از محبتتون خیلی خیلی ممنونم
واقعا نمی دونم چه جوابی بدم.
منو ببخشید اما
بچه ها من واقعا دیگه نمی خوام بنویسم
حداقل تا مدتی نمی خوام بنویسم
شایدم یه روزی یه جای دیگه ای دوباره شروع کنم
اما الان خیلی تو ذوقم خورده
اون آرامشی که وبلاگ نویسی برام داشت دیگه الان نداره
نه به خاطر حرف های بد دیگران نمیگم به خاطر اینکه خودم دیگه از نوشتن لذت نمی برم یا از اینجا نوشتن لذت نمی برم
من تازه فهمیدم دنیای وبلاگ چه دنیای بزرگیه و چقدر ادم هایی توش هستن که ما نمی شناسیم و نمی فهمیمشون
اما حتما حتما میام و به همتون سر میزنم
من دو هفته ای نیستم اما وقتی برگردم پیش تک تکتون میام
منو یادتون نره ها
اما اخه حرفی برای گفتن ندارم جز تشکر! و راستش نمی خوام دیگه زیاد درگیر اینجا بشم تا نتونم دل بکنم
مطمئن باشین تا یکی دو روز دیگه که این حالت پیچیده ی بد در من از بین بره میام به همتون سر می زنم
خوب منم خیلی دلم براتون تنگ میشه
بازم مرسی خیلی خوبین
سلام بچه ها
تو این چندین ماه وبلاگ نویسیم گاهی چرت و پرت برام میومد اما هیچ وقت برام مهم نبود اما الان دیگه واقعا خسته شدم
دو برابر کامنت هایی که شما دیدید کامنت خصوصی داشتم که نصفش بیخود بود!
من عاشق اینجا هستم و عاشق شما
به خدا نمی دونین الان با چه بغضی دارم می نویسم
اما اینجا برام شده مثل خونه ای که دزد زده و دیگه اصلا توش آرامش ندارم
من همیشه فکر می کردم فقط دارم برای شما می نویسم اما فهمیدم اینطور نیست و کسایی هم میان اینجا که ...
من هیچ وقت دشمن نداشتم و بلد نیستم با همچین آدمایی چه کار کنم
از خوندن این همه حرف های سرشار از بی احترامی واقعا خسته شدم
من حوصله ی جنگیدن ندارم
من اومده بودم که برای دل خودم بنویسم غافل از خیلی چیزای دیگه
تمام حس اعتمادمو از دست دادم
آرامشمو از دست دادم
دیگه برای باز کردن کامنتهام ذوق و شوق ندارم
دلم نمی خواد اینقدر تو زندگیم فضولی بهشه
دلم نمی خواد بهم بی حرمتی بشه
دلم نمی خواد اینجارو از دست بدم
دلم نمی خواد شماها رو از دست بدم
دلم نمی خواد سکوت کنم
دلم نمی خواد دیگه ننویسم
اما ... با همه ی اینا
دیگه نمی تونم بنویسم.
***********
آآآآآآآی دشمناااااااا شما ها بردید
دل یه ادمو که هیییییییچ کاری به کارتون نداشت شکستید
برین شادی کنین
وای چه تعطیلی دلچسبی بود بسی لذت بردیم
اصلا چه معنی داره فقط جمعه ها تعطیل باشه من فهمیدم که اگه از چهارشنبه تا جمعه تعطیل باشه خیلی دل انگیز تره ![]()
************
چون حرف ها بسیار بسیار زیاده و فرصت من اندک سعععععععععععی می کنم که مختصر بنویسم انشاااالاه
* سه شنبه ماشین دست آرش بود و قرار بود بیاد دنبال من و با هم بریم خونه اما آرش ساعت ۴ اینا اومد و ماشینو داد به من و گفت تو برو خونه من میرم شرکت کلی کار دارم! و این در صورتی بود که ما عروسی دعوت بودیم یه جای دور و قرار بود همه ی بروبچ ساعت ۷ اینا با هم راه بیافتیم... خیلی دلم گرفت که باید تنهایی برم خونه خصوصا که اون تاپی که ۱۰ بار رفت خیاطی و برگشت بالاخره اندازم نشد و من اصلا نمی دونستم چی قراره بوشم
تو راه داشتم لباس هام رو مرور میکردم
یه پیراهن تنگ و بالای زانوی ساده سرمه ای ... خوب و شیک و خانومانه است اما جوراب شلواری سورمه ای ندارم !
یه پیراهن کرم قهوه ای زیر زانوی فون مارک دار بسیار گران !! اما... کمی تپلی تر نشونم میده و تازه مشکلات اخلاقیشم زیاده و پیش دوستای آرش یکمی باهاش معذب میشم ! البته ارشم زیاد دوسش نداره نه به خاطر مشکلات اخلاقیش بیشتر چون ارش لباس های راه راه که ترکیب تیره و روشنه مثل سیاه و سفید اصلااااا دوست نداره
پیراهن نامزدیم یه لباس بسیار بلند سفید و کاملا ساده و یه پارچه ی طرح دار و ظریف و لخت ...قشنگ و عروسانه است اما حوصله ی لباس جدی ندارم می خوام یکم اسپرت تر باشه
یه پیراهن قهوه ای بسیار تنگ و کوتاه ... اولا که کفش قهوه ایم پامو خیلی اذیت می کنه و نمی خوام بپوشمش تازه تا حالا این لباسو نپوشیدمش و اخرین بار که تو اتاق پرو پوشیدم یکمی تنگ بود و من به امید اینکه لاغر بشم خریدمش اما لاغر نشدم که !
یه پیراهن تنگ و کوتاه ساده ی مشکی که از پشتش بسیار لختی می باشد ... اینم چند بار پوشیدم دیگه برام جذابیت نداره!
... رسیدم خونه و همه ی اینارو پرو کردم
حالا اگه گفتین کدوم انتخاب شد؟ . . .
یراهن قهوه ای با جوراب رنگ پا و علی رغم میل باطنیم کفش مشکی !
مامانم هم در یک حرکت غیر منتظره اومد و گیسوان طولانی منو سشوار کشید منم جلوشو یه کوچولو جمع کردم که نریزه تو صورتم عصبی بشم و بقیه اش باز و بعدش یه آرایش بسیار ساده ی کرم و نتیجه ی کار ... یه هانی بسیار خوشتیپ شیک و خوشگل و ناز و ....
البته از نظر آرش!
تاااازه ساعت ۸.۳۰ از خونه حرکت کردیم به مقصد یه جای دور
تو راه هم آرش هر چی بد و بیراه بلد بود نثار داماد که میشه دوست ارش کرد که چرا برای مردم ارزش قائل نیستن و تا اینجا ادمو میکشن خصوصا که شب تعطیلی بود و اتوبان کرج شدییییییییدا شلوغ! و ما ۱۱ رسیدیم عروسی ! آرش یه جا یه میون بر خیلی خوب زد اما چون آدرسشون درست حسابی نبود ما در واقع از جلوی خیابون عروسی رد شدیم و متوجه نشدیم در نتیجه کلییی رفتیم و کلیییی برگشتیم و آرش هم حسابی عصبانی شده بود و من حرص می خورم که آیا مگه یه عروسی ارزشه این همه عصبانیت داره؟!
خلاصه ۱۱ رسیدیم اما ظاهرا کاملا به موقع بود
چون هم بسیار بسیار من و همسری رقصیدیم و هم شام خوردیم و هم کلی عکس انداختیم و هم کلی با دیگر دوستان گفتیم و خندیدیم و ساعت ۱.۳۰ حرکت کردیم به سمت تهران
در لحظات اول همه چی خوب و عشقولی بود اما یکمی بعد ...
من بیچاره گفتم عروسیشون اینش خوب بود اونش خوب بود منم دلم می خواست عروسیمون این کارو بکنیم اون کارو بکنیم ما چرا نکردیم و ... من داشتم با آرش درددل می کردم و اصلا قصد ناراحت کردن آرشو نداشتم اما آرش چون خیلی حساسه که من از عروسیمون ابراز نا رضایتی کنم یه هو عصبانی شد
منم باهاش قهریدم بعدش آرش مهربونی کرد اما من دیگه زیاد باهاش دوست نشدم
خونه رسیدیم و آرش رفت تو تخت اما من چون با آرش دوست نبودم تو حال نشسته بودم بعدش چراغا خاموش بود و خونه ساکت ساکت که ارش یهو کلشو اورد از در اتاق خواب بیرون و منم سرم پایین بود و فکر میکردم ارش خوابه و سرمو که بلند کردم یهو یه کله دیدم که از در روبروم اومده بیرون
واااااااااااااااقعا چنین ترسی تا حالا تجربه نکرده بودم
از ترس موهامو گرفته بودم میکشیدم و جیغ میزدم و گریه میکردم آرش میگه تمام بدنم داشت میلرزید
خلاصه ارش کلی ناز و نوازشم کرد تا اروم شدم اما تا ۵ اینا بیدار بودیم! هر وقت ارش می خواست بخوابه می گفتم نخواب من میترسم!
صبح قرار بود مامان اینا بیان دنبال ما و با هم بریم کردان ویلای یکی از فامیلای ما که آرش رو هم درست حسابی ندیدن تا حالا.صبح با تلفن مامان بیدار شدم و باید تا نیم ساعت دیگه آماده میشدیم یادم نیست که دوباره مثل نادان ها چی برگشتم گفتم که ارش باز خیلی ناراحت شدش اما هیچی نگفت و به بهانه ی اینکه بره کفشای کتونیشو از خونه شون بیاره رفت بیرون و نیم ساعت بعد برگشت این کارش حسااااااای غمگین و عصبانیم کرد وقتی برگشت انگار نه انگار ! یک بطری اب اورد و ریخت رو من !! و من چون قهر بودم هیچ عکس العملی نشون نمیدادم و ارش هی بیشتر آب میریخت و می گفت خوشم میاد اینقدر ساکت شدی دوست دارم اذیتت کنم
بعدش که می خواستم زد آفتاب بزنم گرفت گفت بزار من بزنم و منو خوابوند رو تخت و کللللللل زد افتاب خالی کرد رو صورتم و گفت وای چه قدر سفید شدی! بعدشم کلی روشون طرح های مختلف کشید و اخرش شبیه ریش و سیبیل کرد رو صورتم و من دیگه خندم گرفت و دوست شدیم
( میدونین من عروسیمو دوست داشتم واقعا هم روز عروسیم خیلی خوشحال بودم هیچ خاطره ی تلخی از روز عروسیم ندارم اما هیچ وقت دوست نداشتم عروسیم جدا باشه که متاسفانه شد به آرش گفتم عروسی ما خشک و رسمی بود ولی عروسی های که ارکستر داره خیلی باعث شاد تر شدن عروسی میشه اما ارش میگفت اینا فقط رو اعصاب ملتن اینقدر که بد و بدون ریتم می خونن از اینجور چیزا دیگه
بامزش این بود که وسط دعوا آرش می گفت ما اگه الان داریم بحث می کنیم اصلا نباید فکر کنی غیر طبیعیه هیچ اشکالی نداره که ما داریم بحث می کنیم چون همه ی روانشناسا میگن ماه ۴ به بعد عروسی وقت چلنج کردنه ! و بعد به بحث ادامه میداد..)
کردان خیلی خوش گذشت خصوصا استخرش و هر دومون احساس خوبی داشتیم و همه کلی از آرش تعریف کردن و همه می گفتن عجب داماد خوشتیپی!
خوب دوستای خوشگل فعلا تا اینجای قضیه داشته باشین تا من برم یه کمی کار و بار بکنم بعدش بقیه شو می نویسم
شنبه بعد شرکت رفتم خونه جلوی تی وی دراز کشیده بودم و داشتم آماده ی خواب میشدم که دوستم زنگ زد! این دوستم تقریبا یکی دو هفته پیش جشن عروسیش بود که احتمالا تو پست های قبل راجع بهش نوشتم
یک ساعت حرف زدیم ! از عروسی ! از فامیل شوهر ! از ماه عسلی که قراره برن ! از مشکلات زناشویی و ...
بنده هم به عنوان کسی که ۴ تا پیرهن بیشتر پاره کرده بسیییییییییییی راهنمائیش کردم. طفلک معلوم بود زیاد سرحال نیست و من برای اینکه غصه نخوره گفتم همه اولش اینجورین ادم گیج میزنه و حس بلاتکلیفی داره
ما که تقریبا ماه اول عروسیمون همش مسافرت بودیم اما بازم یه حس مبهمی همش داشتم.
خلاصه این شد که من نتونستم بخوابم و بعدش رفتم به سمت میدون ونک!
حالا چرا رفتم اونجا؟! عمه جان بنده ۲ تاپ خفن مجلسی برام کادو اورده بود از کاناا که هر دو یک ساز بزرگ بود منم بردم اونجا به یه خیاطی بدم که تنگشون کنه
جالبه که اولش می خواستم ببرم خیاط سر کوچه ی شرکت و داشتم با خوشحالی وارد مغازه میشدم که دیدم درست جلوی صورن یه چیز گنده نوشته! تعمیرات به هیییییییییییییچ عنوان پذیرفته نمی شود! منم جهت جلوگیری از ضایع شدن تو نرفتم و سریه برگشتم!
بعد اینکه کارها رو به آقای خیاط دادم تو مغازه های مختلف گشت میزدم و با خودم می گفتم وای من خیلی وقته نیومدم بیرون
چه مانتوهای خوشگلی چه تاپ های خوشگلی چه پیرهن های خوشگلی و حسابی مثل افراد از پشت کوه اومده زل زده بودم به مغازه ها و احساس می کردم من چقدر از دخترای سن و سالم عقب ترم! تو مرکز خرید همه خوشگل و تیپ زده و خفن بودن اما من مثل یه خانوم محترم و نجیب و با ظاهری کارمند گونه!
اخه من هر چی هم لباس خوشگل می خرم بازم چون معمولا از شرکت میرم این ور اون ور اینهکه همیشه همه جا با لباس های محل کارم حاضر میشم!
خلاصه در راستای پاسخ به نیاز خوشگل شدن رفتم ۲ تا پیراهن گل گلی خریدم و در این اثنا همسر جان هم رسید و در انتخاب کمکم کرد. بعدش سوار ماشین شدیم و اومدیم سمت گیشا یه شام مبسوطی میل کردیم و بعدش رفتیم خونه مادر شوه اینا. راستی پدر شوهرم نتیجه ی آزمایشاتش خوب بوده و مرخص شده. بعدش اومدیم خونه و من می خواستم قبل خواب این خرمن گیسوان رو برس بزن امااااااا مگه میشد؟
هی این برسه گیر میکرد ! برای اولین بار از آرش خواستم برام برس بزنه اخه همیشه فکر میکردم ارش نمی دونه که چقدر کار حساسیه و محکم میکشه و من هم موهام کنده میشه هم از درد میمیرم
اما خییییییییییلی جالب بود که آرش بسیار آرایشگرانه اول موهامو با دستش باز کرد بعد به چند دسته مختلف تقسیم کرد و خیلی اروم آوم از هزار جهت برس زد!! خیلی لذت بخش بود گفت من همیشه میدیدم که عمه ام موهای دختر عمه ام رو که خیلی بلند و زیاد بود اینجوری میکرد! منم کلی خوشحال شدم و قار شد حالا که همسری اینقدر با استعداده و من خبر نداشتم دیگه همیشه اون برس بزنه
یکشنبه زیاد تو شرکت خوب نبودم هم گرمم بود هم شدیدا بی حوصله شده بودم و افتاده بودم به جون وبلاگ های دوستان! البته اخرش با حالی گرفته از شرکت خارج شدم .من همیشه احساسمو نسبت به هر چیزی اینجا حسابی می شکافم! اما این احساس چون کمی وبلاگستانیه متاسفنه خود سانسوری می کنیم تا مبادا سو تفاهم ایجاد بشه یا کسی ازم برنجه
اینقدر کلا بی حوصله بودم که رفتم خونه ی مامان اینا و اونجا بعد تقوت قوای جسمانی توسط یخچال مهربون مامان گرفتم خوابیدم و عصر با مامان رفتیم ونک که لباس ها رو تحویل بگیریم
خوب شد به عقل نا قصم رسید کهیه بار دیگه پرو کنم
هی مامان این زیپشو میکشیییییییید هی بالا نمیومد
بله! خیاط نادان بیش از مقدار لازم کوچیکش کرده بود و مجبور شدیم بزاریم یه روز دیگه هم بمونه
بعدش من رفتم خونه و تصمیم گرفتم سالاد ماکارونی درست کنم درست حسابی هم نمی دونستم موادش چیه اما هر چی دم دستم بود ریختم توش و خو شبختانه نتیجه اش بد نشد
تو گیر و دار سالاد بودم که ارش رسید! با قیافه ای پریشون و اعصابی خورد! گفت یکی تو کار اعصابشو بهم ریخته اما دلش نمی خواد راجع بهش حرف بزنه گغت تو برام حرف بزن که یادم بره! منم از تخیلاتم استفاده کردم و کلی حرفیدم و بعد سالاد خوشمزمو آوردم که آرش کلی ازش تعریف کرد و فکر کنم یکمی سر حال اومد در حال لوس کردن همدیگه بودیم که برق رفت و ما هم طبق معمول سریع فتیم خونه مادر شوهر اینا
امروز هم احتمالا من شرکتو زودتر میپیچونم و با ارش میریم سفارت کنیا!!
**********************
* دیروز صبح ارش بر خلاف همیشه که ۹ از خونه میره به خاطر ررسیدگی به گلدون ها ۱۰ از خونه رفت بیرون و وقتی رسید سر کوچه دیده بود یه موتوری اومد دم خونه یما مشکوک شده بود و اومده بود دیده بود که آخ جوووووون موتوری پاسپورتمو اورده! و من کلیییییییی شانس اوردم که اون موقع ارش بود واگرنه اساسی گرفتار میشدیم
*دیروز عصر یه آقای جوانی زنگ زد گفت الوووووو ( با صدای لوس و کشیده خوانده شود) عزیزم خوبیییییی
من بسیار جدی گفتم شماااا؟ گفتم نیلوفرررررر خانوم! گفتم اشتباه گرفتید و قطع کردم و این سر آغاز داستانی شد که آقاهه صد بار زنگ زد هر چی می گفتم بابا من سن و سالم از این حرف ها گذشته من ازدواج کردم مگه حالیش میشد می گفت نه من این صدای قشنگو می شناسم مطمئنم!! من آخرش گوشیمو دایورت کردم رو شماره ی آرش!
* اصلا احساس رضایتی از این پست ندارم
* صبح تو راه که میومدم ذهنم حسابی فلاش بک کرده بود به خاطرات پیش دانشگاهی و اول های دانشگاه یه داستان عشقولانه که هنوز اثراتش مونده
خیلی دلم می خواد راجع بهش بنویسم حتی اگه باعث بشه غکر کنین من خیلی بدم!
* یا بازه جالب تو وبلاگ آزاده بود: اخلاقای بد شوهرتون و راه حل شما برای اون اخلاقا!
دلم می خواست بازی کنم اما الان حال ندارم شما ها بازی کنید منم بعدن سرحال میام بازی می کنم
( عین این مجری های رادیو شدم !)
امروز با اینکه یه دنیاااااااا کار سرم ریخته اما اصلا حال کار نداشتم و ندارم و نخواهم داشت
این بود که گفتم برم وب گردی
که دیدم وبلاگ دوستان هیچ کدوم آپ نشده و همه در تنبلی اول هفته به سر می برن این بود که گفتم جهنمو ضرر خودم برم کمی نگارش کنم!
***************
سه شنبه بعد شرکت قرار بود برم دانشگاه و دوستمو ببینم بعد چند وقت. تو راه بودم که آرش زنگ زد گفت کجایی چه کار می کنی برنامت چیه ؟ منم با خوشحااااالی گفتم دارم میرم دانشگاه پیش دوستم دیر میام خونه آرش گفت مامانم الان زنگ زد و گفت بابام قلبش درد می کنه می خواد بره بیمارستان تو می تونی بری دنبالشون ببریشون منم گفتم باشد! زنگ زدم به دوستم که رسیده بود سر قرار و با کلی شرمندگی گفتم نمی تونم بیام و دوستم هم که از دیدن چنین دوست خوبی چون من محروم شده بود بسی غصه خورد
بعد دوباره آرش زنگ زد که نمی خواد بری تو برو پیش دوستت پسردائییم داره میره دنبالشون منم از خدا خواسته فرمونو کج کردم و رفتم پیش دوستم و حسابی ذوق کرد! و بنده بعد ۱ ماه بازم موفق با اخذ یه کادو تولد دیگه شدم که یه قاب عکس خوشگل بود .با دوستم کلییییی حرف زدیم.
با یا آقا پسر محترمی آشنا شده که خیلی علاقه مند شدن و قصد ازدواج دارن اما آقای پسر محترم پول کافی برای این کارا ندارن و چون پدر این آقا دچار یه بیماری زمین گیر شده این آقا پسر ۲۴ ساله باید خرج خونه رو بده و تقریبا شده مرد خانواده و همش باید هوای مامان و خواهرها و پدر مریضو داشته باشه
دوست من هم می دونه که این مسائل باعث گرفتاری خواهد شد در آینده اما خوب عشقو چه کار کنه
البته یه مشکل دیگه از نظر من اینه که این آقا برای دوست من تعریف کرده که قبلا با یه دختر خانوم دیگه ای دوست بودن و چون اون موقع حال پدرش خوب بوده و درامد خوبی داشته این آقا پسر فرمودن من ماهی یک تومن برای اون دختر خرج می کردم و اگر اینکارا رو نکرده بودم الان یه خونه داشتم! و بعدش این خانوم میره با آقایون دیگه ای دوست میشه و این آقا تنها میمونه و میاد سراغ دوست من و با هم دوسن میشن و حالا با توجیه این قضایا سر لباس پوشیدن و ساعت رفتن و اومدن و غیره حسابی به این دوست من گیر میده! و اون موقع که دوستم پیش من بود بهش زنگ زد و فقط همینا رو گفت : الو سلام کجایی خوب زوتر برو خونه خدافظ! و من چشمام کلی گرد شد!
کلا من دوسش ندارم
اما نمی دونم چرا این چیزا رو به دوستم نگفتم! فقط توضیح دادم که اینقدر نگران پوول نباش گفتم اگه بخوای بشینی که این آقا پولدار بشه بعد تو باهاش عروسی بکنی هیچ وقت نمیشه ! و کلی توضیح دادم که من و آرش هم موقع عروسی خیلی دستمون باز نبود و اذیت شدیم اما الان بعد ۴ ماه داریم راحت سه چهار تومن واسه یه سفر عجیب غریب خرج می کنیم پس زندگی رو راحت بگیر و از اینجور حرف ها
ما بعدش پشیمون شدم که شاید نباید اینارو می گفتم !
شب هم با ارش رفتیم پیش مامان آرش که تنها نباشه چون پدر ارش فعلا باید تو بیمارستان تحت نظر باشه
**************
چهارشنبه روز کاری بنده فقط به گفتمان با دوستان وبلاگی گذشت و در آخر بعد از روئیت روی همچون ماه دوست خوچگلم روشن جون سریع بساطمون رو جمع کردیم و شتافتیم به سمت بیمارستان جهت ملاقات پدر شوهر .
وارد اتاق که شدم هر چی فامیل شوهر از جمله مادر شوهر برادر شوهر عمه شوهر دختر عمع شوهر زن عموی شوهر شوهر عمه ی شوهر و عمو ی شوهر و دختر عموی شوهر و تنی چند از دیگر اقوام شوهر داشتم یک جا ملاحضه کردم و اما نکته جالب این بود که آرش هم بین این افراد بود و پشتش به من بود ولی سرشو که چرخوند و منو دید که اومدم تو اتاق چنان ذوق کودکانه ای کرد و پرید به سمتم و استقبال گرمی از من کرد که خودم حال کردم!! و بقیه ی این اقوام تعجب کردن ! تازه بسیار هم مورد تحویل فامیلها واقع شدم و همش به من می گفتن رو تنها صندلی اتاق بشینم و انواع نوشیدنی ها در مزه های مختلف بهم تعارف می کردن و من کماکان متعجب بودم!
بعد از اینکه اومدیم بیرون باید میرفتیم سوار مترو بشیم تا برسیم جایی که ار طرح خارج بشیم .همه ی خانوما ی فامیل تو پیاده رو با هم دیگه می اومدم و تعداد قلیل آقاها هم با هم میومدن و من و ارش جلوتر از همه دست در دست هم به سمت مترو در حرکت بودیم. من احساس می کردم الان همه می گن چه لوسن این دو تا و یکمی هم معذب بودم که خودمونو از بقیه جدا کردیم اما خوب دلم می خواست پیش شوهرم باشم خوب !
رفتیم و بالاخره با مترو خودمونو تا عباس آباد رسوندیم .من و ارش رفتیم از تو پارکینگ سوار ماشین شدیم تا بیایم دم مترو مامان آرش و عمو و زن عموی آرش رو هم سوار کنیم و با هم بریم. به ارش گفتم من باید برم پشت بشینم ؟آرش هم با یه حالتی که انگار داره با یه بچه کوچولو حرف میزنه و سعی می کنه الکی گولش بزنه گفت خوب مععععععمولا عموم که باشه... و من دیگه نذاشتم حرفشو ادامه بده و خودمم دقیقا نمی دونم چرا ولی بهم برخورد و دلم گرفت ولی عموش و بقیه خودشون رفتن پشت ولی من پیاده شدم و تعارف کردم که قبول نکردن و نشستم سر جام! اما حال نداشتم شاید چون قرار بود شب برم عروسی دوستم و احساس می کردم دیرم شده !
رسیدیم خونه سریع اماده شدم و آرش منو داشت می رسوند به تالار . ارش هم دعوت بود اما چون کسی رو نمی شناخت قرار شد نیاد.تو راه هنوز پکر و غمگین بودم و ارش هر چی سعی می کرد علتشو بفهمه نمی فهمید اخه خودمم علتشو نمی دونستم که !! در نهایت ارش اعلام کرد که علتش این می تونه باشه که می خوام تنها برم عروسی و کسی رو اونجا نمی شناسم!!!!
رفتم تو سالن. عروس دوست دوران راهنماییم بود که سه سال پیش عقد کرده بود و بعد سختی های خیلی زیاد الان عروسیشون بود
راستش اصلا سالن قشنگ و مرتبی نبود اولش یه جایی نشستم که همه خانوم های پیری بودن بعدش سعی کردم روابط اجتماعیم رو به کار ببرم و اینقدر این ور اون ورو نگاه کردم تا اینکه ۲ تا دخترو که دوستای عروس بودن و قبلا تو مهمونی ها ی دوستم دیده بودم رو شناختم رفتم پیششون و سلام علیک کردم و خوشبختانه منو شناختن و تازه خبر هم داشتن که من عروسی کردم
نشستم پیششون و کلی باهاشون دوست شدم و یکیشونو که مهر عروسیش بود حسااااااااااابی از هر لحاظ بهش اطلاعات دادم!
اخه یکی دیگه از دوستا داشت از عروسی دختر عموش تعریف می کرد و می گفت داماد شب عروسی ۴۰ تومن خرج کرد و حسابی به به و چه چه می کرد و گفت منم گفتم کسی که بخواد شوهر من بشه باید برای من در اون حد یا بهتر عروسی بگیره!!!! این یکی که مهر عروسیش بود معلوم بود یه عروسی خیلی ساده قراره بگیرن و با حرف های دوستش حسابی داشت غمگین می شد
که من رفتم بالای منبر و از اینکه شب عروسی فقط یک شبه و اصل زندگی از فردای عروسی شروع میشه و اینکه هر کس سبک خودشو تو زندگی داره و سبک من و آرش این بوده که پولامونو برای چیزایی که خوشحالمون می کنه خرج کنیم نه برای چیزایی که مردمو خوشحال می کنه و ... حرف زدم و گفتم من همیشه احساس می کنم خیلی برنده بودم که با خرج کردن پولی خیلی مناسب روز عروسیم طبق گفته همه فامیلا و دوستام شاد ترینن و ریلکس ترین عروس و دامادای بودیم که تا حالا دیدن!
بعد این سخنوری ها و کلی رقصیدن ها آرش با مامانش اومدن دنبالم. اینم بگم که عروس مجلس ما حساااااابی شاکی و عصبی بود بنا بر دلایلی زیادی که واقعا دیگه تو این پست جا نمیشه اینقدر که حرف زدم
چون خونه برق نبود و مامان ارش هم تنها بود کمی زودتر اومدن دوتایی دنبال من و سه تایی همون جا تو محوطه تالار نشستیم و کلی من از عروسی تعریف کردم و اون نیم ساعتی که تو محوطه بودیم خیلیییی بیشتر از خود عروسی خوش گذشت
بعدش علی رغم میل ارش رفتیم دنبال ماشین عروس بوق بوق کردیم
آخه آرش می گفت فامیلاشون درست حسابی نیستن و خطرناکه با اینا حرکت کردن!! اما تا دم خونشون رفتیم و خوش گذروندیم. معلوم بود فامیلای عروس و داماد به خون هم تشنه ان و عروسی خیلی خطرناکی بود و هر لحظه ممکن بود یه دعوای خفنی بشه!
شب که اومدیم خونه من دیگه اون هانی اخمو و دل گرفته ی قبل عروسی نبودم و کلی شاد و شنگول بودم و کلی مخ ارشو خوردم بس که حرف زدم و ساعت ۱ نصفه شب من با همون سر و شکل عروسی نشستیم و کلی با آرش حرف زدیم از قدیما از آینده و در اخر حرف های عشقولانه!
راستی آرش گفت با مامانش که داشتن میومدن دنبال من مامانش گفته زن عموی ارش بهش گفته معلومه این دو تا (من و ارش ) خیلی همدیگرو دوست دارن و گفته خوش به حالشون که اینقدر همدیگرو دوست دارن!
******************
کل پنجشنبه من خونه ی مامان اینا بودم و آرش عصر بعد از ملاقات پدرش رفته بود خونه و به منم زنگ زد که بیا اینجا و مامان گفت یعنی چیییییییییی می دونه تو اینجایی اونقت رفته خونه!! اما من یه هانی قوی بودم و اجازه ندادم حرف مامان اعصابمو به هم بریزه و گفتم خوب از صبح سر کار بوده خسته شده تازه مگه اون به من گفت چرا با ما نیومدی بیمارستان و رفتی مهمونی؟!
رفتیم خونه مامان آرش و به پیشنهاد مامان آرش شام رو پشت بوم خوردیم و خیلی چسبید ! شب هم همه داشتن فیلم میدیدن من رفتم رو تخت مامان بابای آرش دراز کشیدم تا فیلم تموم بشه بریم خونمون اما نصفه شب یهو بیدار شدم دیدم رو تخت اونام و ارش هم پیشمه و داشت بوسم می کرد!!!!! با ترس گفتم ارش ما اینجااااااااا چه کار می کنیم ارش گفت تو خوابت برد منم دلم نیومد بیدارت کنم و فهمیدم مامان ارش هم بیچاره تو حال رو مبل خوابیده!
***************
جمعه رو هم بیشتر خونه ارش اینا بودیم این تیکه به درخواست فری افزوده می شود ( بعد ناهار چرت زدیم و همه بیدار شدن که برن بیمارستان ملاقات اما من در خواب ناز بودم و ترجیه میدادم حرف های دورو برم رو نشنوم اما شنیدم که مامان ارش بهش گفت خوب اگه خوابیده بیدارش نکن اخه دیر خوابش برد ما میریم و زود بر می گردیم اما من شرمنده شدم و سریع از جام پریدم و رفتیم بیمارستان و مامان و بابام هم اومدن اونجا ملاقات و من خیلی خوشحال شدم بعدش آرش گفت من می خوام ماشینو ببرم کارواش و هیچ نیرویی نمی تونه جلومو بگیره چون واقعا ماشین کثیف شده ! گفتم یعنی حتی نیروی منم نمی تونه جلوتو بگیره گفت تو که نیرو نیستی ! تو سونامی هستی !! تو معطلی یک ساعته ی کارواش کلی با مامان آرش حرف زدیم و از قدیما برام تعریف کرد از مشکلاتشون سر ارث و میراث با یکی از برادرا و خانومش و بالاخره فضولی شدیدم راجع به دارایی های زیاد پدر بزرگ آرش ارضا شد ! از اینکه اسرار خانوادشونو که حتی آرش هم خیلی ها رو در جریان نبود برام تعریف می کرد خوشحال بودم.
به آرش گفتم به شرطی میام کارواش که بعدش بریم بیرون اول گفت باشه بعد گفت ببخشید که ماشین همیشه دست توئه و تو کثیفش کردی حالا من میبرمش کارواش شرط هم میزاری گفتم کارواش که به من مربوط نیست ! و مامان آرش هم فوری گفت بله کارواش کار مردا هستش ! )
بعد از ظهر اومدیم خونه و قرار شد بریم بیرون و گردش اما من ساعت ۸ رو تخت دراز کشیدم تا ارش بیاد و آماده بشه اما ۱۱ آرش بیدارم کرد گفت عزیزم بازم که خوابت برد می خوای الان بریم بیرون بریم بابا رحیم برات بستنی بخرم اما من اییییییینقدر ناراحت بودم که خوابم برده اخه خیلی وقته نشده با ارش دو تایی بریم بیرون هر چی ارش گفت می گفتم نمی خوام
آرش هم گفت تو از خواب بیدار میشی چقدر ناز میشی و گفت دلم برات سوخت می خوام بریم بیرون اما من خوابم میومد و دوباره خوابیدم و گفتم نمیام گغتم چرا زودتر بیدارم نکردی و از خواب بودن من سو استفاده کردی و نشستی فیلم دیدی!!!!
**************
واییییییییی مردم چقدر حرف زدم
وااااااااای چقدر امروز کار دارم
* واااااااااااااااای ارش زنگ زد و گفت بلیط گرفته رفت صبح ۲۱ مرداد برگشت شب ۳ شهریور !!! وای خدایا هیجان زیادی دارم
به نظرتون برگردم شرکت رام میده؟!
یعنی واقعا میریم؟
هنوز میزا رو هم مطمئن نیستیم
وای خدایا هر چی صلاحه!
******************
سلااااام
وای خدایا من دیروز اینقدر نوشتم اینقدر نوشتم و تااااااااا اومدم بفرستم خدمتتون برقا رفت!!!
برقا که رفتن و مونیتور سیا شد من همچین از ته دلم گفت ههههههههههه که همکارم گفت خانم ... به نظر میاد برنامتونو سیو نکرده بودین؟!![]()
آیا این انصافه؟
اما من شکست نمی خورم و دوباره می نویسم!![]()
*******
شنبه تا از شرکت رسیدم خونه همچون بانویی کدبانو سریع بساط باقالی پلو با گوشت رو راه انداختم! تا بعد مدت ها غذای خانگی با دستپخت بانوی خانه میل کنیم. ![]()
تو همین گیر و دار یکی از برو بچ زنگولید و گفت تولده یکی از بچه هاست تو فلان کافی شاپ به همه گفتیم بیا تو هم حتما بیا و ...
گوشی رو که قطع کردم مطمئن بودم که نمیرم چون اولا باقالی پلوی عزیزم احتیاج به رسیدگی داشت دومن حال نداشتم سوما کلی کار تا اومدن ارش داشتم
اما ناگهان کسی از درونم به من گغت... ای هاااااانی ! آیا تو می خواهی یه زن فسیل شده بشوی؟ آیا می خواهی ارتباطت با دوستانت رو از دست بدهی؟ آیا پختن باقالی پلو از گردش با دوستان برای تو مهم تر شده؟ آیا تو یک زن سنتی هستی؟ آیا می خواهی همیشه پشت درهای بسته بمانی؟ آیا تو نباید به صورت مستقل از همسر برای خود دوست ها و برنامه های تفریحی داشته باشی؟ آیا ....
و این آیا ها باعث شد من هزار لیتر آب ریختم رو گوشت ها تا واسه خودش آروم آروم بپزه و به یاد دوران جوانی پریدم جلوی آینه و حسابی از یه کدبانو در آشپزخانه تبدیل به هانی خفن شدم و پریدم پشت ماشین و در طول مسیر فکر می کردم چند وقته تنهایی و بدون ارش جایی نرفتم با دوستام...؟
وارد کافی شاپ مذکور شدم و با جمع کثیری از دختران و پسران هم دانشگاهی که همه مجرد بودن و از رشته ها و شهر های مختلف مواجه شدم. کلی گفتیم و خندیدیم و سر به سر هم گذاشتیم اما من زودتر از همه اعلام کردم بچه ام رو گازه باید برگردم و با سرعت تمام اومدم به سمت باقالی پلو! خوشبختانه آرش کمی زودتر از من رسیده بود و نذاشته بود به طور کامل گوشت ها به فنا بره!
تو همین گیر و دار برق ها رفت مثل همیشه آرش گفت پس بریم خونه ی مامان اینا غذامونم اونجا با هم می خوریم اما من بر خلاف همیشه و در اوج بدجنسی و خباثت گفتم نه! من این غذا رو برای دو روز درست کردم اما بریم اونجا تموم میشه خصوصا که مامان و بابای آرش کلی به دستپخت عروسشون علاقه دارن و اگه قبلش هم شامشونو خورده باشن میگن باید غذای عروسمونو بخوریم!
در نتیجه شام رو بسیار شاعرانه در جوار دو شمع روشن میل کردیم و بعدش رفتیم خونه آرش اینا و کلی راجع به اینکه آیا بریم افریقا یا نریم گفتمان کردیم...
راستی شما چرا اینقدر جریان آفریقا رو جدی گرفتین؟! من گفتم احتماااااالا! حالا فردا نرفتیم ضایع شدم بیام بگم چی؟!![]()
**************
یکشنبه بعد شرکت رفتیم دنبال گرفتاری های تمدید پاسپورتم که فقط ۱۰ روز اعتبار داره و با این ۱۰ روز هیچ جای دنیا رامون نمیدن. اما از یه جهت خیلی خوشحال بودم که پاسم عوض میشه چون عکس پاس قبلی رو درست بعد کنکور و قبل رفتن به دانشگاه انداخته بودیم و صورتی گوریل وار و پشمکی داشتم اما این دفعه در صدد جبران اون عکس مثلا رفتم که یه عکس خفن بندازم که البته اونم چیز تحفه ای نشد و ما کماکان عکس پاسمون زشت باقی خواهد موند.
اما بچه هاااااااا من خیلی عصبانیم!
بگم چرا؟
بله! برای اینکه آقای پلیس گفت باید برید محضر همسرتون رسمی به شما اجازه گرفتن پاسپورت بده!!!! گفتم بابا جان من خودم پاسپورت داشتم و دارم الانم فقط می خوام تمدیدش کنم به همسرم چه مربوطی داره؟ آقای پلیس گفت آی ام ساری اون موقع مجرد بودی اما الان چون شوهرداری نمی تونی واسه خودت بری پاسپورت بگیری!![]()
چون اداره پلیس با خونه مامان اینا سه قدم فاصله داشت عصر رفتم اونجا و جای شما خالی مثل همیشه یخچالشونو خالی کردم. چون تو یخچال ما هیچی پیدا نمیشه اما یخچال مامان خیلی خفنه و من همیشه توش چیزایی پیدا می کنم که به عمرم نخوردم!!! خلاصه بسی خوردیم و نوشیدیم و هنگام خداحافظی گفتم فردا هم باز میام چون دوباره باید میرفتیم اداره پلییس که مامان جان گفت چه خبره هر روز هر روز میای !!!!!!
هر چند جدی نگفت اما شدیدا منو یاد حرف خیلی از شماها انداخت که گفتیم کمتر برو اونجا !
با مامان تنها بودم می خواستم یکمی راجع به اون جریانا باهاش صحبت کنم اما نکردم! حوصله دردسر و صحبت های کاملا طلبکارانه و حق به جانب مامان رو نداشتم!
بعدش رفتم دنبال آرش و منو با یه همکار خارجیشون که اومده بود ایران اشنا کرد و من کلی از خودم انگلیسی در وکردم ...یعنی فقط همون چندتا جمله رو بلد بودماااا اما همچین تریپ خارجی گفتم و با اعتماد به نفس رفتار کردم که همه ادمای اونجا فکر کردن به به آرش عجب زن خارجیییی داره!! به آقاهه گفتم مدیریت بازرگانی خوندم گفت معلومه کارتو خوب بلدی چون اول از همه همچیییین شوهری برای خودت پیدا کردی!!!!!
آخه اون آقاهه سالهاست که با آرش دوست و همکاره و گاهی میاد ایران البته از منم کلی تعریف کردهاااا خصوصا از دست فرمونم!![]()
بعدش با آرش دیدیم حال خونه رفتن نداریم به پیشنهاد من رفتیم خونه مامان اینای آرش اونجا یه آرامش خیلی خوبی داره من همیشه با ذوق میرم خونشون.
باز هم راجع به اینکه بریم آفریقا یا نه گفتمان کردیم و کلی مقاله سرچ کردیم جالبه که جایی که ما میریم هواش از تهران خنک تره! این شهره با دریا کلی فاصله داره با ارش گفتیم با اتوبوسی چیزی بریم تا دریا اما آرش گفت ممکنه به جای ساحا برسیم به جزیره ی آدم خوارها اشکالی نداره؟! هر دومون یکمی می ترسیم و اگه به ا مید گروهی که دعوتمون کردن نبود امکان نداشت بریم
*****************
دوشنبه صبح هر دو دیر بیدار شدیم و کلی از خوابمون لذت بردیم بعدش رفتیم محضر که شوهر خان بهمون اجازه خروج از کشور بده و آرش هم کلی اذیتم می کرد که ببین من چقدر مهمم !!بعدش هم بانک و پلیس و گذرنامه و ...آخرش هم نخود نخود هر کی رود به کار خود
عصر دوباره بعد کارهای اداره پلیس رفتم دنبال ارش! خوش به حال آرش که این روزا یه راننده اختصاصی خوب و زیبا و مهربون داره هر روز میره دنبال اقا !
برگشتنی به سمت خونه آرش یه کاغذو لوله کرده بود مثل سیگار گذاشته بودش بین لباش( آرش اصلا سیگاری نیست و از بوی دود سیگار هم متنفره چون باباش سیگاری شدیدی بوده ) گفتم آرش نکن بدم میاد عین آدمای لات میشی
و آرش هم با این توجیه که تو سر من داد زدی و من ناخودآگاه انفعالی عمل کردم ...دوباره اون کارو تکرار کرد و ....بله دیگه با هم حرف نزدیم تا شب
در این بین من یه ماکارونی خوشمزم درست کردم و برای خودم کشیدم و نشستم خوردم و آر ش هم اومد و دید بشقاب نداره! خودش رفت برای خودش کشید و اومد با هم خوردیم .شب آرش اومد پیشم و و حرف های خوشگل گفت که می دونی من چقدر دوست دارم می دونی من چقد نگرانتم همه ی فکرم پیش توئه و ... و مثل همیشه گفت داد نزن چون من وقتی تو داد میزنی قاطی می کنم و لجبازی می کنم من رو داد حساسم اصلا نمی تونم تحمل کنم و غریره
شب خوب و مهربونی داشتیم و گرفتیم خوابیدیم اما اینقدر تو خواب اتفاقای عجیب افتاد که صد بار بیدار شدیم. اولش که خونه پر از بوی ساختگی شد و ارش با ترس بیدار شد که شاید چیزی سوخته بعدش کولر قاط زد بعدش از گرما بیدار شدیم اخرش هم من برای اولین بار تو زندگیم تو خواب یهو رگ پام گرفت و شاید ۱۵ ثانیه طول کشید و درد شدیدی داشت منم با ترش داد میزدم آرشششششش ارشششش و آرش بیچاره بازم با وحشت از خواب پرید .
هنوزم یکمی رگ پام درد می کنه خلاصه این یکی رو نفهمیدم چی بود این وسط.
قبل خواب بازم کلی حرف زدیم که بریم نریم آرش می گفت من نگران تو هستم
اما اخراخر برای اینکه از این همه تردید خلاص بشیم قرار شد امروز ارش بره و بلیط ها رو بخره که دیگه خیالمون راحت بشه
آخه یه فرصتی هم هست سفر آلمان تو آبان ماه اما آرش میگه آلمان هیچی نداره و تازه ارزون تر هم هست و میشه بعد ها کلی رفت اما آفریقا خیلی هیجان انگیزه
اما من حساب کردم که بریم آفریقا و برگردیم دیگه هیچی پول برامون نمیمونه! اما ارش میگه فکر پولو نکن اگه فلان پروژه جواب بده چند برابره این پولی که داریم خرج می کنیم در میاد . اما من میگه اگه جواب نده چی ؟!؟!