ایشالا که بتونم خلاصه بنویسم چون یه عالمه کار دارم!
و اما اندر احوالات تعطیلات ما!
تعطیلات بسیار پیچیده و دوست داشتنی و عجیب غریبی داشتیم!
تعطیلات ما سرشار بود از بحث با آرش گریه ی من عشقولانه های ارش و مهمونی !
از روزی که از شمال برگشتیم یعنی در طول یک هفته گذشته یک روز نیست که با آرش بگو مگو نداشته باشیم
انگار آرش دلش شکسته و همش منتظر بهانه برای ناراحتی کردنه
این چند روز خیلی با آرش حرف زدیم
آرش خیلی حرف های خوبی میزد
من مطمئن شدم که آرش فوق العاده باهوشه و خیلی خیلی خوب منو شناخته و منو درک می کنه
آرش می فهمه که من ناخوداگاه چقدر تحت تاثیر مامانم هستم و وقتی اون آرشو تحویل نمیگیره رو منم اثر میزاره و اخلاقم با ارش خوب نیست
با همه ی اینا تو این تعطیلات چند بار رفتیم خونه ی مامان اینا اما هر بار از اونجا اومدیم بیرون دعوا کردیم!
آرش میگه اونجا پر از امواج منفیه میگه اونجا به صورت ناخوداگاه باعث میشن تو از دست من ناراحت بشی
میگه اونجا بهمون فشار وارد می کنن که بعدش اینطوری به هم میریزیم
نمی دونم
دلم می خواد احساساتی نشم و واقعا بتونم خوب همه چی رو تحلیل کنم اما نمی تونم!
آرشو خیلی دوست دارم
دلم نمی خواد وقتی ارش اینقدر مهربونه باهاش بد اخلاقی کنم
دلم نمی خواد مامان اینقدر بد باشه
دلم نمی خواد مامان و بابا با رفتارشون منو برای رفتن به اونجا سرد کنن
دلم می خواد خوشحال باشیم
دلم نمی خواد همه ی دعواهامون به خاطر پدر مادر من باشه
دلم نمی خواد روزهای قشنگمون با آرش گرفتار این بحث ها بشه
دلم نمی خواد آرش فکر کنه منم مثل مامان اینا می خوام همش ازش ایراد بگیرم
دلم می خواد بتونم به مامان اینا بگم که اگه اینجوری ادامه بدن من و آرش رو از اون خونه فراری خواهند داد ...اما نمی تونم
دلم می خواد بتونم از همسرم دفاع کنم ...اما نمی تونم
دلم نمی خواد سر این چیزا رابطه من و آرش خراب بشه اینقدر اشک بریزم آرش اینقدر تو فکر بره و تلخ بشیم
آرش دلش می خواد من ازش حمایت کنم دلش می خواد تنهاش نزارم دلش می خواد وقتی خونه مامان اینا حرفی علیه مون میزنن من اینقدر در سکوت گوش ندم ...اما نمی تونم
من می دونم مامان و بابا ادمای بدی نیستن
****************
چهارشنبه عروسی دوستم بود تو یه باغ اطراف تهران به نظر خودم و ارش من تو عروسی از همههههه خوشگل تر بودم!!!!!
بلی!![]()
![]()
تیم عکاسی اون عروسی تیم عکاسی ما بود و چون من اونارو به دوستم معرفی کرده بودم کلی مما رو تحویل گرفتن و همش ازمون عکس می انداختن و فیلم می گرفتن! با آرش یکمی رقصیدیم چون ارکسترشون خیلی بد صدا بود و فقط گرومپ کرومپ داشت و من حالم بد میشد اصلا
ارش هم فقط داشت عروسی اونا رو با مال خودمون مقایسه می کرد چون من همیشه می خواستم عروسیمون مختلط باشه و نشد و ار داشت سعی شو می کرد که من اعتراف کنم که عروسی ما بهتر بود اما من کوتاه نیومدم ! البته نا گفته نمانو که اخرش دیگه ولی کوتاه اومدم!
ایشالا دوستم خوشبخت بشه چون خیلی دختر خوبیه
پنجشنبه شام مهمون داشتیم یک زوج جوان
ظهر دوست دانشگاهیم زنگ زد گفت نزدیک خونتونم بیام اونجا گفتم بیا
کلیییی حرف زدیم و من عاشق این حرف های دخترونم
عصر شده بود و هییییییییچ کاری نکرده بودم دوستم اومد مثلا کمکم کنه گفت من برات میوه میگیرم رفت بیرون وقتی برگشت آیفون درو باز نکرد رفتم پایین درو باز کنم که در خونه پشت سرم بسته شد و من و دوستم موندیم تو راه پله در حالیکه من یک لباس بسیار ضایع تنم بود و چیزی تا اومدن مهمونا نمونده بود و هیچ کاری نکرده بودم! در ضمن دوستم هم هیچی میوه نخریده بود و گفت سخته ترسیدم دعوام کنی خودت برو بخر!!!!
پدر شوهر جون برامون کلید اورد و متاسفانه عروسشو در اون لباس ضایع رویت کرد مهمونا زودتر از انتظار رسین و ضایع اندر ضایع شد
ارش هنوز نرسیده بود
من لباس نا مرتب و موهای آشفته داشتم
اما دقایقی بعد
آرش اومد خوردنی های بسیاری روی میز چیده شد من لباس خوشگل پوشیدم موهامو خوشگل کردم زنگ زدیم پیتزا آوردن خوردیم و بعدش جایی پارتی دعوت داشتیم و با مهمونامون رفتیم اونجا من و ارش عشقولانه ترین زوج اونجا بودیم و از اول تا آخرش رقصیدیم و خییییییییییییلی لذت بردیم
جمعه ناهار رفتیم خونه مامان اینا دوباره کلی برام داستان تعریف کردن که فلانی مهریه اش اینقدره و اینقدر براش کادو خریدن و فلانی خونه به نامش کردن و غیره
من و آرش عصری اومدیم خونه
من از اینکه ارش اونجا با من اصلا حرف نزد و من و آرش عین غریبه ها بودیم اونجا ناراحت بودم و مدت ها اصلا با ارش حرف نزدم و جوابشو ندادم
اخر شب آرش عصبانی شد و یکمی داد زد
خیلی دلم شکست رفتم رو تخت و خودمو زدم به خواب. یه نیم ساعت بعد با بوسه های کوچلوی آرش بیدار شدم تا چشمامو باز کردم چشمای معصوم و عاشق آرش به فاصله دو سانتیمتری چشمام دیدم و احساس کردم چقدر بیشتر از همیشه دوسش دارم وقتی اومده بودم رو تخت و دلم از حرفای ارش شکسته بود دلم می خواست پاشم لباسامو بپوشم سوئیچو بردارم و در یک حرکت سریع بزنم از خونه بیرون
حتی حساب کردم که در اتاق خواب چسبیده به در خروجی خونه و قبل اینکه آر جلومو بگیره می تونم برم بیرون حتی تصمیم گرفته بودم برم پیش دوست که تنهاست و خانوادش رفتن سفر آرش بهم فحش داده بود و نمی تونسم ببخشمش فقط دلم می خواست برم اما همون موقع هم می دونستم که دوسش دارم اما اجازه نداشت به من اون حرفا رو بزنه
اما از روزی که تصمیم به ازدواج گرفتم با خودم عهد کرده بودم هیچ وقت خونه رو ترک نکنم تو هر شرایطی اونجا خونه ی منه و جای من اونجاست
تو همین فکرا بودم که با بوسه های کوچلوی آرش بیدار شدم تا چشمامو باز کردم چشمای معصوم و عاشق آرش به فاصله دو سانتیمتری چشمام دیدم و احساس کردم چقدر بیشتر از همیشه دوسش دارم
نگاهمو ازش گرفتم و ارش منو غرق مهربونی خودش کرد .گفت من اصلا دلم نمی خواست اینجوری بشه گفت اینا رو ول کن به آفریقا فکر کن ( شرح در ادامه مطلب)
گفت تو اگه با من باشی ....خیلی کارا می کنیم
من تو بغل آرش بودم و ارش داشت دور خونه می چرخید و حرف های قشنگ می گفت زندگی مثل همیشه زیبا و شاید زیباتر از قبل ادامه داره ...
**************
من و ارش طی یک اقدام ناباورانه احتمال داره آخر مرداد ۱۰ روز بریم آفریقا - کنیا !!!
یه سفر کاری تفریحی! که البته پول بسیاری باید خرج کنیم و دیگه ترکیه بی ترکیه و ساحل بی ساحل!همه چی بی همه چی
به آرش گفتم من ترکیه رو بیشتر دوست دارم می خوام برم ساحل لباس های خوشگل بپوشم! ارش گفت تو آفریقا بیشتر از ساحل ترکیه میشه از اون لباسا پوشید! اما ناگهان به خودش اومد و گفت چییییییی؟! اصلا ترکیه بی ترکیه و من کلی بهش خندیدم و گفتم به هر حال من به شرطی باهات میام افریقا که ساحل داشته باشه!
***********
* از بابت راهنمایی های مربوط به ترکیه از همه ممنونم
* جواب کامنت های پست قبل رو دادم
* دوست خوبم هانی محمد ببخشید که هنوز برات میل نزدم
من واقعا متاسفم و شرمندم که جواب حرف های به اون زیبایی رو هنوز ندادم خوندن کامنت های قشنگت خیلی خوشحالم کرد و با پیشنهادت خیلی خیلی موافقم
فقط خواستم بهت بگم من شدیدا منتظرم که هر چه زودتر بیای تهران
وای بچه ها چرا من یک هفته است هیچی ننوشتم! خودمم که به کل همه چی از ذهنم رفته که این یک هفته چه خبرها بوده! واگرنه همشو الان ایکی ثانیه ای می نوشتم!
اما هفته باحالی بود!![]()
آخر هفته هر روز تو وبلاگ یکی گفتمان بود و همش اونجا در حال صحبت در کامنتدونی ها بودیم و اصلا فرصت نشد بیام وبلاگ خودمو آپ کنم!![]()
بعدششششششششششم
چهارشنبه مامانم زنگ زد گفت ما می خوایم جمعه صبح بریم شمال شما نمیاین؟ منم چون می دونستم آرش حسابی گرفتاره و تازه آخر هفته هم نیست که بتونیم کارامونو بپیچونیم گفتم نه بعید میدونم بیایم.
طبق برنامه ای که از قبل گذاشته بودیم قرار بود پنجشنبه از صبح با آرش بریم بیرون و آرش کاراشو هماهنگ کنه و بعدش بریم سمت بازار تو رستوران های اونجا ناهار بخوریم و بریم خرید کنیم در نتیجه پنجشنبه با خوشحالی و انرژی زیاد بیدار شدیم بعد کلی مهربونی و عشقولانگی ساعت۱۲ اینا از خونه رفتیم بیرون
قبلش هم آرش گفت اگه امروز بتونه کارهاش رو تحویل بگیره ما هم با مامان اینا میریم شمال اما چون خیلی دیر از خونه رفتیم امیدی نداشتیم روز پنجشنبه بعد از ظهر آرش بتونه کاراشو هماهنگ کنه اما به راهمون ادامه دادیم.
یک عالمه عجله داشتیم اونوقت دیدیم بنزین هیچی نداریم
و آرش بعد کلی غر غر و ناراحتی کردن رفت پمپ بنزین و دیدیم اونجا هم حسااااااابی شلوغه بعد رفتیم یه پمپ دیگه اونجا هم شلووووغ اما خودمونو چپوندیم تو صف و بعد یک ساعت بنزین زدیم و از غرب تهران حرکت کردیم به سمت شرقه شرق تهران که آرش کارهایی رو که داده بود براش رو جعبه چاپ کنن تحویل بگیریم و خیلی هم نا امید بودیم که باز باشه یه عااااااالمه رفتیم اما دیدیم بازه و خوشحال شدیم از اونجا اونارو بردیم یه جا دیگه رو جعبه ها سلفون بکشن بعدش بردیم یه جا دیگه برای اینکه یه کار دیگشو انجام بدن بعدش ساعت ۳ اینا گفتیم بریم سپهسالار رستوران دایی که روشن جون معرفی کرده بود!
همش به آرش می گفتم سپهسالاره می گفت آخه کجای سپهسالار شاید تو سعدی باشه دوستت گفته سپهسالار می گفتم نخیییییییییر دوستم گفته تو سپهسالار رستوران دایی! می گفت آخه خانوما که آدرس درست نمیدن !!!
(روشن ناراحت نشو کلی ازت دفاع کردمااا
) گفتم نخییییییییییییر دوستم وقتی گفته سپهسالار یعنی سپهسالار گغت حالا میریم میبینی که اونجا نیست آرش می گفت حتما دوستت اومده سپهسالار کفش خریده بعدش رفته یه جای دیگه ناهار ولی فکر کرده همون طرف سپهسالاره خلاصه با همین بحث ها رسیدیم سپهسالار و تا پرسیدیم آقا اینجا رستوران دایی کجا هست گفتن دقیقا تو همون سپهسالاره و من کلی به آرش غر زدم که دیدی دوستای من باهوشن اشتباهی آدرس نمیدن دیدی چه دوستی دارم و از این حرف ها ...![]()
غذای رستوران تقریبا اخراش بود و انتخاب زیادی نداشتیم و به سفارش دوستم ردیف وسط نشستیم و شروع کردیم به خوردن اما ایییییییینقدر تو گرمای ظهر این ور اون ور رفته بودیم که اصلا نتونستیم بخوریم و اصلا هم غذا نچسبید و بیست تومنی هم که دادیم به آقای رستورانی شدیدا کوفتمون شد و خیلی گرممون بود .
قرار بود بعدش بریم تازه بازار برای خرید و اینا اما چناااااااان گرمایی تحمل کرده بودیم که اصلا حال خوبی نداشتیم آرش گفت هانی ناهارو که تموم کردیم بریم خونه یه استراحتی بکنیم و اگه حال داشتیم پاشیم بریم شمال!!!
من هم ذوق کردم هم باور نکردم به این راحتی یهو پاشیم بریم شمال ! رفتیم خونه و دراز به دراز ولو شدیم جلوی کولر و خوابمون برد . به آرش گفتم بالاخره میریم شمال یا نه گفت چون تو دوست داری با مامانت ابنا بری شمال حتما میبرمت حالا فعلن بخواب!
من به خواب رفتم ساعت هم ۵ اینا بود ! ساعت ۶ آرش بیچاره هر چی گفت هانی بیدار شو هانی پاشوو وسایل جمع کن هانی مگه نمی خوای بریم شمال هانی چشماتو باز کن
اما هانی همون طور خوااااااااب خواب بود آخرش هم گفتم آرش اینقدر نرو رو اعصاب من بزار بخوابم!
ارش هم بیخیال شد و اون هم دوباره گرفت خوابید!
ساعت ۷ یا ۸ بیدار شدم و وقتی ساعتو دیدم گفت آرششششششششششششش خواب موندیم پس شمال چی پاشو زود بریم!
آخه ما می خواستیم پنجشنبه عصر بریم شنبه عصر برگردیم که فقط یک روز مرخصی بگیرم اما نشد ! آرش گفت عزیزم بیخیال جمعه میریم یک شنبه بر می گردیم ! یعنی دو روز مرخصی اون هم بدون اطلاع قبلی جناب رئیس اون هم درست روزی که یه جلسه مهم داشتیم!
تااااااااازه شنبه وبلاگ روشن دعوت بودیم و می خواستم کلی اذیتش کنم
اما اوری تینگ رو بیخیال شدم و گفتم باشه یکشنبه بر گردیم! و دوباره همچون ۲ انسان خوشحال و بیخیال با اینکه می دونستیم صبح ساعت ۶ با مامان اینا قرار داریم پاشدیم با دوستامون رفتیم شام بیرون و گردش و ۱۲ اومدیم خونه تااااازه شروع کردیم وسایل جمع کردن و من حسااااابی خوابالو بودم و به زور آرش اینقدر غر زد چمدونو بستم و خوابیدیم.
من عاشق این برنامه های هرچه پیش اید خوش آید هستم. از اینکه بدون برنامه و صد جور حساب کتاب یهو ادم پاشه بره سفر خیلللللللللی می چسبه
البته نمی دونم قبل خواب چیا به آرش گفتم اما آرش موقع خواب گفت هانی اینقدر از من ایراد میگیری که دارم اعتماد به نفسمو از دست میدم دیگه چه کار باید بکنم؟! همش ناراضی هستی و ایراد میگیری!
این حرف ها چنان قلبمو فشرد که کلی ناز آرشو کشیدم و توضیح دادم که داره اشتباه می کنه و بعدش خوابیدیم اما آرش بازم ناراحت بود . صبح ساعت ۵ بیدار شدم به بقیه کارها رسیدم و ۶ آرشو بیدار کردم و دوباره کلی لوسش کردم تا سرحال شد و پییییییییییش به سوی شمال! خیلی ذوق داشتم که داریم با مامان اینا میریم دو ماشینه هم رفتیم که کلا راحت باشیم.این اولین سفر من و ارش همراه با اممان و بابا ی من بود.
راستی من فهمیدم ما خیلی مسافرت میریم
از اسفند که عروسی کردیم حساب کنم...فردای عروسی که رفتیم کیش عید هم رفتیم همدان و مهاباد و ارومیه اردیبهشت رفتیم شمال خرداد رفتیم همدان تیر که الان باشه باز رفتیم شمال مرداد هم قراره بریم ارومیه ...
ایول خیلی خوشم اومد!
ایشالااااااا پاییز یه برنامه ی خارج از کشور هم داریم که اگه تا اون موقع کفگیرمون نخوره ته دیگ اجراش می کنیم
بچه ها کسی اخرای مهر یا اوایل ابان رفته ترکیه؟ هوا چطوره میشه رفت ساحل؟
تو شمال کلی گشتیم از آمل شروع کردیم و اخرش رسیدیم رامسر بعدش برگشتیم چالوس یعنی کلا شمال رو یه طواف کردیم .![]()
هوا بسیار عالی بود و بر خلاف تصورمون اصلا نپختیم و همش ابری بود و کلی رویایی بود و کلی بارون دیدیم . ساحل رفتیم قدم زدیم کنار دریا آرش برامون بلال درست کرد جنگل های واقعی رفتیم خرید کردیم گفتیم خندیدیم خاطره تعریف کردیم و این وسط تنها مشکل این بود که مامان و بابا آرش رو هم چون مثل بچه خودشون میدونن طبق عادت دیرینشون همش به آرش گیر میدادن این کارو نکن اون کارو بکن! چرا دیر بیدار شدی چرا دیر خوابیدی چرا تند رفتی چرا خوردی چرا خسته ای چرا خمیازه می کشی و ... البته آرش هیچی نمی گفت اما اخرا دیگه شاکی شده بود چون اصلا آرش به این جور گیر دادن ها از طرف پدر مادر خودش عادت نداره و خیلی هم براش مهمه که مستقل باشه اما تو خونه ما استقلال معنی نداره همه باید به حرف مامان و بابا عمل کنن. خلاصه از این جور گرفتاری ها داشتیم و روز اخر ارش با دلخوری گفت چرا همون کاری رو نمی کنی که تو این شرایط اگه جای من بودی خودت هزار برابر بیشتر از من انتظار داشتی گفتم چی
گفت اصلا از من حمایت نمی کنی و وقتی مامان و بابات به من غر میزنن عین موش پشت من قایم میشی!! می دونم آرش حق داشت اما منم تا جای توانم ازش حمایت می کردم ولی گاهی هم سکوت می کردم
در کل سفر خیلی خوبی بود تو راه برگشت یکمی غر غر کردیم اما ارش با مهربونیش همش خوشحالم می کرد و خیلی کارها رو علی رغم میل با طنیش به خاطر من انجام میداد
مرسی عزیز دلم
البته بعضی جاها هم حسابی حرصمو درمیاورد که البته چشم پوشی می کنیم ![]()
بعد از برگشت هم برای اینکه دچار افسردگی بعد از سفر نشیم با کلی خستگی آخر شب رفتیم بیرون با مامان و بابای آرش و چون برق نداشتیم و خونه ما فوووووووووووووق العاده گرمه برای اولین بار شب تو خونه ی آرش اینا و تو اتاق آرش خوابیدیم
اخی همون اتاقی که سالها شبا اونجا با من تلفنی حرف زده بود.
راستی اومدیم خونه ارش فوری رفت سراغ گلدونهای تراس اما دوتاشون خشک شده بود آرش تا شب همش ناراحت بود و می گفت تقصیر منه اونا از تشنگی هلاک شدن هی داد زدن آرش نامرد کجایی اما من نبودم که بهشون آب بدم! اما بیشتر تقصیر من بود چون آرش بهم گفت به مامانش اینا کلید بده بیان آب بدن اما من گفتم دو روزه که هیچی نمیشه اما ۲ تاش سووووخت !
راستی ارش دیروز به من گفت نکنه تو به این گل ها حسودی می کنی و الان خوشحالی که خشک شدن !!!!
*بچه ها از امروز تو کامنتدونی جواب میدم چون اینجوری دیگه نمیشه خیلی چیزا تو کامنت میگین و من تو ذهنم می سپرم که جوابشو اینجا بنویسم اما همیشه هم از ذهنم میره.
* راستی مرسی که کلی به خانوم پسرخاله آرش غر زدین
فکر نمی کردم اینقدر از دستش عصبانی بشین !! دوباره قراره بیان یه مدت دیگه یه نقشه با هم دیگه میکشیم و حاااااااااالشو میگیرم ![]()
![]()
پس منتظر نقشه های جذاب شما هستم! آرش که میگه این دفعه اصلا ما جایی نمیبریمشون تا دیگه از این برنامه ها پیش نیاد اما بعید می دونم!
* ببخشید که دیر اومدم و مرسی از محبتتون نگین جونم مرسی نانازی عزیز خیلی خوشحالم کردی مرسی
* اخ جون بالاخره مامان یک نفرو پیدا کرد فعلا ماهی یک بار میاد خونمون برای کارهای خونه کمک کنه اخ جوووووووون بالاخره خونه هانی و آرش تمییز می شود
* روزی که با آرش همش تو خیابون ها و در حال گرما بودیم و از حال رفتیم اخرش آرش گفت ببین من هر روز تو همین وضعیتم و خلاصه مخ بنده رو خورد بس که توضیح داد ببین تو الان فقط چند ساعت بیرون بودی من صبح تا شب دارم میدووم و میام خونه اونوقت تو ناراحتی که من خسته ام یا دلم می خواد یکمی استراحت کنم ... حالا به من حق میدی یا نه؟ ![]()
![]()
من آمده ام وای وای ...من آمده ام !!![]()
من صحیح و سالم بودم در این چند روز و همسرجان هنوز منو نکشته و هنوز دق نداده و از طوفان و ابر هم این روزها خبری نبوده ! تازه خیلی هم حضور فعالی در وبلاگستان داشتم فقط به شدت مسئولیت های کاری اینجانب افزایش پیدا کرده و دیگه از اون کار پیچوندن های سابق خبری نیست و این چند روز همش همش داشتم فکر می کردم و برنامه ریزی می کردم و گزارش میدادم! فکر کنم فقط حقوق همین یک هفته ام حلال بوده!تازه خیلی خیلی خیلی هم این اتاق درازی که من توش کار می کنم گرمه و اکسیژن نداره و رفته رو اعصاب من الان هم بسیار سردرد دارم!
اگه فکر کردین من چون چند روزه ننوشتم برای این پست بقیه رو بیخیال میشم و فقط همین یکی دو روز اخرو می نویسم باید بگم آی ام ساری سخت در اشتباهید ![]()
![]()
*************
چهارشنبه خونه صبا دوست دانشگاهیم دعوت بودیم گفته بود ده پونزده نفری رو دعوت کردم که اکثرا زوج هستن که بزنیم و برقصیم من و ارش هم که هر دو همیشه قر تو کمرمون گیر کرده با خوشحالی اوکی رو دادیم.
چهارشنبه عصر شد و چون پسرخاله آرش و خانومش برای یه سری کارهای پزشکی اومده بودن تهران آرش همش گرفتار این ور اون ور بردن اونا بود.که در ساعت ۸ شب با عصبانیت همسر نازنینش مواجه شده و سریعا جهت مراجعت به منزل اقدام کردند!و ساعت ۸.۳۰ رسیدن خونه. مهمونی تو یه خیابون خیلی دور و شدیدا پر ترافیک بود و من بسیار نگران دیر شدن ساعت بودم که آرش رسید و سریع حولشو دادم زیر بغلش که بره حموم که گفت حالا بزار یکمی استراحت کنم و رفت تو تراس که به فرزندان عزیزش آب بده که ماشالا یکی دو تا هم که نیست کلی طول می کشه
و من از پشت شیشه تراس اینقدر غر غر کردم که نصفشو آب داد و اومد تو حالا من هی میگم عزیزم زود باش برو حموم بیا بریم خیلی داره دیر میشه و آرش جون همش داشت تو خونه قدم میزد و می گفت حالا صبر کن یکمی!
خلاصه ما ساعت ۹ گذشته بود که حرکت کردیم و آرش هم سکوت مطلق اختیار کرده بود و چون این همسری جون من خیلی شیطون و پر سر و صداست این سکوتش خیلی رو اعصاب بود همش می گفتم چیه باز چرا داریم میریم مهمونی تو اخم کردی یه بار می گفت خسته ام یه بار می گفت من از این صبا خوشم نمیاد آدم خطرناکیه حالا ببین اگه امشب تو رو ننداخت به جون من ! یه بار می گفت حالم خوب نیست دلم درد می کنه
خلاصه غر غر کنان ساعت ۱۰ گذشته بود که رسیدیم و با یه مهمونی خیلی یخ و بی مزه مواجه شدیم!! آخه مهمونی های برو بچه های ارش اینا خیلی توپ و با حاله یعنی چراغا خاموشه و همهههه در حال بزن و بکوب و هیشکی هم با هیشکی کار نداره و ما تصورمون از مهمونی یه همچین چیزی بود اما اونجا یه سری ادمایی بودن که اصلا باحال نبودن اما خیلی ادعای باحالیشون میشد و به زور دو نفرو بلند می کردن می رقصید بعدش دو نفر دیگه آرش هم که کلا یه چیزیش بود و رو اعصاب من جفتک مینداخت!! موقع رقصیدن داشتیم با آهنگ دختر کوچلوی خوشگل لاغر می رقصیدیم ( تو عروسیمون یه رقص خوشگل و با حال با این آهنگ داشتیم و حسابی برامون خاطره انگیز بود) موقع رقص همش ارش می خوند :دختر کوچلوی خوشگل بی شعور !!!! منم می گفتم خودتی!
آخه ارش چند عدد بار رفت دستشویی و حالش ظاهرا خوب نبود اما من که متوجه وخامت اوضاع نبودم هی بهش گیر میدادم چرا آرومی چرا نمی رقصی چرا اخم کردی و ... ( وا وای وای چه دختر بدی)
دیگه آرش حالش بدتر شد و اولین نفر پا شدیم بیایم . ساعت ۱۲ اینا بود رفتیم خونه آرش اینا و پسرخاله و خانومش هم اونجا بودن کلی گفتیم و خندیدیم .پسرخاله ارش یکمی دکتره گفت به نظرم غذای بیرون زیاد خوردی اره و آرش گفت اره و من کلی تو دلم شرمگین شدم که برای همسرم غذا نمی زارم و باعث شدم این همه غذای بیرون بخوره و مریض بشه.![]()
*********
پنجشنبه از صبح تا ظهر کلی مهربونی کردیم و ارش هم چون یکمی بی حال بود نرفت شرکت و خیلی خوش گذشت . ناهار رفتیم خونه آرش اینا و من یه دامن عجیب غریب ضایع به اصرار آرش پوشیده بودم اونجا هم خوش گذشت عصری آرش می خواست بره دندون پزشکی و قرار بود سر راه پسرخاله و خانومشو آریا شهر پیاده کنه تا تموم شدن کار آرش یکمی بگردن .اما آرش به من گفت تو بهتره بری خونه استراحت کنی شب بریم بیرون و وقتی تعجب منو دید گفت نمی خواد با این خانوم پسرخاله مجبور شی بری بگردی اصلا ازش خوشم نمیاد (پسرخاله و خانومش تو دوران عقدن چند ساله و همه دل پری از خانومش دارن خیلی پروو و زبون درازه
)
خلاصه آرش اونا رو بعد دندون پزشکی ورداشت و اومد دنبال من که همه با هم بریم هفت تیر خانوم مانتو بخره حالا من از بالا اومدم پایین فکر می کنین با چه صحنه ای رو به رو شدم؟! بله...خانوم تو ماشین در صندلی جلو و کنار همسر بنده تشریف فرما شده بودن و شوهرشون پشت! منم موندم چه کار کنم رفتم نشستم پشت و ایشون گفتن بببخشید جاتو گرفتم هاااااا اخه من پشت اذیت میشم!![]()
و این داستان در تمام دفعات بیرون رفتنمون تکرار شد حتی وقتی مامان آرش باهامون بود به اون هم تعارف نکرد و یه راست تشریف برد جلو! تاااااااازه اون جلو هی دستور هم صادر میکرد! و مدام به آرش که در حال رانندگی بود می گفت این آهنگو بزن بره از این خوشم نمیاد اینو رد کن
( حالا جالبه که ما تازه دفعه دوم بود که این خانومه محترم رو میدیدیم)
البته یه بار من و ارش تو ماشین منتظر بودیم تا خریدشون تموم بشه بیان من جلو بودم وقتی رسیدن به ماشین من پیاده شدم برم عقب که خانوم عقب حالش بد نشه ارش بلند گفت ول کن بابا بشین اینا همش مسخره بازیه و دختره در حالیکه اینارو شنید اصلا به روی خودش نیاورد و باز نشست جلو
یا یه عالمه خرید کرده بودن این یهههههه دونه کیسه هم دستش نگرفته بود می گفت پام درد می کنه و شوهرش عین بارکش ها ۱۰۰تا کیسه رو به زور گرفته بود دستش حالا من نمی دونم مثلا یه کیسه که یه روسری توشه چقدر مگه وزن داره!!
وای چه دختر خاله زنکی شدم![]()
اما اخه نمی دونین چقققققققققققدر این دختر من و آرشو حرص داد کل جمعه دوتایی داشتیم هی رفتاراشو مرور می کردیم و حرص می خوردیم
حتی با شوهر خودش هم خیلی بد رفتار می کرد
جالب اینه که خانواده ی داماد شدیدا مخالف این عروسی بودن و گفتن این خانوم خانواده خوبی نداره و اصلا مناسب خانواده ما نیست و در شان ما نیست و ... دختره ظاهرا از خانواده ی خیلی پایینیه حالا فکر کنم داره تلافی می کنه همچین کلاس های الکی و ضایعی میزاره که بگه من خیلی کلاسم بالاست اما حرکاتش بیشتر خنده داره تا با کلاس !
اما خوشم اومد که مامان آرش هم زیاد تحویلش نمی گرفت و همش حواسش به من بود و زیاد کاری به کارش نداشت چون این خانوم به مادر شوهرش که میشه خواهر مامان ارش خیلی بی احترامی های بدی کرده بود.
خلاصه ماجرایی داشتیم
*************
جمعه
ناهار رفتیم پیش بابام و خواهر کوچلو که تنها نباشن و در کمال تعجب بابا یه ناهار خیلی خیلی خوشمزه درست کرده بود مثلا قرار بود من برم اونجا براشون ناهار درست کنم!
بعدش رفتیم پسرخاله و خانومش رو رسوندیم ترمینال و دوباره کلی از حرف ها و حرکات این خانوم حرص خوردیم اما همش لبخند میزدیم و بعدش نشستیم یه دل سییییییییییر با آرش غیبت کردیم آرش خیلی بیشتر از من از این خانومه شاکی بود.
عصر جمعه بود و همه چی بسیار دلگیر و ما آواره در خیابون ها اول رفتیم شرکت آرش با برادرش یکمی بازی کنن اما اونم انگار حال نداد و همه با هم رفتیم خونه آرش اینا . تا از در رفتیم تو آرش گفت وااااااااااای این چه زنیه اخه این پسرخاله احمق من گرفته...مامانش هم فوری دعواش کرد و گفت دوست ندارم پشت سر کسی حرف بزنی ارش گفت اخه نمی دونی چقدر من حرص خوردم که مامانش گفت همه به موقعش کلی از دستش حرص خوردن حالا دیگه تو نمی خواد حرص بخوری!
آرش فیلم میدید و من و مامان آرش هم کلی از این ور اون ور حرف زدیم و شب رفتیم خونه
نمی دونم چه اثری داشت این دختر در ما که همش داشتیم حرف اونو می زدیم و می خندیدیم! (آیا ما انسان های بدی هستیم؟ ) به آرش گفتم میترسم فردا برادر تو هم یه زن عجیب غریب اینجوری بگیره و همه خیلی هم تحویلش بگیرن در صورتیکه من همیشه دلم خواسته با احترام و محبت با خانواده تو رفتار کنم او نوقت کسی قدر منو نمی دونه ( خوب اخه با هر اخلاق و رفتاری وارد خانواده ی ارش اینا بشی یه جور باهات رفتار می کنن برادر آرش هم از دوست دخترهاش معلومه که اخرش چه زنی خواهد گرفت و من می دونم که حرص خواهم خورد که چرا کسی متوجه رفتار های بد دیگران نیست)
چقدر من چرت و پرت گفتم امروووووووز فکر کنم دچار حسادت مزمن زنانه شدم!
اما آرش کلی بهم اطمینان داد و گفت چطور فکر می کنی قدر تو رو نمی دونن یعنی تو نمی فهمی مامان من چقدر خوشحاله و چقدر دوستت داره گفت من که مامانمو می شناسم کامل می فهمم که از بابت تو خیلی خیلی خوشحاله و خیالش راحته...
*************
شنبه به سختی و بدبختی از تخت جدا شدم و اومدم شرکت عصر تا رسیدم خونه بساط قورمه سبزی رو به پا کردم و وقتی فهمیدم دو تا از دوستای دبیرستان آرش رفتن پیشش و دل نمی کنن گفتم اونا رو هم شام دعوت کن!
خوب قورمه سبزی پخته بودم و کلی با کدبانوگری خودم حال می کردم واسه همین مهمونم دعوت کردم که فکر کنم ۱۰ گذشته بود رسیدن.
دوستای آرش هم کنارش نشسته بودن وقتی زنگ زدم بگم شام بیان آرش هم گفت اخه کوفتشون میشه تازه خونه ی ما بودن اخرش گفتم بالاخره چی شد میان؟ گفت فکر کردی اینا از غذا می گذرن معلومه دارن با کله جلوتر از من میان!![]()
شب خیلی خوش گذشت و خیلی گفتیم و خندیدیم
جهت سوزاندن دل خوانندگان عزیز هم بگم یکشنبه بیدار شدم اما چون شب دیر خوابیده بودم دیدیم اصلا و ابدا نمی تونم از تو تخت بیام بیرون پس مجددا برگشتم تو تخت و ۱۱ با ارش رفتیم سر کارهامون.
اما چون کاری رو که باید شنبه تحویل میدادم تمام و کمال تحویل دادم و مدیرمون حال کرد دیگه کاری با اومدن و رفتنم ندارن اخه هر چقدر هم نیام بازم کارامو به موقع آماده می کنم
*********
خیلی حرف زدم نه؟
اکشال نداره ![]()
ای دااااااااااد بیداد
تا حالا پیش نیومده بود من ۴ روز متوالی هیچی وبلاگ بازی نکنم و هیچی ننویسم و هیچی پیش دوستام نرم![]()
عجله نکنبد عجله نکنید الان توضیح میدم...
**********
شنبه بعد شرکت قرار بودم برم شرکت یکی از دوست جونی های وبلاگی . ارش هم همش غر میزد که خطرناکه!!!!!! عجبه ها ! خلاصه کم کم داشت به منم استرس وارد می کرد
اما خوشبختانه من بالاخره رفتم پیش دوست جونی و کلی از دیدنش ذوقیدم. با تصورات من و با صدای پشت تلفنش خیلی فرق داشت یه دختر ناز و ظریف و مهربون و جدی! منم که تلپ شده بودم اونجا و پا نمیشدم برم که بنده خدا به زندگیش برسه . کلی حرف زدیم و خیلی خوشحال شدم
راستی دوست جونی اینا رو اون روز نشد بهت بگم:
یک اینکه خیلی خوش هیکلی دو اینکه مانتوت خیلی خوشگل بود جنسشو خیلی دوست میداشتم![]()
منم چون از قبل نمی دونستم می خوام برم پیش دوست جونی اصلا یه تیپ درست و حسابی نزده بودم و داغون بودم!![]()
از اونجا چون نزدیک ملاصدرا بود گازشو گرفتم رفتم پیش مامی و عصر هم رفتم دنبال آرش با هم بیایم خونه . ارش تعریف کرد که دوستش اومده تهران و این دوستش همون کسیه که ما عید که داشتیم از مهاباد رد میشدیم ما رو دعوت کردن و کلی ازمون پذیرایی کردن و شب هم به زور نگهمون داشتن و کلی ما رو گردوندن
به آرش گفتم پس حتما باید بگی بیاد خونمون آرش گفت بهش گفتم فکر نکنم بیاد! با شناختی که از آرش دارم و می دونم فقط میگه بیا اونم بگه نه مبگه باشه پس نیا! گفتم آرش من کرد ها رو می شناسم خیلی اهل رسم و رسومن و باید خیلی بهشون تعارف کنی
گفت من از این کارا خوشم نمیاد منم گفتم یعنی چی خوشم نمیاد و بلد نیستم باید یاد بگیری ! و چون دوست آرش هم تو ماشین بود و اونم داشتیم میرسوندیم بعدا فهمیدم که آرش خیلی ناراحت شده!! شب رفتیم خونه و برق رفت دراز به دراز رو تخت خوابیدم و چشممو دوختم به سقف آرش هم اومد و عین حرکت منو تکرار کرد! و تو سیاهی و تاریکی شدید خونه زل زدیم به سقف و حرف زدیم و کمی از غصه ها و مسائل خصووووووووصی
زندگی دو نفرمون سخن گفتیم و در نهایت عشقولانگی به خواب رفتیم
**********
یکشنبه صبح بیدار شدم و حتی لباس هم پوشیدم که برم شرکت و آرش هم نیمه بیدار تو تخت بود. رفتم بوس خداحافظی بدم که مشغول صحبت شدیم و حرف زدیم و مهربونی کردیمو اینا و در نهایت گفتم آرش دلم نمی خواد برم آرش هم گفت خوب نرو عزیزم بیا بخواب منم نمیرم و دو تایی با شادی و عشق فراوان تا ساعت ۱۲ خوابیدیم ![]()
بیدار که شدیم ...
وای وای وای
این دفعه هوا ابری نشد طوووووووووووووفانی شد
یعنی خیلی عشقولی بودیم ها ارش داشت تو آشپزخونه یه کارایی می کرد و من داشتم به استراحتم ادامه میدادم و برنامه ریزی می کردیم که ناهار بریم جاده چالوس رستوران های کنار رودخونه که ناگهان گفتم ...(آخه شوهر خاله مامان من که در عین حال پدر شوهر خالمم هست و ما با خاله ام اینا شدیدا رابطه نزدیکی دارم تو ارومیه فوت کرده و مامان رفته بود اونجا) به آرش گفتم که به نظرم به مامانت بگو که اینجوری شده که مامانت زنگ بزنه تسلیت بگه ارش هم یه اداهای بی مزه ای دراورد که حاکی از نوعی تمسخر به من بود
منو میگین.... قاط زدم و شروع کردم داد و بیداد
(وای چه دختر بدی) آرش هم که دلش حسابی پر بود چون روز قبلش هم به اون گفتم به فلانی و فلانی باید زنگ بزنی اونم شاکی شد و می گفت مگه من بچه ام چرا اینقدر به من تذکر میدی!
خلاصه...من دو سه تا جمله ی حرص درار با عصبانیت گفتم و برای اینکه متوجه اوج عصبانیت من بشید باید بگم یک عدد بشقاب رو که جلوم بود پرتاب کردم زمین که البته چیزی نشد
و اومدم تو اتاق دراز کشیدم اما آرش مگه بیخیال میشد همش داشت حرف میزد اما خوبی آرش اینه که اصلا و در اوج عصبانیتش داد نمیزنه و خیلی با آرامش دعوا می کنه اما من جیغ جیغو ام و ارش خیلی بدش میاد و میگه من خیلی از داد و فریاد بدم میاد و وقتی تو سر من داد میزنی من سنسور های مغزم قاطی می کنه و نمی تونم واکنش خوبی نشون بردم
خلاصه من تو اتاق بدون هیچ حرفی دراز کشیده بودم و ارش هم تو حال نشسته بود و همش داشت حرف میزد منم که فهمیده بودم عصبانیه دوباره همچون موشی کوچولو تو اتاق قایم شده بودم .آخرش آرش دید اینجوری جواب نمیده اومد تو اتاق تا به سخنان گوهربارش ادامه بده
حالا زیاد جزئیات رو نمیگم ولی ظاهرا خیلی ارشو اذیت کردم سر خانوادمو این حرف ها و خیلی هم بهش تذکر زیاد دادم طبق گفته های خودش!
آرش هم آخرش خسته شد وعصبانیتش فروکش کرد اومد رو تخت و منو هل میداد می گفت برو از رو تخت من پایین!
و از همین جا بود که جنگ شروع شد!
باور کنییییین شاید 2 ساعت ما در حال جنگ واقعی و تن به تن بودیم اما من هم اصلا کم نمیاوردم و به هر طریقی که میشد آرشو میزدم! و ارش خودش کلی از این پرو بازی من تعجب کرده بود همش منو فیتیله پیچ میکرد جوری که دستام و پامو همه جام رو گرفته بود و هیچ کاری نمی تونستم بکنم می گفت تسلیم شو تا ولت کنم می گفتم چرا من تسلیم بشم تو تسلیم شو! و ارش می گفت فسقلی چقدر اخه تو پررویی!
آرش هم دیگه حسابی مهربون شده بود اما من گفتم فکر نکن اگه دارم باهات می جنگم بخشیدمت و حرفات یادم رفته! و تازه با روش های خیلی جالبی آرشو گول میزدم و فرار می کردم آرش می گفت حرکاتم خیلی سریعه! اما دوستان عزیز اصلا خودتونو ناراحت نکنین هانی وبلاگی به این راحتی ها تسلیم نمیشه اینقدر جنگیدم وجنگیدم که آخرش جفتمون حسابی از حال رفته بودیم و خیس عرق بودیم که آرش گفت باشه من تسلیمم و با شکست آرش جنگ هم تموم شد
و پریدیم تو حموم! هانی وبلاگی با 48 کیلو وزن آرش تپلی 90 کیلویی رو شکست داد !تشویقم کنید !![]()
اما بعد جنگ دیدم اینقدر آرش چنگ زدم که پشتش پر از خط های قرمز شده بود و کلی حالم دگرگون شد از دیدن این صحنه آخه آرش لباس تنش نبود و تو جنگ بیشتر آسیب دیده بود اما من سالم سالم بودم و حتی یک نقطه هم رو بدنم نبود . اونوقت این ارش پررو همش می گفت می دونی که من اگه می خواستم می تونستم یک دقیقه ای بکشمت گفتم منم می تونستم خوب!
عصر هم با مهربونی آرش کمک کرد و خونه رو جمع و جور کردیم و شب هم همون دوست ارش که گفتم با یه دوست دیگه اش اومدن خونمون و حسابی خوش گذشت و فوتبال اسپانیا با المان رو هم دیدیم و آرش و دوستاش هر سه طرفدار اسپانیا بودن من که اصلا در جریان امور نبودم به پیروی از همسرم شدم طرفدار اسپانیا همانا که خداوند خودش فرموده از شوهرانتون اطاعت کنید منم اطاعت کردم و از اسپانیا طرفداری کردم پس بهشت از آن من است دلتون بسوزه!![]()
در نتیجه اینکه یکشنبه من و آرش سر کار نرفتیم و روز بسیار پر خاطره ای برای خودمون ساختیم و حال کردیم !البته می خواستیم ناهار بریم جاده چالوس اما به دلیل پاره ای مسائل گرفتار جنگ های داخلی شدیم و نرفتیم.
البته ارش همش می گفت باز به خاطر فشار خانوادت با من دعوا کردی و می گفت چرا همه ی مشکلات ما به خاطر حرف های مامان تو هستش؟!چرا اینقدر ما رو تحت فشار میزارن... و از اینجور حرف ها .البته اینارو تو دعوا می گفت بعدش گفت دیگه برنگردیم به عقب
دوشنبه صبح باز هم ساعت زنگ زد و باید بیدار میشدم اما باااااز هم دلم نمی خواست برم سر کار و باز هم به تشویق آرش به خوابم ادامه دادم آرش هم تا 10 موند پیشم و بعدش رفت.منم رفتم پیش خواهر کوچولو که تنها نباشه و عصر هم زنگ زدم به آرش گفتم من و خواهری می خوایم بریم گیشا و گفتم اینقدر تو منو گیشا نبردی که اخرش خودم میرم آرش هم می گفت خوب منم باهاتون میام اما ما صبر نکردیم چون دیر میشد و به راه خودمون ادامه دادیم. آخه من شلوغی پیاده رو های گیشا رو دوست دارم الان هم خونمون دو قدم فاصله داره تا گیشا قدیما هم دانشگاه منم که پل گیشا بود خونه ی ارش اینا هم همون جاها بود در نتیجه نود درصد دوران دوستی من و آرش تو گیشا گذشته اما باور می کنین از روزی که عروسی کردیم نرفتیم اونجا !
شب بابا و خواهری اومدن خونه ی ما و فیلم پرس*پولیس دیدیم و بعضی جاهاش حرف های بد بد داشت و من کلی پیش بابا خجالت کشیدم.بعد رفتن بابا اینا من و آرش که از صبح درست و حسابی پیش هم نبودیم عین چسب بهم چسبیده بودیم و من همچون طفلی معصوم همش تو بغل آرش لمیده بودم.
سه شنبه علی رغم علی رغم میل باطنی دیدم دیگه جایز نمی باشد نرم شرکت اما با 1 ساعت تاخیر! اومدم
یه کاری رو که باید تحویل میدادم تحویل دادم و آقای رئیس عزیز به من بعد دو روز مرخصی و یک هفته با تاخیر شرکت اومدن گفت از اینکه بین 30 نفری رو که باهاشون مصاحبه کردم شما رو انتخاب کردم واقعا به خودم و به انتخاب خوبم تبریک میگم!!!!!! منم تصمیم گرفتم هفته یکی دو روز نیاو شرکت تا رئیسمون بیشتر به خودش تبریک بگه! من الان دقیقا یک ساله که تو این شرکت دارم عرق میریزم!
عصر هم رفتم خونه و فکر می کردم الان یک دنیا کار دارم اما ناگهان دیدم خونه توسط همسر گشنگم بسیار جمع و جور و پاکیزه شده و کلی حال کردم و نشستم تی وی دیدم و یه عالمه آلبالو خوردم و مامان شوهر جون زنگ زد برای شام دعوتمون کرد و گفت چند روز داری آشپزی می کنی خسته شدی امشب بیاین اینجا تو هم کمی استراحت کنی غافل از اینکه من چند روزیه که آشپزی نکردم!البته چرا اون روز که دوستای ارش اومدن کلی آشپزی کردم و دوستای آرش لذت بردن تازه آرش هم گفت بچه ها چند روز پیش رفتیم خونه فلانی غذاهای خانومش اصلا خوب نبود به هانی میگم تو خیلی بهتر از اون غذا درست می کنی!! بنده خدا دوستای ارش هم الکی الکی تایید کردن!
مامان شوهر جون گفت اگه کاری نداری بریم پیاده روی منم که خیلی کار داشتم اما در راستای صمیمی شدن با مامان شوهر قبول کردم و رفتیم و بستنی خوردیم و کلی حرف زدیم و خیلی خوش گذشت
راستی آرش بالاخره به مامانش گفته بود که به مامان من زنگ بزنه! و از این بابت خوشحالیدم .
شب که برگشتیم خونه دوباره چسب شده بودیم .من داشتم یه سریال ترکیه ای میدیم و ارش چون زبونشونو متوجه نمیشد حوصلش سر رفته بود بهش گفتم تو برو بخواب گفت تا تو نیای نمیرم گفتم اگه تو بری منم میام واگرنه من بدون تو که هیچ جا نمی مونم و بعدش با لحن بامزه ای گفتم بدون تو فقط میرم ونزوئلا و برزیل و کانادا !!
و حسابی خندیدیم
جریان برزیل و که گفتم کانادا هم عمه ام اینا هستن و باز چون به زوج ویزا نمیدن به ارش گفتم تابستون سال بعد می خوام تنهایی برم ارش هم نه نگفته آخه اولش می خواستم همین تابستون با عمه اینا برم اما گفتم سال بعد برم که جذاب تر باشه اخه الان خودشون هم ایرانن.هر چند من که می دونم نمیرم! بدون ارش عمرا!! اما شایدم برم !
**************
*مرسی دوست جونی هایی که این چند روز به یادم بودیم
وقتی دیدم من این چند روز وبلاگی هیشکی نرفتم اما یه ۶۰ - ۷۰ نفری از دوستا به یادم بودم خیلی خوشحال شدم
*راستی یه دوست خوبی چند ماه پیش به من میل زده بود و یه سوالایی پرسیده بود و من بهش گفتم سر فرصت حسابی جوابهات رو میدم اما با نهایت شرمندگی کلا یادم رفت
عزیزم اگه هنوزم اینجا رو می خونی باید ازت عذرخواهی کنم من میلت و اسمت رو فراموش کردم لطفا دوباره برام میل بزن
* امشب میریم مهمونی و کلی من و آرش می خوایم نانای کنیم
* خوب حرف دیگه بسه بدووم بیام پیش دوستام که حسابی دلم تنگ شده
تعطیلات خود را چگونه گذراندید؟
ما نیمی از تعطیلات را در حال گرد و خاک به پا کردن و نیمی را در حال عشقولانگی گذراندیم تا همه چیز عادلانه باشد !![]()
*****************
چهارشنبه علی رغم اینکه کلی کار داشتم اما چون مامانم مریض بود رفتم پیش مامان و دیدم خوشبختانه حالش خوب شده بر عکس دفعه قبل که هیییییچی حرف نزده بودیم رفتیم دراز کشیدیم رو تخت مامان اینا و من بسیار بسیار حرف از خودم در وکردم و نزاشتم مامان بخوابه ![]()
کمی از زندگی شخصی خودم و بیشتر از زندگی ملت سخن گفتیم ![]()
عصر هم که بابام اومد مامان مثل بچه شکایتو ها همش شکایت می کرد که این هانی اینقدر حرف زد نذاشت من استراحت کنم
بعدش هم مانتو روسریمو پوشیده بودم که برم خونمون به زندگیم برسم اما دلم نمیومد و یک ساعت همینجوری نشسته بودم به حرف های مامان و بابا گوش می کردم و لذت می بردم
عصر هم به جای خونه رفتم دم درب شرکت همسرجان که مبادا با حال مریضش بخواد پیاده بیاد خونه و خسته بشه. تو مسیر اینقدر بی دلیل شاد و پر انرژی بدم و به معنی واقعی کلمه داشتم به زندگی لبخند میزدم![]()
رسیدم شرکت ۹ اینا بود اما آرش هنوز یکمی کار داشت گفتم پس تو کاراتو بکن من دلم می خواد برم پیاده روی این طرف ها که ناگهان آرش با قیافه متعجب و پرسشگر نگام کرد و گفت نصفه شب می خوای تنهایی بری پیاده روی؟
بعدشم گفت یکمی صبر کن با هم میریم! منم تو دلم به این فیگور آرش کلی خندیدم چون اصلا این مدلی نیست و از این اخلاقا به هیچ وجه نداره
اما به هر حال مثل دخترهای حرف گوش کن نشستم سر جام
موقع رفتن آرش اینقدر بی حال بود که بیخیال پیاده روی شدم و کلا هر چی لبخند و انرژی و اینا که گفته بودم پر کشید رفت . و آرش رفته رفته رنگش داشت زرد میشد و من کلافه بودم رفتیم در خونه آرش اینا من رفتم بالا قرص بگیرم یکمی طول کشید و ارش هم با یه قیافه ی خیلی مظلوم و لوس شده و مریض و آویزون اومد بالا و می گفت من مریییییییییضم اینقدر اون لحظه مظلوم و بی بی شده بود که می خواستم درسته قورتش بدم!!!!!
خلاصه رفتیم تو که یکم آرش استراحت کنه آرش خیلی بامزه لوس میشد و من همش نازشو می کشیدم اما مامان بابای خودش هیچ کاری نداشتن باهاش و فقط یکم دارو مامانش براش آورد. مامانش خیلی رو این موضوع حساسه که اصلا آرشو لوس نکنه خصوصا بعد ازدواجش. خیلی از این نظرا مامانش داناست
آخرش آرش گفت خونه هانی اینا ادم مریض باشه کلی بهش توجه می کنن پس شما چرا اینجوری نیستین ( آخه ارش خونه ما که میاد کلی مامان اینا به خاطر مریضیش این روزا بهش میرسن) مامان آرش هم گفت خونه ما مریض اگه لوش بشه نازشو نمیکشن میزننش!!!
طفلی آرش. ولی آرش اینقدر ناز و با مزه لوش میشه که من اصلا نمی تونم جلوی خودمو بگیرم و همش می خوام محکم ماچش کنم.
شب که ارش حالش بهتر شد اومدیم خونه و آرش همش به من می گفت برو بخواب برو بخواب آخه مامانش بهش گفته علت خستگی های من کم خوابیه و باید حواست باشه من به میزان کافی خوابم.منم آخرش به زور کتک رفتم خوابیدم
آهان یه اتفاق عجیب غریب هم صبح چهارشنبه افتاد! صبح رسیدم شرکت آرش زنگ زد با یه جور بداخلاقی خاص و خنده داری گفت غذا کجاست که غذا بکشم؟ منم براش توضیح دادم این اینجاست اون اونجاست بعدشم گفت چرا برام غذا نمی کشی پس؟! تو همش کاری که برای من میکردی این بود که غذا می کشیدی الان دیگه اونم نمی کنی!!!!!!!!!!!دلم شکست و متعجب شدم گفتم خودت همش گفتی اینقدر نگران غذای من نباش خوشم نمیاد!گفت منظورم این بود وقتی غذا نداریم نگران نباش اما وقتی غذا داریم برام بکش خوب من غذا دوست دارم ! صبح ها میبینی من عجله دام!
منم که دلم شکسته بود و ناراحت بودم گفتم صبح ها من از تو زودتر میرم و عجله ام بیشتره گفت خوب شب ها بکش گفتم شب ها هم من از تو زودتر می خوابم و تو ۳ ساعت بعد من بیداری برای خودت غذا بکش!!!![]()
**********************
پنجشنبه صبح که بیدار شدیم آرش باز الکی قاطی کرده بود و بداخلاقی می کرد یهو گفت تو اصلا این روزا مشکوک شدی !!!!!!!!!
گفت من دلم می خواد در جریان همه چیییییی باشم!
من که همین جوری گیج مونده بودم نمی فهمیدم آرش راست میگه الکی میگه... یه پسری هم بود خیلی در گذشته ارادت خاصی به بنده داشت و با اینکه می دونست من با ارشم و صد بار گفته بودم دست از سرم وردار گاهی زنگ میزد . آرش یهو پرسید اون برای تولدت زنگ زد؟! گفتم نه دلیلی نداره زنگ بزنه !
بعد کلی غر غر الکی رفت!منم اینقدر حرصم گرفته بود زنگ زدم بهش و گفتم همیشه من قبل از تو میرم با کلی مهربونی میرم فقط یک روز در هفته که تو میری و من خونم باید اعصااااااااب منو خورد کنی بعد بری! آرش هم باز با لحن غیر عصبانی گفت نمی دونم چرا ولی از دستت عصبانیم مشکوکی!منم گفتم برو بابا و قطع کردم
(وای چه کار بدی) خلاصه اینقدر رفتار آرش بهم بر خورده بود که رفتم خوابیدم! این اوج عصبانیت منه !و یکی از دوستای خوب وبلاگی که یک هفته است قراره همدیگرو ببینیم زنگ زد و من گیج خواب بودم و گفتم نمی تونم بیام کلی هم شرمگین شدم چون یک هفته است سعی می کنیم قرار بزاریم اما من هی دردسر درست می کنم ![]()
بعدش آرش چند بار زنگ زد و من هیچی باهاش دوست نبودم و اصلا هم تحویلش نگرفتم تازه پرسید من نیستم تنهایی خوش می گذره گفتم بله بعدشم پرسید کی بیام خونه؟ گفتم برای من فرقی نمی کنه خودت هر وقت می خوای بیا بعدشم پرسید عصری بیام کجا بریم بیرون گفتم برام مهم نیست!!!
عصر هم که اومد زیاد باز باهاش دوست نشده بودم که دیدم بابای ارش با یه ظرف سیرابی اومدن تو !! گفتن اینو گرفتم با هم بخوریم من تا حالا نخوردم چه بوی گندی میداد زنگ زدیم مامان و برادر آرش هم اومدن و آرش یه املت خوشمزه درست کرد و نشستیم به خوردن املت خوشمزه دست پخت ارش. مامان آرش هم روسری که براش گرفته بودیم رو سر کرده بود و کلی خوشگل تر شده بود !آرش وقتی اومده بود عصر کامپیوتر شرکت هم زده بود زیر بغلش اورده بود منم چون تو افه ی قهر بودم اصلا نپرسیدم این چیه مامانش تا اومد و کامپیوتر شرکتو دید گفت من بهت نگفته بودم هیچ وقت کار بیرونو نیار خونه! بعدشم گفت همین فردا کامپیوترو ورمیداری میبری!![]()
نمی دونم چرا ولی من اصلا ناراحت نمیشم وقتی آرش سر کامپیوتر میشینه! اما مامانش کلی دعواش کرد که خونه جای کار نیست و ارش هم گفت مامان الان میبرمت خونتون ها! چون از پس دو تا خانم با هم بر نمیام. خلاصه به خاطر مهمونا من با ارش دیگه قهرانه رفتار نمی کردم و کلی با مامان آرش حرف زدیم و احساس خوبی داشتم
مامانش هم همش عذرخواهی می کرد که بابای ارش سر زده اومده .
در کل من اعتراف می کنم که مادر شوهر خیلی خوبی دارم .البته ظاهرش خیلی خیلی جدی و رسمیه و نزدیک شدن بهش خیلی سخته اما در عین حال خیلی خوب و مهربونه.
بعد رفتن مهمونا من و آرش خیلی دوست و مهربون و عشقوووووولی بودیم. و آرش گفت من فهمیدم چون کارام یکم عقب افتاده الکی بداخلاق شدم و گیر میدم به خاطر همین کامپیوتر اوردم که تو تعطیلی کارامو تموم کنم تا باز آرش همیشه بشم.![]()
*************************
جمعه به مقدار مکفی یعنی تا ساعت ۲ خوابیدیم البته ۱۰ اینا بیدار شدیم یکمی باز گردو خاک به پا کردیم و دیدیم همون خواب باشیم بهتره باز خوابیدیم
.دعوای الکی بود واقعا!! تلفن زنگ زد و بیدارمون کرد ارش هم همش داشت با خودش بد و بیراه می گفت که همکارش بیدارش کرده منم گفتم یعنی چی اینقدر بدوبیراه میگی و بعدش دیگه فقط غر غر کردیم و باز دوباره با مهربونی خوابیدیم .بیدار شدیم بدو بدو رفتیم خونه ارش اینا برای ناهار منم یه دامن بالای زانوی قرمز پوشیده بودم و خیلی احساس خوش تیپی ضایع بهم دست داده بود.
بعدش یکمی فیلم های قدیمی خودمون رو دیدیم و بعدش اومدیم خونمون که اماده بشیم شب بریم مهمونی خونه دوست آرش. آرش بهم قول داده بود مو هامو اتو بکنه اما دیگه دیر شده بود
منم استرسی شده بودم و قاطی کرده بودم نشستم و پاهامو جمع کردم تو شکمم و کوسنمونو محکم گرفتم بغلم! این یعنی وضعیت داره خطرناک میشه و ارش باید سریعا دست به کار بشه ![]()
خولاصه با همکاری ارش به جای اتو موهامو فرفری بسیار شلوغ پلوغ کردم و خیلی باحال شدم.آرش گفت خیلی خوشم میاد هر دفعه یه شکلی میشی!منم گفتم بله من اصلا خانم تکراری نیستم!![]()
تازه قبلش هم که قیافم تو وضعیت خیلی خرابی بود و رو تخت وایساده بودم و در حال غرغر بودم که چی بپوشم و هی لباس درمیاوردمو می پوشیدم آرش گفت چقدر تو خوشگلی آخه خیلیییی خوشم میاد ! و من کلیییییییییییییی دهنم باز مونده بود که من واقعا الان خوشگلم؟!
**********
تو مهمونی که ۷ تا از دوستای دوره دبیرستان ارش اینا دور هم جمع شده بودم کلییییییی اونا از خاطراتشون می گفتن و ما خانوم ها می خندیدیم واقعا دنیای پسرها با دخترها چقدر فرق داره یه عالمه خندیدیم از حرفاشون و اشکمون دراومده بود.
یکی از دوستا یه ماموریت ۳-۴ ساله داره ونزوئلا و الان بعد یک سال اومده بود ایران و اصرار می کرد حتما تا اونجان بریم پیششون. ما یه پولی گذاشتیم کنار که مهر و ابان که کارای آرش سبک شد برای رفع خستگی یه ترکیه اعیونی بریم یعنی پولی که گذاشتیم یکمی برای سفر ترکیه زیاده اما گفتم بدون خسیسی سفر کنیم حالا دوستش می گفت ترکیه بغل گوشتونه همون فصل اگه بیاین امریکای لاتین کلی خوش می گذره و امکانیه که دیگه هیچ وقت پیش نمیاد آرش می گفت از اونجا هم بریم برزیل اما دوستش گفت چون زوج هستیم احتمال ویزا دادن خیلی کمه منم گفتم پس عزیزم تو نیا من تنهایی برم
و همه به همچین همسر وفاداری که آرش داره کلی خندیدن.
در ضمن برگشتنی آرش گفت عزیزم دستپخت تو خیلییی خوشمزه تره!
آخر شب هم یکی از همون بچه ها اومد خونه ی ما و تا ۵ اینا با آرش راجع به بیزینس حرف زدن البته من که خواب بودم و ۵ صبح ارش با مهربونی هاش بیدارم کرد و وقتی بیدار شدم گفت من خیلی خیلی خیلی دوست دارم منم تو خواب کلی ذوق کردم و بعدش به خوابم ادامه دادم.
خلاصه این دوروز هوا گاهی ابری و گاهی آفتابی بود!
************
یه آقایی برام نوشته بود از وقتی اینجا رو می خونن زندگی مشترکشون از این رو به اون رو شده ...با کلی حرف های خوب دیگه
واقعا این جمله خیلی توجهم جلب کرد
یعنی میشه؟ کاش واقعا این همه پرچونگی های من یه دردی بخوره
دوست عزیز برای شما و همسر عزیزت آرزوی بهترین زندگی رو دارم
باز هم از بابت تبریکاتون یک عالمه ممنونم و یک عالمه می بوسمتون![]()
خیلی خوشحالم کردین واقعا
**********
وای وای وای ...اگه بدوووووووونین
اون شب که کلی تولد بازی کردیم و کلی بنده سورپرایز شدم! بعدش گرفتیم خوابیدیم. اما بعدش...![]()
صبح بیدار شدم البته با دو ساعت تاخیر چون که اصلا حال و احوالم خوب نبود و حسابی ضعف داشتم که البته بعدا فهمیدم کلی مریض شدمو خبر ندارم!
خلاصه ساعت ۹ اینا بیدار شدم و داشتم گیج و ویج آماده می شدم بیام شرکت و آرش رو هم آروم آروم بیدار می کردم که پاشه بره دنبال یه لقمه نون که دیدم ارش اصلا جون نداره چشماشو باز کنه و داره آروم آروم ناله می کنه. لبامو گذاشتم رو پیشونیش ببینم تب داره یا نه( آآآآآآآآه چه رومانتیک!
)(برای اینکه دستام خیس بود!
) دیدم ای داد بر من شوهر نازنینم چه تبی داره!
گفت تمام شب بیدار بوده و خودش رفته کلی پاشویه کرده تا تبش بیاد پایین و الان هم خیلی حالش بده و هیچی جون نداره!
گفتم عزیزم آخه چرا شب منو بیدار نکررررررردی؟! گفت چند بار گفتم
آآآآآآآآی آآآآآآآی اما دیگه بیدار نشدی!![]()
( چه زن بدی هستم)
آگه بدونین چه عذاب وجدانی پیدا کرده بودم. خلاصه یکمی توصیه های ایمنی بهش کردم و اومدم شرکت. آرش هم گفت منم یکی دو ساعت می خوابم بعد می رم شرکت .
ظهر به آرش زنگ زدم دیدم خونست! با یه صدای خیلی مریض گفتش که هر چی سعی کرده بره شرکت نتونسته اما کلی کار داره و به محض اینکه بتونه پاشه میره شرکت منم کلی خواهش تمنا کردم که بیخیال این یه لقمه نون شو و بمون استراحت کن منم زودی میام!
یکی دو ساعت از ساعت کاریم مونده بود و چون صبح هم با تاخیر زیادی اومده بودم نه روم میشد مرخصی بگیرم برم و نه طاقت داشتم بمونم شرکت.دو ساعت باقی مونده هم بالاخره گذشت و دوییییییییدم به سمت همسر عزیزتر از جانم!
خیلی جالبه با اینکه می دونستم آرش مریضه و این موضوع خیلی هم ناراحتم کرده بود اما بازم از اینکه الان که برسم خونه ارش هم خونه است کلی ذوق داشتم! آخه من همیشه می رسم خونه هیشکی نیست و ارش شب میاد.
رفتم تو دیدم آرش با چه حالی ولوو شده رو تخت .نازیییییی تا منو دید با اون حالش گفت تولد تولد تولدت مبارک! آخه تولد اصلیم اون روز بود دیگه! همش هم می گفت می خواستم امروز هم مثل پارسال بریم اون رستوران کنار رودخونه اما چرا من مریض شدم!
بعد رسیدگی های فراوان به آرش ساعت ۸ اینا مامان زنگ زد و وقتی فهمیدن آرش هنوز هم خیلی بی حاله حتییییییییییی آرش شکموی من حاضر نیست برای غذا خوردن هم چشماشو باز کنه بابا اومدن که با هم ارشو ببریم دکتر.
حالا این ارش مهربون وقتی به زور پا شد که بره دکتر به سختی رفت تراس و شروع کرد آب دادن به گلدون ها! می گفتم ول کن بیا استراحت کن می گفت این گلدون ها مثل بچه هامونن باید بهشون توجه کنیم تو خودت از صبح بیرونی تشنه ات میشه آب می خوری اون وقت می خوای این گلها رو همینجوری تشنه بزاری!
کلی متاثر شدم از این همه مهربونی آرش!
حالا اینقدر حرص می خورم اگه بدونین چرا...از اینکه منم لباسامو پوشیدم که بریم دکتر آخرین لحظه بابا گفت تو نیا اونجا محیطش آلودست و غیره ارش هم گفت منم زود میام تو برای چی میای. آخه حالش هم بهتر بود بعد اب دادن به گلدون ها و دیگه اونجوری بی حال نبود. منم گفتم باشه نمیام.
یک ساعت بعد دیدم خبری نشد زنگ زدم به موبایل آرش گفت دارن بهم سرم میزنن! دیگه نمی دونین چه حالی شدم همش می گفتم وای منو ببخش که تو این وضع کنارت نیستم همش تقصیر بابا شد گفت تو نیا.ارش هم که موقعیت رو برای لوس شدن مناسب دیده بود خودشو لوس کرد و گفت تازه ۴ تا هم آمپول بهم زدن .
منم اینو شنیدم داشتم می مردم! البته بعدا کاشف به عمل اومد که فقط یک آمپول رو به خودش زدن و بقیه رو زدن تو همون سرم!!
(ای آرش بدجنس منو اذیت کردی!)
شب که اومدن من همش با غصه آرشو نگاه می کردم آرش هم ناراحت شد! گفت عزیزم دوست ندارم دلت برام بسوزه و بعد دستاشو مثل اینا که می خوان زور بازوشونو نشون بدن برد بالا و گفت ببین من چقدر قوی ام!![]()
![]()
خلاصه حسابی مریض داری کردم و کلی برای مریضی آرش غصه خوردم
چون با وجود بی حالی شدید سعی می کرد همش بگه من قوی ام! من سر حالم !
راستی دکتر گفت این مریضی عفونت روده است که خیلی خیلی شایع شده بعضی ها شدید تر و بعضی ها خفیف تر این مشکل رو پیدا کردن. منم حالت خفیف این مریضی رو دارم و دو هفته است که شدیدا بی حال و بی انرژی شدم.
علائم کلی اش همین بی حالی خستگی دل پیچه تب حالت تهوع و ایناست. البته لزوما همه ی حالت ها با هم در یک نفر نیست.
خلاصه مواظب خودتون باشین و اگه کمی احساس کردین از این حالت ها دارین شیر و آبمیوه اصلا نخورین به جاش دوغ و کته و ماست بخورین.
خوب حالا حق ویزیت لطفا؟![]()
*****************
برای روز مادر هم که خوشبختانه از قبل کادو ها رو گرفته بودیم واگرنه با این همه مریضی اصلا نمی شد.
یه روسری خیلی مجلسی و خوشگل به اضافه ی یه سبد حصیری برای مامان ارش و یه مانتوی خوشگل با طرح بته جقه ای و کاملا تابستونی برای مامان خودم.
خیالم از مامان ارش راحت بود اما مامان خودم هر وقت براش کادو بگیریم یه غری میزنه.تولدش چند ماه پیش بود و با آرش تصمیم گرفتیم براش یه ساعت معمولی بگیریم . چون دو تا ساعت خیلی گرون داشت و بیرون دستش نمی کرد و ساعت دم دستی نداشت. ما هم ساعت دم دستی گرفتیم.اما وقتی بازش کرد (حالا من که عادت داشتم اما جلوی ارش) یه پوزخند زد و گفت وا من که ساعت داشتم! و کلی به دیده ی تحقیر به ساعت ما نگاه کرد بعدش هم گفت آدرسشو بدین می خوام برم عوضش کنم!!![]()
عصر که اومدم خونه کادو ها رو خوشگل کادو کردم و اول رفتیم خونه ی ما و مامان من هم از مریضی آرش گرفته بود و اصلا حال نداشت و خوشبختانه نظر منفی نسبت به مانتو نداد .برگشتنی آرش گفت مامانت وقتی مریض میشه چه با مزه میشه گفتم یعنی چه جوری گفت مهربون تر میشه !!
حالا یه چیز جالب
بابایه من تو یه شرکت خفن یه سمت خفن داره (بهبه چه خوب پز دادم
)
خلاصه مدیران این شرکت که ۷-۸ نفر بودن آخر وقت دیروز یه جلسه ی مهم داشتن که ساعت ۸ تموم شده بعدش اون رئیس خفن تره به همه اعضای جلسه یه بسته ی گنده داده و گفته چون ما امروز که روز زن هستش تا الان وقتتون رو گرفتیم و شما الان هم دیر می رسین خونه هم فرصت نکردین برای خانوم هاتون کادو تهیه کنین ما از طرف شرکت برای خانوم هاتون کادو گرفتیم.
(که حسابتونو نرسن
)
و اون کادو یه کریستال خیلی خیلی خوشگل و بزرگ و گرون در حد ۷۰-۸۰ تومن بوده! من که کلیییییییییییییی تعجب کردم.
راستی شرکت ما هم به من یه ربع سکه دادن! اصلا انتظار نداشتم و کلی خوشحالیده شده و فوری به ارش خبر دادم! (ندید بدید
)
بعدش رفتیم خونه ی آرش اینا.مامانش همش می گفت یه شاخه گل بس بود چرا دو تاااااااا کادو! کلی هم از کادو هایی که عروس عزیزش براش انتخاب کرده بود خوشش اومد.
به من هم دو تا پتوی مسافرتی دادن چون برای تابستون پتو نداشتیم گفتن بزار به حساب کادوی روز زن.
آرش هم که بنده خدا بعد جریان تولد و مریضیش من اصلا انتظار کادو ازش نداشتم و اون هم به خوبی انتظارمو براورده کرد و کادو نگرفته بود
. اصلا برام مهم نبود و ناراحت نشدم اما اینا باعث نشد که غر نزنم که حداقل یه شاخه گل می گرفتی!![]()
الانم خیلی مریضم با اجازه رفع زحمت می کنم
*******************
* فاطمه قشنگم وقتی اومدم دیدم تو وبلاگت برام تولد گرفتی واقعا خوشحال شدم و نمی دونم چه طور ازت تشکر کنم دوست مهربونم
مرسییییییییییییییییییییییی![]()
* تو وبلاگ یکی از بچه ها که مادرش دو ساله فوت کرده یه متنی برای روز مادر و مادرش نوشته بود که وقتی خوندم تو شرکت های های گریه می کردم
خدا تو این روز به همه ی بچه هایی که مادر بالاسرشون نیست صبر بده واقعا![]()
وای چقدر شماها خوبین از همه ی همه ی دوستای مهربون که امروز اینجا تبریک گفتن و همه ی دوستای مهربونی که به یادم بودن ییییییییییییییییک دنیا ممنونم
خصوصا ساره و فضول خانم عزیز که واقعا سوپرایزم کردن و بقیه ی دوستای خوبم... یه ماچ خیلی محکم برای دوستای مهربونم ![]()
![]()
![]()
![]()
بله... امروز یک هانی جون ۲۳ سال تمام در خدمت شماست...به به چقدر بزرگ شدم... میتییییییی کوموووون احترام بگذارید!![]()
**************
دیروز یکشنبه از خواب که بیدار شدم شدیدا مریض احوال بودم و خیلی سخت خودمو از تخت کشیدم بیرون و با کلی غم و غصه و ضعف و بی حالی رسیدم شرکت و همش حالم داشت بدتر میشد اینقدر حالم بد بود که می خواستم برم خونه اما چون اصلا توان رانندگی نداشتم ترجبح دادم بمونم شرکت.
صبح آرش زنگ زد و گفت زنگ زدم به مامانت اینا که امشب بیان خونمون برات تولد بگیرن! من یکمی خوشحال شدم اما بیشتر ناراحت شدم که کل برنامه ی ارش همینه !!مامانم اینا رو دعوت کرده !
بعدش ظهر دوباره زنگ زد و اصرار کرد یک ساعت مرخصی بگیر و زودتر برو خونه که استراحت کنی و شب مامانت اینا میان سرحال باشی...منم گفتم باشه اما یه کاری دستم بود گفتم اونو تموم کنم و بعدش بدون منت برم خونه اما اون طول کشید و ۴ رسیدم خونه
خیلی سردرد داشتم و کاملا احساس می کردم جون ندارم گرفتم خوابیدم تا اینکه ۶ مامانم زنگ زد و بیدار شدم .
گفت شب ما می خوایم بیایم پاشو برو یه دوش بگیر خونه زندگیتو مرتب کن آرایش بکن آدم روز تولدش باید مرتب باشه!![]()
یکمی حرف های مامان به نظرم عجیب غریب اومد و حدس زدم شب غیر خودشون کسای دیگه ای هم با خودشون میارن اما اصلا برام مهم نبود و هیچ هیجانی در من ایجاد نکرد!
تلو تلو خوران خودمو انداختم تو حموم و شدیدا نیاز به حموم داشتم تاااااااازه آب باز کرده بودم که دیدم زنگ در رو زدن.جواب دادم دوستم بود گفت هانی درو باز کن منم گفتم اااااا تو اینجا چه کار می کنی ! من حمومم!
درو باز کردم و پریدم تو حموم تا برسن بالا دوش بگیرم!! نمی دونم چرا بازم هیجان خاصی پیدا نکردم کلا اینقدر مریض بودم که حتی حال سوپرایز شدن نداشتم!
سریع دوش گرفتم و اومدم بیرون و تا درو باز کردم یکی از دوستام با کیک و شمع های آب شده پرید جلوم و کلیییی خندیدیم اون یکی دوستم هم دست میزد و تبریک می گفت !من با حوله و موهای خیس وایساده بودم اونجا!
طفلکی ها حسابی حالشون گرفته شده بود.گفتن ما اومده بودیم تو رو سوپرایز کنیم اما خودمون بیشتر سوپریز شدیم! شمع هاشونم به خاطر تاخیر من آب شده بود و خاموش شده بود!
تو این فاصله که من حموم بودم ارش اومده بود بالا سوئیچ ماشین رو برداره و دیده بود در خونه بازه (با اینکه می دونست قراره دوستام بیان اما نگران شده بود) ظاهرا آرش وقتی دیده در بازه همش گفته هانی هانی منم که حموم بودم نشنیدم دو تا دوستامم چون لباساشون خیلی لختی بوده صدای آرش شنیدن رفتن تو آشپزخونه قایم شدن! خلاصه آرش میگه دیدم هیشکی جواب نمیده دره خونه بازه و صدای پچ پچ میاد با نگرانی اومده بود تو و دوستامو تو آشپزخونه پیدا کرده بود جالبه یکی از دوستام که آرش اصلا میونه خوبی باهاش نداره و میگه امواج منفی به رابطمون میده وقتی ارش دیده داد زده وااااای چرا با کفش اومدی تو! آرش هم می گفت می خواستم بگم اینجا خونه ی منه تو اصلا خودت کمپلت چرا اومدی توووو؟
من که از حموم برگشتم آرش رفته بود نشستیم با دو تا دوستم کیک خوردیم صحبت کردیم گفتیم خندیدیم و من با اشتیاق و بی صبری زیادی همش می گفتم کادومو بدییییییییین و اونا هم ۲تایی یه تاپ دکلته مجلسی شیک گرفته بودن که خیلی ازش خوشم اومد.
بعدش آرش اومد با ۲ تا گلدون گنده! یکیش یاس و یکیش پاپیتال(یه جور پیچکه)
گفت ببین یاس دوست داشتی برات کادوی تولد رفتم گلدون یاس گرفتم.
ما تراسمون خیلی بزرگه نسبتا! یعنی فکر کنم۱۶ متری هستش و آرش به مناسبت تولد من از چند روز قبل یه عالمه گلدون اینا می گرفت و الان تراسمون عین باغ شده
نمی دونستم باور بکنم که کادوی تولدم همین گلدوناست یا نه؟!اخه آرش کلا ادم غیر قابل پیش بینیه
خصوصا که همونطور که قبلا گفته بودم همه ی پولامونو جارو کردیم و زدیم به بیزینس!! تازه همه ی پولای آرش هم که پیش من بود و من فکر کردم پس آرش پولی نداره که بخواد کادوی خفن تری برام بخره! و گلدون ها رو باور کردم اما دلم نمی خواست!
تو همین گیرو دار مامان و بابا و خواهر کوچولوم اومدن.
دیدم به به مامان چه تییییییییپی زده کم کم داشتم مشکوک میشدم اما چون مامان من کلا به خودش میرسه همیشه بازم زیاد جدی نگرفتم! البته کم کم دیگه داشتن تابلو میشدن مامان که همش از لحظه ای که رسید داشت تمییزکاری می کرد و خونه رو جمع جور می کرد البته از نظر خودم خونه در بهترین وضعیت ممکن قرار داشت اما مامان باز داشت می سابید یا همش به من می گفت موهاتو برو باز کن این چیه اینجوی جمع کردی
بعدشم شنیدم مامان یواشکی به بابا گفت به عمه اس ام اس بزن و پلاک اینجا رو بهشون بگو
خونه ی ما اینقدر کوچیکه که کسی نمی تونه یواشکی چیزی بگه و دیگران نشنون!![]()
اعتراف می کنم که دیگه مطمئن شدم برنامه همینه و اصلا انتظار بیشتری هم نداشتم.
آرش اومد تو اتاق گفت کیک هم می خوای؟
منم دلم شکست!که مگه از خود ادم می پرسن گفتم نه عزیزم عصری با بچه ها کیک فوت کردم دیگه نمی خوام.
اما دلم طاقت نیاورد و یکم بعدش گفتم یعنی واقعا اصلا به فکرت نرسید کیک بگیری برام؟ ![]()
آرش هم فوری گفت همین الان میرم می گیرم! رفت
چند دقیقه بعد در زدن. درو باز کردم دیدم وای مامان و بابای آرش!با خود آرش!
با یه سبد میوه ی بزرگ تزئین شده یه سبد گل خیلی قشنگ یه جعبه ی کیک بزرگ اومدن تو!
واقعا واقعا در این لحظه سوپرایز شدم!آخه چند باز به آرش گفتم اگه به مامان بابای من گفتی به مامان بابای خودت هم بگو اما همش می گفت نه ولش کن مامان باباهامون خیلی با هم جور نیستن جدا جدا دعوت کنیم بهتره!منم گفتم باشه! اما وقتی دیدمشون کلی ذوق کردم
باز هم اعتراف می کنم که گفتم این دیگه آخرشه و اصلا اصلا منتظر اتفاق دیگه ای نبودم که باز در زدن درو باز کردم دیدم واییییییی خانواده ی عمه ی آرش با یه دسته گل خوشگل و یه کیسه بزرگ!!
این دفعه دیگه بغضم گرفت اینقدر سوپریز شدم!
کیکی که آرش از قبل سفارش داده بود رو دیدم و وااااااااااااااااقعا قشنگترین کیکی بود که تا حالا دیدم حتی بیشتر ار کیک عروسیمون دوسش داشتم
کیک مربع بزرگ سفید سفید با یه روبان پاپیون خورده ی صورتی روش!
حواسم به کیک بود که باز در زدن این دفعه خانواده ی عموی آرش بودن با یه کادوی بزرگ دستشون!
اخه عمه و عموی آرش تا حالا خونمون نیومده بودن و من کلی ذوق می کردم میدیدمشون البته با هر آدم که میومد تو من می گفتم وای خدا اینا کجا قراره بشینن اونوقت؟!
دوباره در زدن و عمه ی خودم با دخترش اومدن (همونا که تازه از کانادا اومدن) با یه کیسه ی گنده یکمی بعدش هم برادر آرش اومد!
یعنی مهمونا با خودمون می شدیم دقیقا ۱۹ نفر! تو خونه ی ۵۵متری! اما جالبه که همه جا به جا شدن و مشکلی نبود اصلا. تازه اون وسط من و آرش هم کلی رقصیدیم!
آرش منو برد تو اتاق و گفت هانی می دونی من یه کادوی دیگه هم می خواستم برات بگیرم اما امروز که رفتم بسته بود نشد بگیرم تو ضایعم نکنی ها بگو آرش برام یاس گرفته من بعدا بهت کادو میدم اما پیش این همه مهمون یه جوری آبروداری کن!
اینقدر با حالت غمگین و نگرانی این جمله هارو گفت که گفتم باشه عزیزم تو امروز این همه منو خوشحال کردی من دیگه کادوئی نمی خوام که!
البته ناگغته نماند این حرف ها رو الکی گفتم و چند دقیقه بعد تو آشپزخونه یقه اش رو گرفته بودم و می گفتم من کاااااااااااااادو می خوام!![]()
شب هم خاله ی ارش از همدان زنگ زدن تبریک گفتن و اولین باری بود که به من زنگ زده بودن و کلی ذوق کردم!
من حالم باز زیاد خوب نبود و سردرد شدیدی و ضعف داشتم و مامان آرش متوجه حالم شد و گفت زود دیگه جمعش می کنیم که تو بری استراحت کنی
همش هم به من میگه تو کارمندی نباید مهمون دعوت کنی تو کارمندی نباید غذا درست کنی تو کارمندی نباید کار خونه کنی!
منم با خودم میگه شانس اوردم که سر کار میرم واگرنه لو می رفت که من بیشتر تنبل هستم تا کارمند!
من که عروس خانوم بودم و کار زیادی نمی کردم و مامان خودم و مامان آرش همش میاوردنو می بردن و به منم می گفتن معلومه تو حال نداری کار نکن!
حال یه نکته جالب تو این مهمونی و کلا اینگونه مهمونی ها اینه که خانوم های خانواده ی ما مثل خودم مامان عمه دختر عمه و خواهرم همه حسابی تیپ زده و شیک و پیک و آرایش کرده و موهای سشوار کشیده و اهل بزن و برقص اما...خانم های خانواده ی ارش همه کاملا لباس های پوشیده و روسری و حتی مامان آرش با مانتو و روسری های کاملا محکم و بدون هیچی آرایش!!
یکمی صحنه خنده داره!اما خوبیش اینه که هیچ کس با دیگری کاری نداری و همه به عقاید هم خیلی احترام میزارن!
آخر شب در حالی که سرم داشت می ترکید کیک خوشگل و عزیزم رو آوردن!
آرش نشست کنارم و کیک رو فوت کردم و با آرش بوس بوسی کردیم و نااااااااااااااااااگهان
دیدم آرش یه جعبه کوچولوی صورتی با یه روبان صورتی روش از تو کیفش دراورد و داد به من
اینم جزو سوپرایز های خفن تولدم بود که در اخر مهمونی اتفاق افتاد
من همیشه به آرش می گفتم گردنبند تپلی قلبی با کلی نگین ریز روش خیلی دوست دارم.
کادو رو که باز کردم دقیقا همین بود...گرنبند که یه قلب کوچولوی تپلی با کلی نگین ریز روش!اینقدر ذوق کردم که آرشو یه ماچ خیلی محکم و رمانتیک کردم.
و مامانم فوری گفت هانی همیشه به منم می گفت گه دقیقا همچین چیزی می خواد چه جوری پیدا کردی؟!
خلاصه بعد از اینکه همه کف کردن کادوی مامانو باز کردم که یه زودپز تفال بود که خیلی لازم داشتم
بعدش مامان آرش یه ربع سکه دادن عمه ام یه خردکن بوش یه بلوز مهمونی قشنگ
عمه آرش یه تاپ و یه دامن مارک دار و عموی آرش دیس خوشگل و برادر آرش یه کیف اسپرت و خوشگل
همه ی کادو هامو خیلی دوست داشتم و همه رو بوسیدم
بعدش مامانم و مامان آرش تند تند جمع و جور کردن و همه گی رفتن.
منم با اینکه از خستگی و سردرد داشتم میمردم کلی از همسر مهربونم تشکر کردم و کلی جمله های عشقولانه بهش گفتم.
واقعا واقعا این اولین تولد دوران متاهلی یکی از قشنگترین تولد های زندگیم بود!
امیدوارم همه همچین احساس قشنگی رو تجربه کنن.
آرشی جونم تو فوووووووق العاده ای عزیز دلم
مرسییییییییییییییییییییی![]()
********************
سال پیش تولد ۲۲ سالگیم هم آرش با بروبچ می خواستن برن طالقان خونه ی یکی از بچه ها منم با هزار کلک از مامان اینا اجازه گرفتم و با دوستم و دوستا و فامیلای ی آرش رفتیم طالقان و اونجا یهو ارش کیک و شمع آورد و برام یه تولد خیلی بامزه گرفتن تو طالقان .البته این پنجشنبه ی هفته ای بود که تولدم بود و روز اصلی تولدم ۲ تا امتحان داشتم و آخرین روز امتحاناتم بود و بعد دو تا امتحانا با ارش رفتیم یه رستوران خوشگل کنار رودخونه تو جاده چالوس و اونجا دو تا گردنبند از سنگ های مختلف و یه کیف پول چرم خفن بهم کادو داد که خودش با سلیقه ی خودش به صورت خیلیییی بامزه ای کادوشون کرده بود و تو طالقان هم یه کفش قرمز بهم داد. می خواستم امسالم باز روز تولدم بریم همون رستوران شاید شب بریم معلوم نیست
***********
سال قبل ترش تولد ۲۱ سالگیم با آرش رفتیم رستوران غروب و دیر هم شده بود و مامانم هر یه ربع زنگ میزد و دعوا می کرد که زود باش بیا البته می دونست با آرشم اما تولدمو کوفتم کرد.اون روز آرش گفت می خواستم با هم بریم کادو انتخاب کنی اما دیگه دیر شده مامانت اینا عصبانی میشن دیرتر بری منم با غصه گفتم باشه اما شاممون که تموم شده یه جعبه ی خوشگل گذاشت جلوم
یه گردنبنبد صورتی خیلی خیلی شیک پیر کاردین بود و واقعا سوپرایز شدم
راستی دیروز آرش همه چی رو برام صورتی گرفته بود و گفت هانی عاشق صورتیه منم اولا فکر می کردم شاید منم پلنگ صورتیم که هانی بهم علاقه من شده!![]()
***************
سال قبل ترش هم تولد ۲۰ سالگیم همون سالی بود که هنوز رابطمون عشقولی نشده بود ولی خودمون ته دلمون یواشکی عاشق هم شده بودیم با یکی از دوستام و دوس پسرش رفتیم رستوران دهکده و اونجا دوستم با گوشیش یه عکس از آرش انداخت که اتفاقا خییییییلی خیلی آرش تو اون عکس معصوم و خوش تیپه و دوستم اون عکسو برام فرستاد و من برای اولین بار اون عکسو به خانوادم نشون دادم و همه اونجوری آرشو دیدن بار اول . آرش یه سرویس نقره گردنبند و گوشواره برام گرفته بود که یک هفته بعد سیاه شد و آرش هنوز هم میگه اون مغازه دار سر من کلاه گذاشت واگرنه من چیز خوبی خریده بود.
************************
سال قبل ترش هم تولد ۱۹ سالگیم من هنوز نیمه ی گمشدمو پیدا نکرده بودم!
یعنی می شناختمش ها اما فقط مجازی!
***********************
راستی شنبه با ارش رفتیم سینما فیلم زن ها *فرشته اند و کلی خندیدیمی و حال کردیم
***************************
و در آخر
تولد تولد تولدم مبارک مبارک مبارک تولدم مبارک ![]()
من یام یامم دوست شما ![]()
وای چقدر من دوستای مهربونی دارم
آرش همش میگه وبلاگ و دوستای وبلاگی خیلی خطرناکن حسن !اما من نمی دونم چرا اینجوری فکر می کنه به نظر من که خیلییییییی خوبه
راجع به پست قبل اینقدرررررر تو نظرات خصوصی و عمومی برام حرف های قشنگی نوشته بودین که واقعا هیچی ناراحتی ته دلم دیگه احساس نکردم
خیلی از بچه ها همدردی می کردن و من متوجه شدم چقدر دخترانی که با مادراشون مشکل دارن و احساس می کنن مورد مهر و محبت مادرشون نبودن زیادن!
حرف خیلی زیاده راجع به اون پست و احساسای من نسبت به اون جریان اما فعلا خوشحال و سرحالم و اون پرونده در ظاهر مختومه شده اما بازم هیچ بعید نیست که به زودی منفجر بشم!
**********
چهارشنبه بعد این همه داستان وقتی از شرکت رفتم خونه ارش زنگ زد و گفت یه کاری هست که حتما باید تا امشب انجام بده به خاطر همین تا ۱۲ اینا میمونه شرکت به من هم گفت برو خونه ی مامانت اینا که تنهایی نترسی!!
اولا که من بسیار بسیار تنهایی تو خونه بودم در دوران مجردیم چون زیاد پیش میومد که مامان و بابا با هم میرفتن مسافرت و خواهر کوچولو رو هم می بردن و من چندین شب تنها بودم و خیلی به نظرم خنده دار بود که ارش فکر کرد من تا ۱۲ تنها خونه باشم می ترسم! اما در راستای اینکه این شجاع بودن من باعث نشه آرش همیشه خوشحال و خندان نصفه شب بیاد خونه گفتم آه آره شاید بترسم زودی بیا !
دوما که دقیقا دو سه روز قبل وقتی من تنها رفته بودم پیش مامان و مامان جان کلی اعصابم رو بهم ریخته بود و در راستای این جریان من دو روز با آرش دعوا داشتم...خلاصه وسط اون دعواها آرش گفت از این به بعد دیگه تنها نمیری اونجا و هر وقت خواستی با هم میریم با هم میایم که اینقدر قاط نزنی!!
اما اینقدر پاک و مهربونه که خودش یادش رفت و اصرار داشت من حتما برم پیش مامان و تنها نباشم. منم کلی با خودم کلنجار رفتم و اخرش تصمیم گرفتم که برم.
بابا با خواهر کوچلوم رفته بودن دکتر و فقط من و مامان بودیم و دو سه ساعتی که اونجا بودیم فقط به تلوزیون نگاه کردیم و کلا بیشتر از ۴-۵ جمله حرفی نزدیم!
یعنی من چند بار سعی کردم صحبت کنم و همش می پرسیدم خوب از فلانی چه خبر اما مامان اینقدر بی حوصله و بی توجه جواب میداد که منم دیگه بی خیال شدم.
ساعت ۱۲شب رو کمی گذشته بود که من تنهاااااایی رفتم هفت تیر دنبال آرش. چون قبلا هیچ وقت این وقت شب تنها نبودم وقتی در حال رانندگی به سمت شرکت آرش بودم احساس می کردم من چه زن قوی هستم که ساعت ۱۲.۵ شب تنهایی بیرونم! (چه ضایع
)
البته اینقدر ارش هر دو دقیقه یه بار زنگ میزد باعث میشد کمی در احساس قوی بودنم خلل وارد بشه!
نصفه شب که رسیدیم خونه آرش رفت تو آشپزخونه و قیافش نگران و متعجب شد ! یعنی قیافش دقیقا شبیه کسایی شد که ... سوسک دیدن!
تا الان خیالمون راحت بود که خونه از این موجودات نداره و همین یکی یعنی اینکه پس دیگه نباید خیالمون راحت باشه. منم خیلی لوسانه نشسته بودم رو مبل و می گفتم آآآآآآآه نه نه آآآآآآآآه نه ( چون به نظرم همین یکی یعنی از فردا هر روز باید یکی از این موجودات رو مشاهده بکنیم) خلاصه سریع به قول آرش ستاد بحران تشکیل دادیم و راه حل ها و یشنهاداتی مطرح کردیم تا ایشالا دیگه از این موجودات زشت نبینیم.
**************
پنجشنبه هم از وقتی بیدار شدم فقط داشتم آشپزخونه میسابیدم! چون اون صحنه ای که دیشب دیدم اصلا آرامش روحی روانیم رو ریخته بود به هم و احساس می کردم آشپزخونه کثیفه! واقعا از جناب موجود زشت ممنونم که باعث شد من یه تکونی به خودم بدم واگرنه این آشپزخونه ی ما به این راحتی ها تمییز نمیشد.
*****************
دو تا از دوستای دبیرستانی آرش همزمان از دو کشور خارجی به میهن اسلامی بازگشتن به خاطر همین پنجشنبه عصر گروهی از دوستای آرش بیرون قرار گذاشته بودن.آرش عصری اومد دنبال من که بریم پیش اونا .... اما کلی داستان شد
آرش اومد دنبال من و من از آیفون گفتم بیا بالا لباساتو عوض کن و یه چیزی بخور بعد بریم آرش هم گفت نه تو بیا پایین من دارم با حاج خانوم صحبت می کنم
(حاج خانوم خانوم خیلی پیر و بامزه ایه که همسایمونه و همیشه دم در میشینه)
منم اومدم پایین و رفتیم.آرش هم همش داشت می گفت اه من خیلی کثیفم آه من خیلی خسته ام آه من اصلا حال ندارم آه من از صبح تو گرما اینور اونور دویدم
منم شاکی شدم و گفتم کلافم کردی!!! بسه دیگه.من چه کار کنم وایسادی با حاج خانوم صحبت می کنی میومدی بالا زود یه دوش می گرفتی لباس عوض می کردی. اصلا من خوشم نمیاد شوهرم اینقدر آشفته و درب و داغون باشه پیشم!
آرش هم گفت واقعا مرام نداری سوسک مرامش از تو بیشتره!![]()
منم گفتم برو پس با همون سوسک ازدواج کن!
این جمله ی ضایع من باعث شد وسط دعوا کلی خندیدیم و داشتیم میرسیدیم محل قرار که آرش گفت اصلا ولش کن برگردیم خونه !
عین پت و مت دوباره برگشتیم خونه و بگزریم که من تو راه هی داشتم غر میزدم که اگه همون موقع میومدی بالا الان اینجوری نمیشد
تو راه مامان آرش رو دیدیم و اونم با دیدن ما کلی ذوق کرد.چون مامان آرش داشت پیاده روی می کرد به آرش گفتم من که امادم تو تا بری خونه یه دوش بگیری منم با مامانت قدم میزنم تو کارت تموم شد بهم زنگ بزن!
این تصمیم رو در راستای صمیمی رفتار کردن با مامان آرش گرفتم.آخه همه حتی خانواده ی خودم میگن مامان آرش اینهمه خانوم خوبیه و این همه تنهاست و این همه میگه من دختر خیلی دوست دارم و ...پس تو به عنوان عروسش باید باهاش صمیمی تر باشی
خولاصه منم صمیییییییمی گفتم بریم با هم قدم بزنیم!
اما واقعا احساس کردم که چقدر خوشحال شد .واسه خودمون راه می رفتیم وحرف میزدیم و منم خیالم راحت بود که آرش کارش تموم بشه زنگ میزنه
کلی هم از خونه دور شده بودم.کیفمو نگاه کردم دیدم وای موبایلمو نیاوردم و مامان آرش گفت من هم نیاوردم تو خونه به شارژ بود!
منم گفتم حالا یک ساعته آرش آماده شده و دوستاشم همه منتظرن اون وقت هی داره زنگ میزنه به ما پیدامون نمی کنه.از مامان آرش خداحافظی کردم و با سرعت نوررر دویدم به طرف خونه
واقعا از حال رفتم و عرق کرده و نفس زنان رسیدم در خونه که دیدم همون لحظه یه آقای خیلی تر تمییز و خوش تیپ که همان آرش خان خودمون باشه با لبخند اومد بیرون و گفت عزیزم چرا نفس نفس می زنی؟
می خواستم موهای کلمو بکنم چون آرش تازه همون موقع اومده بود بیرون و اصلا هیچ زنگی هم به من نزده بود و الکی کلی نگران شدم من
حالا نوبت من بود برم دوش بگیرم اما دیگه بیخیال شدم و راه افتادیم
باز تا یکمی رفتیم آرش گفت واااااای حلقه ام جا موند! منم گفتم اشکال نداره اما آرش چون یه عالمه از دوستاش اونجا بودن دلش نیومد و دوووووووباره برگشتیم خونه آرش حلقه اش رو بیاره
بالااااخره ما حرکت کردیم به سمت دوستان ارش و شب خوبی رو گذروندیم و ناااااااگهان جو گیر شدیم و عین نادان ها برگشتیم گفتیم فردا شب هم بیاین خونه ی ما و بدین وسیله اسباب بدبختی خود رو فراهم کردیم. اونا هم که همه از خدا خواسته نه نگفتن!
***************
جمعه صبح تا ظهر با آرش رفتیم خرید و بعدش هر کی رفت سر پست خودش
من در اتاق خواب و ارش دستشویی و حال ...بعد کلی شستن و سابیدن ناهار رفتیم خونه ی آرش اینا تا بعدش برگردیم و به امور غذاها برسیم. آرش اونجا خوابش برد و چون خیلی کار کرده بود دلم نیومد بیدارش کنم و به مامان آرش گفتم من الان کاری با آرش ندارم زودتر میرم به غذاها برسم آرش هر وقت بیدار شد بگین بیاد. یه برنامه ریزی خوب و عالی کرده بودم و همه ی کارا اولویت بندی شده بود و خوشحال بودم که آرش هم اومد (تعجب کردم که اینقدر زود بیدار شده) اما معلوم بود نصفه مغزش هنوز خوابه.گفت مامانم اینقدر تکونم داد همش می گفت پاشو برو دوستاتو دعوت کردی اونوقت اینجا خوابیدی!خولاصه ظاهرا مامانش به زور از خونه انداخته بودش بیرون که بیاد به من کمک کنه. آخی!
یکی از غذاها مشکل یپدا کرده بود(همون کراکت سیب زمینی) و همش وا می رفت و اصلا گرد نمیشد عصبی شدم سپس خل شدم سپس زدم زیر گریه و از آشپزخونه اخراج شدم و بقیه کارهارو ارش تموم کرد.آخرش هم مامان و بابا با یه عالمه توت اومدن و مامانی جونم در حرکتی بی سابقه گفت تو برو اماده شو و کلیییییی از کارامو ردیف کرد و قبل اومدن مهمونا هم رفتن! نازیییییی
******
مهمونا شامل دو تا از دوستا با خانوماشون و یکی از دوستا به صورت مجردی بود.
شب تا ۱.۵ به زور نشستم اما دیگه داشتم میمردم اصلا هم جون نداشتم واسه همین در کمال پروریی شب به خیرمو گفتم و رفتم تو اتاق. جالبه من همش نگران بودم که اگه برم بخوابم اونا ناراحت میشن و زود میرن اما وقتی آرش می گفت هانی تو خسته شدی برو بخواب اونا هم می گفتن آره آره تو برو بخواب ما حالا می خوایم عکس ببینیم طول می کشه! اما اینقدر که خسته بودم تا رسیدم تو اتاق هنوز به تخت نرسیده خوابم برد آرش هم اومد پیشم برای تشکر و بوسه شب بخیر اما هصلا جون نداشتم که حتی جواب ارشو بدم و خوابیدم. نصفه شب هم آرش محبتش قلنبه شده بود از خواب بیدارم کرد و همش داشت یه چیزایی بهم می گفت که اصلا یادم نیست تو مایه های تشکر و عشق و عاشقی بود اما خیلی با احساس خوبی دوباره خوابدیم و صبح که بیدار شدم بیام گفتم وای آرش ماشین بنزین نداره! گفت دیشب بعد رفتن مهمونا یهو یادم اومد ماشین بنزین نداره رفتم بنزین زدم که الان راحت بری
اینو که شنیدم چنان آتش عشق در من شعله ور شد که نمی تونستم از آرش خداحافظی کنم بیام بیرون.
*********
آرشی جونم آخه تو چه جوری اینقدر خوبی...صبح وقتی دیدم همه ی خونه رو جمع و جور کردی ...همه ی ظرفارو گذاشتی با سلیقه تو یخچال ...بنزینو رفتی نصفه شب زدی...اون همه تو خواب حرف های خوشگل بهم گفتی...اون همه مهربونی کردی... آخه چه جوری تو این همه خوبی
یعنی منم برای تو این همه خوب هستم؟
آرش جونم تو فووووووووووووووق العاده ای
*********
دو روز دیگه تولدمه
اما نه من نه آرش هییییییییییییییچ حرفی راجع بهش نزدیم
این سکوت چند حالت داره
یا اینکه آرش واقعا یادش رفته که باور نمی کنم
یا اینکه یادشه اما به نظرش زیاد مهم نیست حرف خاصی نداشته که راجع بهش بزنه
یا اینکه می خواد یه کار خیلی فوق العاده بکنه که من خیلی سوپرایز بشم
که این خیلی بعیده
یا ... نمی دونم اما سکوت مشکوکیه! سال پیش از یک ماه قبل همش می پرسید چی دوست داری کادو بگیری؟
مشکوکه و االبته خیلی نا امیدانه ! اما هنوز منتظر یه اتفاق هستم!