتم عزیزم تو تازه رسیدی برو استراحت کن منم زود میام .

سر شام هم همش غر میزدم و به گفته ی آرش ازش ایراد می گرفتم طوری که کلافه شد و گفت من ازت خواااااااهش می کنم هیج وقت به خاطر من غذا درست نکن

من ۴ ساله تو خونه غذا نخوردم بازم اگه نخورم هیچیم نمیشه

گفت نمی خوام هر روز اینقدر عصبی و خسته باشی

منم قهر کردم و ساعت ۹دوباره رفتم خوابیدم

می دونستم حق با آرشه و من الکی بدخلقی می کردم اما نمی دونستم چرا با اینکه این همه خوابیده بودم بازم احساس خستگی و بی حوصلگی داشتم

آرش اومد پیشم دراز کشید باورش نمیشد دوباره داره خوابم میبره

گفت تو اصلا می فهمی من دوست دارم؟منم که ۷۰ درصد مغزم خواب بود به زور گفتم اوهوم.

گفت الکی جواب نده واقعا فکر کن! می فهمی من چقدر دوست دارم؟ منم که در اثر جدیت آرش خواب داشت از سرم می پرید گفتم آره می فهمم.گفت پس چرا اینقدر بداخلاق شدی

گفت چند روزه که خیلی خسته ای چی شده تو کارت مشکلی هست اگه کارت دوست نداری نرو یا کارتو عوض کن

گفت من هم نگران تو هستم هم نگران رابطمون دوست ندارم تو رو همیشه بی حوصله ببینم

گفت یادته من چقدر اصرار کردم تا تو شرکت بگو تا ۲ وایمیستی بعدش ۲ رو کردی ۵/۲ بعدش کردی ۵/۳ و گفتی به جاش پنجشنبه ها نمیرم اما دیدی چی شد

به حرف من گوش نکردی و الان همیشه خسته ای اگه همون ۲ میومدی می تونستی حسابی استراحت کنی

گفت هر وقت رئیستون برگشت تهران بهش بگو هرچقدر می خوان از حقوقت کم کنن اما تو ۲ وایسا و اگرم قبول نکردن نرو

منم گفتم باشه و خوابیدم

نمی دونم چرا آرش یهو اینقدر دلش شکسته بود انگار خیلی آدم بدی شدم

ظاهرا باید هرچه سریعتر یه کارایی بکنم اما چه کارایی نمی دونم

+ نوشته شده در  دوشنبه 6 خرداد1387ساعت 9:55  توسط هانیه  | 

هانی اعصاب ندارد

*امروز از اون روزاست که من یه هانی بی اعصاب هستم!!!

چون دلم و کمرو و سرم درد می کنه تازه اعصاب هم ندارم تازه خانم همکارمون هم هی میره میاد میگه اصلا رنگ به روت نیست!

و این یعنی من واقعا حالم خوب نیست و حق دارم که اعصاب نداشته باشم

تازه دلمم برای آرش تنگ شده

تازه امروز خودمو آماده کرده بودم بگم هانی در ۲۰ سال دیگه چه جوریه اما چون حالش نداشتم گفتم بزار یه روز که سرحالم بنویسم

*دو سه روزه همش به بهانه های مختلف از شرکت میرم خونه ی مامان اینا و شب دیر دیر با آرش میایم خونه ی خودمون

در نتیجه دلم برای خونمون تنگ شده دلم برای ۲تایی با آرش بودن تنگ شده و خونمون از وقتی از مسافرت برگشتیم ریخت و پاش باقی مونده

*آرش هم به خاطر یه پروژه جدید که می خواد شروع کنه همش استرس داره و تماااااام دیشب بیدار بود.من هرچند وقت یه بار بیدار میشدم میدیدم آرش با چشای باز باز دراز کشیده و داره روبه روشو نگاه می کنه!!

اینقدر غصه می خوردم می خواستم منم بیدار بمونم باهاش حرف بزنم یکم ارامش  بهش منتقل کنم تا بخوابه اما اینقدرررررر خوابم میومد که فقط می گفتم عزیزم بیداری؟ و بیهوش میشدم

اما خوبیش این بود که آرش چون بیدار بود تا صبح همش هوامو داشت هی پتومو صاف می کرد  موهامو از رو صورتم میزد کنار نازم می کرد  و من همه ی اینارو تو خواب می فهمیدم اما توان گشودن چشم هام نداشتم

آرش به خاطر این کار جدیدش در حال مذاکره به یه عده آدم چینیه و همش انگلیسی حرف میزنه اونوقت نزدیکای صبح که یه ذره خوابید تو خواب داشت انگلیسی صحبت می کرد!!!! و با خودم گفتم به به چه شوهر خارجی دارم تو خواب هم انگلیسی حرف میزنه

*عمه و دختر عمم هم امروز صبح از کانادا رسیدن و من باااااااز ناهار میرم خونه ی مامان اینا چون عمه اینا هستن و باااااااز نمیتونم برم خونه ی خودمون

یک ساله که اقامتشون جور شده و رفتن کانادا کاش زیاد خارجی نشده باشن چون من فقط همین یه عمه و دخترهاشو دارم اگه اونام بخوان واسمون کلاس بزارن( چون استعداد این کارارو دارن) دیگه خیلی دلم میشکنه

کاش سوغاتی های خوشگلی برام اورده باشن

*دیشب قبل خواب حسابی با ارش در حال حساب و کتاب بودیم که ببینیم آیا برای این کار جدید پول کافی داریم یا نه آرش معمولا درامدش رو میاره خونه و من تو یه محل مخصوص ازشون نگهداری می کنم بعد دیشب همشونو شمردیم و جمع کردیم که ارش ببردشون و من فقط خوابالو بودم اما ارش همش می گفت ناراحتی که پولاتو می خوام ببرم؟ و هی توضیح میداد اینا رو ببریم تو کار جدید ۳ برابرش تا فلان وقت برمیگرده و منم همش می گفتم بابا من که ناراحت نیستم!

ولی اعتراف می کنم قبلش یه کوچلو غر زدم 

* تو این هفته خیلی احساس خوبی داشتم یه جور خیلی خاصی آرش دوست داشتم . نمی دونم چه جوری و فرقش چی بود اما انگار تازه دارم زندگی مشترک رو درک می کنم و یه جور دیگه ای عاشق آرش شدم

از اینکه پیش آرشم  خیلی لذت می برم تازه متوجه شدم آرش خیلی خیلی بهتر از آرشیه که من قبل از ازدواج فکر می کردم  خیلی زندگیمو دوست دارم

خدایا شکرت

* خیلی دلم می خواد بنویسیم اما حال ندارم حرفیم ندارم

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1 خرداد1387ساعت 14:38  توسط هانیه  |