<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>من و آرش</title>
<link>http://man-arash.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sun, 10 Aug 2008 08:32:08 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title></title>
<link>http://man-arash.blogfa.com/post-60.aspx</link>
<description>دوستای خوبم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از محبتتون خیلی خیلی ممنونم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;واقعا نمی دونم چه جوابی بدم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;منو ببخشید اما&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بچه ها من واقعا دیگه نمی خوام بنویسم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حداقل تا مدتی نمی خوام بنویسم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شایدم یه روزی یه جای دیگه ای دوباره شروع کنم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما الان خیلی تو ذوقم خورده&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اون آرامشی که وبلاگ نویسی برام داشت دیگه الان نداره&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نه به خاطر حرف های بد دیگران نمیگم به خاطر اینکه خودم دیگه از نوشتن لذت نمی برم یا از اینجا نوشتن لذت نمی برم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من تازه فهمیدم دنیای وبلاگ چه دنیای بزرگیه و چقدر ادم هایی توش هستن که ما نمی شناسیم و نمی فهمیمشون&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما حتما حتما میام و به همتون سر میزنم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من دو هفته ای نیستم اما وقتی برگردم پیش تک تکتون میام&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;منو یادتون نره ها&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 10 Aug 2008 08:32:08 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=man-arash&amp;postid=60</comments>
<dc:creator>man-arash</dc:creator>
<guid>http://man-arash.blogfa.com/post-60.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://man-arash.blogfa.com/post-59.aspx</link>
<description>&lt;FONT color=#cc0000&gt;* دوستای خوبم خییییییییلی خیلی از محبتاتون ممنونم منو ببخشید که در مقابل این همه مهربونی شما سکوت کردم&lt;/FONT&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#cc0000&gt;اما اخه حرفی برای گفتن ندارم جز تشکر! و راستش نمی خوام دیگه زیاد درگیر اینجا بشم تا نتونم دل بکنم&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#cc0000&gt;مطمئن باشین تا یکی دو روز دیگه  که این حالت پیچیده ی بد در من از بین بره میام به همتون سر می زنم&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#cc0000&gt;خوب منم خیلی دلم براتون تنگ میشه&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#cc0000&gt;بازم مرسی خیلی خوبین&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سلام بچه ها&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تو این چندین ماه وبلاگ نویسیم گاهی چرت و پرت برام میومد اما هیچ وقت برام مهم نبود اما الان دیگه واقعا خسته شدم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دو برابر کامنت هایی که شما دیدید کامنت خصوصی داشتم که نصفش بیخود بود!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من عاشق اینجا هستم و عاشق شما&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به خدا نمی دونین الان با چه بغضی دارم می نویسم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما اینجا برام شده مثل خونه ای که دزد زده و دیگه اصلا توش آرامش ندارم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من همیشه فکر می کردم فقط دارم برای شما می نویسم اما فهمیدم اینطور نیست و کسایی هم میان اینجا که ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من هیچ وقت دشمن نداشتم و بلد نیستم با همچین آدمایی چه کار کنم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از خوندن این همه حرف های سرشار از بی احترامی واقعا خسته شدم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من حوصله ی جنگیدن ندارم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من اومده بودم که برای دل خودم بنویسم غافل از خیلی چیزای دیگه&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تمام حس اعتمادمو از دست دادم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آرامشمو از دست دادم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دیگه برای باز کردن کامنتهام ذوق و شوق ندارم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دلم نمی خواد اینقدر تو زندگیم فضولی بهشه&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دلم نمی خواد بهم بی حرمتی بشه&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دلم نمی خواد اینجارو از دست بدم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دلم نمی خواد شماها رو از دست بدم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دلم نمی خواد سکوت کنم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دلم نمی خواد دیگه ننویسم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما ... با همه ی اینا&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دیگه نمی تونم بنویسم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;***********&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آآآآآآآی دشمناااااااا شما ها بردید&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دل یه ادمو که هیییییییچ کاری به کارتون نداشت شکستید&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;برین شادی کنین&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 04 Aug 2008 07:17:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=man-arash&amp;postid=59</comments>
<dc:creator>man-arash</dc:creator>
<guid>http://man-arash.blogfa.com/post-59.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تعطیلات ما - قسمت اول</title>
<link>http://man-arash.blogfa.com/post-56.aspx</link>
<description>سلاااااااام 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وای چه تعطیلی دلچسبی بود بسی لذت بردیم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اصلا چه معنی داره فقط جمعه ها تعطیل باشه من فهمیدم که اگه از چهارشنبه تا جمعه تعطیل باشه خیلی دل انگیز تره &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/19.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;************&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چون حرف ها بسیار بسیار زیاده و فرصت من اندک  سعععععععععععی می کنم که مختصر بنویسم انشاااالاه&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;* سه شنبه ماشین دست آرش بود و قرار بود بیاد دنبال من و با هم بریم خونه اما آرش ساعت ۴ اینا اومد و ماشینو داد به من و گفت تو برو خونه من میرم شرکت کلی کار دارم! و این در صورتی بود که ما عروسی دعوت بودیم یه جای دور و قرار بود همه ی بروبچ ساعت ۷ اینا با هم راه بیافتیم... خیلی دلم گرفت که باید تنهایی برم خونه خصوصا که اون تاپی که ۱۰ بار رفت خیاطی و برگشت بالاخره اندازم نشد و من اصلا نمی دونستم چی قراره بوشم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تو راه داشتم لباس هام رو مرور میکردم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یه پیراهن تنگ و بالای زانوی ساده سرمه ای ... خوب و شیک و خانومانه است اما جوراب شلواری سورمه ای ندارم !&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یه پیراهن کرم قهوه ای زیر زانوی فون  مارک دار بسیار گران !! اما... کمی تپلی تر نشونم میده و تازه مشکلات اخلاقیشم زیاده و پیش دوستای آرش یکمی باهاش معذب میشم ! البته ارشم زیاد دوسش نداره نه به خاطر مشکلات اخلاقیش بیشتر چون ارش لباس های راه راه  که ترکیب تیره و روشنه مثل سیاه و سفید اصلااااا دوست نداره&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پیراهن نامزدیم یه لباس بسیار بلند سفید و کاملا ساده و یه پارچه ی طرح دار و ظریف و لخت ...قشنگ و عروسانه است اما حوصله ی لباس جدی ندارم می خوام یکم اسپرت تر باشه&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یه پیراهن قهوه ای بسیار تنگ و کوتاه ... اولا که کفش قهوه ایم پامو خیلی اذیت می کنه و نمی خوام بپوشمش تازه تا حالا این لباسو  نپوشیدمش و اخرین بار که تو اتاق پرو پوشیدم  یکمی تنگ بود و من به امید اینکه لاغر بشم خریدمش اما لاغر نشدم که !&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یه پیراهن تنگ و کوتاه ساده ی مشکی که از پشتش بسیار لختی می باشد ... اینم چند بار پوشیدم دیگه برام جذابیت نداره!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;... رسیدم خونه و همه ی اینارو پرو کردم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حالا اگه گفتین کدوم انتخاب شد؟ . . . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یراهن قهوه ای با جوراب رنگ پا و علی رغم میل باطنیم کفش مشکی !&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مامانم هم در یک حرکت غیر منتظره اومد و گیسوان  طولانی منو سشوار کشید منم جلوشو یه کوچولو جمع کردم که نریزه تو صورتم عصبی بشم و بقیه اش باز  و بعدش یه آرایش بسیار ساده ی کرم و نتیجه ی کار ... یه هانی بسیار خوشتیپ شیک و خوشگل و ناز و .... &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/11.gif&quot; width=18&gt; البته از نظر آرش!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تاااازه ساعت ۸.۳۰ از خونه حرکت کردیم  به مقصد یه جای دور&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تو راه هم آرش هر چی بد و بیراه بلد بود نثار داماد که میشه دوست ارش کرد که چرا برای مردم ارزش قائل نیستن و تا اینجا ادمو میکشن خصوصا که شب تعطیلی بود و اتوبان کرج شدییییییییدا شلوغ! و ما ۱۱ رسیدیم عروسی ! آرش یه جا یه میون بر خیلی خوب زد  اما چون آدرسشون درست حسابی نبود ما در واقع از جلوی خیابون عروسی رد شدیم و متوجه نشدیم در نتیجه کلییی رفتیم و کلیییی برگشتیم و آرش هم حسابی عصبانی شده بود و من حرص می خورم که آیا مگه یه عروسی ارزشه این همه عصبانیت داره؟!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خلاصه ۱۱ رسیدیم اما ظاهرا کاملا به موقع بود&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چون هم بسیار بسیار من و همسری رقصیدیم و هم شام خوردیم و هم کلی عکس انداختیم و هم کلی با دیگر دوستان گفتیم و خندیدیم و ساعت ۱.۳۰ حرکت کردیم به سمت تهران &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در لحظات اول همه چی خوب و عشقولی بود اما یکمی بعد ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من بیچاره گفتم عروسیشون اینش خوب بود اونش خوب بود منم دلم می خواست عروسیمون این کارو بکنیم  اون کارو بکنیم ما چرا نکردیم و ... من داشتم با آرش درددل می کردم و اصلا قصد ناراحت کردن آرشو نداشتم اما آرش چون خیلی حساسه که من از عروسیمون ابراز نا رضایتی کنم یه هو عصبانی شد&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;منم باهاش قهریدم بعدش آرش مهربونی کرد اما من دیگه زیاد باهاش دوست نشدم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خونه رسیدیم و آرش رفت تو تخت اما من چون با آرش دوست نبودم تو حال نشسته بودم بعدش چراغا خاموش بود و خونه ساکت ساکت که ارش یهو کلشو اورد از در اتاق خواب بیرون و منم سرم پایین بود و فکر میکردم ارش خوابه و سرمو که بلند کردم یهو یه کله دیدم که از در روبروم اومده بیرون&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;واااااااااااااااقعا چنین ترسی تا حالا تجربه نکرده بودم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از ترس موهامو گرفته بودم میکشیدم و جیغ میزدم و گریه میکردم آرش میگه تمام بدنم داشت میلرزید&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خلاصه ارش کلی ناز و نوازشم کرد تا اروم شدم اما تا ۵ اینا بیدار بودیم! هر وقت ارش می خواست بخوابه می گفتم نخواب من میترسم!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;صبح قرار بود مامان اینا بیان دنبال ما و با هم بریم کردان ویلای یکی از فامیلای ما که آرش رو هم درست حسابی ندیدن تا حالا.صبح با تلفن مامان بیدار شدم و باید تا نیم ساعت دیگه آماده میشدیم یادم نیست که دوباره مثل نادان ها چی برگشتم گفتم که ارش باز خیلی ناراحت شدش اما هیچی نگفت و به بهانه ی اینکه بره کفشای کتونیشو از خونه شون بیاره رفت بیرون و نیم ساعت بعد برگشت این کارش حسااااااای غمگین و عصبانیم کرد وقتی برگشت انگار نه انگار  ! یک بطری اب اورد و ریخت رو من !! و من چون قهر بودم هیچ عکس العملی نشون نمیدادم و ارش هی بیشتر آب میریخت و می گفت خوشم میاد اینقدر ساکت شدی دوست دارم اذیتت کنم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بعدش که می خواستم زد آفتاب بزنم گرفت گفت بزار من بزنم و منو خوابوند رو تخت و کللللللل زد افتاب خالی کرد رو صورتم و گفت وای چه قدر سفید شدی! بعدشم کلی روشون طرح های مختلف کشید و اخرش شبیه ریش و سیبیل کرد رو  صورتم و من دیگه خندم گرفت و دوست شدیم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;( میدونین من عروسیمو دوست داشتم واقعا هم روز عروسیم خیلی خوشحال بودم هیچ خاطره ی تلخی از روز عروسیم ندارم اما هیچ وقت دوست نداشتم عروسیم جدا باشه که متاسفانه شد به آرش گفتم عروسی ما خشک و رسمی بود ولی عروسی های که ارکستر داره خیلی باعث شاد تر شدن عروسی میشه اما ارش میگفت اینا فقط رو اعصاب ملتن اینقدر که بد و بدون ریتم می خونن از اینجور چیزا دیگه&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بامزش این بود که وسط دعوا آرش می گفت ما اگه الان داریم بحث می کنیم اصلا نباید فکر کنی غیر طبیعیه هیچ اشکالی نداره که ما داریم بحث می کنیم چون همه ی روانشناسا میگن ماه ۴ به بعد عروسی وقت چلنج کردنه ! و بعد به بحث ادامه میداد..)&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کردان خیلی خوش گذشت خصوصا استخرش و هر دومون احساس خوبی داشتیم و همه کلی از آرش تعریف کردن و همه می گفتن عجب داماد خوشتیپی!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خوب دوستای خوشگل فعلا تا اینجای قضیه داشته باشین  تا من برم یه کمی کار و بار بکنم بعدش بقیه شو می نویسم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 02 Aug 2008 06:48:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=man-arash&amp;postid=56</comments>
<dc:creator>man-arash</dc:creator>
<guid>http://man-arash.blogfa.com/post-56.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>یک پست بی مزه !</title>
<link>http://man-arash.blogfa.com/post-55.aspx</link>
<description>سلام به روی ماهتون
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شنبه بعد شرکت رفتم خونه جلوی تی وی دراز کشیده بودم و داشتم آماده ی خواب میشدم که دوستم زنگ زد! این دوستم تقریبا یکی دو هفته پیش جشن عروسیش بود که احتمالا تو پست های قبل راجع بهش نوشتم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یک ساعت حرف زدیم ! از عروسی ! از فامیل شوهر ! از ماه عسلی که قراره برن ! از مشکلات زناشویی و ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بنده هم به عنوان کسی که ۴ تا پیرهن بیشتر پاره کرده بسیییییییییییی راهنمائیش کردم. طفلک معلوم بود زیاد سرحال نیست و من برای اینکه غصه نخوره گفتم همه اولش اینجورین ادم گیج میزنه و حس بلاتکلیفی داره&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ما که تقریبا ماه اول عروسیمون همش مسافرت بودیم اما بازم یه حس مبهمی  همش داشتم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خلاصه این شد که من نتونستم بخوابم و بعدش رفتم به سمت میدون ونک!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حالا چرا رفتم اونجا؟! عمه جان بنده  ۲ تاپ خفن مجلسی برام کادو اورده بود از کاناا که هر دو یک ساز بزرگ بود منم بردم اونجا به یه خیاطی بدم که تنگشون کنه&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;جالبه که اولش می خواستم ببرم خیاط سر کوچه ی شرکت و داشتم با خوشحالی وارد مغازه میشدم که دیدم درست جلوی صورن یه چیز گنده نوشته! تعمیرات به هیییییییییییییچ عنوان پذیرفته نمی شود! منم جهت جلوگیری از ضایع شدن تو نرفتم و سریه برگشتم!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بعد اینکه کارها رو به آقای خیاط دادم تو مغازه های مختلف گشت میزدم و با خودم می گفتم وای من خیلی وقته نیومدم بیرون&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چه مانتوهای خوشگلی چه تاپ های خوشگلی چه پیرهن های خوشگلی و حسابی مثل افراد از پشت کوه اومده  زل زده بودم به مغازه ها و احساس می کردم من چقدر از دخترای سن و سالم عقب ترم! تو مرکز خرید همه خوشگل و تیپ زده و خفن بودن  اما من مثل یه خانوم محترم و نجیب و با ظاهری کارمند گونه!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اخه من هر چی هم لباس خوشگل می خرم بازم چون معمولا از شرکت میرم این ور اون ور اینهکه همیشه همه جا با لباس های محل کارم حاضر میشم!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خلاصه در راستای پاسخ به نیاز خوشگل شدن رفتم ۲ تا پیراهن گل گلی خریدم و در این اثنا همسر جان هم رسید و در انتخاب کمکم کرد. بعدش سوار ماشین شدیم و اومدیم سمت گیشا یه شام مبسوطی میل کردیم و بعدش رفتیم خونه مادر شوه اینا. راستی پدر شوهرم نتیجه ی آزمایشاتش خوب بوده و مرخص شده. بعدش اومدیم خونه و من می خواستم قبل خواب این خرمن گیسوان رو برس بزن امااااااا مگه میشد؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هی این برسه گیر میکرد ! برای اولین بار از آرش خواستم برام برس بزنه اخه همیشه فکر میکردم ارش نمی دونه که چقدر کار حساسیه و محکم میکشه و من هم موهام کنده میشه هم از درد میمیرم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما خییییییییییلی جالب بود که آرش بسیار آرایشگرانه اول موهامو با دستش باز کرد  بعد به چند دسته مختلف تقسیم کرد و خیلی اروم آوم از هزار جهت برس زد!!  خیلی لذت بخش بود گفت من همیشه میدیدم که عمه ام موهای دختر عمه ام رو که خیلی بلند و زیاد بود اینجوری میکرد! منم کلی خوشحال شدم و قار شد حالا که همسری اینقدر با استعداده و من خبر نداشتم  دیگه همیشه اون برس بزنه&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یکشنبه زیاد تو شرکت خوب نبودم هم گرمم بود هم شدیدا بی حوصله شده بودم و افتاده بودم به جون وبلاگ های دوستان! البته اخرش با حالی گرفته از شرکت خارج شدم   .من همیشه احساسمو نسبت به هر چیزی  اینجا حسابی می شکافم! اما این احساس چون کمی وبلاگستانیه متاسفنه خود سانسوری می کنیم تا مبادا سو تفاهم ایجاد بشه یا کسی ازم برنجه&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اینقدر کلا بی حوصله بودم که رفتم خونه ی مامان اینا و اونجا بعد تقوت قوای جسمانی توسط یخچال مهربون مامان  گرفتم خوابیدم و عصر با مامان رفتیم ونک که لباس ها رو تحویل بگیریم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خوب شد به عقل نا قصم رسید کهیه بار دیگه پرو کنم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هی مامان این زیپشو میکشیییییییید هی بالا نمیومد &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بله! خیاط نادان بیش از مقدار لازم کوچیکش کرده بود و مجبور شدیم بزاریم یه روز دیگه هم بمونه&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بعدش من رفتم خونه و تصمیم گرفتم سالاد ماکارونی درست کنم درست حسابی هم نمی دونستم موادش چیه اما هر چی دم دستم بود ریختم توش و خو شبختانه نتیجه اش بد نشد&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تو گیر و دار سالاد بودم که ارش رسید! با قیافه ای پریشون و اعصابی خورد! گفت یکی تو کار اعصابشو بهم ریخته اما دلش نمی خواد راجع بهش حرف بزنه گغت تو برام حرف بزن که یادم بره! منم از تخیلاتم استفاده کردم و کلی حرفیدم و بعد سالاد خوشمزمو آوردم که آرش کلی ازش تعریف کرد و فکر کنم یکمی سر حال اومد  در حال لوس کردن همدیگه بودیم که برق رفت و ما هم طبق معمول سریع فتیم خونه مادر شوهر اینا&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;امروز هم احتمالا من شرکتو زودتر میپیچونم و با ارش میریم سفارت کنیا!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;**********************&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;* دیروز صبح  ارش بر خلاف همیشه که ۹ از خونه میره به خاطر ررسیدگی به گلدون ها ۱۰ از خونه رفت بیرون و وقتی رسید سر کوچه دیده بود یه موتوری اومد دم خونه  یما مشکوک شده بود و اومده بود دیده بود که آخ جوووووون موتوری پاسپورتمو اورده! و من کلیییییییی شانس اوردم که اون موقع ارش بود واگرنه اساسی گرفتار میشدیم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;*دیروز عصر یه آقای جوانی زنگ زد گفت الوووووو ( با صدای لوس و کشیده خوانده شود) عزیزم خوبیییییی &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من بسیار جدی گفتم شماااا؟ گفتم نیلوفرررررر خانوم! گفتم اشتباه گرفتید و قطع کردم و این سر آغاز داستانی شد که آقاهه صد بار زنگ زد هر چی می گفتم بابا من سن و سالم از این حرف ها گذشته من ازدواج کردم مگه حالیش میشد می گفت نه من این صدای قشنگو می شناسم مطمئنم!! من آخرش گوشیمو دایورت کردم رو شماره  ی آرش!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;* اصلا احساس رضایتی از این پست ندارم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;* صبح تو راه که میومدم ذهنم حسابی فلاش بک کرده بود به خاطرات پیش دانشگاهی و اول های دانشگاه یه داستان عشقولانه که هنوز اثراتش مونده &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خیلی دلم می خواد راجع بهش بنویسم حتی اگه باعث بشه غکر کنین من خیلی بدم!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;* یا بازه جالب تو وبلاگ آزاده بود: اخلاقای بد شوهرتون و راه حل شما برای اون اخلاقا!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دلم می خواست بازی کنم اما الان حال ندارم شما ها بازی کنید منم بعدن سرحال میام بازی می کنم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 28 Jul 2008 06:12:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=man-arash&amp;postid=55</comments>
<dc:creator>man-arash</dc:creator>
<guid>http://man-arash.blogfa.com/post-55.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آخر هفته ی خوب و شلوغ</title>
<link>http://man-arash.blogfa.com/post-54.aspx</link>
<description>صبح تابستانی اول هفته شما بخییییییییر 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;( عین این مجری های رادیو شدم !)&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;امروز  با اینکه یه دنیاااااااا کار سرم ریخته اما اصلا حال کار نداشتم و ندارم و نخواهم داشت&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این بود که گفتم برم وب گردی&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;که دیدم وبلاگ دوستان هیچ کدوم آپ نشده و همه در تنبلی اول هفته به سر می برن این بود که گفتم جهنمو ضرر خودم برم کمی نگارش کنم!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;***************&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سه شنبه  بعد شرکت قرار بود برم دانشگاه و دوستمو ببینم بعد چند وقت. تو راه بودم که آرش زنگ زد گفت کجایی چه کار می کنی برنامت چیه ؟ منم با خوشحااااالی گفتم دارم میرم دانشگاه پیش دوستم دیر میام خونه آرش گفت مامانم الان زنگ زد و گفت بابام قلبش درد می کنه می خواد بره بیمارستان  تو می تونی بری دنبالشون ببریشون منم گفتم باشد! زنگ زدم به دوستم که رسیده بود سر قرار و با کلی شرمندگی گفتم نمی تونم بیام و دوستم هم که از دیدن چنین دوست خوبی چون من محروم شده بود بسی غصه خورد&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بعد دوباره آرش زنگ زد که نمی خواد بری تو برو پیش دوستت پسردائییم داره میره دنبالشون منم از خدا خواسته فرمونو کج کردم و رفتم پیش دوستم و حسابی ذوق کرد! و بنده بعد ۱ ماه بازم  موفق با اخذ یه کادو تولد دیگه شدم که یه قاب عکس خوشگل بود .با دوستم کلییییی حرف زدیم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;با یا آقا پسر محترمی آشنا شده که خیلی علاقه مند شدن و قصد ازدواج دارن اما آقای پسر محترم پول کافی برای این کارا ندارن و چون  پدر این آقا دچار یه بیماری زمین گیر شده این آقا پسر ۲۴ ساله باید خرج خونه رو بده و تقریبا شده مرد خانواده و همش باید هوای مامان و خواهرها و پدر مریضو داشته باشه&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دوست من هم می دونه که این مسائل باعث گرفتاری خواهد شد در آینده اما خوب عشقو چه کار کنه&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;البته یه مشکل دیگه از نظر من اینه که این آقا برای دوست من تعریف کرده که قبلا با یه دختر خانوم دیگه ای دوست بودن و  چون اون موقع  حال پدرش خوب بوده و درامد خوبی داشته این آقا پسر فرمودن من ماهی یک تومن برای اون دختر خرج می کردم و اگر اینکارا رو نکرده بودم الان یه خونه داشتم! و بعدش این خانوم میره با  آقایون دیگه ای دوست میشه و این آقا تنها میمونه و میاد سراغ دوست من و با هم دوسن میشن و حالا با توجیه این قضایا سر لباس پوشیدن و  ساعت رفتن و اومدن و غیره حسابی به این دوست من گیر میده! و اون موقع که دوستم پیش من بود بهش زنگ زد و فقط همینا رو گفت : الو سلام کجایی خوب زوتر برو خونه خدافظ! و من چشمام کلی گرد شد!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کلا من دوسش ندارم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما نمی دونم چرا این چیزا رو به دوستم نگفتم! فقط توضیح دادم که اینقدر نگران پوول نباش گفتم اگه بخوای بشینی که این آقا پولدار بشه بعد تو باهاش عروسی بکنی هیچ وقت نمیشه ! و کلی توضیح دادم که من و آرش هم موقع عروسی خیلی دستمون باز نبود و اذیت شدیم اما الان بعد ۴ ماه داریم راحت سه چهار تومن واسه یه سفر عجیب غریب خرج می کنیم پس زندگی رو راحت بگیر و از اینجور حرف ها&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ما بعدش پشیمون شدم که شاید نباید اینارو می گفتم !&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شب هم با ارش رفتیم پیش مامان آرش که تنها نباشه چون پدر ارش  فعلا باید تو بیمارستان تحت نظر باشه&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;**************&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چهارشنبه روز کاری بنده فقط  به گفتمان با دوستان وبلاگی گذشت و در آخر بعد از روئیت روی همچون ماه دوست خوچگلم روشن جون سریع بساطمون رو جمع کردیم و شتافتیم به سمت بیمارستان جهت ملاقات پدر شوهر .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وارد اتاق که شدم   هر چی فامیل شوهر از  جمله مادر شوهر برادر شوهر عمه شوهر دختر عمع شوهر زن عموی شوهر شوهر عمه ی  شوهر و عمو ی شوهر و دختر عموی شوهر و تنی چند از دیگر اقوام  شوهر داشتم یک جا ملاحضه کردم و اما نکته جالب این بود که آرش هم بین این افراد بود و پشتش به من بود ولی سرشو که چرخوند و منو دید که اومدم تو اتاق چنان ذوق کودکانه ای کرد و پرید به سمتم و استقبال گرمی از من کرد که خودم حال کردم!! و بقیه ی این اقوام تعجب کردن ! تازه بسیار هم مورد تحویل فامیلها واقع شدم و همش به من می گفتن  رو تنها صندلی اتاق بشینم و انواع نوشیدنی ها  در مزه های مختلف بهم تعارف می کردن و من کماکان متعجب بودم!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بعد از اینکه اومدیم بیرون  باید میرفتیم سوار مترو بشیم تا برسیم جایی که ار طرح خارج بشیم .همه ی خانوما ی فامیل تو پیاده رو  با هم دیگه می اومدم و تعداد قلیل آقاها هم با هم  میومدن و من و ارش جلوتر از همه دست در دست هم به سمت مترو در حرکت بودیم. من احساس می کردم الان همه می گن چه لوسن این دو تا و یکمی هم معذب بودم که خودمونو از بقیه جدا کردیم اما خوب دلم می خواست پیش شوهرم باشم خوب !&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; رفتیم و بالاخره با مترو خودمونو تا عباس آباد رسوندیم .من و ارش رفتیم از تو پارکینگ سوار ماشین شدیم تا بیایم دم مترو مامان آرش و عمو و زن عموی آرش رو هم سوار کنیم و با هم بریم. به ارش گفتم من باید برم پشت بشینم ؟آرش هم  با یه حالتی که انگار داره با یه بچه کوچولو حرف میزنه و سعی می کنه الکی گولش بزنه گفت خوب مععععععمولا عموم که باشه... و من  دیگه نذاشتم حرفشو ادامه بده و خودمم دقیقا نمی دونم چرا ولی بهم برخورد و دلم گرفت  ولی عموش و بقیه خودشون رفتن پشت ولی من پیاده شدم و تعارف کردم که قبول نکردن و نشستم سر جام! اما حال نداشتم شاید چون قرار بود شب برم عروسی دوستم و احساس می کردم دیرم شده !&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;رسیدیم خونه سریع اماده شدم و آرش منو داشت می  رسوند به تالار . ارش هم  دعوت بود اما  چون کسی رو نمی شناخت قرار شد نیاد.تو راه هنوز پکر و غمگین بودم و ارش هر چی سعی می کرد علتشو بفهمه نمی فهمید اخه خودمم علتشو نمی دونستم که !! در نهایت ارش اعلام کرد که علتش این می تونه باشه که می خوام تنها برم عروسی و کسی رو اونجا نمی شناسم!!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;رفتم تو سالن. عروس دوست دوران راهنماییم بود که سه سال پیش عقد کرده بود و بعد سختی های خیلی زیاد الان عروسیشون بود&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;راستش اصلا سالن قشنگ و مرتبی نبود اولش یه جایی نشستم که همه خانوم های پیری بودن بعدش سعی کردم روابط اجتماعیم رو به کار ببرم و اینقدر این ور اون ورو نگاه کردم تا اینکه ۲ تا دخترو که دوستای عروس بودن و قبلا تو مهمونی ها ی دوستم دیده بودم رو شناختم رفتم پیششون و سلام علیک کردم و خوشبختانه منو شناختن و تازه خبر هم داشتن که من عروسی کردم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نشستم پیششون و کلی باهاشون دوست شدم و یکیشونو که مهر عروسیش بود حسااااااااااابی از هر لحاظ بهش اطلاعات دادم!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اخه یکی دیگه از دوستا داشت از عروسی دختر عموش تعریف می کرد و می گفت داماد شب عروسی ۴۰ تومن خرج کرد  و حسابی به به و چه چه می کرد و گفت منم گفتم کسی که بخواد شوهر من بشه باید برای من در اون حد یا بهتر عروسی بگیره!!!! این یکی که مهر عروسیش بود معلوم بود یه عروسی خیلی ساده قراره بگیرن و با حرف های دوستش حسابی داشت غمگین می شد&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;که من رفتم بالای منبر و از اینکه شب عروسی فقط یک شبه و اصل زندگی از فردای عروسی شروع میشه و اینکه هر کس سبک خودشو تو زندگی داره و سبک من و آرش این بوده که پولامونو  برای چیزایی که خوشحالمون می کنه خرج کنیم نه برای چیزایی که مردمو خوشحال می کنه و ... حرف زدم و گفتم من همیشه احساس می کنم خیلی برنده بودم که با خرج کردن  پولی خیلی مناسب  روز عروسیم طبق گفته همه فامیلا و دوستام شاد ترینن و ریلکس ترین عروس و دامادای بودیم که تا حالا دیدن!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بعد این سخنوری ها و کلی رقصیدن ها آرش با مامانش اومدن  دنبالم. اینم بگم که عروس مجلس ما حساااااابی شاکی و عصبی بود بنا بر دلایلی زیادی که واقعا دیگه تو این پست جا نمیشه اینقدر که حرف زدم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چون خونه برق نبود و مامان ارش هم تنها بود کمی زودتر اومدن دوتایی دنبال من و  سه تایی همون جا تو محوطه تالار نشستیم و کلی من از عروسی تعریف کردم و اون نیم ساعتی که تو محوطه بودیم خیلیییی بیشتر از خود عروسی خوش گذشت&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بعدش علی رغم میل ارش رفتیم دنبال ماشین عروس بوق بوق کردیم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آخه آرش می گفت فامیلاشون  درست حسابی نیستن و خطرناکه  با اینا حرکت کردن!! اما تا دم خونشون رفتیم و خوش گذروندیم. معلوم بود فامیلای عروس و داماد به خون هم تشنه ان و عروسی خیلی خطرناکی بود و هر لحظه ممکن بود یه دعوای خفنی بشه!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شب که اومدیم خونه من دیگه اون هانی اخمو و دل گرفته ی قبل عروسی نبودم و کلی شاد و شنگول بودم و کلی مخ ارشو خوردم بس که حرف زدم و ساعت ۱ نصفه شب من با همون سر و شکل عروسی نشستیم و کلی با آرش حرف زدیم از قدیما از آینده و در اخر حرف های عشقولانه!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;راستی آرش گفت با مامانش که داشتن میومدن دنبال من مامانش گفته زن عموی ارش بهش گفته معلومه این دو تا (من و ارش ) خیلی همدیگرو دوست دارن و گفته خوش به حالشون که اینقدر همدیگرو دوست دارن!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;******************&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کل پنجشنبه من خونه ی مامان اینا بودم و آرش عصر بعد از ملاقات پدرش رفته بود خونه و به منم زنگ زد که بیا اینجا و مامان گفت یعنی چیییییییییی می دونه تو اینجایی اونقت رفته خونه!! اما من یه هانی قوی بودم و اجازه ندادم حرف مامان اعصابمو به هم  بریزه و گفتم خوب از صبح سر کار بوده خسته شده تازه مگه اون به من گفت چرا با ما نیومدی بیمارستان و رفتی مهمونی؟!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;رفتیم خونه مامان آرش و به پیشنهاد مامان آرش شام رو پشت بوم خوردیم و خیلی چسبید ! شب هم همه داشتن فیلم میدیدن من رفتم رو تخت مامان بابای آرش دراز کشیدم  تا فیلم تموم بشه بریم خونمون اما نصفه شب  یهو بیدار شدم دیدم رو تخت  اونام و ارش هم پیشمه و داشت بوسم می کرد!!!!! با ترس گفتم ارش ما اینجااااااااا چه کار می کنیم ارش گفت تو خوابت برد منم دلم نیومد بیدارت کنم و فهمیدم مامان ارش هم بیچاره تو حال رو مبل خوابیده!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;***************&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;جمعه رو هم بیشتر خونه ارش اینا بودیم   &lt;FONT color=#660099&gt;این تیکه به درخواست فری افزوده می شود&lt;/FONT&gt; (   بعد ناهار چرت زدیم و همه بیدار شدن که برن بیمارستان ملاقات اما من در خواب ناز بودم و ترجیه میدادم  حرف های دورو برم رو نشنوم اما شنیدم که مامان ارش بهش گفت خوب اگه خوابیده بیدارش نکن اخه دیر خوابش برد ما میریم و زود بر می گردیم اما من شرمنده شدم و سریع از جام پریدم و رفتیم بیمارستان و مامان و بابام هم اومدن اونجا ملاقات و من خیلی خوشحال شدم  بعدش آرش گفت من می خوام ماشینو ببرم کارواش  و هیچ نیرویی نمی تونه جلومو بگیره چون واقعا ماشین کثیف شده ! گفتم یعنی حتی نیروی منم نمی تونه جلوتو بگیره گفت تو که نیرو نیستی ! تو سونامی هستی !! تو معطلی یک ساعته ی کارواش  کلی با مامان آرش حرف زدیم و از قدیما برام تعریف کرد از مشکلاتشون سر ارث و میراث  با یکی از برادرا و خانومش  و بالاخره فضولی شدیدم راجع به دارایی های زیاد پدر بزرگ آرش ارضا شد ! از اینکه اسرار خانوادشونو که حتی آرش هم خیلی ها رو در جریان نبود برام تعریف می کرد خوشحال بودم. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به آرش گفتم به شرطی میام کارواش که بعدش بریم بیرون اول گفت باشه بعد گفت ببخشید که ماشین همیشه دست توئه و تو کثیفش کردی حالا من میبرمش کارواش شرط هم میزاری گفتم کارواش که به من مربوط نیست ! و مامان آرش هم فوری گفت بله کارواش کار مردا هستش !  )&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بعد از ظهر اومدیم خونه و قرار شد بریم بیرون و گردش  اما من ساعت ۸ رو تخت دراز کشیدم تا ارش بیاد و آماده بشه اما ۱۱ آرش بیدارم کرد گفت عزیزم بازم که خوابت برد می خوای الان بریم بیرون بریم بابا رحیم برات بستنی بخرم  اما من اییییییینقدر ناراحت بودم که خوابم برده  اخه خیلی وقته نشده با ارش دو تایی بریم بیرون هر چی ارش گفت می گفتم نمی خوام&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آرش هم گفت تو از خواب بیدار میشی چقدر ناز میشی و گفت دلم برات سوخت  می خوام بریم بیرون اما من خوابم میومد و دوباره خوابیدم و گفتم نمیام گغتم چرا زودتر بیدارم نکردی و از خواب بودن من سو استفاده کردی و نشستی فیلم دیدی!!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;**************&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;واییییییییی  مردم چقدر حرف زدم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وااااااااای چقدر امروز کار دارم&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 26 Jul 2008 07:15:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=man-arash&amp;postid=54</comments>
<dc:creator>man-arash</dc:creator>
<guid>http://man-arash.blogfa.com/post-54.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آفریقا...رفتن یا نرفتن</title>
<link>http://man-arash.blogfa.com/post-53.aspx</link>
<description>* بعدن نوشت : کامنت های ست قبل تقریبا جواب داده شد&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;* واااااااااااااااای ارش زنگ زد و گفت بلیط گرفته رفت صبح ۲۱ مرداد برگشت  شب ۳ شهریور !!! وای خدایا هیجان زیادی دارم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به نظرتون برگردم شرکت رام میده؟!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یعنی واقعا میریم؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هنوز میزا رو هم مطمئن نیستیم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وای خدایا هر چی صلاحه!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;******************&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سلااااام &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وای خدایا من دیروز اینقدر نوشتم اینقدر نوشتم  و تااااااااا اومدم بفرستم خدمتتون برقا رفت!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;برقا که رفتن و مونیتور سیا شد من همچین از ته دلم گفت ههههههههههه که همکارم گفت خانم ... به نظر میاد برنامتونو سیو نکرده بودین؟!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/11.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آیا این انصافه؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما من شکست نمی خورم و دوباره می نویسم!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/13.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;*******&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; شنبه تا از شرکت  رسیدم خونه  همچون بانویی کدبانو سریع بساط باقالی پلو  با گوشت رو راه انداختم! تا بعد مدت ها غذای خانگی با دستپخت بانوی خانه میل کنیم. &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/04.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تو همین گیر و دار یکی از برو بچ زنگولید و گفت تولده یکی از بچه هاست تو فلان کافی شاپ به همه گفتیم بیا تو هم حتما بیا و ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گوشی رو که قطع کردم مطمئن بودم که نمیرم چون اولا باقالی پلوی عزیزم احتیاج به رسیدگی داشت دومن حال نداشتم سوما کلی کار  تا اومدن ارش داشتم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما ناگهان کسی از درونم به من گغت... ای هاااااانی ! آیا تو می خواهی  یه زن فسیل شده بشوی؟ آیا می خواهی ارتباطت با دوستانت رو از دست بدهی؟ آیا پختن باقالی پلو از گردش با دوستان برای تو مهم تر شده؟ آیا تو یک زن سنتی هستی؟ آیا می خواهی همیشه پشت درهای بسته بمانی؟ آیا تو نباید به صورت مستقل از همسر برای خود دوست ها و برنامه های تفریحی داشته باشی؟ آیا ....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و این آیا ها باعث شد من هزار لیتر آب ریختم رو گوشت ها تا واسه خودش آروم آروم بپزه و به یاد دوران جوانی پریدم جلوی آینه و حسابی از یه کدبانو در آشپزخانه تبدیل به هانی خفن شدم و پریدم پشت ماشین و در طول مسیر فکر می کردم چند وقته تنهایی و بدون ارش جایی نرفتم با دوستام...؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وارد کافی شاپ مذکور شدم و با جمع کثیری  از دختران و پسران هم دانشگاهی که همه مجرد بودن  و از رشته ها و شهر های مختلف مواجه شدم. کلی گفتیم و خندیدیم و سر به سر هم گذاشتیم  اما من زودتر از همه اعلام کردم بچه ام رو گازه باید برگردم و با سرعت تمام اومدم به سمت  باقالی پلو! خوشبختانه آرش کمی زودتر از من رسیده بود و نذاشته بود به طور کامل گوشت ها به فنا بره!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تو همین گیر و دار برق ها رفت مثل همیشه آرش گفت پس بریم خونه ی مامان اینا غذامونم اونجا با هم می خوریم اما من بر خلاف همیشه و در اوج بدجنسی و خباثت گفتم نه! من این غذا رو برای دو روز درست کردم اما بریم اونجا تموم میشه خصوصا که مامان و بابای آرش کلی به دستپخت عروسشون علاقه دارن و اگه قبلش هم شامشونو خورده باشن میگن باید غذای عروسمونو بخوریم!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در نتیجه شام رو بسیار شاعرانه در جوار دو شمع روشن میل کردیم و  بعدش رفتیم خونه آرش اینا و کلی راجع به اینکه آیا بریم افریقا یا نریم گفتمان کردیم...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; راستی شما چرا اینقدر جریان آفریقا رو جدی گرفتین؟! من گفتم احتماااااالا! حالا فردا نرفتیم ضایع شدم بیام بگم چی؟!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/25.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;**************&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یکشنبه بعد شرکت رفتیم دنبال گرفتاری های تمدید پاسپورتم که فقط ۱۰ روز اعتبار داره و با این ۱۰ روز هیچ  جای دنیا رامون نمیدن. اما از یه جهت خیلی خوشحال بودم که پاسم عوض میشه چون عکس پاس قبلی رو درست  بعد کنکور و قبل رفتن به دانشگاه انداخته بودیم و صورتی گوریل وار و پشمکی داشتم  اما این دفعه در صدد جبران اون عکس مثلا رفتم که یه عکس خفن بندازم که البته اونم چیز تحفه ای نشد و ما کماکان عکس پاسمون زشت باقی خواهد موند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما بچه هاااااااا من خیلی عصبانیم!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بگم چرا؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بله! برای اینکه آقای پلیس گفت باید برید محضر همسرتون رسمی به شما اجازه گرفتن پاسپورت بده!!!! گفتم بابا جان من خودم پاسپورت داشتم و دارم الانم فقط می خوام تمدیدش کنم به همسرم چه مربوطی داره؟ آقای پلیس گفت آی ام ساری اون موقع مجرد بودی اما الان چون شوهرداری نمی تونی واسه خودت بری پاسپورت بگیری!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/16.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چون اداره پلیس با خونه مامان اینا سه قدم فاصله داشت عصر رفتم اونجا و جای شما خالی مثل همیشه یخچالشونو خالی کردم. چون تو یخچال ما هیچی پیدا نمیشه اما یخچال مامان خیلی خفنه و من همیشه توش چیزایی پیدا می کنم که به عمرم نخوردم!!! خلاصه بسی خوردیم و نوشیدیم و هنگام خداحافظی گفتم فردا هم باز میام چون دوباره باید میرفتیم اداره پلییس  که مامان جان گفت چه خبره هر روز هر روز میای !!!!!! &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/07.gif&quot; width=18&gt;هر چند جدی نگفت اما شدیدا منو یاد حرف خیلی از شماها انداخت که گفتیم کمتر برو اونجا !&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;با مامان تنها بودم می خواستم یکمی راجع به اون جریانا باهاش صحبت کنم اما نکردم! حوصله دردسر و صحبت های کاملا طلبکارانه و حق به جانب مامان رو نداشتم!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بعدش رفتم دنبال آرش و منو با یه همکار خارجیشون که اومده بود ایران اشنا کرد و من کلی از خودم انگلیسی در وکردم ...یعنی فقط همون چندتا جمله رو بلد بودماااا اما همچین تریپ خارجی گفتم و با اعتماد به نفس رفتار کردم که همه ادمای اونجا فکر کردن به به آرش عجب زن خارجیییی داره!!  به آقاهه گفتم مدیریت بازرگانی خوندم گفت معلومه کارتو خوب بلدی چون اول از همه همچیییین شوهری برای خودت پیدا کردی!!!!!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/30.gif&quot; width=18&gt; آخه اون آقاهه سالهاست که با آرش دوست و همکاره و گاهی میاد ایران  البته از منم کلی تعریف کردهاااا خصوصا از دست فرمونم!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/13.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بعدش با آرش دیدیم حال خونه رفتن نداریم به پیشنهاد من رفتیم خونه مامان اینای آرش اونجا یه آرامش خیلی خوبی داره من همیشه با ذوق میرم خونشون.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;باز هم راجع به اینکه بریم آفریقا یا نه گفتمان کردیم و کلی مقاله سرچ کردیم جالبه که جایی که ما میریم هواش از تهران خنک تره!  این شهره با دریا کلی فاصله داره با ارش گفتیم با اتوبوسی چیزی بریم تا دریا اما آرش گفت ممکنه به جای ساحا برسیم به جزیره ی آدم خوارها اشکالی نداره؟! هر دومون یکمی می ترسیم و اگه به ا مید گروهی که دعوتمون کردن نبود امکان نداشت بریم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;*****************&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دوشنبه صبح هر دو دیر بیدار شدیم و کلی از خوابمون لذت بردیم بعدش رفتیم محضر که شوهر خان بهمون اجازه خروج از کشور بده و آرش هم کلی اذیتم می کرد که ببین من چقدر مهمم !!بعدش هم بانک و  پلیس و گذرنامه و ...آخرش هم نخود نخود هر کی رود به کار خود&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;عصر دوباره بعد کارهای اداره پلیس رفتم دنبال ارش! خوش به حال آرش که این روزا یه راننده اختصاصی خوب  و زیبا و مهربون داره هر روز میره دنبال اقا !&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;برگشتنی به سمت خونه آرش یه کاغذو لوله کرده بود مثل سیگار گذاشته بودش بین لباش( آرش اصلا سیگاری نیست و از بوی دود سیگار هم متنفره چون باباش سیگاری شدیدی بوده ) گفتم آرش نکن بدم میاد عین آدمای لات میشی&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و آرش هم با این توجیه که تو سر من داد زدی و من ناخودآگاه انفعالی عمل کردم  ...دوباره اون کارو تکرار کرد و ....بله دیگه با هم حرف نزدیم تا شب&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در این بین من یه ماکارونی خوشمزم درست کردم و برای خودم کشیدم و نشستم خوردم و آر ش هم اومد و دید بشقاب نداره! خودش رفت برای خودش کشید و اومد با هم خوردیم .شب آرش اومد پیشم و و حرف های خوشگل گفت که می دونی من چقدر دوست دارم می دونی من چقد نگرانتم همه ی فکرم پیش توئه و ... و مثل همیشه گفت  داد نزن چون من وقتی تو داد میزنی قاطی می کنم و لجبازی می کنم  من رو داد حساسم اصلا نمی تونم تحمل کنم و غریره&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شب خوب و مهربونی داشتیم و گرفتیم خوابیدیم اما اینقدر تو خواب اتفاقای عجیب افتاد که صد بار بیدار شدیم. اولش که خونه پر از بوی ساختگی شد و ارش با ترس بیدار شد که شاید چیزی سوخته بعدش کولر قاط زد بعدش از گرما بیدار شدیم اخرش هم من برای اولین بار تو زندگیم تو خواب یهو رگ پام گرفت و شاید ۱۵ ثانیه طول کشید و درد شدیدی داشت منم با ترش داد میزدم آرشششششش ارشششش و آرش بیچاره بازم با وحشت از خواب پرید .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هنوزم یکمی رگ پام درد می کنه خلاصه این یکی رو نفهمیدم چی بود این وسط.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;قبل خواب بازم کلی حرف زدیم که بریم نریم آرش می گفت من نگران تو هستم  &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما اخراخر برای اینکه از این همه تردید خلاص بشیم قرار شد امروز ارش بره و بلیط ها رو بخره که دیگه خیالمون راحت بشه&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آخه یه فرصتی هم هست سفر آلمان تو آبان ماه اما آرش میگه آلمان هیچی نداره و تازه ارزون تر هم هست و میشه بعد ها کلی رفت اما آفریقا خیلی هیجان انگیزه&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما من حساب کردم که بریم آفریقا و برگردیم دیگه هیچی پول برامون نمیمونه! اما ارش میگه فکر پولو نکن اگه فلان پروژه جواب بده چند برابره این پولی که داریم خرج می کنیم در میاد . اما من میگه اگه جواب نده چی ؟!؟!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 22 Jul 2008 06:57:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=man-arash&amp;postid=53</comments>
<dc:creator>man-arash</dc:creator>
<guid>http://man-arash.blogfa.com/post-53.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>روزگار پیچیده!</title>
<link>http://man-arash.blogfa.com/post-52.aspx</link>
<description>سلام سلام
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ایشالا که بتونم خلاصه بنویسم چون یه عالمه کار دارم!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و اما اندر احوالات تعطیلات ما!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تعطیلات بسیار پیچیده و دوست داشتنی و عجیب غریبی داشتیم!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تعطیلات ما سرشار بود از بحث با آرش گریه ی من عشقولانه های ارش و مهمونی !&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از روزی که از شمال برگشتیم یعنی در طول یک هفته گذشته یک روز نیست که با آرش بگو مگو نداشته باشیم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;انگار آرش دلش شکسته و همش منتظر بهانه برای  ناراحتی کردنه&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این چند روز خیلی با آرش حرف زدیم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آرش خیلی حرف های خوبی میزد&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من مطمئن شدم که آرش فوق العاده باهوشه و خیلی خیلی خوب منو شناخته و منو درک می کنه&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آرش می فهمه که من ناخوداگاه چقدر تحت تاثیر مامانم هستم و وقتی اون آرشو تحویل نمیگیره رو منم اثر میزاره و اخلاقم با ارش خوب نیست&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;با همه ی اینا تو این تعطیلات چند بار رفتیم خونه ی مامان اینا اما هر بار از اونجا اومدیم بیرون دعوا کردیم!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آرش میگه اونجا پر از امواج منفیه میگه اونجا به صورت ناخوداگاه باعث میشن تو از دست من ناراحت بشی&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;میگه اونجا بهمون فشار وارد می کنن  که بعدش اینطوری به هم میریزیم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نمی دونم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دلم می خواد احساساتی نشم و واقعا بتونم خوب همه چی رو تحلیل کنم اما نمی تونم!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آرشو خیلی دوست دارم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دلم نمی خواد وقتی ارش اینقدر مهربونه باهاش بد اخلاقی کنم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دلم نمی خواد مامان اینقدر بد باشه&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دلم نمی خواد مامان و بابا با رفتارشون منو برای رفتن به اونجا سرد کنن&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دلم می خواد خوشحال باشیم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دلم نمی خواد همه ی دعواهامون به خاطر پدر مادر من باشه&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دلم نمی خواد  روزهای قشنگمون با آرش گرفتار این بحث ها بشه &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دلم نمی خواد آرش فکر کنه منم مثل مامان اینا می خوام همش ازش ایراد بگیرم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دلم می خواد بتونم به مامان اینا بگم که اگه اینجوری ادامه بدن  من و آرش رو از اون خونه فراری خواهند داد ...اما نمی تونم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دلم می خواد بتونم از همسرم دفاع کنم ...اما نمی تونم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دلم نمی خواد سر این چیزا  رابطه من و آرش خراب بشه اینقدر اشک بریزم آرش اینقدر تو فکر بره و تلخ بشیم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آرش دلش می خواد من ازش حمایت کنم دلش می خواد تنهاش نزارم دلش می خواد وقتی خونه مامان اینا حرفی علیه مون میزنن من اینقدر در سکوت گوش ندم ...اما نمی تونم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من می دونم مامان و بابا ادمای بدی نیستن&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; ****************&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چهارشنبه عروسی دوستم بود تو یه باغ اطراف تهران به نظر خودم و ارش من تو عروسی از همههههه خوشگل تر بودم!!!!! &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/13.gif&quot; width=18&gt;بلی!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/17.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تیم عکاسی اون عروسی تیم عکاسی ما بود و چون من اونارو به دوستم معرفی کرده بودم کلی مما رو تحویل گرفتن و همش ازمون عکس می انداختن و فیلم می گرفتن! با آرش یکمی رقصیدیم چون ارکسترشون خیلی بد صدا بود و فقط گرومپ کرومپ داشت و من حالم بد میشد  اصلا&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ارش هم فقط داشت عروسی اونا رو با مال خودمون مقایسه می کرد چون من همیشه می خواستم عروسیمون مختلط باشه و نشد و ار داشت سعی شو می کرد که من اعتراف کنم که عروسی ما بهتر بود اما من کوتاه نیومدم ! البته نا گفته نمانو که اخرش دیگه ولی کوتاه اومدم!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ایشالا دوستم خوشبخت بشه چون خیلی  دختر خوبیه&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پنجشنبه شام مهمون داشتیم یک زوج جوان&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ظهر دوست دانشگاهیم زنگ زد گفت نزدیک خونتونم بیام اونجا گفتم بیا&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کلیییی حرف زدیم و من عاشق این حرف های دخترونم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;عصر شده بود و هییییییییچ کاری نکرده بودم دوستم اومد مثلا کمکم کنه گفت من برات میوه میگیرم رفت بیرون وقتی برگشت آیفون درو باز نکرد رفتم پایین درو باز  کنم که در خونه پشت سرم بسته شد و من و دوستم موندیم تو راه پله در حالیکه من یک لباس بسیار ضایع تنم بود و چیزی تا اومدن مهمونا نمونده بود و هیچ کاری نکرده بودم! در ضمن دوستم هم هیچی میوه نخریده بود و گفت سخته ترسیدم دعوام کنی خودت برو بخر!!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پدر شوهر جون برامون کلید اورد و متاسفانه عروسشو در اون لباس ضایع رویت کرد  مهمونا زودتر از انتظار رسین و ضایع اندر ضایع شد&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ارش هنوز نرسیده بود&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من لباس نا مرتب و موهای آشفته داشتم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما دقایقی بعد&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آرش اومد خوردنی های بسیاری روی میز چیده شد من لباس خوشگل پوشیدم موهامو خوشگل کردم زنگ زدیم پیتزا آوردن خوردیم و بعدش جایی پارتی دعوت داشتیم و با مهمونامون رفتیم اونجا من و ارش عشقولانه ترین زوج اونجا بودیم و از اول تا آخرش رقصیدیم و خییییییییییییلی لذت بردیم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;جمعه ناهار رفتیم خونه مامان اینا دوباره کلی برام داستان تعریف کردن که فلانی مهریه اش اینقدره و اینقدر براش کادو خریدن و فلانی خونه به نامش کردن و غیره &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من و آرش عصری اومدیم خونه&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من از اینکه ارش اونجا با من اصلا حرف نزد و من و آرش عین غریبه ها بودیم اونجا ناراحت بودم و مدت ها اصلا با ارش حرف نزدم و جوابشو ندادم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اخر شب آرش عصبانی شد و یکمی داد زد&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خیلی دلم شکست رفتم رو تخت و خودمو زدم به خواب. یه نیم ساعت بعد با بوسه های کوچلوی آرش بیدار شدم  تا چشمامو باز کردم چشمای معصوم و عاشق آرش به فاصله دو سانتیمتری چشمام دیدم و احساس کردم چقدر بیشتر از همیشه دوسش دارم وقتی اومده بودم رو تخت و دلم از حرفای ارش شکسته بود دلم می خواست پاشم لباسامو بپوشم سوئیچو بردارم و در یک حرکت سریع بزنم از خونه بیرون &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حتی حساب کردم که در اتاق خواب چسبیده به در خروجی خونه و قبل اینکه آر جلومو بگیره می تونم برم بیرون حتی تصمیم گرفته بودم برم پیش دوست که تنهاست و خانوادش رفتن سفر آرش بهم فحش داده بود و نمی تونسم ببخشمش فقط دلم می خواست برم اما همون موقع هم می دونستم که دوسش دارم اما اجازه نداشت به من اون حرفا رو بزنه&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما از روزی که تصمیم به ازدواج گرفتم با خودم عهد کرده بودم هیچ وقت خونه رو ترک نکنم تو هر شرایطی اونجا خونه ی منه و جای من اونجاست &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تو همین فکرا بودم که  با بوسه های کوچلوی آرش بیدار شدم  تا چشمامو باز کردم چشمای معصوم و عاشق آرش به فاصله دو سانتیمتری چشمام دیدم و احساس کردم چقدر بیشتر از همیشه دوسش دارم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نگاهمو ازش گرفتم و ارش منو غرق مهربونی خودش کرد .گفت من اصلا دلم نمی خواست اینجوری بشه گفت اینا رو ول کن به آفریقا فکر کن ( شرح در ادامه مطلب)&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گفت تو اگه با من باشی ....خیلی کارا می کنیم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من تو بغل آرش بودم و ارش داشت دور خونه می چرخید و حرف های قشنگ می گفت  زندگی مثل همیشه زیبا و شاید زیباتر از قبل ادامه داره ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;**************&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من و ارش طی یک اقدام ناباورانه احتمال داره آخر مرداد ۱۰ روز بریم آفریقا - کنیا  !!! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یه سفر کاری تفریحی! که البته پول بسیاری باید خرج کنیم و دیگه ترکیه بی ترکیه و ساحل بی ساحل!همه چی بی همه چی &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به آرش گفتم من ترکیه رو بیشتر دوست دارم می خوام برم ساحل لباس های خوشگل بپوشم! ارش گفت تو آفریقا بیشتر از  ساحل ترکیه میشه از اون لباسا پوشید! اما ناگهان به خودش اومد و گفت چییییییی؟! اصلا ترکیه بی ترکیه و من کلی بهش خندیدم و گفتم به هر حال من به شرطی باهات میام افریقا که ساحل داشته باشه!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;***********&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;* از بابت راهنمایی های مربوط به ترکیه از همه ممنونم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;* جواب کامنت های پست قبل رو دادم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;* دوست خوبم هانی محمد ببخشید که هنوز برات میل نزدم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من واقعا متاسفم و شرمندم که جواب حرف های به اون زیبایی رو هنوز ندادم خوندن کامنت های قشنگت خیلی خوشحالم کرد و با پیشنهادت خیلی خیلی موافقم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فقط خواستم بهت بگم من شدیدا منتظرم که هر چه زودتر بیای تهران&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 19 Jul 2008 06:54:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=man-arash&amp;postid=52</comments>
<dc:creator>man-arash</dc:creator>
<guid>http://man-arash.blogfa.com/post-52.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ما کجا بودیم؟</title>
<link>http://man-arash.blogfa.com/post-50.aspx</link>
<description>سلاااااااااااااام 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وای بچه ها چرا من یک هفته است هیچی ننوشتم! خودمم که به کل همه چی از ذهنم رفته که این یک هفته چه خبرها بوده! واگرنه همشو الان ایکی ثانیه ای می نوشتم!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما هفته باحالی بود!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/01.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آخر هفته هر روز تو وبلاگ یکی گفتمان بود و همش اونجا در حال صحبت در کامنتدونی ها بودیم و اصلا فرصت نشد بیام وبلاگ خودمو آپ کنم!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/14.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بعدششششششششششم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چهارشنبه مامانم زنگ زد گفت ما می خوایم جمعه صبح بریم شمال شما نمیاین؟ منم چون می دونستم آرش حسابی گرفتاره و تازه آخر هفته هم نیست که بتونیم کارامونو بپیچونیم گفتم نه بعید میدونم بیایم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;طبق برنامه ای که از قبل گذاشته بودیم  قرار بود پنجشنبه از صبح با آرش بریم  بیرون و آرش کاراشو هماهنگ کنه و بعدش بریم سمت بازار تو رستوران های اونجا ناهار بخوریم و بریم خرید کنیم در نتیجه پنجشنبه با خوشحالی و انرژی زیاد بیدار شدیم بعد کلی مهربونی و عشقولانگی ساعت۱۲ اینا از خونه رفتیم بیرون&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;قبلش هم آرش گفت اگه امروز بتونه کارهاش رو تحویل بگیره ما هم با مامان اینا میریم شمال اما چون خیلی دیر از خونه رفتیم امیدی نداشتیم روز پنجشنبه بعد از ظهر آرش بتونه کاراشو هماهنگ کنه اما  به راهمون ادامه دادیم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یک عالمه عجله داشتیم اونوقت دیدیم بنزین  هیچی نداریم&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/08.gif&quot; width=18&gt; و آرش بعد کلی غر غر و ناراحتی کردن رفت پمپ بنزین و دیدیم اونجا هم حسااااااابی شلوغه بعد رفتیم یه پمپ دیگه اونجا هم شلووووغ اما خودمونو چپوندیم تو صف و بعد یک ساعت بنزین زدیم و از غرب تهران حرکت کردیم به سمت شرقه شرق تهران که آرش کارهایی رو که داده بود براش رو جعبه چاپ کنن تحویل بگیریم و خیلی هم نا امید بودیم که باز باشه یه عااااااالمه رفتیم اما دیدیم بازه و خوشحال شدیم از اونجا اونارو بردیم یه جا دیگه رو جعبه ها سلفون بکشن بعدش بردیم یه جا دیگه برای اینکه یه کار دیگشو انجام بدن بعدش ساعت ۳ اینا گفتیم بریم سپهسالار رستوران دایی که روشن جون معرفی کرده بود!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همش به آرش می گفتم سپهسالاره می گفت آخه کجای سپهسالار شاید تو سعدی باشه دوستت گفته سپهسالار می گفتم نخیییییییییر دوستم گفته تو سپهسالار رستوران دایی! می گفت آخه خانوما که آدرس درست نمیدن !!!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/07.gif&quot; width=18&gt;(روشن ناراحت نشو کلی ازت دفاع کردمااا&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/13.gif&quot; width=18&gt;) گفتم نخییییییییییییر دوستم وقتی گفته سپهسالار یعنی سپهسالار گغت  حالا میریم میبینی که اونجا نیست آرش می گفت حتما دوستت اومده سپهسالار کفش خریده بعدش رفته یه جای دیگه ناهار ولی فکر کرده همون طرف سپهسالاره خلاصه با همین بحث ها رسیدیم سپهسالار و تا پرسیدیم آقا اینجا رستوران دایی کجا هست گفتن دقیقا تو همون سپهسالاره و من کلی به آرش غر زدم که دیدی دوستای من باهوشن اشتباهی آدرس نمیدن دیدی چه دوستی دارم و از این حرف ها ...&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/19.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;غذای رستوران تقریبا اخراش بود و انتخاب زیادی نداشتیم و به سفارش دوستم ردیف وسط نشستیم و شروع کردیم به خوردن اما ایییییییینقدر تو گرمای ظهر این ور اون ور رفته بودیم که اصلا نتونستیم بخوریم و اصلا  هم غذا نچسبید و بیست تومنی هم که دادیم به آقای رستورانی شدیدا کوفتمون شد و خیلی گرممون بود .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;قرار بود بعدش بریم تازه بازار برای خرید و اینا اما چناااااااان گرمایی تحمل کرده بودیم که اصلا حال خوبی نداشتیم آرش گفت هانی ناهارو که تموم کردیم بریم خونه یه استراحتی بکنیم و اگه حال داشتیم پاشیم بریم شمال!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من هم ذوق کردم هم باور نکردم به این راحتی یهو پاشیم بریم شمال ! رفتیم خونه و دراز به دراز ولو شدیم جلوی کولر و خوابمون برد . به آرش گفتم بالاخره میریم شمال یا نه گفت چون تو دوست داری با مامانت ابنا بری شمال حتما میبرمت حالا فعلن بخواب!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من به خواب رفتم ساعت هم ۵ اینا بود ! ساعت ۶ آرش بیچاره هر چی گفت هانی بیدار شو هانی پاشوو وسایل جمع کن هانی مگه نمی خوای بریم شمال هانی چشماتو باز کن&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما هانی همون طور خوااااااااب خواب بود آخرش هم گفتم آرش اینقدر نرو رو اعصاب من بزار بخوابم!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt; ارش هم بیخیال شد و اون هم دوباره گرفت خوابید!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ساعت ۷ یا ۸ بیدار شدم و وقتی ساعتو دیدم گفت آرششششششششششششش خواب موندیم پس شمال چی پاشو زود بریم!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آخه ما می خواستیم پنجشنبه عصر بریم شنبه عصر برگردیم که فقط یک روز مرخصی بگیرم اما نشد ! آرش گفت عزیزم بیخیال جمعه میریم یک شنبه بر می گردیم ! یعنی دو روز مرخصی اون هم بدون اطلاع قبلی جناب رئیس اون هم درست روزی که یه جلسه مهم داشتیم!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/10.gif&quot; width=18&gt; تااااااااازه  شنبه وبلاگ روشن دعوت بودیم و می خواستم کلی اذیتش کنم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما اوری تینگ رو بیخیال شدم و گفتم باشه یکشنبه بر گردیم! و دوباره همچون ۲ انسان خوشحال و بیخیال با اینکه می دونستیم صبح ساعت ۶ با مامان اینا قرار داریم پاشدیم با دوستامون رفتیم شام بیرون و گردش و ۱۲ اومدیم خونه تااااازه شروع کردیم وسایل جمع کردن و من حسااااابی خوابالو بودم و به زور آرش  اینقدر غر  زد چمدونو بستم و خوابیدیم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من عاشق این برنامه های هرچه پیش اید خوش آید هستم. از اینکه بدون برنامه و صد جور حساب کتاب یهو ادم پاشه بره سفر خیلللللللللی می چسبه &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;البته نمی دونم قبل خواب چیا به آرش گفتم اما آرش موقع خواب گفت هانی اینقدر از من ایراد میگیری که دارم اعتماد به نفسمو از دست میدم دیگه چه کار باید بکنم؟! همش ناراضی هستی و ایراد میگیری!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این حرف ها چنان قلبمو فشرد که کلی ناز آرشو کشیدم و توضیح دادم که داره اشتباه می کنه و بعدش خوابیدیم اما آرش بازم ناراحت بود . صبح ساعت ۵ بیدار شدم به بقیه کارها رسیدم و ۶ آرشو بیدار کردم و دوباره کلی لوسش کردم تا سرحال شد و  پییییییییییش به سوی شمال! خیلی ذوق داشتم که داریم با مامان اینا میریم دو ماشینه هم رفتیم که کلا راحت باشیم.این اولین سفر من و ارش همراه با اممان و بابا ی من بود.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;راستی من فهمیدم ما خیلی مسافرت میریم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از اسفند که عروسی کردیم حساب کنم...فردای عروسی که رفتیم کیش عید هم رفتیم همدان و مهاباد و ارومیه اردیبهشت رفتیم شمال خرداد رفتیم همدان تیر که الان باشه باز رفتیم شمال مرداد هم قراره بریم ارومیه  ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ایول خیلی خوشم اومد!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/01.gif&quot; width=18&gt; ایشالااااااا پاییز یه برنامه ی خارج از کشور هم داریم که اگه تا اون موقع کفگیرمون نخوره ته دیگ اجراش می کنیم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بچه ها کسی اخرای مهر یا اوایل ابان رفته ترکیه؟ هوا چطوره میشه رفت ساحل؟ &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تو شمال کلی گشتیم از آمل شروع کردیم  و اخرش رسیدیم رامسر بعدش برگشتیم چالوس یعنی کلا شمال رو یه طواف کردیم .&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/11.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هوا بسیار عالی بود و بر خلاف تصورمون اصلا نپختیم و همش ابری بود و کلی رویایی بود و کلی بارون دیدیم .  ساحل رفتیم قدم زدیم کنار دریا آرش برامون بلال درست کرد  جنگل های واقعی رفتیم خرید کردیم گفتیم خندیدیم خاطره تعریف کردیم و این وسط تنها مشکل این بود که مامان و بابا آرش رو هم چون مثل بچه خودشون میدونن طبق عادت دیرینشون همش به آرش گیر میدادن این کارو نکن اون کارو بکن! چرا دیر بیدار شدی چرا دیر خوابیدی چرا تند رفتی چرا خوردی  چرا خسته ای چرا خمیازه می کشی و ... البته آرش هیچی نمی گفت اما اخرا دیگه شاکی شده بود چون اصلا آرش به این جور گیر دادن ها از طرف پدر مادر خودش عادت نداره و خیلی هم براش مهمه که مستقل باشه اما تو خونه ما استقلال معنی نداره همه باید به حرف مامان و بابا عمل کنن. خلاصه از این جور گرفتاری ها داشتیم و روز اخر ارش با دلخوری گفت چرا همون کاری رو نمی کنی که تو این شرایط اگه جای من بودی خودت هزار برابر بیشتر از من انتظار داشتی گفتم چی &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گفت اصلا از من حمایت نمی کنی و وقتی مامان و بابات به من غر میزنن عین موش پشت من قایم میشی!! می دونم آرش حق داشت اما منم تا جای توانم ازش حمایت می کردم ولی گاهی هم سکوت می کردم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در کل سفر خیلی خوبی بود تو راه برگشت یکمی غر غر کردیم اما ارش با مهربونیش همش خوشحالم می کرد و خیلی کارها رو علی رغم میل با طنیش به خاطر من انجام میداد&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مرسی عزیز دلم&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/20.gif&quot; width=18&gt; البته بعضی جاها هم حسابی حرصمو درمیاورد که البته چشم پوشی می کنیم &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/11.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بعد از برگشت هم برای اینکه دچار افسردگی بعد از سفر نشیم با کلی خستگی آخر شب رفتیم بیرون با مامان و بابای آرش و چون برق نداشتیم و خونه ما فوووووووووووووق العاده گرمه برای اولین بار شب تو خونه ی آرش اینا و تو اتاق آرش خوابیدیم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اخی همون اتاقی که سالها شبا اونجا با من تلفنی حرف زده بود.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;راستی اومدیم خونه ارش فوری رفت سراغ گلدونهای تراس اما دوتاشون خشک شده بود آرش تا شب همش ناراحت بود و می گفت تقصیر منه اونا از تشنگی هلاک شدن هی داد زدن آرش نامرد کجایی اما من  نبودم که بهشون آب بدم! اما بیشتر تقصیر من بود چون آرش بهم گفت به مامانش اینا کلید بده بیان آب بدن اما من گفتم دو روزه که هیچی نمیشه اما ۲ تاش سووووخت !&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;راستی ارش دیروز به من گفت نکنه تو به این گل ها حسودی می کنی و الان خوشحالی که خشک شدن !!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;*بچه ها از امروز تو کامنتدونی جواب میدم چون اینجوری دیگه نمیشه خیلی چیزا تو کامنت میگین و من تو ذهنم می سپرم که جوابشو اینجا بنویسم اما همیشه هم از ذهنم میره.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;* راستی مرسی که کلی به خانوم پسرخاله آرش غر زدین &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/05.gif&quot; width=18&gt; فکر نمی کردم اینقدر از دستش عصبانی بشین !! دوباره قراره بیان یه مدت دیگه یه نقشه با هم دیگه میکشیم و حاااااااااالشو میگیرم &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/27.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/13.gif&quot; width=18&gt;  پس منتظر نقشه های جذاب شما هستم! آرش که میگه این دفعه اصلا ما جایی نمیبریمشون تا دیگه از این برنامه ها پیش نیاد اما بعید می دونم!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;* ببخشید که دیر اومدم و مرسی از محبتتون نگین جونم مرسی نانازی عزیز خیلی خوشحالم کردی مرسی&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; * اخ جون بالاخره مامان یک نفرو پیدا کرد  فعلا ماهی یک بار میاد خونمون برای کارهای خونه کمک کنه اخ جوووووووون بالاخره خونه هانی و آرش تمییز می شود&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;* روزی که با آرش همش تو خیابون ها و در حال گرما بودیم و از حال رفتیم اخرش آرش گفت ببین من هر روز تو همین وضعیتم و خلاصه مخ بنده رو خورد بس که توضیح داد ببین تو الان فقط چند ساعت بیرون بودی  من صبح تا شب دارم میدووم و میام خونه اونوقت تو ناراحتی که من خسته ام یا دلم می خواد یکمی استراحت کنم ... حالا به من حق میدی یا نه؟ &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/25.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/10.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 14 Jul 2008 06:15:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=man-arash&amp;postid=50</comments>
<dc:creator>man-arash</dc:creator>
<guid>http://man-arash.blogfa.com/post-50.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>از چهارشنبه تا یکشنبه!</title>
<link>http://man-arash.blogfa.com/post-49.aspx</link>
<description>سلاااااااااااااااااااااام
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من آمده ام وای وای ...من آمده ام !!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من صحیح و سالم بودم در این چند روز و همسرجان هنوز منو نکشته و هنوز دق نداده و از طوفان و ابر هم این روزها خبری نبوده ! تازه خیلی هم حضور فعالی در وبلاگستان داشتم فقط به شدت مسئولیت های کاری اینجانب افزایش پیدا کرده و دیگه از اون کار پیچوندن های سابق خبری نیست و این چند روز همش همش داشتم فکر می کردم و برنامه ریزی می کردم و گزارش میدادم! فکر کنم فقط حقوق همین یک هفته ام حلال بوده!تازه خیلی خیلی خیلی هم این اتاق درازی که من توش کار می کنم گرمه و اکسیژن نداره و رفته رو اعصاب من الان هم بسیار سردرد دارم!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اگه فکر کردین من چون چند روزه ننوشتم برای این پست بقیه رو بیخیال میشم و فقط همین یکی دو روز اخرو می نویسم باید بگم آی ام ساری سخت در اشتباهید &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/13.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/17.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;*************&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چهارشنبه خونه صبا دوست دانشگاهیم دعوت بودیم گفته بود ده پونزده نفری رو دعوت کردم که اکثرا زوج هستن که بزنیم و برقصیم من و ارش هم که هر دو همیشه قر تو کمرمون گیر کرده با خوشحالی اوکی رو دادیم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چهارشنبه عصر شد و چون پسرخاله آرش و خانومش برای یه سری کارهای پزشکی اومده بودن تهران آرش همش گرفتار این ور اون ور بردن اونا بود.که در ساعت ۸ شب با عصبانیت همسر نازنینش مواجه شده و سریعا جهت مراجعت به منزل اقدام کردند!و ساعت ۸.۳۰ رسیدن خونه. مهمونی  تو یه خیابون خیلی دور و شدیدا پر ترافیک بود و من بسیار نگران دیر شدن ساعت بودم که آرش رسید و سریع حولشو دادم زیر بغلش که بره حموم که گفت حالا بزار یکمی استراحت کنم و رفت تو تراس که به فرزندان عزیزش آب بده که ماشالا یکی دو تا هم که نیست کلی طول می کشه&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/08.gif&quot; width=18&gt; و من از پشت شیشه تراس اینقدر غر غر کردم که نصفشو آب داد و اومد تو حالا من هی میگم عزیزم زود باش برو حموم بیا بریم خیلی داره دیر میشه و آرش جون همش داشت تو خونه قدم میزد و می گفت حالا صبر کن یکمی!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خلاصه ما ساعت ۹ گذشته بود که حرکت کردیم و آرش هم سکوت مطلق اختیار کرده بود و چون این همسری جون من خیلی شیطون و پر سر و صداست این سکوتش خیلی رو اعصاب بود همش می گفتم چیه باز چرا داریم میریم مهمونی تو اخم کردی یه بار می گفت خسته ام یه بار می گفت من از این صبا خوشم نمیاد آدم خطرناکیه حالا ببین اگه امشب تو رو ننداخت به جون من ! یه بار می گفت حالم خوب نیست دلم  درد می کنه&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خلاصه غر غر کنان ساعت ۱۰ گذشته بود که رسیدیم و با یه مهمونی خیلی یخ و بی مزه مواجه شدیم!! آخه مهمونی های برو بچه های ارش اینا خیلی توپ و با حاله یعنی چراغا خاموشه و همهههه در حال بزن و بکوب و هیشکی هم با هیشکی کار نداره  و ما تصورمون از مهمونی یه همچین چیزی بود اما اونجا یه سری ادمایی بودن که اصلا باحال نبودن اما  خیلی ادعای باحالیشون میشد و به زور دو نفرو بلند می کردن می رقصید بعدش دو نفر دیگه آرش هم که کلا یه چیزیش بود و رو اعصاب من جفتک مینداخت!! موقع رقصیدن داشتیم با آهنگ دختر کوچلوی خوشگل لاغر می رقصیدیم ( تو عروسیمون یه رقص خوشگل و با حال با این آهنگ داشتیم و حسابی برامون خاطره انگیز بود) موقع رقص همش ارش می خوند :دختر کوچلوی خوشگل بی شعور !!!! منم می گفتم خودتی! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آخه  ارش چند عدد بار رفت دستشویی و حالش ظاهرا خوب نبود اما من که متوجه وخامت اوضاع نبودم هی بهش گیر میدادم چرا آرومی چرا نمی رقصی چرا اخم کردی و ... ( وا وای وای چه دختر بدی)&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دیگه آرش حالش بدتر شد و اولین  نفر پا شدیم بیایم . ساعت ۱۲ اینا بود رفتیم خونه آرش اینا و پسرخاله و خانومش هم  اونجا بودن کلی گفتیم و خندیدیم .پسرخاله ارش  یکمی دکتره گفت به نظرم غذای بیرون زیاد خوردی اره و آرش گفت اره و من کلی تو دلم شرمگین شدم که برای همسرم غذا نمی زارم  و باعث شدم این همه غذای بیرون بخوره و مریض بشه.&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/10.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;*********&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پنجشنبه از صبح تا ظهر کلی مهربونی کردیم و ارش هم چون یکمی بی حال بود نرفت شرکت و خیلی خوش گذشت . ناهار رفتیم خونه آرش اینا و من یه دامن عجیب غریب ضایع به اصرار آرش پوشیده بودم اونجا هم خوش گذشت عصری آرش می خواست بره دندون پزشکی و قرار بود سر راه پسرخاله و خانومشو آریا شهر پیاده کنه تا تموم شدن کار آرش یکمی بگردن .اما آرش به من گفت تو بهتره بری خونه استراحت کنی شب بریم بیرون  و وقتی تعجب منو دید گفت نمی خواد با این خانوم پسرخاله مجبور شی بری بگردی اصلا ازش خوشم نمیاد (پسرخاله و خانومش تو دوران عقدن چند ساله و همه دل پری از خانومش دارن خیلی پروو و زبون درازه &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/10.gif&quot; width=18&gt;)&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خلاصه آرش اونا رو بعد دندون پزشکی ورداشت و اومد دنبال من که همه با هم بریم هفت تیر خانوم مانتو بخره حالا من از بالا اومدم پایین فکر می کنین با چه صحنه ای رو به رو شدم؟! بله...خانوم تو ماشین  در صندلی جلو و کنار همسر بنده تشریف فرما شده بودن و شوهرشون پشت! منم موندم چه کار کنم رفتم نشستم پشت و ایشون گفتن بببخشید جاتو گرفتم هاااااا اخه من پشت اذیت میشم!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/27.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و این داستان در تمام دفعات بیرون رفتنمون تکرار شد حتی وقتی مامان آرش باهامون بود به اون هم تعارف نکرد و یه راست تشریف برد جلو! تاااااااازه اون جلو هی دستور هم صادر میکرد! و مدام به آرش که در حال رانندگی بود می گفت این آهنگو بزن بره  از این خوشم نمیاد اینو رد کن&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/27.gif&quot; width=18&gt; ( حالا جالبه که ما تازه دفعه دوم بود که این خانومه محترم رو میدیدیم)&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;البته یه بار من و ارش تو ماشین منتظر بودیم تا خریدشون تموم بشه بیان من جلو بودم وقتی رسیدن به ماشین من پیاده شدم برم عقب که خانوم عقب حالش بد نشه ارش بلند گفت ول کن بابا بشین اینا همش مسخره بازیه و دختره در حالیکه اینارو شنید اصلا به روی خودش نیاورد و باز نشست جلو&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یا یه عالمه خرید کرده بودن این یهههههه دونه کیسه هم دستش نگرفته بود می گفت پام درد می کنه و شوهرش عین بارکش ها ۱۰۰تا کیسه رو به زور گرفته بود دستش حالا من نمی دونم مثلا یه کیسه که یه روسری توشه چقدر مگه وزن داره!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وای چه دختر خاله زنکی شدم&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/14.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما اخه نمی دونین چقققققققققققدر این دختر من و آرشو حرص داد کل جمعه دوتایی داشتیم هی رفتاراشو مرور می کردیم و حرص می خوردیم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حتی با شوهر خودش هم خیلی بد رفتار می کرد&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;جالب اینه که خانواده ی داماد شدیدا مخالف این عروسی بودن و گفتن این خانوم خانواده خوبی نداره و اصلا مناسب خانواده ما نیست و در شان ما نیست و ... دختره ظاهرا از خانواده ی خیلی پایینیه حالا فکر کنم داره تلافی می کنه همچین کلاس های الکی و ضایعی میزاره که بگه من خیلی کلاسم بالاست  اما حرکاتش بیشتر خنده داره تا با کلاس ! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما خوشم اومد که مامان آرش هم زیاد تحویلش نمی گرفت و همش حواسش به من بود و زیاد کاری به کارش نداشت چون این خانوم به مادر شوهرش که میشه خواهر مامان ارش خیلی بی احترامی های بدی کرده بود.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خلاصه ماجرایی داشتیم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;*************&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; جمعه&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ناهار رفتیم پیش بابام و خواهر کوچلو که تنها نباشن و در کمال تعجب بابا یه ناهار خیلی خیلی خوشمزه درست کرده بود مثلا قرار بود من برم اونجا براشون ناهار درست کنم!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/11.gif&quot; width=18&gt; بعدش رفتیم پسرخاله و خانومش رو رسوندیم ترمینال و دوباره کلی از حرف ها و حرکات این خانوم حرص خوردیم اما همش لبخند میزدیم و بعدش نشستیم یه دل سییییییییییر با آرش غیبت کردیم آرش خیلی بیشتر از من از این خانومه شاکی بود.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;عصر جمعه بود و همه چی بسیار دلگیر و ما آواره در خیابون ها اول رفتیم شرکت آرش با برادرش یکمی بازی کنن اما اونم انگار حال نداد و همه با هم رفتیم خونه آرش اینا . تا از در رفتیم تو آرش گفت وااااااااااای این چه زنیه اخه این پسرخاله احمق من گرفته...مامانش هم فوری دعواش کرد و گفت دوست ندارم پشت سر کسی حرف بزنی ارش گفت اخه نمی دونی چقدر من حرص خوردم که مامانش گفت همه به موقعش کلی از دستش حرص خوردن حالا دیگه تو نمی خواد حرص بخوری!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آرش فیلم میدید و من و مامان آرش هم کلی از این ور اون ور حرف زدیم و شب رفتیم خونه&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نمی دونم چه اثری داشت این دختر در ما که همش داشتیم حرف اونو می زدیم و می خندیدیم! (آیا ما انسان های بدی هستیم؟ ) به آرش گفتم میترسم فردا برادر تو هم یه زن عجیب غریب اینجوری بگیره و همه خیلی هم تحویلش بگیرن  در صورتیکه من همیشه دلم خواسته با احترام و محبت با خانواده تو رفتار کنم او نوقت کسی قدر منو نمی دونه ( خوب اخه با هر اخلاق و رفتاری وارد خانواده ی ارش اینا بشی یه جور باهات رفتار می کنن برادر آرش هم از دوست دخترهاش معلومه که اخرش چه زنی خواهد گرفت و من می دونم که حرص خواهم خورد که چرا کسی متوجه رفتار های بد دیگران نیست)&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چقدر من چرت و پرت گفتم امروووووووز فکر کنم دچار حسادت مزمن زنانه شدم!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما آرش کلی بهم اطمینان داد و گفت چطور فکر می کنی قدر تو رو نمی دونن یعنی تو نمی فهمی مامان من چقدر خوشحاله و چقدر دوستت داره گفت من که مامانمو می شناسم کامل می فهمم که از بابت تو خیلی خیلی خوشحاله و خیالش راحته...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;*************&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شنبه به سختی و بدبختی از تخت جدا شدم و اومدم شرکت عصر تا رسیدم خونه بساط قورمه سبزی رو به پا کردم و وقتی فهمیدم دو تا از دوستای دبیرستان آرش رفتن پیشش و دل نمی کنن گفتم اونا رو هم شام دعوت کن!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خوب قورمه سبزی پخته بودم و کلی با کدبانوگری خودم حال می کردم واسه همین مهمونم دعوت کردم که فکر کنم ۱۰ گذشته بود رسیدن.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دوستای آرش هم کنارش نشسته بودن وقتی زنگ زدم بگم شام بیان آرش هم گفت اخه کوفتشون میشه تازه خونه ی ما بودن اخرش گفتم بالاخره چی شد میان؟ گفت فکر کردی اینا از غذا می گذرن معلومه دارن با کله جلوتر از من میان!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/05.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شب خیلی خوش گذشت و خیلی گفتیم و خندیدیم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;جهت سوزاندن دل خوانندگان عزیز هم  بگم یکشنبه بیدار شدم اما چون شب دیر خوابیده بودم دیدیم اصلا و ابدا نمی تونم از تو تخت بیام بیرون پس مجددا برگشتم تو تخت و ۱۱ با ارش رفتیم سر کارهامون. &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/17.gif&quot; width=18&gt;اما چون کاری رو که باید شنبه تحویل میدادم تمام و کمال تحویل دادم و مدیرمون حال کرد دیگه کاری با اومدن و رفتنم ندارن اخه هر چقدر هم نیام بازم کارامو به موقع آماده می کنم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;*********&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خیلی حرف زدم نه؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اکشال نداره &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 07 Jul 2008 07:03:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=man-arash&amp;postid=49</comments>
<dc:creator>man-arash</dc:creator>
<guid>http://man-arash.blogfa.com/post-49.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>این بار طوووووفانی و آفتااااااااابی !</title>
<link>http://man-arash.blogfa.com/post-48.aspx</link>
<description>سلام دوستای خوشگل و گشنگم 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ای دااااااااااد بیداد&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تا حالا پیش نیومده بود من ۴ روز متوالی هیچی وبلاگ بازی نکنم و هیچی ننویسم و هیچی پیش دوستام نرم&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/08.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;عجله نکنبد عجله نکنید الان توضیح میدم...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;**********&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شنبه بعد شرکت  قرار بودم برم شرکت یکی از دوست جونی های وبلاگی . ارش هم همش غر میزد که خطرناکه!!!!!! عجبه ها ! خلاصه کم کم داشت به منم استرس وارد می کرد &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما خوشبختانه من بالاخره رفتم پیش دوست جونی و کلی از دیدنش ذوقیدم. با تصورات من و با صدای پشت تلفنش خیلی فرق داشت یه دختر ناز و ظریف و مهربون و جدی! منم که تلپ شده بودم اونجا و پا نمیشدم برم که بنده خدا به زندگیش برسه . کلی حرف زدیم و خیلی خوشحال شدم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;راستی دوست جونی اینا رو اون روز نشد بهت بگم:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یک اینکه خیلی خوش هیکلی دو اینکه مانتوت خیلی خوشگل بود جنسشو خیلی دوست میداشتم&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/01.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;منم چون از قبل نمی دونستم می خوام برم پیش دوست جونی اصلا یه تیپ درست و حسابی نزده بودم و داغون بودم!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/25.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از اونجا چون نزدیک ملاصدرا بود گازشو گرفتم رفتم پیش مامی و عصر هم رفتم دنبال آرش با هم بیایم خونه . ارش تعریف کرد که دوستش اومده تهران و این دوستش همون کسیه که ما عید که داشتیم از مهاباد رد میشدیم ما رو دعوت کردن و کلی ازمون پذیرایی کردن و شب هم به زور نگهمون داشتن و کلی ما رو گردوندن&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به آرش گفتم پس حتما باید بگی بیاد خونمون آرش گفت بهش گفتم فکر نکنم بیاد! با شناختی که از آرش دارم و می دونم فقط میگه بیا اونم بگه نه مبگه باشه پس نیا! گفتم آرش من کرد ها رو می شناسم خیلی اهل رسم و رسومن و باید خیلی بهشون تعارف کنی&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گفت من از این کارا خوشم نمیاد منم گفتم یعنی چی خوشم نمیاد و بلد نیستم باید یاد بگیری ! و چون دوست آرش هم تو ماشین بود و اونم داشتیم میرسوندیم بعدا فهمیدم که آرش خیلی ناراحت شده!! شب رفتیم خونه و برق رفت  دراز به دراز رو تخت خوابیدم و چشممو دوختم به سقف آرش هم اومد و عین حرکت منو تکرار کرد! و تو سیاهی و تاریکی شدید خونه زل زدیم به سقف و حرف زدیم و کمی از غصه ها و مسائل خصووووووووصی &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt; زندگی دو نفرمون سخن گفتیم و در نهایت عشقولانگی به خواب رفتیم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;**********&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یکشنبه صبح بیدار شدم و حتی لباس هم پوشیدم که برم شرکت و آرش هم نیمه بیدار تو تخت بود. رفتم بوس خداحافظی بدم که مشغول صحبت شدیم و حرف زدیم و مهربونی کردیمو اینا و در نهایت گفتم آرش دلم نمی خواد برم آرش هم گفت خوب نرو عزیزم بیا بخواب منم نمیرم و دو تایی با شادی و عشق فراوان تا ساعت ۱۲ خوابیدیم &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/30.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بیدار که شدیم ...&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/21.gif&quot; width=18&gt; وای وای وای&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این دفعه هوا ابری نشد طوووووووووووووفانی شد&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یعنی خیلی عشقولی بودیم ها ارش داشت تو آشپزخونه یه کارایی می کرد و من داشتم به استراحتم ادامه میدادم و برنامه ریزی می کردیم که ناهار بریم جاده چالوس رستوران های کنار رودخونه که  ناگهان گفتم ...(آخه شوهر خاله مامان من که در عین حال پدر شوهر خالمم هست و ما با خاله ام اینا شدیدا رابطه نزدیکی دارم تو ارومیه فوت کرده و مامان رفته بود اونجا) به آرش گفتم که به نظرم به مامانت بگو که اینجوری شده که مامانت زنگ بزنه تسلیت بگه ارش هم یه اداهای بی مزه ای دراورد که حاکی از نوعی تمسخر به من بود&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;منو میگین.... قاط زدم و شروع کردم داد و بیداد &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/10.gif&quot; width=18&gt;(وای چه دختر بدی) آرش هم که دلش حسابی پر بود چون روز قبلش هم به اون گفتم به فلانی و فلانی باید زنگ بزنی اونم شاکی شد و می گفت مگه من بچه ام چرا اینقدر به من تذکر میدی!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خلاصه...من دو سه تا جمله ی حرص درار با عصبانیت گفتم و برای اینکه متوجه اوج عصبانیت من بشید باید بگم یک عدد بشقاب رو که جلوم بود پرتاب کردم زمین که البته چیزی نشد &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/10.gif&quot; width=18&gt; و اومدم تو اتاق دراز کشیدم اما آرش مگه بیخیال میشد همش داشت حرف میزد اما خوبی آرش اینه که اصلا و در اوج عصبانیتش داد نمیزنه و خیلی با آرامش دعوا می کنه اما من جیغ جیغو ام و ارش خیلی بدش میاد و میگه من خیلی از داد  و فریاد بدم میاد و وقتی تو سر من داد میزنی من سنسور های مغزم قاطی می کنه  و نمی تونم واکنش خوبی نشون بردم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خلاصه من تو اتاق بدون هیچ حرفی دراز کشیده بودم و ارش هم تو حال نشسته بود و همش داشت حرف میزد منم که فهمیده بودم عصبانیه دوباره همچون موشی کوچولو تو اتاق قایم شده بودم .آخرش آرش دید اینجوری جواب نمیده اومد تو اتاق تا به سخنان گوهربارش ادامه بده &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حالا زیاد جزئیات رو نمیگم ولی ظاهرا خیلی ارشو اذیت کردم سر خانوادمو این حرف ها و خیلی هم بهش تذکر زیاد دادم طبق گفته های خودش!&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;آرش هم آخرش خسته شد وعصبانیتش فروکش کرد&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;  &lt;/SPAN&gt;اومد رو تخت&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;  &lt;/SPAN&gt;و منو هل میداد می گفت برو از رو تخت من پایین!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/27.gif&quot; width=18&gt; و از همین جا بود که جنگ شروع شد! &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt;باور کنییییین شاید 2 ساعت ما در حال جنگ واقعی و تن به تن بودیم اما من هم اصلا کم نمیاوردم و به هر طریقی که میشد آرشو میزدم! و ارش خودش کلی از این پرو بازی من تعجب کرده بود همش منو فیتیله پیچ میکرد جوری که دستام و پامو همه جام رو گرفته بود و هیچ کاری نمی تونستم بکنم می گفت تسلیم شو تا ولت کنم می گفتم چرا من تسلیم بشم تو تسلیم شو! و ارش می گفت فسقلی چقدر اخه تو پررویی!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/05.gif&quot; width=18&gt;آرش هم دیگه حسابی مهربون شده بود اما من گفتم فکر نکن اگه دارم باهات می جنگم بخشیدمت و حرفات یادم رفته! و تازه با روش های خیلی جالبی آرشو گول میزدم و فرار می کردم آرش می گفت حرکاتم خیلی سریعه! اما دوستان عزیز اصلا خودتونو ناراحت نکنین هانی وبلاگی به این راحتی ها تسلیم نمیشه&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;  &lt;/SPAN&gt;اینقدر جنگیدم وجنگیدم که آخرش جفتمون حسابی از حال رفته بودیم و خیس عرق بودیم که آرش گفت باشه من تسلیمم و با شکست آرش جنگ هم تموم شد&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/13.gif&quot; width=18&gt; و پریدیم تو حموم! هانی وبلاگی با 48 کیلو وزن آرش تپلی 90 کیلویی رو شکست داد !تشویقم کنید !&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/17.gif&quot; width=18&gt;&lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;اما بعد جنگ دیدم اینقدر آرش چنگ زدم که پشتش پر از خط های قرمز شده بود و کلی حالم دگرگون شد از دیدن این صحنه آخه آرش لباس تنش نبود و تو جنگ بیشتر آسیب دیده بود اما من سالم سالم بودم و حتی یک نقطه هم رو بدنم نبود . اونوقت این ارش پررو همش می گفت می دونی که من اگه می خواستم می تونستم یک دقیقه ای بکشمت گفتم منم می تونستم خوب!&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;عصر هم با مهربونی آرش کمک کرد و خونه رو جمع و جور کردیم و شب هم همون دوست ارش که گفتم با یه دوست دیگه اش اومدن خونمون و حسابی خوش گذشت&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;  &lt;/SPAN&gt;و فوتبال اسپانیا&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;  &lt;/SPAN&gt;با المان رو هم دیدیم و آرش و دوستاش هر سه طرفدار اسپانیا بودن من که اصلا در جریان امور نبودم به پیروی از همسرم شدم طرفدار اسپانیا همانا که خداوند خودش فرموده از شوهرانتون اطاعت کنید منم اطاعت کردم و از اسپانیا طرفداری کردم پس بهشت از آن من است دلتون بسوزه!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/17.gif&quot; width=18&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;DIV style=&quot;BORDER-RIGHT: medium none; PADDING-RIGHT: 0cm; BORDER-TOP: medium none; PADDING-LEFT: 0cm; PADDING-BOTTOM: 0cm; BORDER-LEFT: medium none; PADDING-TOP: 0cm; BORDER-BOTTOM: windowtext 3pt dotted; mso-element: para-border-div&quot;&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;BORDER-RIGHT: medium none; PADDING-RIGHT: 0cm; BORDER-TOP: medium none; PADDING-LEFT: 0cm; PADDING-BOTTOM: 0cm; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; BORDER-LEFT: medium none; DIRECTION: rtl; PADDING-TOP: 0cm; BORDER-BOTTOM: medium none; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify; mso-border-bottom-alt: dotted windowtext 3.0pt; mso-padding-alt: 0cm 0cm 0cm 0cm&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;در نتیجه اینکه یکشنبه من و آرش سر کار نرفتیم و روز بسیار پر خاطره ای برای خودمون ساختیم و حال کردیم !البته می خواستیم ناهار بریم جاده چالوس اما به دلیل پاره ای مسائل گرفتار جنگ های داخلی شدیم و نرفتیم.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;BORDER-RIGHT: medium none; PADDING-RIGHT: 0cm; BORDER-TOP: medium none; PADDING-LEFT: 0cm; PADDING-BOTTOM: 0cm; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; BORDER-LEFT: medium none; DIRECTION: rtl; PADDING-TOP: 0cm; BORDER-BOTTOM: medium none; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify; mso-border-bottom-alt: dotted windowtext 3.0pt; mso-padding-alt: 0cm 0cm 0cm 0cm&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;البته ارش همش می گفت باز به خاطر فشار خانوادت با من دعوا کردی و می گفت چرا همه ی مشکلات ما به خاطر حرف های مامان تو هستش؟!چرا اینقدر ما رو تحت فشار میزارن... و از اینجور حرف ها .البته اینارو تو دعوا می گفت بعدش گفت دیگه برنگردیم به عقب&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;دوشنبه صبح باز هم ساعت زنگ زد و باید بیدار میشدم اما باااااز هم دلم نمی خواست برم سر کار و باز هم به تشویق آرش به خوابم ادامه دادم آرش هم تا 10 موند پیشم و بعدش رفت.منم رفتم پیش خواهر کوچولو که تنها نباشه و عصر هم زنگ زدم به آرش گفتم من و خواهری می خوایم بریم گیشا و گفتم اینقدر تو منو گیشا نبردی که اخرش خودم میرم آرش هم می گفت خوب منم باهاتون میام اما ما صبر نکردیم چون دیر میشد و به راه خودمون ادامه دادیم. آخه من شلوغی پیاده رو های گیشا رو دوست دارم الان هم خونمون دو قدم فاصله داره تا گیشا قدیما هم &lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;دانشگاه منم که پل گیشا بود&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;  &lt;/SPAN&gt;خونه ی ارش اینا هم همون جاها بود در نتیجه نود درصد دوران دوستی من و آرش تو گیشا گذشته اما باور می کنین از روزی که عروسی کردیم نرفتیم اونجا ! &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;DIV style=&quot;BORDER-RIGHT: medium none; PADDING-RIGHT: 0cm; BORDER-TOP: medium none; PADDING-LEFT: 0cm; PADDING-BOTTOM: 1pt; BORDER-LEFT: medium none; PADDING-TOP: 0cm; BORDER-BOTTOM: windowtext 3pt dotted; mso-element: para-border-div&quot;&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;BORDER-RIGHT: medium none; PADDING-RIGHT: 0cm; BORDER-TOP: medium none; PADDING-LEFT: 0cm; PADDING-BOTTOM: 0cm; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; BORDER-LEFT: medium none; DIRECTION: rtl; PADDING-TOP: 0cm; BORDER-BOTTOM: medium none; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify; mso-border-bottom-alt: dotted windowtext 3.0pt; mso-padding-alt: 0cm 0cm 1.0pt 0cm&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;شب بابا و خواهری اومدن خونه ی ما و فیلم پرس*پولیس دیدیم و بعضی جاهاش حرف های بد بد داشت و من کلی پیش بابا خجالت کشیدم.بعد رفتن بابا اینا من و آرش که از صبح درست و حسابی پیش هم نبودیم عین چسب بهم چسبیده بودیم و من همچون طفلی معصوم همش تو بغل آرش لمیده &lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;بودم.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;سه شنبه علی رغم علی رغم میل باطنی دیدم دیگه جایز نمی باشد نرم شرکت اما با 1 ساعت تاخیر! اومدم&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;یه کاری رو که باید تحویل میدادم تحویل دادم و آقای رئیس عزیز به من بعد دو روز مرخصی و یک هفته با تاخیر شرکت اومدن گفت از اینکه بین 30 نفری رو که باهاشون مصاحبه کردم شما رو انتخاب کردم واقعا به خودم و به انتخاب خوبم تبریک میگم!!!!!! منم تصمیم گرفتم هفته یکی دو روز نیاو شرکت تا رئیسمون بیشتر به خودش تبریک بگه! من الان دقیقا یک ساله که تو این شرکت دارم عرق میریزم!&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;عصر هم رفتم خونه و فکر می کردم الان یک دنیا کار دارم اما ناگهان دیدم خونه توسط همسر گشنگم بسیار جمع و جور و پاکیزه شده و کلی حال کردم و نشستم تی وی دیدم و یه عالمه آلبالو خوردم و مامان شوهر جون زنگ زد برای شام دعوتمون کرد و گفت چند روز داری آشپزی می کنی خسته شدی امشب بیاین اینجا تو هم کمی استراحت کنی غافل از اینکه من چند روزیه که آشپزی نکردم!البته چرا اون روز که دوستای ارش اومدن کلی آشپزی کردم و دوستای آرش لذت بردن تازه آرش هم گفت بچه ها چند روز پیش رفتیم خونه فلانی غذاهای خانومش اصلا خوب نبود به هانی میگم تو خیلی بهتر از اون غذا درست می کنی!! بنده خدا دوستای ارش هم الکی الکی تایید کردن!&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;مامان شوهر جون گفت اگه کاری نداری بریم پیاده روی منم که خیلی کار داشتم اما در راستای صمیمی شدن با مامان شوهر قبول کردم و رفتیم و بستنی خوردیم و کلی حرف زدیم و خیلی خوش گذشت &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;راستی آرش بالاخره به مامانش گفته بود که به مامان من زنگ بزنه! و از این بابت خوشحالیدم .&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;شب که برگشتیم خونه دوباره چسب شده بودیم .من داشتم یه سریال ترکیه ای میدیم و ارش چون زبونشونو متوجه نمیشد حوصلش سر رفته بود بهش گفتم تو برو بخواب گفت تا تو نیای نمیرم  گفتم اگه تو بری منم میام واگرنه من بدون تو که هیچ جا نمی مونم و بعدش با لحن بامزه ای گفتم بدون تو فقط میرم ونزوئلا و برزیل و کانادا !!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/14.gif&quot; width=18&gt; &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt;و حسابی خندیدیم&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;جریان برزیل و که گفتم کانادا هم عمه ام اینا هستن و باز چون به زوج ویزا نمیدن به ارش گفتم تابستون سال بعد می خوام تنهایی برم ارش هم نه نگفته آخه اولش می خواستم همین تابستون با عمه اینا برم اما گفتم سال بعد برم که جذاب تر باشه اخه الان خودشون هم ایرانن.هر چند من که می دونم نمیرم! بدون ارش عمرا!! اما شایدم برم !&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;**************&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;*مرسی دوست جونی هایی که این چند روز به یادم بودیم&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;وقتی دیدم من این چند روز وبلاگی هیشکی نرفتم اما یه ۶۰ - ۷۰ نفری از دوستا به یادم بودم خیلی خوشحال شدم&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;*راستی یه دوست خوبی چند ماه پیش به من میل زده بود و یه سوالایی پرسیده بود و من بهش گفتم سر فرصت حسابی جوابهات رو میدم اما با نهایت شرمندگی کلا یادم رفت&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;عزیزم اگه هنوزم اینجا رو می خونی باید ازت عذرخواهی کنم من میلت و اسمت رو فراموش کردم لطفا دوباره برام میل بزن&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;* امشب میریم مهمونی و کلی من و آرش می خوایم نانای کنیم &lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;* خوب حرف دیگه بسه بدووم بیام پیش دوستام که حسابی دلم تنگ شده&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 02 Jul 2008 06:17:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=man-arash&amp;postid=48</comments>
<dc:creator>man-arash</dc:creator>
<guid>http://man-arash.blogfa.com/post-48.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
